بگذارید داستان نفس بکشد



عنوان داستان : هراس

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «هراس» منتشر شده است.

دانه‌های عرق روی پیشانی آفتاب سوخته‌اش، کوچک و بزرگ جوانه می‌زنند و در تکان‌های هیکل بی‌بنیه‌اش چون سرپنجه‌های درختانِ گرفتار در مسیر باد می‌لرزند. اگر پهلو به پهلوی هم شوند، یکی شده تا ریشه‌ ابروهای پر پشت و سیاهش می‌لغزند. چند قطره‌ هم که از پیوند تنک ابروها گریخته، خود را تا تیغه بینیِ کشیده و استخوانی می‌رسانند و شاید به قصد رهایی از هرم صورت، بی‌پروا خود را تا زمین رها می‌کنند. در این میان، آنها که سبک‌ترند در گرداب دَمَش گرفتار می‌شوند و لب‌ها و زبان و کامش را طعم کویر می‌بخشند.
آخرین تخته قالیچه را از شانه‌ راست برمی‌دارد و گوشه‌ حجره روی دیگر قالیچه‌های تازه از راه رسیده رها می‌کند. با آستین آسمانی رنگ،‌ نم صورت گر گرفته‌اش را می‌گیرد اما هنوز آستین از پیشانی برنداشته، دانه‌های شور عرق از منافذ پوست سرک می‌کشند. با دست چپْ شانه راست می‌مالد و با دست راستْ پهلوی راست می‌فشارد. خالی از تعجیل به سمت در حجره بازمی‌گردد. بیرون حجره، در میان راه بازار، مشهدی حسین نشیمنگاه کف چوبی گاری دستی‌اش چسبانده و زانوی راست به سینه کشانده‌است. هر دو پا از دهان گیوه‌های چرک‌تاب رها، کف پای راستْ لبه‌ گاری و کف پای چپْ روی گیوه چپ نشانده است. از سیگار بدون فیلتر جانانه کام می‌گیرد و عرقچین سرمه‌ای مندرس‌ فرو رفته در کاسه زانو را با پشت انگشتان چروکیده‌اش می‌نوازد. عیان که از عشوه‌های دود نقره‌ای سیگار در برابر چشمانش و سایه‌ بازار که تمام هیکلش، از ترک‌های کهنه سینه‌‌ انگشتان پا تا سر طاسش را پوشانده، سرکیف آمده است. بی‌اعتنا به جمعیتی که از کنارش به قصد مقصود‌های نامعلومْ راسته بازار را گز می‌کنند، میان پک‌های داغ سیگار دوبیتی نجوا می‌کند.
گلش در زیر سنبل سایه پرور
نهال قامتش نخلی است نوبر
زعشق آن گل رعنا همه شب
چو بلبل ناله و افغان برآور
کاوه در قاب قهوه‌ای در حجره می‌نشیند و از سرخوشی مشهدی حسین دلش نا می‌گیرد. بازار به لطف سقف هلالی که هر ده قدم حفره‌ای به پهنای هیکل یک انسانْ در شکم دارد، از گزند خورشید در امان مانده و شده است پناه مردمی که می‌خواهند از هوای تبدار شهر، حتی اگر شده به قدر دقایقی بگریزند.
صدای بازار در گوشه و کنار، چون امواج دریا بالا و پایین می‌شود. گاه خروشان، گاه آرام اما غریبه با خاموشی. صلات ظهر است. بوی غذا از حجره‌‌ها میان بازار می‌ریزد و با پیچ و تاب دور ستون‌های غبارگرفته نور تا سقف بالا می‌رود. خنکای آبدوغ خیار و نان خشکِ خودی‌ها، با گرمای کباب و نان سنگکِ مهمان‌ها در هم می‌پیچند و کاوه را به صرافت گرسنگی و شکم خالی‌اش می‌اندازند، اما پیش از آن باید مشهدی حسین را راه‌ بیندازد.
-مش حسین جان، خسته نباشید. حساب کتاب ما چقدر میشه؟
مشهدی حسین با چشم‌ چپ که خوش اقبال‌تر از چشم راست بوده و به هنگام بازی‌های کودکانه از گزند تیغ انار در امان مانده بود، نیم‌نگاهی به هیکل جمع شده کاوه می‌اندازد. محو سری به چپ و راست می‌جنباند و کامی نصف و نیمه‌ از سیگار می‌گیرد.
-نه خسته آقا کاوه.
دود همراه با کلمات از دهان تاریک مشهدی حسین تکه‌تکه بیرون می‌ریزد و همگام با نفس‌های بازار که از دل دریچه‌های سقف مکیده می‌شوند، آرام آرام به رنگ در و دیوار و سقف بازار درمی‌آید.
-عموجان، قرار نی حاجی شاگرد بگیره؟ تو با این حال و روزت به پاییز نرسیده از پا می‌افتی‌.
کاوه کف دست چپ روی چارچوب می‌فشارد و خود را از قاب در بیرون می‌آورد. می‌ایستد. نیمه رها شده پیراهن از دهان چروک خورده شلوار سیاه، که به لطف کمربند به استخوان‌های لگن گیرانده شده، سرجایش فرو می‌برد. تا کنار مشهدی حسین روی گاری بنشیند، با دو دست گرد و خاک از تنِ پیراهن و شلوار می‌تکاند.
-مش‌حسین جان، می‌دونی که فعلا باید بزنی به حساب. فقط بگو تا منم تو دفتر دستک حجره بنویسم.
مشهدی حسین کام از سیگار می‌گیرد. سیگار را ورانداز می‌کند. دوباره کام می‌گیرد. عمیقتر. خاطر جمع که می‌شود چیزی از جان سیگار باقی نمانده، نعش رو به خاموشی‌اش را بر سنگ فرش بازار می‌اندازد. با آهی از ژرفای سینه، دود را به سمت سقف می‌راند. لبش می‌جنبد اما صدایی از دهانش بیرون نمی‌ریزد. حساب کتابش که تمام می‌شود، عرقچین را سر می‌گذارد و برمی‌خیزد. پاهایش را در دهان گیوه‌ها فرو می‌برد و نعش سیگار را زیر گیوه راست خفه می‌کند.
-این بار که شد یک و پونصد عمو جان. تا الان هم حسابمون با حاجی شده چار و دویست و پنجاه.
-پس این بار شد هزار و پونصد تومن. می‌نویسم به حساب طلبت مش حسین جان. بازم شرمنده. خودت که خبر داری از ماجراهای حاجی.
مشهدی حسین پشت گاری می‌رود و کف دو دست روی دسته فلزی گاری می‌گذارد. کاوه بلند می‌شود و کنار می‌ایستد تا گاری و مشهدی حسین راه داشته باشند که بروند.
-دشمنت شرمنده عمو جان، تو چرا شرمنده؟
مشهدی حسین لحظه‌ای سکوت می‌کند. چشم در چشم کاوه می‌شود و خنده‌ای بی‌رمق روی لب‌های قهوه‌ایش می‌نشاند.
-عمو جان، یکم فکر خودت باش. منِ پیرمرد با همین یه چشم سالم بیشتر از تو بالا و پایین این روزگار رو دیدم. کار و زحمت سر جای خودش، اما حواست به خودت هم باشه. تو هنوز جوونی، آینده و آرزو داری. نشه که به حرف مش حسین برسی اما دیر شده باشه. از ما گفتن بود.
مشهدی حسین از پس و گاری از پیش راه می‌افتد.
-به جاجی هم سلام برسون.
گاری در میان جمعیت به سمت بالای بازار هل می‌خورد و در چشم‌های سیاه کاوه کوچک و کوچک‌تر می‌شود. گُله به گُله نور از سقف روی منحنی هیکل مشهدی حسین می‌پاشد و در هاله‌ای سفید، پیغمبر گونه فرو می‌بردش و در گامی دیگر کف بازار پهن می‌شود.
کاوه گوشه و کنار ذهنش را پی آرزویی، شاید هم پی آرزوهایی می‌کاود. هر چه می‌جوید چیزی دستش را نمی‌گیرد. سال‌هاست چیزی درونش امان نمی‌دهد آرزویی بپروراند یا دست‌کم به آرزویی دل خوش کند. خو کرده‌است به فراموشی آرزوهای خویش. به فراموشی خویش. حالا هم در پاسخ به تلنگر مشهدی حسین، تنها تکرار «آرزو» روی لب‌هایش است که آن هم می‌رود تا فراموش شود.
دو ماهی از آن غروب که رضا حجره و کاوه را باهم واگذاشته بود، می‌گذشت. بی‌پولی امانش را بریده بود. دوام نیاورد. شصتش که خبر دار شد قول و قرارِ علی‌الحساب حاجی وعده سر خرمن است، با صلاح مشورت کاوه عزمش جزم شد که پی کار دیگری برود. با سفارش و ضمانت کاوه در حجره یکی از خرده فروش‌های بازار دستش بند شد. او که رفت، کاوه ماند و حوضش. دست تنها، اما خیال آسوده که زندگی رضا و مادر علیلش لنگ نمی‌ماند. از فردای همان غروبِ ناگزیر، هم به حساب کتاب حجره می‌رسد که قرار است بابت آن حقوق بگیرد، هم جور نبودِ رضا را می‌کشد، بی آنکه خطی به چوب خط حاجی بیفتد.
چند روز اول حاجی در صرافت پیدا کردن شاگرد جدید بود. یکی دو نفر هم پیدا شد اما هر کس می‌آمد، گرده‌اش از گرفتاری‌های روزگار سنگین بود و باید شکم چند سر عائله قد و نیم‌قد را سیر می‌کرد. کاوه هم که می‌دانست اجرت کار فعلا بعید‌تر از وعده‌های سر خرمن است، به بهانه‌ای ردشان می‌کرد تا چند روز دیگر از اینجا رانده و از جای دیگر مانده نشوند. نمی‌خواست با سکوت دینی بر گردن خویش بگذارد. جوانی را هم خود حاجی پیدا کرده و دستش را گرفته و آورده بود، روز سوم سربسته حالی‌اش کرد که اوضاع از چه قرار است. صبح روز چهارم پیدایش نشد. حاجی وقتی دید کاوه بی اعتراض جور شاگردهای رفته را می‌کشد و کاری هم لنگ نمی‌ماند، کم‌کم از صرافت افتاد و با خشنودی قید شاگرد را زد. به قول مشهدی حسین «کور از خدا چی می‌خواد؟ دو چشم بینا». یک روز هم در مقابل چشمان کاوه،‌ کاغذی که روی آن نوشته شده بود «یک شاگرد ساده استخدام می‌شود» را از در حجره کند و مچاله در جیب کتش فروبرد.
کاوه هرچند درس خوانده است و حساب کتاب سرش می‌شود اما با کار یدی هم غریبه نیست. هم پیش از دانشگاه و هم پس از آن با کارگری و پادویی حسابی دست و پنجه نرم‌کرده و اخت شده بود. اما از دو سال پیش که ماشین سیاه و رمیده و شومی در شبی خالی از ماه زیرش گرفت، پس از عمل جراحی و شش ماه خانه‌نشینی دکتر‌ها آب پاکی را کف دستش ریختند که سنگین‌ترین چیزی که حق دارد بردارد، همان قلم و دفتر حجره است. حاجی هم این را می‌دانست اما صرف نداشت ملتفت باشد که زهوار حسابدارش دررفته است. حتی گاهی شوخی و جدی کاوه را نصیحت می‌کرد.
-آدم عاقل افسارش رو دست این دکترای دوزاری نمی‌ده. اگه به اینها باشه آدم نباید از جاش جم بخوره. همینکه یومیه یه قاشق تخم گیشنیز دم کنی و با عسل بدی بالا، هفته‌ای هم یک کونه سیر کنار غذات بخوری، پاییز و زمستون هم پهلوهات رو با یه شال پشمی ببندی که نچاد، می‌تونی تا شصت هفتاد سالگی مثل یابو کار کنی و مثل خرس بخوری. البته بلانسبت آدمیزاد.
کاوه پشت میز بادامی رنگ و کوچکش، گوشه حجره می‌نشیند و خودش را روی صندلی رها می‌کند. یک ورق قرص از کشوی میز برمی‌دارد و از زیر کاغذ آلومینیومی یکی را بیرون می‌کشد و روی زبان می‌گذارد. با زور یک لیوان آب فرو می‌بردش. دفتر حساب کتاب‌ها را ورق می‌زند تا به صفحه مشهدی ‌حسین برسد. به لیست بدهی‌ها هزار و پانصد تومان تومن اضافه می‌کند و تاریخ می‌زند و بابت می‌نویسد. دفتر را ورق می‌زند. دفتر پر شده است از بدهی‌های حاجی به کاسب و کارگر و باربر و بافنده.
سال پیش حاجی یک زمین مرکز شهر معامله می‌کند و می‌افتد دنبال ساخت یک مرکز تجاری. به قول خودش «پاساژ حاج جبار». نه اینکه از سکه افتادن بازار فرش دستبافت ناچارش کرده باشد. کسادی بازار چه زمان جنگ و چه حالا پَرِ قبای حاجی را هم نمی‌گرفت. اصل کار حاجی صادرات فرش دستبافت است و فرعش حجره میان بازار. مشتریان نور چشمی‌اش فرنگی‌ها هستند که فرش دستبافت را سرِ دست می‌برند. ککش هم نمی‌گزد که ته جیب مشتریان حجره شپش قاپ بیندازد و زورشان نرسد یک کناره سه متری زیر پا بیندازند. ته دلسوزی‌اش این است که بگوید «بیچاره‌ها! خب بروند ماشینی بخرند». همین که هر سه ماه، یک بارِ فرش راهی اروپا کند، خرجْ دررفته، به اندازه دو سال فروش حجره سود به جیب‌های گودش می‌زند.
آنقدر چرخ روزگار به کام حاجی می‌چرخد که کارگاه‌های خودش کفاف مشتریانش را نمی‌دهد. مشتری بی چون و چرای تمام فرش‌های دستبافت شهر‌ها و دهات‌های اطراف است. ریال از جیب بیرون می‌آورد و با پول فرنگی پرش می‌کند. اما کاسب مسلک سیر نمی‌شود. جایی که پول باشد را بو می‌کشد. شده است سینه‌خیز تا آنجا می‌رود و پول را می‌جورد. زیر گوشش خوانده بودند لقمه ساخت و ساز یک مرکز تجاری، بعد از جنگ آن هم در این شهر رو به ترقی چرب‌ است. هوس کرد پاساژی به نام خودش علم کند و نامش را روی کاشی‌های فیروز‌ه‌ای سردرش ماندگار سازد. از آنجا که نمی‌خواست و نمی‌خواهد از تجارت فرش بزند، لقمه برای گلویش بزرگ شده است. اما حاجی کسی نیست که پا پس بکشد و لقمه‌اش را کوچک کند. از همه چیز و همه کس می‌زند که کار پاساژ حاج جبار لنگ نماند. فرش‌ها را نسیه می‌خرد. پول تار و پود را هم می‌نویسد به حساب نخ فروش‌. پول کارگر و باربر و بافنده‌ که جای خود را دارد. نسیه می‌خرد و نقد می‌فروشد. هر چه طلب داشت با زبان خوش و نا‌خوش وصول کرده بود. از همه خرج و برج‌هایش می‌زند. بنز سیاهش را که جانش به آن بسته بود، فروخت و یک پیکان سفیدْ یخچالی زیر پایش انداخت. هر چه زمین و باغ دور و اطراف داشت نقد کرد. حتی به خانه پدری‌اش که تا چند وقت پیش اعتقاد داشت «ریشه خاندان فرشباف» است، چوب حراج زد. بعید نبود اگر می‌توانست حتی کمتر می‌خورد که کار پاساژ نخوابد. به کاوه گفته بود «اگر جگرش را داشتم سراغ جواهرات و حساب بانکی لیلی هم می‌رفتم».
حاجی صاحب سه اولاد است. دو پسرش را پس از خدمت اجباری و دختر ته ‌تغاری‌اش را پس از شوهر دادن، همراه با داماد مهندسش که پسر یکی از وکلای مجلس است می‌فرستد اروپا. هر کدامشان را راهی یک گوشه‌ از قاره سبز کرد تا آنجا به رتق و فتق امور تجارتخانه حاجی برسند. آخرین فرزند که پایش رسید اروپا، صیغه لیلی را دائمی کرد. ماهانه به حسابش پول می‌ریخت و عیدی نبود که برایش تکه‌ای طلا نخرد. اما حالا که یک ریالی را در هوا می‌زند، جرات نداشت که حتی حرف پول را با لیلی پیش بکشد.
-دختر مردم به امید همین چندرغاز ماهیانه و چار تا تیکه طلا خونه باباش رو ول کرده و اومده منِ پیرمرد رو وردار بذار کنه. عزائیل که اومدنش رو خبر نمی‌ده، اما اگه خدای نکرده، زبونم لال همین فردا سرم رو بذارم زمین و تو حسابش دو زار سه شِهی پول نباشه، دستش به کجا بنده؟ همین سه‌تا ولد چموش، کفنم خشک نشده با تیپا از خونه بیرونش می‌کنند. همین الانم چشم دیدنش رو ندارن. به بهانه اینکه جای مادر خدا بیامرزشون رو گرفته باهاش چپ افتادند؛ اما دردشون چیز دیگه‌ست. پاساژ که راه افتاد یه دهنه مغازه هم به نامش می‌کنم، ببینم کی می‌خواد حرف بزنه.
کاوه دفتر حساب کتاب‌ها را می‌بندد. سراغ یخچال گوشه حجره می‌رود. زانو می‌شکند و ظرف پنیر را همراه با کیسه نان از دل یخچال بیرون می‌آورد. اولین لقمه را که فرو می‌برد اشتهایش کور می‌شود. به ناچار چند لقمه را به زور چای پایین می‌دهد که بهانه دست معده‌اش نیفتد. هر زمان حساب کتاب زندگی یادش می‌افتد، اوقاتش تلخ می‌شود و اشتهایش کور. دهانش طعم زهرمار می‌گیرد. هنوز از سنگینی مخارج بیمارستان و خانه‌نشینی شش ماه کمر راست نکرده بود که پاساژ حاج جبار دستش را در پوست گردو می‌گذارد. دستش را حسابی جمع کرده که خرج اضافی نتراشد اما تا مغازه‌های پاساژ پول شوند، راه زیادی مانده است. دست‌کم شش ماه دیگر. اصل خرجش خورد و خوراک روزانه است آن هم در حد بخور و نمیر. همراه با سه چهار نخ سیگاری که شب‌ها دود می‌کند و روزنامه‌ای که ورق می‌زند. به همان اندازه که به این چند نخ سیگار اعتیاد دارد، هوس بوی روزنامه‌ هم گریبانش را رها نمی‌کند. ناگزیر با خود قرار گذاشته فعلا دور هر چیز اضافه دیگر را قلم بگیرد. اما با همین احوالات نهایت یک ماه دیگر دوام می‌آورد. کفگیرش به ته دیگ خواهد خورد و لنگ یک لقمه نان می‌شود. کس و کاری درست و درمانی هم ندارد که وقت گرفتاری، پشتش به آنها گرم باشد و نلرزد. خودش است و خدای خودش که او هم چند سالی رهایش کرده است به امان خدا. باید تا کارد به استخوان نرسیده با حاجی سنگ‌هایش را وا بکند. هر چند با الم‌شنگه‌ای که صمد راه‌انداخته است، چشمش ‌آب نمی‌خورد که آبی از حاجی گرم شود.
ده سالی هست که صمد در کارگاه‌های حاجی در تار و پود فرش گره می‌زند. سال‌هاست استادکار حساب می‌شود و میان قالیباف‌ها و کارگاه‌داران اسم و رسمی دارد. اما همان اندازه که دستش فرز است و ماهر، زبانش سرخ است و خلقش جوشی مزاج. ماه سوم که از حقوق خبری نشد، صمد به کاوه گفت بود که می‌خواهد بافنده‌ها را همکلام کند و نزد حاجی بروند. اگر شد با زبان خوش و اگر راهی نداشت ناخوش، از او بخواهند حقوق عقب افتاده را یکی دو روزه پرداخت کند. اگر هم حاجی برای پرداخت تمام حقوق عقب افتاده ننه من غریبم بازی درآورد، دست‌کم حقوق یک ماه را مطالبه کنند. به قول خودش می‌خواست حاجی را به مرگ بگیرند که به تب راضی شود.
چشم‌های حاجی وقتی تعریف می‌کرد که چطور صمد را سکه یک پول کرده است برق می‌زد.
-مرتیکه پفیوز افتاده بود جلو و بقیه هم مثل بز دنبالش راه افتاده بودن. همین‌که چششون افتاد به من، گربه زبونشون رو خورد. یه تشر که زدم همشون دمشون رو گذاشتن رو کولشون. حکما چندتاشون هم خودشون رو خراب کرده بودن. وقتی برمی‌گشتن سرکار گشاد گشاد راه می‌رفتند. خلاصه اینکه صمد موند و حوضش.
حاجی حساب کتاب کرده بود که اگر صمد را نقره داغ نکند، باز هم قالیباف‌ها را «آنتریک» می‌کند و «شورش» راه می‌اندازد. اصرار داشت با تاکید شورش را روی زبانش بیندازد. همانطور که پا روی پا انداخته بود و تسبیح می‌انداخت، زیر لب غرولند می‌کرد. مثل مرغ سرکنده بود. بعد طوری که انگار همه چیز تقصیر کاوه باشد صدایش را در سر انداخت.
-آخه آدم چقدر می‌تونه بی چشم و رو باشه؟ چقدر می‌تونه نمک به حروم باشه؟ ده ساله برا من کار می‌کنه، هر ماه حقوقش رو دادم. حالا که سه ماه حقوق نگرفته چشمش رو بسته و دهنش رو باز کرده، هر چی از دهن منحوسش در می‌یاد میگه. حیا رو خورده و آبرو رو قی کرده این بی‌همه چیز.
حاجی نفس عمیقی کشید و به تصویر داخل قاب در حجره خیره شد. تسیبحی که دانه‌هایش همرنگ چشم‌هایش بود را یک دور چرخاند.
-من که می‌دونم این قشقرق از گور اون تراب بی‌رگ بلند می‌شه. نشسته زیر پای این صمد بی همه چیز که بلند شو شورش کن. بذار کار حاجی لنگ بشه. کارگاش بخوابه. بقیه رو هم آنتریک کن. تهش هم بیا پیش خودم کار کن. همش زیر سر این تراب کفتار صفته، وگرنه عقل این جماعت چه می‌رسه شورش چیه. اصلا مگه آدم عاقل برای سه ماه حقوق نگرفتن شورش راه میندازه که این صمد نامرد راه انداخته؟
سرش را چرخاند و نگاهی به صورت کاوه انداخت. در چشم‌هایش غیظی بود که کاوه را می‌ترساند.
-اول حساب این صمد گربه صفت رو کف دستش می‌ذارم، بعدش کاری می‌کنم که مرغای آسمون به حال تراب زار بزنن. درسی بهش بدم که برا خودش و هفت جدش عبرت بشه.
دستی تلفن سیاه را روی گوش بزرگش چسباند. شماره‌‌گیر تلفن را با انگشت اشاره دست راست چند بار چرخاند. آن سوی خط مباشرش گوش به فرمان بود. حاجی سلام نکرده تکلیف را یکسره کرد.
-همین امروز به حساب کتاب این صمد بی‌غیرت برس. بعد هم ردش کن بره پی کارش. حواست باشه که جلوی کارگرها باهاش حساب کتاب کنی. بذار حساب کار دست همشون بیاد که حاجی با کسی شوخی نداره. تو حساب کتاب هم سمت اون غش کن. بزار همه شاهد باشند که حاجی یه ریال هم حق کسی رو نمی‌خوره. حساب کتابش که تموم شد بگو آخر وقت بیاد پولش رو بگیره. آخر وقت هم فقط حقوق یه ماهش رو بهش بده. فهمیدی؟ یه ماه. بهش بگو فعلا سماق بمکه تا مغازه‌ها فروش بره.
گوشی تلفن را که سرجایش گذاشت، چند ذکر زیر لب برای آرامش خویش نجوا کرد که خیلی هم افاقه نداشت.
-ای خدا چرا نمیشه با این جماعت جور دیگه‌ای تا کرد؟ اگه غیر این باشه سوارت می‌شن و کارت لنگ می‌مونه.
چشم در چشم کاوه می‌شود.
-خدایی کار دیگه‌ای میشه کرد؟ اگه تو عقلت می‌رسه بگو من همون کار رو کنم. من که کم آوردم از پررویی و وقاحت این جماعت.
کاوه در پاسخ به نگاه سنگین و منتظر حاجی لالمانی گرفت. سرش را پایین انداخت و چشم‌هایش را روی دفتر و دستک حجره فراری داد. از ذهنش گذشت.
«بیچاره صمد، بهای سنگینی داد تا بفهمد آدم چقدر تنهاست. هیچ کس با آدم نیست. وقتی می‌ترسد، خودش پشت خودش را خالی می‌کند، دیگران که جای خود را دارند. گرسنگی سخت است اما بیکاری آدم را دق‌مرگ می‌کند. آدم بیکار امید به سیری ندارد. امید به هیچ چیز ندارد. آدمی هم که امید نداشته باشد، دیر یا زود می‌میرد. بیچاره صمد، تاوان سنگینی داد تا بفهمد مردم بین حق و امید، پی امید می‌روند و از حقشان می‌گذرند. بیچاره صمد. بیچاره زن و دختر صمد.»
کاوه باقیمانده نان و پنیر را در یخچال می‌گذارد. بی‌هدف در طول و عرض حجره قدم می‌زند. خیالش بین صمد و حاجی و خویش بی‌نشانی از مقصود در رفت و آمد است. دست و پا می‌زند که از بند خیال رها شود اما بیشتر فرو می‌رود. خود را روبه‌روی میز بزرگ و جلاخورده حاجی پیدا می‌کند. تصویر پدر حاجی در قابی سیاه لبخند می‌زند. هر وقت حرفش پیش آید حاجی می‌گوید، هر چه دارد از دولتی سر پدرش بوده و هر چه یاد گرفته از تربیت اوست. بعد هم سری تکان می‌دهد و افسوس می‌خورد که حیف پسرانش عرضه ندارند راهش را ادامه دهند. تن آنها خورده به تن مردم فرنگ و بد عادت شده‌اند. دیگر حال و حوصله سرو کله زدن با جماعت گدا گشنه را ندارند.
خسته از گذر سنگین یک روز، دفتر و دستک حجره را جمع و جور می‌کند. کلید چراغ‌های برق را می‌زند و از دل تاریک حجره بیرون می‌آید و پا بر سینه گرگ و میش بازار می‌‌نهد. بر در سنگین حجره قفلی طلایی و بزرگ می‌زند و کرکره‌ را پایین می‌آورد. از کنار راه آرام آرام سایه‌اش را از پی خویش می‌کشد. هر چند دلش می‌خواهد زودتر از فضای خفه بازار بیرون رود اما تعجیلی هم برای رسیدن ندارد. فضای تنگ بازار بر جانش چنگ می‌زند و نفسش به سختی بالا می‌آید. در خانه هم غیر تنهایی و خاطرات رسوب کرده چیزی انتظارش را نمی‌کشد.
آخرین چشمانی که انتظارش را کشیدند، چشمان پر مویرگِ گرفتارْ در حدقه‌های صورت استخوانی مادرش بودند که در یک شب برفی از پشت پنجره‌ای ترک خورده، در سکوتْ غروب کردند. غروب که کارش در میدان تره‌بار تمام شد، هوس شب گردی به سرش افتاد. با چند تا از رفقایش راه‌افتادند در خیابان‌ها تا تصویر شبانه شهر در چشمانشان بدرخشد و زیر برف سنگین و سفید بهمن، با کام‌های سیگار خود را گرم کنند. وقتی هم که پاهایشان از سرما به گزگز افتاد، جایی پیدا کردند و شامی گرم سفارش دادند و با صدای بلند طوری که همه نگاهشان کنند، قهقهه زدند. چنان بلند می‌خندیدند که دنیا به بی‌غمی آنها رشک می‌ورزید. کاوه از همه بی‌پرواتر می‌خندید. یک سر و گردن رساتر. گاهی خودش هم در گرداب فراموشی می‌افتاد و باور می‌کرد که غمی در وجود ندارد. نیمه شب که از رفقایش دل کند، سیگاری گوشه لب گیراند و با صدایی که خویش بشنود آواز خواند و تا خانه پا روی سینه دانه‌های برف گذاشت.
برف نو! برف نو! سلام! سلام!
بنشین، خوش نشسته‌ای بر بام
پاکی آوردی ای امید سپید
همه آلودگی‌ست این ایام
به خانه رسید، بی‌آنکه بداند چشمان مادرش از چه ساعتی دیگر منتظر نبوده است. بی‌آنکه اراده‌ای در انتخاب باشد، شب را تا صبح بالای سر جنازه مادر، مسخ شده بیدار نشست. از فردای آن روز تنها با خاطرات مادر زندگی می‌کند و دیگر در هیچ نیمه شب برفی در خیابان پرسه نمی‌زد. به زبان نمی‌آورد اما از برف و زمستان سخت می‌هراسد.
گله‌ ابرهای خاکستری که گویی از جایی تارانده شده باشند، خسته از کوچ ناگهانی در آسمان شهر اطراق کرده‌اند. هنوز یک ماهی تا پاییز مانده است و این ابرها حکم مهمان ناخوانده‌ را دارند. شب خود را زودتر روی خیابان‌ها کشیده‌ است و شهر را واداشته تا دست به دامن چراغ‌ها شود. در انتهای بازار، عرض خیابان را پشت سر می‌گذارد. مقابل دکه روزنامه فروشی نگاهی به تیتر روزنامه‌های باقیمانده روی پیشخوان می‌اندازد. پسر جوانی با نیش باز سرش را از دریچه دکه بیرون می‌آورد. موهای سیاه و آشفته، هر چه پیچ و تاب خورده نتوانسته جوش‌های سرخ و سفید پیشانی پسر را پنهان کنند.
-سلام کاوه خان. خسته نباشی. یادگرفتی مثل رضا قرقی چایی رو کهنه جوش کنی؟
پسر چهار نخ سیگار روی یک روزنامه می‌اندازد و از دریچه بیرون می‌دهد. کاوه روزنامه را می‌گیرد و روی پشخوان می‌گذارد. با سختی لب‌هایش پاسخ لبخند و چشم‌هایش جواب سلام پسر را می‌دهند. پاکت خالی سیگار را از جیب پیراهن بیرون می‌آورد. یکی یکی سیگارها را برمی‌دارد و داخل پاکت فرو می‌برد.
-این وقت روز خبرهای روزنامه بیات شدن. روزنامه رو باید صبح خوند، کاوه خان. بین صبحونه تا چاشت. الان روزنامه‌چیا دارن خبرهای فردا رو می‌بندن.
کاوه سرجمع به اندازه یکی دو صفحه بیشتر از روزنامه را نمی‌خواند، اما عادت دارد که هر شب وقتی روی مبل مقابل تلویزیون یله می‌شود، صفحات روزنامه را چندین بار ورق بزند. بی‌هیچ قصدی از پیش چند خبر برمی‌گزیند و می‌خواند. همین برایش کفایت می‌کند. انگار به قدر رفع حاجت یا بقدر زنده ماندن، اما به همین اندازه هم اعتیاد دارد. جزء جدایی‌ناپذیر شب‌هایش است. وقتی به اندازه کافی خبر نشخوار کرد، می‌رود سراغ کتاب‌هایش که همه جای خانه پخش و پلا هستند. یکی را بر می‌دارد و ورق می‌زند. آنقدر که چشم‌هایش از تیغ خواب بسوزد.
پسر روزنامه فروش همیشه سهم کاوه را اول صبح کنار می‌گذارد. کم پیش می‌آمد اما نمی‌خواست روزنامه‌ها تمام شوند و سر کاوه بی‌کلاه بماند. دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد، کاوه می‌آمد و روزنامه‌اش را می‌خواست. روزنامه‌ای که خبرهایش از دهان افتاده است.
-اشکال نداره. خبر بیات هم خبریه برای خودش. از بی‌خبری بهتره. دیگه مذاقم به بیاتی خبر‌ها عادت کرده. تو بازار که باشی خبرهای مهم رو از دهن این و اون می‌شنوی. بقیه خبرها رو هم تو روزنامه می‌خونی. تهش همه خبرها رو می‌دونی. حالا یکیش رو زود و از دهن بازار، یکیش رو دیر از دل روزنامه.
پول روزنامه و سیگارها را روی پیشخوان می‌گذارد و با جنباندن دست از پسر خداحافظی می‌کند. روزنامه تاشده را زیر بغلش می‌زند و حرفش را تمام می‌کند.
-توفیری هم نمی‌کنه. تهش این توهمه که از دور و برت خبرداری. خبرهایی که باید رو، هیچ وقت نمیشه از هیچ جا دونست. نه از دهن بازار نه از دل روزنامه.
دست‌هایش را در جیب‌ها فرو می‌برد. سرش را پایین می‌اندازد و از دکه دور و به خانه نزدیک می‌شود. نیم‌ساعتی راه می‌رود تا به کوچه‌ای تنگ و تاریک می‌رسد که خانه‌اش آن را بن‌بست کرده است. نور مغازه آقا سلیم دهانه کوچه را روشن کرده است.
کاوه از بالاترین شانه‌ شانه‌های روی هم چیده شده کنار در مغازه، چند تخم‌مرغ برمی‌دارد و با احتیاط داخل یک کیسه پلاستیکی می‌گذارد. به انتظار می‌ماند تا سلیم زن و مرد جوانی را راه بیندازد. سلیم مانند همیشه موقع حساب کتابش یک دستش به چرکه می‌زند و دست دیگر مو‌های سفیدش را می‌خاراند. بین حساب و کتابش ملتفت حضور ساکن کاوه می‌شود و نیم نگاهی از بالای عینکش به او می‌اندازد.
-سلام آقا کاوه.
-سلام از ماست آقا سلیم.
زن و مرد جوان خریدشان را بر می‌دارند و از کنار شانه افتاده کاوه رد می‌شوند. چشمش به صورت گرد و سفید زن می‌افتد. نگاهش در چشم‌های عسلی زن برای نفسی خیره می‌ماند. نفسش برای لختی راه گم می‌کند. حسرت راه گلویش را بند می‌آورد. به جان کندن نفس عمیقی می‌کشد. تخم‌مرغ‌ها را روی پیشخوان می‌گذارد.
- یه ماست کوچیک هم به من بده آقا سلیم. چهارتا تخم مرغ هم برداشتم.
سلیم خم می‌شود از داخل یخچال یک ظرف کوچک ماست بیرون می‌آورد و کنار تخم‌مرغ‌ها می‌گذارد. کاوه پول ماست و تخم‌مرغ را حساب می‌کند و جنس‌هایش را از روی پیشخوان برمی‌دارد. از مغازه بیرون می‌آید. زن و مرد جوان را می‌بیند که در خیابان اصلی از او دور می‌شوند. با هر گام که از او دورتر می‌شوند، ریشه‌های حسرت دور گلویش بیشتر می‌پیچد و راه نفسش را تنگ‌تر می‌کند. چشم بر زمین می‌بافد، شاید حسرت را بخشکاند اما تکرار یک آرزو گریبانش را رها نمی‌کند.
-«کاش یک جفت چشم‌ عسلی در خانه منتظرم بود.»
هیکلش که از درگاه خانه می‌گذرد، خستگی‌ بر او چیره شده است. خریدها را در آشپزخانه می‌گذارد. در خویش نمی‌بیند لباس از تن بیرون آورد و رخت خانه بپوشد. ستون فقرات به اعصابش ناخنک می‌زند. کلافگی به پر و پایش می‌پیچد. دارو‌هایش را تا نوبت بعدی مراجعه به پزشک که زمانش بستگی به کرم حاجی دارد، تنها وقتی امانش بریده می‌شود، می‌خورد. مانند خیلی چیز‌های واجب دیگر، دوا و درمانش هم جیره‌بندی شده است. به امید ساکت کردن درد روی تخت می‌نشیند. صدای فنرهای تخت بلند می‌شود. می‌کوشد بدون کمترین چرخش در ستون فقرات دراز بکشد. اما بی‌ثمر است و دردی تیز و ژرف در بالاتنه‌اش می‌پیچد. ناله‌های تخت کش می‌آید. کمرش تیر می‌کشد. خستگی دردش را غیر قابل تحمل می‌کند. به وقت کار، گرم است و درد را کمتر می‌فهمد. اما به گاه آسودگی از کار، خستگی هم پیمان با درد، دوچندان امانش را می‌برند و نمی‌گذارند برای ساعتی هم که شده آسوده پلک بر هم بگذارد. از ذهش می‌گذرد اگر می‌توانست در تهران دوام بیاورد، حال و روزش بهتر از چیزی بود که اکنون است. دست‌کم تصادف و این درد بی درمان گریبانش را نمی‌گرفت.
چهار سال پیش، پس از فراغت از دانشگاه، به سودای کار و زندگی و فرار از خانه‌ای که سرشار از خاطرات مادرش بود به تهران پناه برد. هر چه پول از کارگری و پادویی پس‌انداز کرده بود، خرج خورد و خوراک و کرایه رفت و آمد می‌شد. حقوقش هم نهایت کفاف کرایه اتاقی را می‌داد که بیشتر شبیه قبر برای مرگی موقت بود تا اینکه خانه‌ای برای خواب باشد. یکی دوبار تلاش کرد کارش را عوض کند اما دستش آمد که آسمان تهران یک رنگ دارد. دست کم برای او که یک رنگ داشت. سیاه. پس از یک سال طاقتش طاق شد. پیش از طلوع خورشید یک روز سرد، با جیب خالی و دست از پا درازتر، بند و بساطش را جمع کرد و به جایی که از آنجا گریخته بود، پناه برد. دلش را خوش کرد در این خراب شده اگر کار درست و درمان نیست، سقفی بالای سرش هست که لازم نیست انتهای هر ماه جیبش را بابت کرایه‌اش بتکاند. بماند که دیوارهای چرک‌مرد خانه هر شب او را زیر آوار خاطرات مدفون می‌کرد و با لالایی دلتنگی می‌خواباند. هر شب مادرش را می‌دید که پشت پنجره چشم به حیاط دوخته و پلک نمی‌زند. دیگر با عذاب حضور بی‌حضور مادرش اخت شده بود.
در خودش توان شکستن تخم‌مرغ‌‌ها را هم نمی‌بیند، چه رسد به جویدن لقمه‌های نان حتی اگر قرار به قدر بخور و نمیر باشد. اشتهایش کور است و معده‌اش بی‌رمق، اما از اینکه روی تخت دراز به دراز بیفتد عذاب می‌کشد. انگار می‌ترسد به جرم کشتن ثانیه‌ها یقه‌اش را بگیرند و برایش حکمِ عمر بیشتر صادر کنند. می‌هراسد از اینکه تا صبح طاقواز به سقف خیره بماند.
بی‌شتاب با نیشگون‌های تیز درد، خود را از روی تخت می‌کند. همراه با روزنامه تا مبل رنگ و رو رفته روبروی تلویزیون خود را می‌کشاند. در راهش چراغ‌ها را خاموش و تلویزیون را روشن می‌کند و صدایش را می‌بندد. روی مبل می‌نشیند. صورتش را بین دست‌هایش جا می‌دهد. حساب کتاب می‌کند تا چه زمانی دوام می‌آورد؟ چه وقت مجبور است شجاعتش را جمع کند و در چشم‌های آبی حاجی خیره بنگرد و بگوید «دیگر آهی در بساط ندارم. اگر امکانش هست بزرگواری کنید و کمی از حقوق عقب افتاده‌ام را علی‌الحساب پرداخت کنید». تردید دارد حتی بتواند تا زل زدن به چشم‌های حاجی پیش رود، چه رسد به اینکه زبانش را در دهان بچرخاند. فکرش را هم می‌کند عرق سرد روی پیشانی‌اش می‌نشیند. حتی در خیال هم نمی‌توانست از پس این غیر ممکن برآید. به ترس خویش بیش از هر چیزی ایمان داشت. اگر شجاعت اعتراض داشت خیلی جاها بود که نباید زبان به کام می‌گرفت. همان موقع که حاجی بی اعتنا به حال و روزش، فرمان داد که میناخانی دوازده متری را روی دوش تا حجره تراب ببرد. اولین باری که حاجی از او خواست برای پنج هزار تومان بیشتر در یک معامله، شاهد دروغش باشد. سودای آن دارد یک روز در چشم‌های حاجی خیره بنگرد و بگوید که این دروغ‌ها جانش را به لب رسانده است. حاجی که جای خود، اگر راننده تاکسی بقیه کرایه‌اش را ندهد لال‌مانی می‌گیرد و بی‌حرف و اعتراض راهش را می‌کشد و پی کارش می‌رود. هر بار یادش می‌افتد آخرین بار که رفته بود کتاب بخرد، راننده چه کلاه گشادی سرش گذاشت، با هر ناسزایی که بیشتر دلش را خنک می‌کند، حسابی از خجالت خویش در می‌آيد.
همان ابتدا مجذوب چشمانی که از پس عینک سیاه و گرد، تماشایش می‌کردند شده بود. از شوق پیدا کردن کتاب می‌خواست چند صفحه‌ای هم که شده در تاکسی بخواند. دلش می‌خواست بداند در پس آن چشم‌ها چه داستانی پنهان است. از بیم آنکه در مقصد معطل پول خرد شود و ناگزیر اخم‌های راننده را تاب آورد، همین که ماشین راه افتاد، یک اسکناس درشت از جیب بیرون آورد و سمت صورت راننده گرفت. از اینکه پول خرد نداشت عذر خواست و بی‌انتظار به پذیرش، جلد کتاب را ورق زد.
با صدای راننده ملتفت شد که به انتهای خط رسیده است. نگاهی به راننده انداخت و منتظر ماند. راننده هم گویی منتظر چیزی باشد او را بروبر نگاه می‌کرد. راننده زودتر صبرش لبریز شد و به زبان آمد.
-میشه بیست تومن.
کاوه تقلا کرد تعجبش را بیشتر در چهره بنشاند. من و منی کرد و با صدایی تو سری خورده پرسید.
-من به شما یه صد تومنی ندادم؟
راننده دستی روی جیب پیراهن گذاشت و نگاهی سرسری به زیر لنگ پهن شده روی داشبورد انداخت. سپس با قیافه‌ای حق به جانب که کاوه هنوز اعتقاد دارد نقش باز کردنی مبتذل بوده است، پاسخ داد.
-نه داداش، پولی ندادی.
کاوه زبانش بند آمده بود. خیره به چشم‌های راننده دست در جیب شلوار فرو برد و اسکانس صد تومانی دیگری بیرون آورد و آن را با احترام جلوی راننده گرفت. راننده اسکانس را روی خشتکش انداخت و با تکانی دسته‌ای اسکانس از جیب چپ شلوار خمره‌ایش بیرون کشید. چشمان کاوه به چند اسکانس قهوه‌ای رنگ ابتدای دسته افتاد که همه آنها برایش آشنا بودند. راننده بقیه کرایه را جلوی کاوه گرفت و با یک «به سلامت» عذرش را خواست. از آن روز با دیدن چشمان پشت عینک یاد تر‌س‌هایش می‌افتد. یاد ترس از اینکه کسی به او بگوید «چرا دروغ می‌گویی؟»، «چرا اعتراض می‌کنی؟». ترس از اینکه کسی مقابلش بایستد. ترس از اینکه به کسی توهین کند یا از کسی توهین بشنود. ترس از ترسیدن.
نور تلویزیون خفه شده، در تاریکی اتاق روی دیوارها و هیکل کاوه می‌رقصد. سرش بین دست‌های ستون شده روی زانو‌ها گیر افتاده است. نیم ‌ساعتی در همین حالت مانده است. دلش نمی‌خواهد تغییری در وضعیتش بدهد. اما درد چون مورچگان‌ از ستون فقراتش بالا و پایین می‌رود. سر صبر قوزش را صاف می‌کند. دستش را روی دسته مبل می‌گذارد و بلند می‌شود. با دستی دیگر، کتابی را که کنارش رها شده است بر می‌دارد. در بارش نور خاکستری تلویزیون به چشم‌های سیاه آن سوی عینک که روی صورت لاغر مرده‌ای جا خوش کرده‌اند، نگاهی می‌اندازد. زیر لب ناسزایی می‌گوید، آنگونه که خویش نشنود. به سمت دیواری که کتابخانه را در سینه خود جا داده است گام بر می‌دارد. نور تا آنجا برسد جانی برایش نمی‌ماند. ترک‌های دیوار که از پشت کتابخانه شروع و از بین دو قاب سیاه خالی می‌گذرند، تا قرنیز پایین دیوار خود را می‌کشند. عکس‌هایی که سال‌هاست روی سقف کتابخانه خاک می‌خورند، با جزئیات در ذهنش نقش می‌بندد. انگار نه انگار که سال‌هاست این قاب‌ها تهی، روی دیوار گیر افتاده‌اند. دیگر برایش مسجل است که بعضی دردها نمی‌گذرند. درمان نمی‌شوند. عادت نمی‌شوند. زمان ریشه‌هایشان را نمی‌خشکاند، عمیق‌تر می‌کند.
چشم‌هایش را می‌بندد و از مقابل قاب‌ها می‌گذرد. صورت مرد را روی کتاب‌های تل‌انبار شده در یکی از قفسه‌ها می‌اندازد. وارد آشپزخانه می‌شود. در یخچال را باز می‌کند. نور و سرما توی صورتش می‌زند. چشم‌هایش باریک می‌شوند. بطری آب را به چنگ می‌گیرد و در یخچال را می‌بندد. از سبد روی یخچال، سه ورقِ دست نخورده قرص را برمی‌دارد و دوباره خود را روی مبل روبروی تلویزیون رها می‌کند. ورق قرص‌ها و بطری آب را روی میز کوچک کنار مبل می‌گذارد. پاکت سیگار و فندک کوچکش را از جیب پیراهن بیرون می‌آورد. با حرکت دست، یک نخ از پاکتْ تا نیمه بیرون می‌آید و کاوه با لب‌هایش آن را کامل بیرون می‌کشد. شعله فندک را زیر گلوی سیگار می‌گیرد. پاکت سیگار و فندک را کنار قرص‌ها رها می‌کند. افکارش همراه با دود در فضای اتاق پیچ و تاب می‌خورند. صدای زنگ در حیاط او را به خود می‌آورد. بلند می‌شود. به زحمت خود را به در راهرو می‌رساند. در راه تلویزیون را خاموش و لامپ را روشن می‌کند. از همانجا می‌پرسد «کیه» و صدایی در آن سوی در فریاد می‌زند «منم، صمد».
صمد روی مبل لم می‌دهد و کاوه روی صندلی می‌نشیند. با چشم و دست به صمد سیگار تعارف می‌کند. صمد از روی میز کوچک بینشان، از کنار جا سیگاری بلوری، پاکت سیگار و فندک را بر می‌دارد. یک نخ گوشه لب می‌گذارد و با فندک به جان سیگار آتش می‌‌اندازد. ریسمان دود را با نفسی عمیق بیرون می‌دهد.
-فکرش رو می‌کردم بعضی‌ها تو زرد از آب در بیان و با اولین تشر حاجی پشتم رو خالی کنن، اما هنوز باورم نمی‌شه که همه اونهایی که سال‌ها کنارشون کار می‌کردم، کار چیه، زندگی می‌کردم، بدون استثنا تا این حد ترسو باشند. حس وحشتناکی بود کاوه، وقتی دیدم پشتم خالیه. از درون تهی شدم. نمی‌دونم چرا اما یه جورایی غرورم جریحه‌دار شد.
چشمان صمدْ مبهوت، پیچ و تاب دود را دنبال می‌کند. مو‌های سفید ریش و سبیلش در میان سیاهی صورت راحت به چشم‌ می‌آید. پر واضح است که تراکم سفیدی‌ها در این چند ماه بیشتر شده است.
-ناامید شدم کاوه، ناامید. همه جماعتی که دور و برم بودن ناامیدم کردند.
-چرا تعجب کردی؟
کاوه خاکستر سیگارش را در دهان گشاد جاسیگاری می‌تکاند و پکی به سیگار می‌زند و پی حرفش را می‌گیرد.
-آدمها ریشه‌های مشترکی دارن. بعضی‌ها بهش می‌گن فطرت، سرشت. اگه کسی تونست از اسارت این ریشه‌ها رها بشه جای تعجب داره. این جماعت به خاطر ریشه‌های مشترکشون همه یه کار کردند. به همین دلیله که بهشون می‌گن جماعت. چون در شرایط یکسان، یه رفتار از خودشون نشون می‌دند. با هم هیجان زده شدن، با هم ترسیدن، با هم پشتت رو خالی کردن. همه کارهای این جماعت طبیعی بود. این که تو تعجب کردی طبیعی نیست.
صمد زهرخندی می‌زند.
-ترس هم از جنس این ریشه‌های به اصطلاح مشترکه؟
-ترس که ریشه مشترک همه آدم‌هایی که به قول خودت باهاشون زندگی می‌کنی هست، اما اصل ماجرای این جماعت ترس نیست. نیاز رو دست کم نگیر صمد. مردم سراغ کسی می‌رن که بتونه نیازهاشون رو برآورده کنه. این جماعت اول باید شکمشون سیر باشه. حاجی هر چقدر هم بد باشه، شکم این جماعت رو سیر می‌کنه. نمی‌ذاره از گرسنگی بمیرن. نه اینکه بگم قدیسه یا چیزی شبیه این. حاجی خوب می‌دونه که زنده و سیر این جماعت بیشتر از مرده و گرسنشون به کارش می‌آد. برای همین ازشون مراقبت می‌کنه. حاجی برای این جماعت کسی هست که میشه دست جلوش دراز کرد.
صمد خاکستر سیگارش را روی خاکستر سیگار کاوه می‌تکاند. سری می‌جنباند و دود سیگار را در حرکت سر از بین لب‌های گوشتالو و سیاهش بیرون می‌دهد. با دست راست ریش و سبیلش را می‌خاراند.
-یه باره بگو قیم. چقدر باید این جماعت بدبخت باشه که حاج جبار فرشباف بشه قیمشون.
-اشتباه نکن. حاجی برای این جماعت بیشتر از قیمه. یه جورایی پدر.
کاوه درنگ می‌کند. لختی به شعله نارنجی سیگار صمد خیره می‌ماند.
-حرفم رو پس می‌گیرم. بالاتر از پدر. برای بعضی‌هاشون حکم خدا رو داره. صبح به صبح که بلند می‌شن به این فکر می‌کنن چه کار کنن حاجی ازشون راضی‌ باشه. لازم باشه براش دروغ می‌گن، دزدی می‌کنن. خدا رو چه دیدی، پاش بیفته آدم هم می‌کشن. برای بعضی‌هاشون از خدا هم بالاتره. حقم دارن. به این نتیجه رسیدن که بدون خدا زنده می‌مونن اما بدون حاجی نه.
-پس چرا امروز اعتراض کردن. بماند که آخرش جا زدن اما اولش اعتراض کردن. اصلا حرفت درست. پس چرا حاجی الان داره به همه گرسنگی می‌ده؟ مگه نمی‌گی زنده و سیرمون بیشتر به کارش می‌آد؟
-اولا، نشنیدی که انسان جایز الخطاست؟ اعتراضشون خطا بود. متوجه خطاشون هم شدند. حاجی هم بخشیدشون. مثل خدا که می‌بخشه. بعدش، جاجی بهشون تو این برهه گرسنگی می‌ده. به خاطر پاساژ. اما نمی‌ذاره از گرسنگی بمیرن. تو رو هم نمی‌ذاشت از گرسنگی بمیری. کافی بود ازش خواهش می‌کردی دستت رو بگیره. دست زن و دخترت رو می‌گرفتی می‌رفتی پیشش. سر خم می‌کردی. می‌گفتی که گرفتاری. یه چیزی می‌گفتی که نشون بده اندازه خدا حاجی رو قبول داری. تو اوسا کاری. نمی‌ذاشت گرسنگی امانت رو ببره. اشتباه تو این بود که اعتراض کردی. اشتباه بزرگترت این بود که پشیمون نشدی. توبه نکردی.
کاوه لبخندی می‌زند و به بهانه خاموش کردن سیگار نگاهش را از چشمان صمد می‌دزدد، اما سنگینی نگاهش را روی شانه‌هایش احساس می‌کند. صمد غضب آلود به کاوه که سیگارش را خاموش می‌کند آنقدر می‌نگرد تا صورت کاوه دوباره بالا بیاید. چین پیشانی و چشم‌هایش کاوه را می‌ترساند.
-تو هم که ناامیدم کردی کاوه خان. از تو توقع نداشتم.
صمد نفسی عمیق می‌کشد. کامی از سیگار می‌گیرد و بادرنگ، دود از دهان بیرون می‌ریزد.
-ترجیح می‌دم از گرسنگی بمیرم تا اینکه همچین خدایی داشته باشم.
کاوه می‌خواهد حرفی بزند اما درد بیرحمانه شبیه‌خونی دیگر به سپاه لت و پار استخوان‌های ستون فقراتش می‌زند. دست‌هایش را روی گردن و پهلوها می‌سراند. درد وادارش می‌کند خاموش بماند و بشنود.
-اومدم بهت بگم که دارم میرم. احتمالا فردا. دیگه بعیده که بتونم اینجا کار درست و درمونی پیدا کنم. میرم یه شهر دیگه. البته که دوست هم ندارم بمونم. اگر قرار باشه حمالی هم کنم ترجیح می‌دم جای دیگه‌ای باشه. جایی که این جماعت ترسو رو نبینم. یه جایی که لازم نباشه چوب حراج بزنم به غرور زن و دخترم.
شرم در صدای کاوه می‌پیچد.
-حاجی فکر می‌کرد بری پیش تراب.
صمد با نیشخندی شروع می‌کند و با قهقه‌ای ادامه می‌دهد و با آهی خنده‌اش را تمام می‌کند.
-شماها جماعت ساده دلی هستید. بی رودربایستی‌ بگم، ساده لوح. حاجی همچین فکری نمی‌کرد. بعد ده سال خوب من رو می‌شناسه. می‌دونه که من نمی‌رم سراغ یکی بدتر از خودش. خوب هم می‌دونه که من فقط برای یه لقمه نونی که زن و بچم بهش نیاز دارن داد و بیداد راه انداختم. به قول خودش بقیه رو آنتریک کردم و شورش راه انداختم.
لبخند از روی لب‌هایش می‌افتد.
-اما اینجوری میگه که همون جماعتی که گفتی، باهاش همدردی کنن. بهش حق بدن. حاجی خوب از خودش برای برای مردم مظهر مظلومیت می‌تراشه.
با غضب دو کام پیاپی از سیگار می‌گیرد و دود هر دو کام را با یک نفس بیرون می‌دهد.
-این مظلوم نمایی‌، روی این جماعت جواب می‌ده. حتی اگه کسی مثل تو هم باشه که ننه من غریبم‌ بازی‌های حاجی رو باور نکنه، ترجیح می‌ده حرفی نزنه. یعنی صلاحش در اینه که نشون بده باور کرده. خیلی‌ها باور نکردن، اما در بهترین حالت مقابل دروغ‌های حاجی ساکت می‌مونند. راست گفتی، حاجی خداست. حالا چندتا دروغ هم بگه. کدوم آدمی حرف خدا رو باور نمی‌کنه؟ کدوم آدم عاقلی خدا رو ول می‌کنه و پشت صمد در می‌یاد؟
کاوه سرش را پایین می‌اندازد. طعم کنایه صمد را می‌چشد. می‌داند هرچه بر زبان صمد چرخید عین واقعیت است. پر واضح است تمام حرف‌های حاجی از زد و بند صمد با تراب کذب محض و ادعاهایش مظلوم نمایی و نمایش است. اما چگونه می‌تواند در چشم‌های حاجی نگاه کند و بگوید «حاجی اشتباه می‌کنید». اینکه بگوید «دروغ می‌گویید» پیشکش. با خود اندشیده بود که در نهایت مگر چه فرقی به حال صمد دارد؟ حاجی نسخه او را از لحظه‌ اعتراض پیچید. کاری از کسی ساخته نیست. حاجی برای گرفتن زهر چشم از این جماعت یک قربانی می‌خواست. چه کسی بهتر از صمد؟ باید این بحث را تمام کند وگرنه در مقابل زبان بی افسار صمد بیشتر خجل می‌شود.
-فکر می‌کنی بقیه جاها با اینجا فرقی داره؟ این شهر همون آسمونی رو داره که دنیا داره. یادت باشه که آدم‌ها ریشه‌های یکسانی دارن.
صمد نفس سیگارش را در جاسیگاری می‌برد. به افسوس سر می‌جنباند.
-تراب بعد اینکه فهمید اخراج شدم برام پیغام فرستاد که برم حجرش. اما تو فکر کن اگه برم از فردا حاجی دوره می‌افته که دیدید گفتم که این صمد سگ ترابه. حتما خبر داری که چه بازی کثیفی سرم در آوُرد. الان همه یا باور کردن یا ترجیح می‌دن باور کنن که حاجی کل حقوقم رو بهم داده و باهام بی‌حساب شده. حاجی خوب بازیش رو بلده.
کاوه می‌خواهد چیزی بگوید اما هر چه فکر می‌کند حرفی ندارد. سکوت را بهترین پناه می‌بیند. صمد برمی‌خیزد و سمت راهرو می‌رود. کاوه نگاهش می‌کند اما نمی‌تواند برای بدرقه از جایش بلند شود.
-برو دکتر. درد داره از سر و کولت بالا می‌ره. این چند وقت خودت رو نابود کردی. راستی، فردا قبلِ رفتن می‌یام حجره یه سر بت بزنم. نگران هم نباش که حاجی باشه یا نباشه. ترجیح می‌دم دم آخری با حاجی دهن به دهن نشم.
-لامپ رو خاموش کن.
کاوه در پاسخ خنده صمد لبخندی می‌زند. با دست از او خداحافظی می‌کند و کلید چراغ برق را می‌زند.
تاریکی خود را در خانه پهن می‌کند و تمام هیکل کاوه را می‌پوشاند. از ذهنش می‌گذرد که آیا نعش آدمیزاد تاریکی گور را درک می‌کند؟ نمی‌ترسد؟ با این خیال ترس بر اندامش می‌خزد. پشتش را می‌لرزاند. درونش را چنگ می‌زند. از روی صندلی بلند می‌شود. تلویزیون را روشن می‌کند. سرجایش بازمی‌گردد. تاریک روشنای اتاق کمی حالش را جا می‌آورد و ضربان قلبش را نظم می‌بخشد. همچنان صدای ?
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
سلام
«هراس» را خواندم. شما در توصیف و تصویرسازی‌ تا حدودی موفق عمل کرده‌اید به ویژه در توصیف مکان اما مسأله این است که داستان با توصیف جلو نمی‌رود. این اثر برای نویسنده‌ای که کمتر از یک سال تجربه داستان‌نویسی داشته باشد تمرین خوبی است اما وقتی قرار است به عنوان اثر داستانی مستقل مورد بازخوانی و ارزیابی قراربگیرد، موضوع فرق می‌کند؛ آنوقت ناگزیر باید به نکات و مشکلاتی اساسی اشاره کرد که میان این اثر و اثری داستانی فاصله انداخته‌اند؛ بنابراین به تعدادی از نکات مهم اشاره می‌کنم. ببینید این سوژه از همان ابتدا و با سبک و سیاقی که آغاز شده نشان می‌دهد بیشتر مناسب داستان بلند است نه داستان کوتاه. ضرباهنگ کند است و به نظر می‌رسد داستان اصلا جلو نمی‌رود فقط در چند توصیف و تصویر درجا می‌زند. تصاویر و صحنه‌های کرختی که گاهی در همین اثر بارها تکرار می‌شوند. به عنوان نمونه به صحنۀ سیگار کشیدن‌ها نگاه کنید و ببینید شخصیت‌ها چندبار در حال سیگار کشیدن دیده می‌شوند در حالیکه این صحنه‌های مکرر برای پیرنگ کاری نمی‌کنند و نقش عمده‌ای بر عهده ندارند و یا چندان تفاوت معناداری میان آن‌ها وجود ندارد. آوردن آدم‌ها و ماجراهای مختلف هم اثر را دچار پراکندگی کرده است و تنها نتیجه‌اش این شده که متن را به شدت به اطناب کشانده و کسالت‌بار کرده است؛ آنقدر که اصلا نمی‌توان امیدوار بود خواننده تا انتها دوام بیاورد. هیچ تعلیقی وجود ندارد، هیچ نقطۀ اوج و کشش و کشمکشی در کار نیست تا خواننده بتواند مجذوب آن شود. یک نفر داریم که در حجره قالی‌فروشی نشسته است و دارد از مشکلات خودش و صاحب حجره و طلبکارها حرف می‌زند و آهسته می‌رود و آهسته برمی‌گردد و تمام. داستان نقطۀ ثقل خودش را، آدمی را که باید روی او متمرکز باشد گم کرده است. معلوم نیست این داستان قرار است داستان کاوه باشد، یا داستان حاجی صاحب حجره؟ داستان تراب است یا داستان صمد؟ این همه آدم که هر کدامشان ماجرای جداگانه‌ای دارند، داستان را از مدار خارج کرده‌اند. فکر کنید مثلا حضور مشهدی حسین در صحنۀ افتتاحیه و آن همه آب و تاب دربارۀ توصیف مشهدی حسین و شیوۀ نشستن و سیگار کشیدن او و گفت‌گوهای میان او و کاوه به چه کار پیرنگ می‌آیند؟ مشهدی حسین و همۀ آن صحنه‌ها اضافی‌اند برای اینکه با پیرنگ پیوندی ندارند. گاهی بود و نبود بعضی آدم‌ها در داستان تأثیری در روند کار ندارد اما چون حضورشان برای خود نویسنده جاذبه دارد، نویسنده نمی‌تواند خودش را و داستان را از دست آن‌ها خلاص کند در حالیکه همه صحنه‌ها و آدم‌های اضافی را باید برداشت تا ماجرای اصلی و شخصیت اصلی بتوانند خودشان را نشان بدهند؛ تا داستان بتواند نفس بکشد؛ بنابراین ابتدا سوژه‌هایتان را جمع و جور کنید آنقدر جمع و جور که فقط یک ماجرا و یک شخصیت اصلی داشته باشید؛ بعد برای داستان طراحی کنید و در گسترش و پرداخت فکر اولیه به همۀ عناصر توجه داشته باشید به ویژه به تعلیق. منتظر آثار فراوان و قابل بحث شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت