از دلنوشته تا داستان



عنوان داستان : گاهی وقت ها تو نمردی

گاهی وقت ها تو نمردی ... سه تا بچه مان را بدنیا آوردیم. اول دخترمان بعد هم دوقلوها را یکی دختر و یکی پسر ....تو از آن شرکت ساختمانی که آن موقع توی ساختمان استقلال بود کار می کردی بیرون آمدی و برای خودت شرکت زدی ...دیگر نقشه کشی ساختمان نمی کنی.می سازی و می فروشی ... من سرکار نمی روم ...بچه ها بزرگ شده اند. سودای رفتن به خارج دارند ... سال به سال هم روستا نمی رویم. توی آن شهر بزرگ خودمان را شهری جا می زنیم. من با لهجه ای متفاوت و اختراعی حرف می زنم.کش می دهم.. ولی خودم فکر می کنم تهرانی حرف می زنم ... دماغم را عمل می کنم ...صورتم را بوتاکس و موهایم را هایلایت می کنم. چربی تزریق می کنم ...عینکی عجیب به چشم می زنم. کنار تو توی ماشین مشکی شاسی بلندمان می نشینم. یک پای مان ترکیه است و آن یکی گرجستان ... نوخلته ای شده ایم برای خودمان ....
###

گاهی وقت ها تو نمردی ...سه تا بچه مان را بدنیا آوردیم ...تو برگشتی شهر خودمان ...هنوز هم نقشه کشی ساختمان می کنی. مثل برادرهایت موهای سرت ریخته کچل شدی ولی هنوز هم جذاب هستی... نقاشی می کشی. با هم قبل از عید می رویم یزد. همان شهری که تو آنجا دانشگاه رفتی ... هر چند همه فکر می کردند من تنهایی رفتم. ولی تو همه جا با من بودی ... رفتیم ترمه خریدیم. موزه آب رفتیم.دانشکده معماری رفتیم... توی کوچه های کاهگلی اش بلند خندیدیم ...با هم قرار گذاشتیم سال بعد همین موقع برویم اصفهان ...شهر دانشگاهی من ... بچه ها را هم ببریم ....
هنوز هم عادت اینکه گل هدیه بخری را داری. وقتی ناراحت هستی باید چیزی نگویم تا تو از غار بیرونی بیایی. روحیه حساس و هنری داری ... من توی همین کتابخانه مان کار می کنم ...همیشه توی مسیر روستا و شهر در رفت و آمد هستیم. هنوز هم گلیم می بافم و تو کنار گلیم می نشینی و ماسوره درست می کنی ... بچه هایمان بزرگ شده اند ...یکی صنایع دستی می خواند. آن یکی می خواهد اقامتگاه بومگردی بزند.آن یکی هم می خواهد جهانگرد شود ... مثلا بچه هامان عارفه، مهدخت و سینا هستند ... .
###
ولی اکثر وقت ها تو مُردی ...قبل از اینکه بچه هامان به دنیا بیایند ...بیست و چهار سال و صدو بیست و شش روزه ماندی ... و...من باید به جای تو و همه ی بچه هایمان زندگی کنم ... کار کنم و ...عشق بورزم
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست عزیز همانطور که درباره داستان دیگرتان گفتم، متن‌های شما بیشتر از آنکه داستان باشد شبیه دلنوشته و یا گزیده‌هایی از دفتر خاطرات است. این اصلا بد نیست. حتما چیزی بوده که ذهن شما را آنقدر درگیر کرده که برایتان تبدیل به گره درونی شده و در تمام نوشته‌هایتان نمود پیدا کرده است. این ابدا بد نیست که بسیار خوب است. نویسنده‌ای که از درد و گره روحی و درونی محروم باشد اساسا قادر به خلق نخواهد شد. اما غیر از این لازم است داستان‌نویسی را به لحاظ فنی بلد باشید تا غیر از اینکه با نوشتن بر روح خودتان مرهم می‌نهید برای خواننده هم متن جذاب، عمیق و ماندنی آفریده باشید. ماجرای زنی است که در خیال خود با مردش زندگی می‌کند. دوجور زندگی. یکی مرفه و تازه به دوران رسیده و دیگری زندگی ساده و خونگرم و سنتی. هر دو شکل را خیلی خوب توصیف کرده و از پس آن برآمده‌اید. حالا بخواهیم این‌ها را به داستان تبدیل کنیم... من اگر جای شما بودم شاید این زن را در هر سه موقعیت با هم رودررو می‌کردم. زن را در شکل مرفه و بی‌درد و در شکل ساده‌زیستانه و به شکل تنها و مغموم و مکانی ترتیب می‌دادم که این سه وجه زندگی زن با هم روبرو شوند. بین‌شان کلامی رد و بدل شود. اتفاقی یا رویدادی این سه رخ را به هم برساند و اینکه زن واقعی کدام است بماند بر عهده خواننده و قوه تشخیصش و شکلی که شما داستان را نوشته‌اید. این طور شما توانسته‌اید شک داستان فرمی بنویسید که در کنار پرداخت خوب به سه وجه متفاوت از زندگی یک زن واحد می‌تواند در بردارنده مضمون و معنایی باشد که دقیقا برمی‌گردد به همان تمهیدی که برای کنار هم قرار گرفتن سه زن و خانواده‌هایش می‌اندیشید. نویسنده‌ای برنده است که بتواند از دل خاطرات و روزنگاری‌ها و دلنوشته‌های داستان بیرون بکشد. شما پتانسیل نوشتن را دارید. نثرتان روان و شیرین است. پیداست که ذهن و قلم فعالی هم دارید و راحت از کنار گفتگوهای ذهنی عبور نمی‌کنید. این‌ها سرمایه‌های اصلی نوشتند هستند اما سرمایه را باید درست و اصولی استفاده کرد و به کار زد. درست مثل سرمایه‌گذاری در بازار بورس. از شما می‌خواهم غیر از اینکه تمرین نوشتن می‌کنید کتاب‌های آموزش نویسندگی را بخوانید. سعی کنید آنچه می‌آموزید به کار ببندید. کتاب حرکت در مه حسن شهسواری و ارواح شهرزاد شهریار مندنی پور و کتاب ده جستار داستان‌نویسی حسین سناپور و کتاب یک شیوه برای رمان‌نویسی می‌توانند به شما کمک کنند. مجموعه ده جلدی گام به گام تا داستان‌نویسی هم می‌تواند کمک خوبی برای شما در این مسیر باشد. منتظر داستان‌های بعدی شما هستم و مشتاقم ببینم ماجرای این زن به کجا خواهد رسید.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. مهندس کامپیوتر . تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌است و با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری دارد.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت