خواننده چیزی از جهان شما نمی داند



عنوان داستان : چای

آقای مهام روی برگه آچهار با خط بولد بی تیتر در سایز بزرگ تایپ کرده "چای فومن". برگه را چسبانده به شیشه در ورودی خواروبار فروشی. قبل از اینکه بروی تو، آن نوشته می رود توی ذهنت. می رود توی نوستالژی هایت. روش تبلیغاتی کم خرجی است. می روم تو. لپه با روغن می خرم. به کپه های چای جلوی در ورودی که دوباره چای فومن،چای اعلا ایرانی روی آنها تکرار شده،خیره می شوم. زن های چای چین فومن را با دامن های چین دار توی مزارع تصور می کنم. هر چند این تصویر تبلیغاتی است و هیچ زن کشاورزی سر کار دامن چین چین نمی پوشد. وقتی آقای مهام می گوید دیگه چیزی لازم ندارید؟ می گویم از این چای ...
.
می رسم خانه. عصرانه چای ایرانی دم می کنم. طعم و بویش مرا می برد به دورها ... .
سال هفتاد و هشت است. تابستان است. امتحانات ترم چهار را داده ام و سه و چهار روزی است که از اصفهان برگشته ام ... چای ظهر می خوریم. تلویزیون روشن است.از اتفاقات هجده تیر می گوید. بابا چای را توی نعبلکی می ریزد و می گوید خوب شد امتحانات را دادی زود برگشتی... دانشگاهها شلوغ شده ... دختر عمویم مهمان ماست.از پرس و جویی که مادر او درباره من کرده، یواشکی به من می گوید. می گوید منتظر خواستگاری باش .می خندیم.
#
قالی می بافیم.لابلای تق تق شانه که بر قالی می زنیم.صدای مادربزرگ را از حیاط کناری که با یک در ورودی به حیاط خانه ما متصل میشود، میشنویم. می گوید چای آماده است.قزم گئل چای ایچ ... چای ساعت پنج عصر هر روزه اش. زود چای می خورد که شب با پا دردش مجبور نباشد دست به آب برود. روی ایوان خانه اش می نشینیم، چای می خوریم.
.
تا دی ماه آن سال چای ایرانی می خوریم. با چای ایرانی هربار که آنها برای خواستگاری می آیند، پذیرایی می کنیم.
تا آن شب قندشکنی که آنها از شهر با خودشان چای خارجی برای مهمان های از شهر آمده شان می آورند.به من بر می خورد. شک به دلم می افتد. نگران می شوم.به تفاوت های زندگی مان فکر می کنم.به بابا می گویم آنها حتی چای شان هم با ما متفاوت است چه برسد به چیزهای دیگر. بابا می گوید: نگران نباش او مثل ماست.
از آن شب چای مان تغییر کرد.زندگی مان،رویاهایمان... کاش همان چای بهانه می شد. گاهی یک چیز کوچک نشان دهنده یک تفاوت بزرگ است و ما نادیده می گیریم.
بعد از او، من مثل تفاله های چای خارجی بودم توی زندگی آنها... نمی دانستند با من چه کنند. ریختنم توی سینک ظرف شویی شان تا آب مرا با خود ببرد. ولی آب مرا با خود نبرد . باد مرا با خود برد.
. .
دوباره برگشته ام به چای ایرانی خودمان. زندگی خودمان. دیگر دلم چای خارجی نمی خواهد.
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست عزیز سلام. عجیب حس می‌کنم نویسنده این داستان یک زن است. جنس نوشتن و کلامتان به شدت از قلمی زنانه برمی‌آید. داستانتان غم دارد. خیلی زیاد. همانطور که داستان «گاهی وقت‌ها تو نمرده‌ای» لبریز از حزن بود. دو تا داستان آنقدر به هم وصل و مربوطند که نمی‌شود از هم مستقل‌شان دانست. این دو داستان مال یک نفر و در ادامه رویاهای ذهن مخدوش و بیش‌فعال یک نفر هستند که غم فراق و دوری را همه‌جا با خود می‌کشد. در خط به خط نوشته‌هایش. چه این‌ها برآمده از خیالتان باشد و چه وامدار زندگی واقعی شما، در هر صورت پیوستگی این دو داستان را نمی‌توان نادیده گرفت و به سادگی از کنار آن عبور کرد. نگاهی گذرا به باقی داستان‌هایتان انداختم. آنها هم همین تم و موضوع را عیان و یا تلویحی به دنبال خود می‌کشیدند. به نوعی برایم یادآور مجموعه عزاداران بیل بود. آدم‌ها یکی هستند، مکان داستان در همه داستان‌ها بیل است. بعد از دو سه تا داستان می‌شود آدم‌ها را شناخت و با آنها اخت گرفت. و داستان‌های شما دقیقا چنین نسبتی با هم دارند. به هر حال چیزی که نوشته‌اید بیشتر از اینکه شبیه داستان باشد در قالب خاطره‌نویسی نگاشته شده است. انگار خاطرات را برای کسی تعریف می‌کنید که دست کم به قدر شما با آنچه روی داده آشناست و خبر دارد. پیدا نیست خواستگار داستان کجا رفته؟ چرا غیبش زده که خانواده بعد از رفتن او با دختر بدرفتاری می‌کنند. اگر این خاطره قرار باشد داستان تلقی شود، بخش‌های زیادی دارد که به راحتی می‌توان از داستان حذفشان کرد. مثل بخش تعریف کردن از چای مادربزرگ.مثل بخش طولانی اول داستان که بسیار کش‌دار و با جزییات به مغاره آقای مهام و کیسه‌های چای می‌پردازد. به خریدی که می‌کند. و در مورد نثر متن شما باید کمی در جمله‌سازی‌ها حساسیت بیشتری نشان بدهید. به آهنگ متن توجه کنید تا آهنگین و روان باشد. برای مثال «سال هفتاد و هشت است. تابستان است.» را می‌شد نوشت که « تابستان سال هفتاد و هشت است.» یا «صدای مادربزرگ را از حیاط کناری که با یک در ورودی به حیاط خانه ما متصل می‌شود، می‌شنویم» را به این صورت بنویسید که «صدای مادربزرگ را از حیاط کناری می‌شنویم. حیاط کنار با یک در به حیاط ما وصل می‌شود.» این‌ها دو نمونه هستند. مسلما خودتان بهتر می‌توانید با جملات بازی کنید و آن‌ها را بهتر از چیزی که هست بچینید. بعد از پایان متن آن را با صدای بلند برای خودتان بخوانید تا گوشتان به آهنگ متن حساس شده و ایرادهای آن را دریابد.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. مهندس کامپیوتر . تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌است و با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری دارد.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت