نوشتن امری جدی است




عنوان داستان : دختری که قلب جهان را کند
نویسنده داستان : فاطمه قربانی

جانی، تو میدونی دنیای من کامل شده. تو فقط بین شن زار عجیب که اسمون هم رنگ زمین هست؛ میای ومیری. تو هیچ وقت نمیمونی. لبخندم رو پهن تر کردم چشمام رو ریز کردم تا با غم که با سکوت فریاد میکشه بفهم، سری بعد بیاد حفظ باشم مثل شعر و متن قدیمی یا شایدم مثل لالایی که بزرگ میشی یادت میره ولی روح فراموش کار نیست.
یه قدم جلو میرم تا دستاش رو بگیرم، باد بلند میشه کلمه ها جابه جا میشه این سری فقط چند دقیقه موندی. فقط چند دقیقه صفحه ها وخط ها ما رو بهم رسوندن؛ داد میزنم دوستت دارم بعد اروم میگم میدونم شاید مدت ها نبینمت ولی دوستت دارم جانی دوست دارم. صدای دوست دارم ما به هم میپیچه، لبخندم با اشکهام میریزه.
میرم کنار تنها درخت و برکه کوچیک، زیر سایه بید مجنون بی لیلی سرم رو روی ریشه های سختش میزارم و پاهام رو محکم بغل میکنم؛ به خودم به تو به تک تک ثانیه های چند دقیقه قبل به این کلمات وجمله های که حفظم فکر میکنم. من و تو قلبم هامون رو بهم گیره زدیم. دوست داشتن بخشب از ماست، جانی شاید دوست داشتن رو برای ما نوشتن شاید هم ما براشون میگیم هم رو دوست داریم.
اونا ما رو عروسک خیمه شب بازی خودشون کردن که به ساز جوهر بین چندتا خط برقصیم؛ تا بهم رسیدیم از هم جدا کنن. وقتی هم به مردگی عادت کردیم و نقاب کلمات رو گرفتیم نقاب هامون رو بشکنن.
صدای نفس هات رو میشنوم تو برگشتی تو رو برگردوندن بازم ساکتی مثل همیشه. فقط مثل یه نوزاد نگاه میکنی و زل میزنی. ولی من این تنهایی و سکوت باهم رو هرچنداز این سکوت لعنتی متنفرم بازم دوست دارم همیشه ثانیه شماری میکنم تا به حرف بیای. چرا یهو رفتی؟ مگه تازی بر نگشته بودی؟ تو نرفتی گرمای دستت رفت خودت هم کم رنگ شدی. تو رو بردن جانی تونرفتی تو رو بردن.
همیشه دلم میخواست از این حصار چوبی و از این جوهر و از این اسمون همیشه دل دلگیر فرار کنیم، دوتایی فرار کنیم. تو رو از این بین چوب های زندانبان بندازم بیرون خودم هم بپرم بیرون. تو رفتی زودتر از من رفتی منم به دنبال تو ازاین قصه میرم؛ به دنبال تو میام. میخوام ب جای فرهاد کوه کن بگن دختری که قلب جهان رو کند.
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست عزیز خانم قربانی سلام. متن شما را بیش از سه بار خواندم. اما در پایان هر خوانش بیشتر مطمئن شدم که آنچه برای شما و ذوق و قریحه‌تان مناسب‌تر است داستان نیست، بلکه شعر است. متن شما بیشتر از اینکه داستان باشد یک شعر منثور است که مالامال از احساسات، جملات عاطفی است و ابدا ماهیت داستان‌گونه ندارد. چرا؟ بگذارید اول ببینیم شعر چیست. شعر، در لغت به معني دانش و فهم و ادراك است كه چامه، سرود، سخن و چكامه نيز خوانده شده است . و نیز در تعريف شعر گفته اند كه شعر كلامي است موزون و داراری قافیه كه داراي معني باشد. اما داستان چیست؟ گونه‌ای از ادبیات داستانی است که نسبت به رمان یا داستان بلند حجم بسیار کم‌تری دارد و نویسنده در آن برشی از زندگی یا حوادث را می‌نویسد . داستان کوتاه مثل دریچه یا دریچه‌هایی است که به روی زندگی شخصیت یا شخصیت‌هایی، برای مدت کوتاهی باز می‌شود و به خواننده فقط امکان می‌دهد که از این دریچه‌ها به اتفاقاتی که در حال وقوع است نگاه کند. بنابراین شروع و پایانی دارد. نقطه اوج (گره افکنی و گره‌گشایی)دارد. در پایان متن خواننده می‌تواند آن را به صورت خلاصه‌ای معنادار برای دیگری تعریف کند. حالا خودتان ببینید که متن شما همانقدر که واجد هیچکدام از مولفه‌های داستان کوتاه (شخصیت، پیرنگ، مضمون، موضوع، پایانبندی، ضرباهنگ و ...) نیست اما واجد آن بازی با کلماتی که بار احساسی و عاطفی دارند می‌باشد. اما واقعیت این است که شعر هم پشت هم قطار کردن کلمات و جملاتی پر از سمبل‌ها و اساطیر عشق نیست. امروزه کارکرد شعر خیلی فراتر از این رفته که تنها در نامه‌های عاشقانه بانویسی شوند و یا در قهوه‌خانه‌ها و نقل محافل نقالی. حتی اگر بخواهید متن‌تان را به شعر نزدیک کنید نیاز به تمرین و مهارت زیادی دارید. قبل از هرچیز در درست‌نویسی کوشا باشید. نوشتن املای غلط و جابجایی حروف خواننده را دلزده می‌کند و اطمینان او را به مطلب شما از بین می‌برد. دوم اینکه قواعد نگارشی را جدی بگیرید. علایم، سطر و پارگراف‌بندی و گیومه و ... باعث درست خواندن و در نتیجه فهم درست مطلب شما می‌شود. در پایان بد نیست نکته‌ای را هم متذکر شوم. اینکه همه انسان در برخی بازه‌های زمانی زندگی خویش بنا به شرایط فیزیکی و روحی و زیستی، دچار جوشش احساسات شده و آن را از آسان‌ترین راهی که بلد باشند بروز می‌دهند. اما لزوما همه این جوشش‌ها منجر به خلق شاهکار یا تولد یک شاعر یا نویسنده یا موسیقی‌دان یا نقاش و ... نمی‌شود. مقصودم دلسرد‌کردن‌تان نیست. بلکه از شما می‌خواهم به نوشتن به صورت جدی نگاه کنید. خیلی جدی. به شکل یک فن و حرفه که باید با آن حرفه‌ای برخورد کرد.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. مهندس کامپیوتر . تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌است و با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری دارد.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت