جملات در بازنویسی صیقل می‌خورند




عنوان داستان : قایم موشک
نویسنده داستان : معصومه آشتیانی پور

این داستان ویرایشی از داستان «قایم موشک» می باشد.

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «قایم موشک» منتشر شده است.

سمانه دارد رخت پهن می‌کند روی بند. با چشم و ابروش به سمت توالت اشاره می‌کند و یواش می‌خندد.
نوک دمپایی سبز چمنی احمد از زیر در توالت پیدا ست. ذوق زده داد می زنم :«احمد سوک سوک».
از پشت در می پرد بیرون و برایم شکلک درمی آورد. می گوید: «اوهوک، هانیه جرزن، از لای انگشتات دیدی، قبول نیس»
می گویم:«نخیرم، خودت همیشه دید می زنی»
اخم کرده، ناله می کند:«همه منو زود پیدا می کنن، چون همتون جرزنین».
سمانه خنده اش را جمع می کند.
می گویم:«بیخود حرف نزن باید چش بذاری».
یک لنگه دمپایی اش را با پا پرت می کند توی هوا و غرمی زند:«دخترا همشون جر زنن».
می رود سمت ستون درِکوچه و چشم می گذارد:«ده، بیس، سه پونزه، هزارو شصت و شونزه...»

به دو،می دوم سمت اتاق. یک راست می روم توی صندوق خانه و خودم را به زور می چپانم لای جای خالیی که بین کمد و رخت خواب هاست. چادر شب رختخوابها را می کشم جلوی خودم وقایم می شوم.
صدای احمد می آید:«...... هفتاد هشتاد نود صد... هانیه جر زن ،اومدم»
قلبم تند تند می‌زند. می‌ترسم جیشم بریزد. پاهایم را به هم فشار میدهم .
از پشت چادر شب می بینم که احمد می آید توی اتاق.
ناگهان زیر پایم می لرزد. صدایی مثل آسمان قرنبه می پیچد توی گوشهایم . احمد جیغ می زندو می افتد. سقف می ریزد . چیزی من را هل می دهد سمت کمد؛ نمی توانم بایستم
، بین سفتی دیوار کمد و کوه رختخوابها که با آوار صد برابر فشار می آورد گیر کرده ام.
فقط تاریکی است. گرمای نمدار لای رختخوابهای درهم ریخته دارد خفه ام می کند.
صداهای زیادی می شنوم. دارم زیر فشار رختخواب خفه می‌شوم. چادرشب پیچیده دور گردنم. طعم خاک نشسته ته حلقم. هوا مزه ی مُهر جانماز خانجون را می‌دهد.
صدای گریه می‌شنوم. صدای جیغ سمانه است. می خواهم فریاد بزنم؛ نفسم در نمی آید.
صداها دور می شوند، دور. دورتر. دیگر چیزی حس نمی کنم.
کمرم تیر می‌کشد.درد می پیچد توی شکمم. هنوز زنده ام. نمی دانم چقدر گذشته. با هر نفس، قفسه سینه ام تیر می کشد.
داد، هوار، صداهایی گنگ، مثل صدا ی جیغ توی سطل خالی می شنوم. صدایمان می‌کنند.
انگار دارند توی کله ام میخ می‌کوبند. یکی داد می زند:« بیایید اینجا....یه چیزیاینجاس.....»
صدای سمانه را می شنوم. جیغ می‌زند، از ته جگر. احمد را صدا می‌کند. صدای احمد را ولی نمی شنوم. بازهم زود پیدایش کردند. زودتر ازمن. «کی جر زد این بار؟»

زمستان 97
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم معصومه آشتیانی پور عزیز، سلام. چند ساعت بعد از یادداشت نوشتن روی داستان‌تان متن بازنویسی شده به دستم رسید. جای بسی خوشحالی است وقتی نویسنده‌ای به کار خودش و خواننده داستانش احترام می‌گذارد و متن را بازنویسی می‌کند تا آن را به موقعیت بهتری ارتقاء بدهد.
ترجیح دادید که اسم داستان «قایم موشک» بماند. بهر حال تصمیم نهایی در چنین مواردی با نویسنده است. حتما اسم برای‌تان حس خوبی داشته و دوست دارید ویترین داستان‌تان همین باشد.
با کمی تغییر، موقعیتِ هانیه را در لحظه‌ی زلزله باورپذیر کردید. در نسخه‌ی جدید وقتی خواننده موقعیت هانیه را بین کمد و رختخواب‌ها تصور می‌کند، برایش باورپذیر است.
نویسنده باید توجه داشته باشد به وقت بازنویسی به قدر کافی از متن فاصله گرفته باشد تا بتواند آن را از بیرون نگاه کند و درگیر احساسات و علاقه‌اش به بعضی جمله‌ها و پاراگراف‌ها نشود و اگر لازم است حذف‌شان کند. تنها در این صورت است که نسخه‌ی جدید به موقعیت بهتر‌ی می‌رسد. نویسنده باید پیش از بازنویسی چندین بار متن را بخواند و از میان این خوانش‌ها اشکالات نگارشی و املایی را هم پیدا کند. جمله‌ها در بازنویسی باید صیقل بخورند. از همین تراشیدن اضافات و تلاش برای نوشتن متنی بدون اشکالِ نگارشی به خواننده ثابت می‌شود نویسنده داستانش را بازنویسی کرده. شما اشکالات تکنیکی را که در یادداشت قبلی یادآور شدم تا حد زیادی برطرف کردید اما به زبان و نثر توجه نداشتید. جمله‌ها صیقل نخوردند. اگر خورده بودند در متن جدید نمی‌نوشتید: « به سمت ستون درِ کوچه». در کوچه اصطلاحی محاوره‌ای است و در نوشتار بکار نمی‌رود. کوچه که در ندارد. منظور درِ حیاط است. یا جایی دیگر که راوی می‌گوید: «خودم را به زور می‌چپانم لای جای خالیی که بین کمد و رختخواب‌هاست. «لای جای خالی» یعنی چه؟ منظور از لا همان فاصله‌ی بین کمد و رختخواب است. پس بهتر است نوشته شود: « به زور می‌چپم در جای خالی که بین کمد و رختخواب‌هاست.» البته به جای «جای خالی» می‌شود از واژه‌های بهتری استفاده کرد اما از راوی در سن و سال هانیه همین قدر توقع می‌رود. جملاتی از این دست در داستان زیادند که بهتر می‌بود در بازنویسی به آن‌ها توجه بیش‌تری می‌کردید. اگر من در یادداشت قبلی به آن‌ها اشاره نکردم به این دلیل بود که اطمینان داشتم شما بعد از پنج سال نوشتن بهتر از من می‌دانید نویسنده در بازنویسی باید به این مسئله توجه داشته باشد.
سن هانیه در متن مشخص نیست. قبلا هم به این موضوع اشاره کردم. اما از موقعیت داستان و آدم‌هایش خواننده باور می‌کند هانیه دختربچه‌ای دبستانی باشد. یا سن هانیه را در متن مشخص کنید که خواننده توصیفاتش را باور کند یا توصیفات را تغییر دهید که نثر یک‌دست شود. هیچ دختر بچه‌ای نمی‌گوید: «با هر نفس قفسه‌ی سینه‌ام تیر می‌کشد.» یا نمی‌گوید: «طعم خاک نشسته ته حلقم.» داستان از شروع، نثر بسیار ساده‌ای دارد اما بعد از زلزله نثر از آن سادگی فاصله می‌گیرد.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۲
نازنین جودت » دوشنبه 15 مهر 1398
منتقد داستان
خواهش می کنم. موفق باشید
معصومه آشتیانی پور » دوشنبه 15 مهر 1398
بسیار سپاسگزارم از دقت و توجه شما و تذکرات خوبتان

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت