توصیف‌ پویا بایستی که در جهت پیشبرد روایت عمل کند




عنوان داستان : سیاه و سفید
نویسنده داستان : رضا ثروتی

آهسته چرخ های جلویی را صاف میکنم و به مقابلم خیره میشوم اینبار دیگر کسی متوجه نشده بود حالا میتوانستم بدون مزاحمتی پرواز کنم با ذوق دندان هایم را روی لبم فشردم! آره بدون مزاحمت! وزش بادی را روی صورتم احساس کردم نکند که تعادلم را به هم بزند! نه، نه این امکان نداشت خودم دیده بودم، داخل تلویزیون اتاق دیده بودم که همان دختر از سقف پرید و دوبال درآورد و توانست براحتی پرواز کند حالا اگر هم زمین خورد اشتباه خودش بود من که مثل او نبودم! بارها بال زدن را امتحان کرده بودم اصلاً مگر نمیگفتند ما فرشته های زمینیم! خب فرشته ها مگر بال ندارند؟ باید پرواز میکردم و از این جایی که هیچکس به من توجهی نمیکرد و اگر هم توجهی میکرد از روی وظیفه بود، بیرون می آمدم آن وقت دیگر همه سمت من می آمدند و به من اهمیت می دادند وای که چقدر بچه ها حسرت میخوردند! لبم را گاز گرفتم و با چشمهایم دور و برم را پاییدم خیالم که راحت شد محکم بستمشان و بعد از خالی کردن ذهنم از هر مزخرفی، به راهم چشم دوختم قلبم گرومپ گرومپ صدا میداد، نباید به آن توجهی میکردم اگر میخواستم راحت تر زندگی کنم! مچم را آهسته چرخاندم و با دو انگشتی که صاف بود چرخ ها را گرفتم فشار روی زبانم را بیشتر شد و شروع کردم به حرکت کردن هن هن گفتن هایم شدت گرفت و سرعتم بیشتر شد حالا لبه پشت بام بودم! زبانم را رها کردم و قبل از پریدن صندلی کج شد و تغییر مسیر داد! لحظه ای بعد درحالی که لب هایم همراه تپش قلبم میلرزید به دکتر عینکی که مقابلم زانو زده بود و درمانده نفس نفس میزد خیره ماندم.
داخل راهروی شلوغ بدون توقف ویلچر را هول میدهد از کنار آدمهای مانتو سفید و بچه های شلوغ و ساکت عبور میکنیم برخی با کاغذهای رنگی طول و عرض راهرو را طی میکردند برخی تلفن جواب میدادند و تلفن میزدند برخی هم مثل بیکارها گوشه ای گرد شده بودند و دری وری میگفتند آب دهانم را سخت قورت دادم ترس درونم را هنوز احساس میکردم چون اینبار خیلی جلو رفتم اما عصبانیتم بیشتر بود از اینکه با آن همه جلو روی باز هم مانعم شده بودند لپ هایم را از حرص باد کردم وسرم را به دو طرف چرخاندم... عکس پسر بچه کوچکی که انگشت اش را مقابل دهان گرفته بود توجهم را جلب کرد دست هایم را با هوار کشیدنم دراز کردم وهمین که خواستم میانه راه از روی دیوار بردارمش، صندلی به سمت راست پیچید و از قاب عکس پسر بچه دور شدیم وبه داخل حیاط بزرگ رفتیم، مشتی روی صندلی کوبیدم و زیرلب غرغر زدم. دکتر عینکی رو به من کرد و با قاطعیت گفت: ((اگه ببینم یکبار دیگه فکر پرواز و اینجور چیزا داری تا چند روز توی اتاق حبست میکنم...)) و در حالی که دستکش پلاستیکی اش را دست میکرد به داخل رفت. بی توجه چشم غره ای به دور شدنش زدم خیال میکند میترسم من بارها این تنبیه ها را دیده و گذرانده بودم مرور خاطرات که چیزی نبود! با زمزمه عصبانیتم به اطراف چشم دوختم دیگر رنگ های متنوع گل های باغ هم برایم جذاب نبودند به قول همان کسی که از حرفهایش شنیده بودم همه چیز بیرنگ و یک رنگ بود... چه کسی گفته بود! آهان همان زن میانسال ادبیاتمان که دائم خنده های الکی میکرد. درحالی که لبم را میجویدم به پرستاری که کیف به دست از کنارم رد میشد و بیرون میرفت نگاه کردم آهسته دستش را بالا آورد و با همان خنده تکراری اش خداحافظی کرد چند قدم دور نشده بود که لبخندش از بین رفت و حالت چهره اش تغییر کرد، داشت میرفت تا شب که شد بیاید و هِرو کرهایش را شروع کند خیال میکند نمی دانم! که همیشه با همان تلفن ورودی راهرو به نامزدش زنگ میزند وتا نزدیک به چندین ساعت چانه اش تکان می خورد. اگر مادر بود من هم چندین تا هم صحبت داشتم خودش که همیشه با من حرف میزد از هر چیزی برایم میگفت هیچوقت نمی گذاشت تا زیاد تنها باشم گاهی اوقات هم که قوم و خویشمان می آمدند و تا نزدیک به یک ساعت بگو بخند میکردند اما... سرم میخارید و آزارم میداد دستم را بالا بردم و با قفل انگشتانم، شستم را رویش کشیدم آخیش، پس انگشت کوچکم کجا بود! دستم را پایین آوردم و بعد از باز شدن سه انگشت بزرگم دیدمش هووف خیالم راحت شد سرجایش بود، صدای آشنایی توجهم را جلب کرد و کمی آن طرفتر مهرداد را دیدم که روبه من داد میزد و میخندید از زمانی که مداد قرمز رنگش را به من نداده بود در عوض مقابلم دو تکه اش کرده بود دیگر حوصله اش را نداشتم چانه ام را کج کردم و رو برگرداندم از پشت دیوارهای کوتاه و بلند این باغ صدای شهر می آمد شهری که در نظرم بیرحم بود همه آدمهاش هم فقط به فکر خودشان بودند حتّی ذره ای هم به دیگران اهمیت نمیدادند اگر لبخندی یا دوست داشتنی وجود داشت هم از روی وظیفه بود در غیر این صورت که انجامش نمیدادند! میدادند؟ با برخورد جسم سختی به صندلی جابه جا شدم و مهرداد را با همان لبخندی که داشت چانه اش را پاره میکرد کنارم دیدم انگاری دوباره هوس بازی گوشی اش گرفته بود مچ دستم را به صندلی اش کوبیدم که کمی جلوتر رفت و فاصله اش بیشتر شد دوباره سمت من آمد و هولم داد اگر کوتاه می آمدم پرروتر میشد با هر دو دستم پیرهنش را گرفتم و سمت خودم کشیدمش دستم را پس زد دوباره گرفتم جدیتم را که دید پشیمان شد داشت عقب تر میرفت قصدش تنها یک بازی بود نه درگیری ولی بارها شده بود که هم سر من و سر بچه های دیگر با همین بازیگوشی های خرکی اش گند به بار آورده بود نزدیکتر آوردمش و گردنش را گرفتم هردویمان از روی ویلچر به زمین افتادیم مهرداد هوار کشیدنش بالا گرفت اما من کوتاه نمی آمدم روی زمین غلت خوردیم و چند بار با مشت به شکمم کوبید دردم آمد دستم را دور گرندش قفل کردم و فشار دادم صدای سوت نگهبان حیات که داشت به سمتمان می دوید از دور شنیده میشد.
دفتر نقاشی ام را روی پایم میگذارم و آهسته مداد سیاه ذغالی را رویش سر میدهم انگشتانم هنوز درد میکردند فکر نکنم مهرداد دیگر حالا حالاها سمتم بیاید آن طرف حیاط با بچه های کلاس خیاطی داشت خمیر بازی میکرد و گهگاهی هم سر لاغر و پر مویش روبه من میچرخید هر وقت هم که متوجه نگاهم میشد رو برمیگرداند. حواسم را به دفتر نقاشی مقابلم دادم مداد سیاه را محکم گرفتم و چند بار روی کاغذ سفید چرخاندم شبیه باد شده بود، نه شبیه گردباد همانی که گاهی اوقات برگهای داخل حیاط را میچرخاند مادر همیشه یک جارو در دستش داشت و تمام حیاط را با آن تمیز میکرد گاهی اوقات نمی گذاشت حتّی یک برگ هم داخل حوضچه بافتد و ماهی قرمزها نتوانند درست بازی کنند اما وقتی رفت حیاطمان پرشده بود از برگ های زرد و خشکیده برادرم هیچوقت تمیزش نمیکرد در عوض همیشه میگفت می خواهم بروم خارج. نمی دانم دقیقاً منظورش کجا بود! ولی یکبار به من گفت که وقتی رفتم و کار و بارم ردیف شد تو را هم با خودم میبرم. خانه را با تمام دارو ندارمان فروخت مرا به اینجا آورد و خودش رفت و دیگر برنگشت اگر او هم مرا نمی آورد خودم می آمدم مگر چه عیبم بود؟ اما بیکس بودنم زمانی برایم مشخص شد که هیچکس از قوم خویش هایم حتّی یکبار هم به ملاقاتم نیامدند فهمیدم که تنها آدم زندگی ام مادر بود که رفت و تمام دنیای مرا هم با خودش برد. مداد را روی کاغذ محکم تر سر میدهم همه چیز مثل همین دو رنگ بود سیاه برای حضورش سفید برای خالی بودنش این زندگی هیچ رنگی نداشت که به آن دلخوش کنم. تمام بازی ها و کارتون ها هم برایم تکراری شده بود دیگر چه جذابیتی برایم وجود داشت؟ حضور دختر بچه کوچکی را کنارم احساس کردم با بالا آوردن سرم لباس مدرسه ای صورتی رنگ و کوله پشتی شکلک دار و مقنعه ای که بخشی از موهای سیاه و لخت از زیرش بیرون آمده بود را دیدم با لبخندی که بر لب داشت جعبه مداد رنگی اش را روبه من گرفته بود و اشاره میزد که بردارمش. چشمهایم را چندبار روی جعبه مداد رنگی ها و صورتش چرخاندم
-پّس تو چّی؟؟
لبخندش پهن تر شد و با صدای نازک و دخترانه اش گفت: ((من یکی تو خونه دارم این مال تو)) لب هایم را روی هم فشردم و نگاه کردم، من تا به آلان حتّی یکبار هم او را ندیده بودم چطور مرا میشناخت که می خواست مداد رنگی اش را به من بدهد! آهسته دست دراز کردم و مداد رنگی ها را گرفتم و میان دو دستم قرار دادمش. جلوتر آمد و کنارم نشست و بعد از بیرون کشیدن مداد سبز رنگ از جعبه درون دستم چندین خط روی کاغذ سفید کشید با ذوق کف دستم را به مچ دست دیگرم کوبیدم، آهسته خندید و گفت: ((منم از مزرعه خیلی خوشم میاد...)) مداد قرمز رنگ را برداشت و دوباره شروع کرد.
-از این خروسا دوست داری؟
-آرّه یه مرغّه همّ پیشّش بکش تنّها نبّاشه
با مداد قهوه ای مرغ کوچکتری را کنار خروس تاج به سر کشید دوباره بی اختیار کف دستم را به مچ دست دیگرم کوبیدم و قهقهه زدم. مداد تراشش را از داخل کوله درآورد تمامی مدادرنگی ها را تراشید و با نوک تیز داخل جعبه مقابلم گذاشت. صدایی از پشت حواسش را پرت کرد
-فاطمه بیا بریم دخترم
دخترک بلند شد و بعد از مرتب کردن کوله پشتی اش گفت: ((من دارم میرم شاید با مامانم بازم اومدیم فعلاً خدافظ حالا دیگه میتونی نقاشیاتو رنگ کنی...)) با نگاهم دنبالش کردم که آهسته دست مادرش را گرفت و بعد از اینکه پیاده روی باغ را طی کردند از دروازه بزرگ حیاط بیرون رفتند. ابروهایم همچنان بالا بودند شاید این ملاقات بیشتر از چند دقیقه نبود اما یکی از بهترین لحظات عمرم از زمان ورودم در این ساختمان بود، هیجان زده به مداد رنگی ها نگاه کردم تعدادشان بیشتر از انگشتانم دست و پایم بود! از هیجان زیادم دوست داشتم آنقدر داد بزنم تا تمام شیشه های این ساختمان ترک بخورند و بشکنند یکی از مدادها را برداشتم با اینکه چند ثانیه طول کشید تا درون انگشتانم قرارشان دهم اما همین که جای گرفت بلافاصله دستم را روی کاغذ بردم و حرکت دادم. حالا نقاشی هایم قشنگ تر میشد برگ ها سبز میشد و درخت ها قهوه ای. درست همانطور که باید باشد حالا دیگر می توانستم دنیایم را رنگ کنم.
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، آقای رضا ثروتی
شما در این متن روایی، از راوی «اول شخص» (من‌گو) بهره گرفته‌اید (که به لحاظ محدودیتی که در ارائۀ همه‌جانبۀ اطلاعات ضروری روایت دارد، برای اجرایی کردن هر سوژه‌ای مناسب نیست.) که چندان متناسب با نیازمندی‌های سوژۀ جذاب و تأمل‌برانگیز شما نیست و موجب پیشبرد سیر منطقی این روایت نمی‌شود؛ پیشنهاد می‌کنم که در صورت صلاحدید، جهت ایجاد تأثیرگذاری بیشتر روایی و انتقال حس همزادپنداری، این داستان را در هنگام بازنویسی با «راوی سوم‌شخص» (دانای کل) بنویسید.
هر داستان موفق و تأثیرگذاری، نیازمند رعایت دقیق و صحیح قواعد «زبان معیار» است تا متن نوشته شده، ارتباط مفهومیِ مؤثرتری را با مخاطبش برقرار کند. شما هم در این اثر ارسالی، «زبان معیار» را به لحاظ وجۀ رسمی بودنِ زبان بدنۀ اصلی داستان، به صورت صحیح و قابل قبولی رعایت کرده‌اید که البته با تمرین نوشتاری مستمر و به لحاظ رعایت «فرهنگ طیفی» (کتاب کاملی هم با همین اسم و با همین موضوع «فرهنگ طیفی، تزاروس فارسی، نسخه رقومی، شورای عالی اطلاع‌رسانی»، اثر جمشید فراروی در دسترس است.) موفق به صمیمانه‌تر نوشتن واژگان رسمی خواهید شد (البته منظور از صمیمی‌تر شدن زبان معیار، به هیچ وجه محاوره‌ای شدن واژگان نیست.).
شما بخش‌هایی از این داستان را به صورتی ملموس، جزءپردازانه و از طریق شیوۀ روایی «توصیف پویا» به خوبی نشان داد‌ه‌اید: «...، لپ‌هایم را از حرص باد کردم...، صندلی به سمت راست پیچید و از قاب عکس...، برگ‌های داخل حیاط را می‌چرخاند...، یک برگ هم داخل حوضچه...، مداد را روی کاغذ محکم‌تر...، لبخندش پهن‌تر شد...، با مداد قهوه‌ای مرغ کوچکتری را...، صدایی از پشت حواسش را پرت کرد...»، آفرین بر شما، لطفاً مابقی متن خود را با چنین حساسیت و دقت‌نظر جزءپردازانه‌ای بنویسید (البته به گونه‌ای که تمامی این تصاویر به خوبی توصیف شده، علاوه بر ملموس بودن و ایجاد حس باورپذیری، در خدمت پیرنگ داستان و پیشبرد اهداف برنامه‌ریزی‌شده‌اش قرار بگیرند.).
شما در ایجاد «شخصیت‌پردازی» برای کاراکتر اصلی داستان به صورت ملموس و تأمل‌برانگیزی عمل کرده‌اید، اما برای سایر کاراکترها درون این روایت چنین اتفاقی رُخ نداده است. لطفاً در نظر داشته باشید که به واسطۀ محدودیت‌هایی که «داستان کوتاه» نسبت به «رمان» دارد، بهتر است که از تعداد کاراکترهای کمتری در روایت بهره ببرید تا موفق به ارائۀ دقیق‌تر و ملموس‌تری برای آن‌ها بشوید و در عین حال ضروری‌ترین رخدادها را وارد سیر منطقی روایت کنید تا روایت ارائه شده دچار اطناب نشود؛ بنابراین لطفاً و حتماً (همان طور که در نقد داستان قبلی هم از شما خواهش کرده بودم)، برای مدت زمانی، تمامی آثارتان را بیشتر از حداکثر دو صفحۀ A4 (معادل حداکثر «هشتصد» واژه») ننویسید تا فرصت بیشتری برای مدیریت کردن عناصر مهم داستانی (اعم از پیرنگ، شخصیت‌پردازی، ضربان، همزادپنداری، اقتصاد واژگانی و...) داشته باشید.
آقای ثروتی عزیز، صادقانه عرض کنم که شما از استعداد ذاتی تحسین‌برانگیزی برای نوشتن داستان‌های «فراوقع» و ایجاد «شخصیت‌پردازی»‌های مرتبط با سوژه‌های انتخابی برخوردار هستید که در صورت مطالعۀ برنامه‌ریزی شدۀ آثار داستانی مرتبط، تمرین نوشتاری مستمر، می‌توانید که در این زمینۀ بسیاز جذاب روایی به نتیجۀ موفقیت‌آمیزی برسید. بی‌صبرانه منتظر ارسال اثر بعدی شما هستم. با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۱
رضا ثروتی » چهارشنبه 17 مهر 1398
سلام جناب سلحشوری مهر ممنونم از نقدتون توصیه های شما همیشه به عنوان یک راهنمای خوب توی این راه برای من بوده و خواهد بود با طولانی شدن واژگان هم موافقم عذرخواهی میکنم با اینکه کار سختی هست اما فراموشش نمیکنم باز هم ممنون از نقد دوستانتون موفق باشین

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت