روی پایان‌بندی‌ها کار کنید




عنوان داستان : بوی گُل و خاک باران خورده
نویسنده داستان : سارا سرایلو

این داستان ویرایشی از داستان «محبوبه‌ی شب» می باشد.

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «بوی گُل، بوی خاک باران‌خورده» منتشر شده است.

عمو ایوب عاشق بود. این را توی نامه‌‌اش خواندم. نامه‌ای که از جبهه برای بابا فرستاده بود و من بعدها یواشکی از توی کمد برداشتم‌ و چپاندم توی جیب مانتو تا از روش انشا بنویسم.کمد داخل اتاقی است که شده موزه. همه‌ی وسایل عمو، کفش و لباس‌ و بیشتر عکس‌ها و پرتره‌ای را که دوستش کشیده گذاشتند همان‌جا. بی‌بی که در را باز می‌کند بوی گُل و خاک باران خورده می‌زند بیرون. درست هجده سال می‌شود نماز را همین‌جا یعنی در اتاقی که از اول متعلق به عمو بود، می‌خواند. یک دفعه دیدم بعد از نماز رفت و نمی‌دانم چرا لبش را به دیوار زیر پنجره‌‌ چسباند. یادم است وقتی بچه بودم پنجره برام مثل یک راز، مثل یک معمای حل نشده بود. سرم را که بالا می‌آورم دست را به چارچوب می‌گیرد و پشت می‌کند به من. موقع بستن در نفس عمیق می‌کشد. نفسش مثل موتوری که استارت بخورد صدای هق‌هق می‌دهد. می‌گویم: «بی‌بی تو این‌طوری نبودی!» با پَر روسری‌ اشکش را پاک می‌کند و می‌گوید: «بی‌بی دُمش‌و دیگه رو کولش گذاشته.» پا می‌شوم و می‌گویم «دور از جونت.» اما راست می‌گوید. دیگر روحیه‌اش مثل سابق نیست. بس که این مدت گریه کرده چشم‌هاش بی‌نور و سفید شده. چشمم می‌افتد به در سفید و کلیدی که جا مانده. دست‌های لاغر و استخوانی‌ بی‌بی را می‌اندازم دور گردنم و کمک می‌کنم بنشیند روی تشکچه. آن‌‌طوری که او تعریف می‌کرد یادگار موقعی‌ست که برای سربازها چیز میز می‌دوخته. خبر شهادت عمو را سربازهای خبررسانی آوردند. نشسته بودند روی همین تشکچه که اینجا کنار در اتاق هم نبوده. پای دیوار هال، زیر ساعت، پهن بوده انگار. همین ساعت قدیمی که الان ده بار دینگ دینگ کوبید. بی‌بی عقب‌عقب می‌رود و لرزان می‌نشیند. می‌گفت دو نفر بودند. سرشان را انداختند پایین. مِن و مِن ‌کردند. سر آخر یکی دستش را می‌کشد به ریشش و دل به دریا می‌زند و تعریف می‌کند که تو این عملیات نیروهای عراقی برای اولین بار در جبهه‌ی جنوب از سلاح شیمیایی استفاده کردند. بعد درباره‌ی این‌که توی نیزارها چه اتفاق‌هایی افتاد و خطوط دفاعی چه کردند و چه شد و چه نشد حرف زدند... بی‌بی گفت خب دو زاریم کج نیست که! فهمیدم خبر ایوب را آوردند. گفت موقع اذان هم بود. تلفن زنگ خورد. پا شدم گوشی را برداشتم. بابات بود. کمی سر به سرم گذاشت بعد گفت: «مشتلق بده رحمته. همون شد که دوست داری.» و خبر دنیا آمدن من را داد و بعد نوبت بی‌بی شد. در آمد که تو هم باید مشتلق بدهی. اما به بابا نگفت مشتلق چی. آمد نشست روبروی مأمورها و گفت که خدا نعمت را گرفت جاش رحمت داد. آنها پرسیدند چی؟ و بی‌بی توضیح داده اولین نوه‌اش به دنیا آمده. برای همین به بی‌بی گفتم تو این‌طوری نبودی. بی‌بی می‌گوید: «خیر ببینی دختر اون دوای منم بیار.» نزدیک هفتاد سالش است اما نه قند دارد، نه چربی و نه فشارخون. همیشه دوست داشتم مثل بی‌بی زندگی کنم. بابا می‌گفت آنقدری کارهای خانه از نان پختن توی تنور تا شستن لباس، جارو و رفت و روب را انجام ‌داده که بدنش اینجور ورزیده شده و قلبش عینهو ساعت می‌زند. بابا می‌گفت تا رسیدن جنازه عمو به هیچ‌کسی حرفی نزده. با این‌که داغدار بوده به مأمورها کمک کرده کوچه را چراغانی کنند و پارچه‌ی توی حجله را هم خودش گل دوخته و پهن کرده و عکس عمو را گذاشته روی گل‌های سفید. تازه همان‌جا بقیه خبردار شدند. وقتی هم تابوت را آوردند گذاشتند توی حیاط کِل کشیده و نقل پاشیده سر عمو. سر بی‌بی را می‌گیرم توی دستم. دسته موی حنا بسته‌اش را می‌کنم زیر روسری. می‌گویم: «دهنت‌و باز کن خودم بذارم.» می‌خندد. می‌گوید هنوز آنقدر ناتوان و درمانده نشدم. می‌گویم چند روز دیگر برمی‌گردم خانه خودمان و هیچ‌کسی نیست نازت را بکشد. بعد اجازه می‌دهد که قرص خواب را ته حلقش بگذارم. بی‌بی تنها برای خوابیدن قرص می‌خورد. خیلی هم به من می‌گوید چقدر می‌خوابی و این‌طور وقت‌ها کلی سر و صدا راه می‌اندازد. استکان را به نعلبکی می‌کوبد، قند را عادت دارد گوشه لپش هُل دهد اما به عمد موقع نوشیدن چای هورت می‌کشد. یک‌بار وقتی بیدارم کرد بهم گفت: «دنیا رو آب ببره تو رو خواب می‌بره، این‌جوری می‌خوای دانشگاه قبول شی نشو. بی‌نوا مردمی که می‌خوان زیر دست شما بیفتن، تا صلات ظهر پشت در بسته می‌مونن.» و آنقدر غر زد که من جام را عوض کردم و دیگر خودش توی هال کنار در موزه تنها خوابید. با این همه فکر نمی‌کنم بی‌بی هیچ‌وقت برعکس من احساس تنهایی کند. چون همیشه حرف‌هاش را به همه می‌زند اما من برای زدن حرف‌هام مجبورم بنویسم. داستان و خاطره فرقی ندارد. اغلبِ شب‌ها می‌نویسم که خاطرات را زنده نگه‌دارم. به همین دلیل نوشتن برام مثل آب خوردن شده است و تنهایی‌ام را پر می‌کند. آب را می‌گیرم جلوی لب‌های چروک بی‌بی. موقع خوردن می‌ریزد روی چانه‌اش. با زانوی نازک و تیزش می‌زند به زانوم و می‌گوید: «چشمم آب نمی‌خوره تو با این دست و پاچلفتی بودنت یه چیِ خوب قبول شی.»
دستم را می‌کشم به چانه‌اش تا خیسی را پاک کنم. می‌گویم: «جوجه رو آخر پاییز می‌شمرن بی‌بی خانوم.» چند تا دانه ریش سفید می‌خورد به کف دستم. خار‌خاری است. خوشم می‌آید، یک بار دیگر دستم را می‌کشم روش. می‌گوید: «پا شو برو تا.... استغفرالله ببین این موقع شب چجوری صدای این پیرزن رو در می‌آری؟»
می‌گویم: «اصن همون که خودت گفتی.. دُمت‌و چی کار کنی؟»
-‌ تو هم عینهو اون بابای خدا بیامرزتی، هی سر به سرم می‌ذاری..
حدودن دو سال از رفتن بابا می‌گذرد. حالا پیش خداست. شش ماهه بودم و علی رغمی که بابا تنها مَرد باقی مانده‌ی خانواده بود به مرکز ثبت‌نام اعزام نیروها رفت و اسمش را به عنوان داوطلب نوشت و بعد چند روز تحقیقات محلی بهش گفتند قبول شده و می‌تواند برود جنگ. سه سال در جبهه بود و دفعه آخری که از مرخصی برگشت فاو با گاز خردل مسموم شد. دیگر توی بیمارستان نتوانستند نگهش دارند و برش گرداندند. یادم می‌آید وقتی آمد مدام سرفه می‌کرد و هر بار کلی خون بالا می‌آورد. حالش هیچ‌وقت خدا خوب نشد. می‌خواهم حال بی‌بی عوض شود. صدام را شبیه پیرزن‌ها می‌کنم و می‌گویم: «آما.. ایوب یک‌بار اذیتم نکرد.» بی‌بی دهنش خشک شده. نمی‌تواند لجبازی کند و جواب بدهد. پلک‌هاش انگار که وزنه روش گذاشته باشند. سنگین شده‌اند. می‌دانم دوست دارد بگوید «پا شو تا این زبانت را از حلقومت نکشیدم بیرون.» و بعد بخندد اما به جاش خمیازه می‌کشد. به کلید روی در نگاه می‌کنم. غم روی دلم سنگینی می‌کند. مامان یادم داد که پشت تلفن بگویم دلم برات تنگ شده. بابا گفت این‌جور شیرین زبانی نکن که دنیا برام تنگ می‌شود. هفته بعد مرخصی گرفت و برگشت گنبد. آخرین مرخصی‌اش بود و تو همین سفر برام سوغات آورد. یک جفت کفش مخمل که گفت از اهواز خریده. و من همیشه به این فکر می‌کنم وسط آن بمباران چه‌جوری رفته وکفشی پیدا کرده که روی پارچه‌ی قرمرش گل سفید دارد. بی‌بی آن را توی کمد پیش باقی وسایل موزه گذاشته. هیچ‌کسی غیر خودش حق پا گذاشتن به اتاق را ندارد. یک بار یک گروه فیلم‌برداری ‌ از تلویزیون آمده بودند برای ساختن مستند. کنجکاو بودند بدانند توی آن اتاق چه خبر است. وقتی کارگردان درخواست کرد آن‌جا‌ را می‌شود دید گفت «نه.» فیلم بردار گفت «چند تا تصویر فقط از اتاق می‌گیرم. خودتان هم باشید.» و کارگردان گفت «بایستید جلوی در و فقط به اتاق نگاه کنید. این‌جوری چطور؟» باز هم گفت «نه.» همه سکوت کردند. بی‌بی پرسید روایت فتح را شما ساختید؟ آن‌ها هم گفته بودند دوستشان مرتضا ساخته. که شهید شده. بی‌بی پرسید برای همین دیگر پخش نشد؟ گفتند معلوم است دوست داشتید برنامه را. بی‌بی روایت فتح را خیلی دوست داشت. یادم می‌آید هر وقت تابستان پیشش می‌آمدم دو ساعت جلوتر تلویزیون را روشن می‌گذاشت. می‌گفت یک بار عمو را نشان داده. بعد از آن همه‌اش چشمش به تلویزیون می‌ماند تا دوباره پسرش را زنده پشت شیشه‌ی این جعبه ببیند. می‌گفتم: «بی‌بی انقدر جلو نشین، چشات اذیت نیست؟» صدای تلویزیون زیاد بود. مجری برنامه بعدی را اعلام کرد. توی گوش‌های بی‌بی انگار پنبه فروکرده‌ باشند. چیزی نمی‌شنود اما چشم‌هاش. چشم‌هاش شعله می‌کشد. روشن است. روشن و پرامید.گفتم:‌ «بی‌بی مطمئنی عمو بوده؟»
جوری با اخم و تخم نگاهم کرد که انگار بهش حرف بد و بیراه زده باشم. گفتم «بی‌بی خسته نشدی انقدر چشم به راهی؟ به نظرم الکی امیدواری. نه عمو را نشان می‌دهند نه بابا را.» بی‌بی اما هیچ‌وقت آتش امید در وجودش خاموش نشد. تا این‌که یک شب خودم با چشم‌هام عمو را دیدم. توی بیمارستان بود. دیوارهای بیمارستان زرد و کثیف بود و پر از خط خطی و یادگاری. دقیقن همان جوری که وقتی گفتم «بی‌بی مطمئنی عمو بوده؟» تعریف کرد برام. با همه‌ی جزییاتش. گفت که عمو روی تخت دراز کشیده بود و چشم‌هاش را بسته بودند و خیلی لاغر شده بود و پوستش به استخوان چسبیده بود و وقتی دوربین از روی چهره‌اش رد می‌شود لبخند می‌زند. بعد فهمیدم چرا بی‌بی به تلویزیون می‌چسبید. دلش می‌خواست پسرش را بغل کند و ببوسدش. بابا را هیچ‌وقت اما نشان ندادند. بی‌بی جلوی روم برای بابا بی‌تابی نمی‌کرد. دوست نداشت بین بچه و نوه فرق بگذارد. می‌گفت تو همان حال و هوای علی را داری برای من. امشب قلبم بی‌قرار است. دلم برای بابا علی خیلی تنگ شده. فردا نتیجه‌ی نهایی کنکور اعلام می‌شود. کاش بود و زنگ می‌زد به بی‌بی و مشتلق می‌گرفت. بی‌بی خوابش برده. باز به کلید نگاه می‌کنم. یادم می‌آید وقتی کوچک بودم اتاق عمو برام حکم یک جزیره کشف نشده را داشت. رطوبت همه‌ جاش را گرفته بود و موقعی که در باز می‌شد بوی گُل قاتی با خاک نمور می‌زد بیرون. این تنها اتاقی است که هیچ‌وقت رنگ نشد و همان‌طور گچ خاکی ماند.
کلید را در قفل می‌چرخانم. یک‌دفعه صدای بی‌بی را می‌شنوم که می‌گوید: «محبوبه.» نگاهش می‌کنم. خواب می‌بیند. کلاس چهارم بودم که اولین بار داخل اتاق را دیدم. باید انشا می‌نوشتم. موضوع انشا این بود که نامه‌ای عاشقانه به مادرتان بنویسید و من نمی‌دانستم اصلن این عشق که می‌گویند چیست. و یاد نامه‌های عمو افتادم. نامه را چپاندم توی جیبم. هول هولکی کاغذ کاهی تا خورده‌ای را برداشتم که تای وسطش از دو طرف پاره بود و برای بابا نوشته بود. نوشته بود از وقتی آمده جبهه معنای عشق را عمیق‌تر فهمیده. از انفجارها نوشته بود و حمله‌های هوایی و تیرباران. از دست‌های جدا شده‌ای که دیگر نمی‌توانند دستی را بگیرند یا جمجمه‌های خرد شده‌ای که دیگر هیچ رویایی توش نیست یا قلب‌های خمپاره خورده‌ که روی خاک می‌تپد و جاش توی سینه خالی می‌ماند. نوشته بود این‌ها را خودت بهتر می‌دانی اما بی‌بی نمی‌داند. چیزی هم بهش نگو. نوشته بود وقتی آدم عاشق است راضی نمی‌شود عشقش را اذیت کند. نوشته بود فرمانده‌شان دارد با دختر همسایه‌ که همبازی بچگی‌اش است عروسی می‌کند. برای همین این عید را مرخصی نمی‌گیرد و جایگزین فرمانده می‌ایستد پادگان. بعد هم نوشته بود ضمیمه‌ی برگه‌ نامه دیگری هم هست که قبل‌تر درباره‌‌اش حرف زدم و باید به دست صاحبش برسانی. چند روز پس پشت جنازه‌ی عمو نامه می‌رسد و موقع خواندن همین نامه بود که فهمیدم عشق چیست و عمو چقدر عاشق بود. من عاشق بویی هستم که اتاق را پر کرده. می‌روم جلوتر. چیزی عوض نشده. کمد گوشه دیوار است و درش قفل است و روی آن پرتره‌ای از عمو که قاب خیلی بزرگی هم دارد. عکس‌ها توی قاب طلایی ‌به دیوار آویخته شده. بیشتر می‌چرخم. روی دیوار پنجره‌ای هست که هیچ‌وقت نفهمیدم به کجا باز می‌شود. می‌نشینم. همان‌جا زیر پنجره رد پنجه‌ای است که از طاقچه تا پایین کشیده شده. بالای طاقچه بی‌بی پارچه‌ی گلدوزی شده‌ای را مثلثی پهن کرده و یکی از عکس‌های دو نفره‌ی پسرها را روی آن گذاشته. توی این عکس عمو کنار باغچه روی پای بابا نشسته و به دهن او نگاه می‌کند. بابا ده سالی بزرگتر است و عمو خیلی حرفش را می‌خواند. قاب را برمی‌دارم و می‎آورم نزدیک تا شاید صدای خش‌دار بابا را بشنوم. تا شاید قصّه‌ی دختری را بشنوم که با گل‌ها مهربان بود. دختری که بعد مردن محبوبش می‌رود و هیچ‌کسی نمی‌داند کجاست. شاید اسمم را بشنوم وقتی صدام می‌زد؛ با یک دخترم بعدش یا حتی شاید صدای نفسی بشنوم پر از خس‌خس، سرفه‌ای پر از خون. اما هیچ صدایی نیست. سکوت محض. عکس را بر می‌گردانم سر جاش. چشمم به شیئی می‌افتد که از زیر ضلع وسطی مثلث بیرون آمده. خنده‌ام می‌گیرد از این چیز میز قایم کردن‎های بی‌بی. کلید کمد است.
کمد را باز می‌کنم. چشم‌هام را می‌بندم و تصادفی یکی از نامه‌ها را از توی جعبه بیرون می‌کشم. به عکس لای نامه نگاه می‌کنم. به دختر جوانی که با چادر سفید کنار پنجره ایستاده. توی جا گلدانی‌های نرده چند شاخه‌ی سبز آویزان است. دختر انگشت‌های لاغر و باریکش را جوری روی برگ‌ها گذاشته که انگار دارد چنگ می‌نوازد. موهای سیاهش از زیر چادر در آمده و صورت سفیدش را هاشور زده. نگاه دختر به جایی در پایین و سمت راست است. عکس را بر می‌گردانم. پشتش نوشته پناه بده مرا به مهر در گوشه‌ای از خاطرت. دوستدار تو محبوبه. نامه را باز می‌کنم. کاغذش زرد شده اما زیاد از پاکت بیرون نیامده چون تایش نو مانده و پاره نشده. نامه برای دختری است به نام محبوبه. یادم به ضمیمه‌ای می‌افتد که عمو در آخرین پاکت گذاشته بود و من آن روز ندیده بودمش. نوشته جایم را سبز نگه‌دار......نوشته..... نفسم می‌گیرد. عکس را برمی‌گردانم لای برگه و نامه را می‌گذارم داخل جعبه. به مقدار زیادی هوا نیاز دارم. می‌روم جایی که بی‌بی را دیدم. که لبش را به دیوار چسباند. پنجره را باز می‌کنم. رو به حیاط خلوت است. تا به حال ندیده بودمش. دو تا گلدان سفالی می‌بینم روی نرده‌ی بالکن همسایه‌‌ی سمت چپ. توش گل محبوبه‌ی شب کاشتند. همان عطری که همراه رطوبت از اتاق می‌زد بیرون. فکر می‌کنم روی تراس زنی است که انگشت‌های لاغر و باریکش را به گل‌ها می‌کشد. جوری که انگار چنگ می‌نوازد. هول می‌کنم. می‌ترسم از رو در رو شدن با شبح زنی که شبیه محبوبه‌ست. خم می‌شوم. روی زانوهام می‌نشینم و لت‌های چوبی پنجره را می‌بندم و دستم را می‌گذارم روی رد انگشت‌های دیواری که بی‌بی هرگز اجازه نداد گچ بشود. یادش آرامم می‌کند. گفته بود آجر به آجر این خانه را با پسرها روی هم گذاشته. ساعت هال 12 بار دینگ دینگ می‌کوبد. از اتاق می‌آیم بیرون. امروز نتیجه نهایی کنکور 83 را اعلام می‌کنند. کاش بی‌بی را اذیت نکرده بودم و بهش می‌گفتم رتبه‌ی تک رقمی آوردم و قرار است "یک چیِ" خوب قبول شوم. بعد به این فکر می‌کنم آن پنجه حتمن جای انگشت‌های عموست.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم سارا سرایلو سلام

«بوی گل و خاک باران خورده» را خواندم. داستان را خوب شروع کرده‌اید. افتتاحیه را با جمله‌هایی آغاز کرده‌اید که مغناطیس داستانی خوبی دارند و خواننده را با اثر درگیر می‌کنند. «عمو ایوب عاشق بود...» یعنی اینکه منتظر باش تا برایت بگویم عمو ایوب که بود و عاشق چه کسی بود و این عشق چه جور عشقی بود و سرانجامش به کجا کشید. پس این جمله به تنهایی داستانی را پشت خودش پنهان کرده است و عشق عمو ایوب به سهم خودش بذر تعلیقی به همراه دارد که با همان جملۀ ابتدایی در دل داستان کاشته می‌شود و خواننده می‌خواهد منتظر برآمدن و به برنشستن آن باشد. بعد متوجه می‌شویم راوی، دختر جوانی است که همراه مادربزرگش زندگی می‌کندو از زندگی عموایوب حرف می‌زند که شهید شده است و کمدی دارد که سالهاست تبدیل به موزه شده و مادربزرگ اجازه نمی‌دهد کسی داخل کمد را ببیند و یا به وسایل یادگار عمو دست بزند. راوی کوچک بوده که عمو شهید شده بنابراین همۀ این تصاویر و صحنه‌ها را در قاب خاطرات مادربزرگ به نمایش می‌گذارد و به مخاطب نشان می‌دهد خوب همه این‌ها درست و شخصیت عمو و یا پدر هم در تعدادی از همین فلش‌بک‌ها و خاطرات است که ساخته می‌شوند. تا اینجای کار خوب است اما انگار عشقی که در ابتدا طرح شده تقریبا به فراموشی سپرده می‌شود و آنقدر دیر به آن پرداخته می‌شود که رفته‌رفته به نظر می‌رسد این عشق فقط یک جور تله بوده تا مخاطب را به دام بیندازد و ممکن است خواننده تصور کند بازی خورده است با این حال طرح دیرهنگام عشق، مشکل اساسی نیست بلکه مشکل اصلی پایان‌بندی است. راوی بالاخره به کمد عمو دسترسی پیدا می‌کند و باز هم نامه‌های عاشقانه را می‌بیند و یکی از نامه‌‌ها را برمی‌دارد و بعد پنجره‌ اتاق را که هرگز گشوده نشده بود باز می‌کند و متوجه می‌شود دخترخانمی که مخاطب نامه‌های عاشقانۀ عمو بوده است، در واقع همسایۀ دیوار به دیوار آنهاست و اتفاقا بلافاصله دخترخانم را روی بالکن خانۀ همسایه می‌بیند که حالا زنی میانسال است. این پایان‌بندی آنچنان سانتی‌مانتال و دم‌دستی است که یکی از بدترین بلاهای ممکن را بر سر این داستان آورده است. برای شدت بخشیدن به تأثیر متن و یا برای تحریک احساسات مخاطب اصلا نیازی به این کار نیست. این نوع پایان‌بندی‌ها هر چه رشته‌اید پنبه می‌کند. اولین پرسش اساسی که برای خواننده مطرح می‌شود این است که چطور این پنجره هرگز باز نشده و چگونه ممکن است راوی هرگز نفهمیده باشد پشت پنجره چیست و رو به کجا باز می‌شود؟ برای این پرسش هیچ پاسخ و هیچ منطق باورپذیری نداریم و مشکل بعد هم حضور همان خانم در همسایگی خانۀ مادربزرگ است. در این اثر متوقف نشوید. آن را کنار بگذارید و در اثر بعدی اصلا به دنبال چنین غافلگیری‌هایی نباشید و فقط داستان را با روابط درست و منطقی به جلو بکشانید. به مطالعه و تمرین ادامه بدهید. منتظر آثار بعدی شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۲
آناهیتا آروان » چهارشنبه 17 مهر 1398
منتقد داستان
سلام. سورئالی که می‌فرمایید مطلقا در متن اتفاق نیفتاده است ضمن اینکه آن تصویر، خودِ خانم باشد یا خیال و خاطره‌اش و یا هر چیز دیگری، پایان‌بندی را به شدت سانتی‌مانتال و ساختار را لق می‌کند. در مورد بازی دادن هم منظور این است که اینطور به نظر می‌رسد نه اینکه قصد نویسنده این بوده اما نکته اینجاست که باید اثر به تنهایی با مخاطب مواجه می شود؛ پس لازم است داستانتان تا جایی که ممکن است متکی به خویشتن باشد. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.
سارا سرایلو » چهارشنبه 17 مهر 1398
سلام خانم آروان. ممنونم برای نقدتان. البته انتهای داستان آنطور که شما برداشت کردید زنی میانسال در کار نیست. انتهای داستان یک تاش کوچک و شمه‌ای از سورئال دارد. راوی شبح زن را می‌بیند. نکته‌ی دیگری اشاره کردید بازی خوردن مخاطب است که قطعا قصد داستان این نبوده، بلکه با توجه به ایده داستان که امید باعث می‌شود انسان عشق بورزد و این عشق در همه جا، بروز پیدا می‌کند فقط گره‌گشایی اتفاق افتاده. سپاس‌گزارم از نقد‌تان. حتما در بازنویسی به من کمک خواهد کرد.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت