از خاک کیمیا بسازید



عنوان داستان : .من بیست سال و یکروزه بودم.

.من بیست سال و یکروزه بودم. شوهرم بیست و چهار سال و صدو هفتاد و شش روزه بود که ازدواج کردیم. از همان روز اول تصمیم گرفتیم سه تا بچه به دنیا بیاوریم.سخت کار کنیم و برای خودمان خانه و زمین بخریم. توی زمین مان سیب بکاریم.نه...گیلاس بکاریم. اختلاف داشتیم. توافق کردیم نصفش را سیب و نصف دیگرش را گیلاس بکاریم.تصمیم گرفتیم با وام ازدواج مان یخچال، سرویس آرکوپال و قفسه بخریم. قفسه کتاب مان را پُر کنیم از شازده کوچولو. شازده ها را هدیه بدهیم به همۀ فامیل و دوستان.برای خانه مان گلیم ببافم و او کنار دار گلیم بنشیند و ماسوره های رنگی درست کنند......
شوهرم، بیست و چهار سال و صدو هشتاد و سه روزه بود که مُرد.خانه مان را ساختم. زمین مان را خریدم. گلیم مان را بافتم. یخچال، سرویس آرکوپال و قفسه کتاب خریدم. شازده کوچولوها را هم هدیه دادم...
ای وای چقدر زمان زود می گذرد. هنوز سیب ها و گیلاس هایمان را نکاشته ام و بچه هایمان را به دنیا نیاورده ام.
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست عزیز سلام. همانطور که حدس می‌زدم نوشته‌های شما همگی بر یک مدار منطبق هستند. یک رویداد دردناک که در زندگی خودتان و یا نزدیکان‌تان رخ داده و همین به حدی روح شما را درگیر کرده که تبدیل به گره اصلی درونی و ذهنی شما گشته و همین مسئله باعث می‌شود همه مطالب و نوشته‌های شما برپایه همین طرح نوشته شود. عروس جوانی که خیلی خیلی زود همسر جوانش را از دست می‌دهد. عمری‌ست تنهاست و آرزوهای محقق نشده زندگی تازه سر گرفته خود را دوره می‌کند. آنقدر وهم و رویا در زندگی ذهنی این زن پررنگ شده که گاهی خیال می‌کنی این زن هم دیگر زنده نیست. چراکه از آن روز راه زندگی بر او نیز بسته شده و کاری به جز خزیدن به کنج تنهایی و اوهام خود ندارد. این اصلا بد نیست. نویسندگان نامی و بزرگی در تاریخ ادبیات جهان بوده‌اند که مصائب و دردهای عظیم زندگی را خوراک خلق شاهکار کرده اند. درد یتیمی و فقر و از بین رفتن خانواده در جنگ و یا شرکت در جنگ و دیدن چهره سیاه و خشن آن از نزدیک، از دست دادن توانایی و سلامتی در اثر یک حادثه، مال باختن در یک قمار و سوگ فرزند و از این قسم دردهای سنگین و جانفرسا. اما مهم این است که این درد تا چه اندازه می‌تواند به‌سان یک کارخانه پرورش ذهن و تربیت دیدگاه عمل کند و الا که بازتعریف هزارباره یک مصیبت را در بسیاری از افرادی که دچار زوال عقل بعد از مصیبت شده‌اند دیده‌ایم. شرح مصیبتی که بعد از مدتی تکراری می‌شود اما درباره این متن که نوشته‌اید شاید می‌شد زنی را دید که درگیر گرفتاری‌های ثبت سند برای زمینی خاص است، مثلا با ورثه‌ای که با هم اختلاف دارند. ببینیم این زن چقدر برای به چنگ آوردن زمین زحمت می‌کشد و تازه سفارش نهال گیلاس و سیب هم داده. جوری که انگار مردش قرار است بیاید و او را با این موفقیت و سرسختی زنانه در رسیدن به هدف سورپرایز کند. نشان بدهد که هیچ مانعی نمی‌تواند او را از رسیدن به هدفی که در ابتدای زندگی مشترک داشته‌اند، دلسرد کند. اینکه حتی از حالا می‌داند هر بخش از زمین را برای کدام بچه و چه مصرفی در نظر دارد. در پایان مواجه شویم با پایانی غافلگیرکننده. زنی که همان هفته‌های اول شوهر را از دست داده و بچه‌ای هم ندارد اما کماکان مصر و سخت‌جان پای اهداف زندگی مشترکش مانده. مسلما این شکل ضربه‌زنندگی در پایان خواننده را مواجه با دردی عظیم و تنهایی عمیق زنی می‌کند که خواننده نیز با او در این مسیر همراه است. داستانی نوشته‌ام با عنوان " سمعکت را بگذار" که در مجله داستانی کرگدن منتشر شده بود، آن هم مضمونی تقریبا شبیه یه همین شرایط را داشت. پیرزنی برای به دست آوردن کیک برای جلسات شعرخوانی همسر فلج و کم‌شنوای خود حتی حاضر نیست یک بار از خرید کیکی خاص چشم‌پوشی کند تا آن کیک برای تولد پسربچه‌ای فرستاده شود، و در پایان متوجه می‌شویم ابدا مردی در کار نبوده و زن تنها و پیر و متوهم است اما عمیقا مصر بر عادات و تعهدات زندگی خود. درباره نوشته‌هایتان می‌خواهم که آنها را از این شکل تکراری و غم‌نگاری خارج کنید و به آن سر و شکل داستانی بدهید. حتی غم و مصیبت هم در پیچش‌های فرمی داستان زیبا و جذاب خواهد شد.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. مهندس کامپیوتر . تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌است و با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری دارد.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت