گم شدن مخاطب



عنوان داستان : من و ماه و ستاره

به نام خدا
آسمان کویر رنگی دیگر داشت.آنقدر زلال بود که میشد تا انتهایش را دید. از بچگی هر وقت به آسمان نگاه می کردم ، دو آرزو داشتم ؛ یک اینکه روی ابرها بنشینم تا از آن بالا همه ی دنیا را ببینم و دوم اینکه حتی اگر شده یک ستاره را در دست و بگیرم و از آن خود کنم. در این فکر بودم که درد شدیدی در پاهایم احساس کردم. از جا برخاستم و ایستادم. دوست داشتم عضلاتم را بکشم، کش و قوسی به خود دادم و تا توانستم بدنم را کشیدم. ناگهان پاهایم قد کشید ، بلند شد، بلند و بلندتر،آنقدر کشیده شد و بالا رفتم که به آسمان رسیدم. از تعجب چشمانم می خواستند از حدقه بیرون بزنند. باورم نمی شد،نمی دانستم پاهایم چند متر شده اند؛ ده متر، صد متر ، هزار متر ، شاید هم بیش تر .ترسیده بودم. سرم به سنگ خورد. دردم گرفت . به بالاسرم نگاه کردم؛ ماه بود. سرم به ماه خورده بود.
ماه پرسید:سلام ، توکه هستی؟!
زبانم بند آمده بود. جواب ندادم. دوباره پرسید: با من کاری داشتی؟!
من من کنان گفتم : س س سلام، نه کاری نداشتم.فقط پاهایم درد می کرد و کش می آمد ، خودم را کش و قوسی دادم و به تو رسیدم. فقط همین.
لبخند زد. زیباییش دو چندان شد. لمسش کردم ، گرم بود، گرمای مطلوبی داشت. لذت بردم. ماه دوباره لبخند زد. من هم لبخند زدم. با هم دوست شدیم. ستاره ی کوچکی کنارش نشسته بود ، ستاره را نوازش کردم؛ بر خلاف آنچه که خوانده بودم ستاره ها خیلی بزرگند ، خیلی کوچک بود. دستم را قلقک داد . خندیدم. چشمک زد. به ستاره کوچولو گفتم: می دانستی من از بچگی آرزو داشتم یک ستاره داشته باشم؟! ستاره ی من می شوی؟!
نورش را پایین انداخت و با خجالت گفت: هرچه ماه بگوید.
ماه صدایش را صاف کرد و گفت:می توانی با او به زمین بروی.
بعد رو به من کرد و گفت:دختر خوب پادراز ، فقط خیلی مواظب آرزویت ، ستاره کوچولو باش.
از ماه خیلی تشکر کردم.ستاره را میان دستهایم گرفتم و با ماه خداحافظی کردیم. آرام آرام نشستم هر چه بیشتر پاهایم را خم می کردم و به زمین نزدیک تر می شدم پاهایم کوتاه تر می شد ،تا اینکه اندازه طبیعی شد.
دستانم را باز کردم ؛ ستاره در دستانم بود؛ اما نورش ضعیف شده بود. با نگرانی پرسیدم : حالت خوب است؟!
با بی حالی و صدای گرفته گفت: نمی دانم.
به آسمان نگاه کردم. دیگر ستاره ای کنار ماه نبود. دلم گرفت. به فکر فرو رفتم. بعد از مدتی دوباره بدنم را کشیدم. بالا رفتم بالای بالا. ستاره کوچولو را کنار ماه گذاشتم.
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست عزیز سلام. گمان می‌کنم قبل از هر چیز مخاطب داستان‌تان را گم کرده‌اید. به این معنی که نمی‌دانید داستان را برای مخاطب بزرگسال نوشته‌اید یا بنا بوده داستانی برای کودکان باشد. می‌گویم گم کرده‌اید چون نه مخاطب بزرگسال را اقناع می‌کند و نه استانداردهای داستان کودکان را دارد. اگر داستان را برای طیف مخاطبین بزرگسال نوشته‌اید، حتی در صورت جان‌ بخشیدن و استفاده از آرایه تشخیص و قرار دادن ماه و ستاره به عنوان کارکترهای داستان باید به صورت و هدفی نمادین و سمبولیک باشد و غرض از این کار رساندن مفاهیمی عمیق و همه‌کس آشنا در پس این شخصیت‌ها باشد. اما اگر بناست داستان برای کودکان باشد باید با قوه درک و تمیز دادن یک کودک همخوانی داشته باشد. باید داستان زمانی که تمام می‌شود دیگر سوالی برای ذهن کودک باقی نماند. خودبسنده و جامع باشد یعنی اینکه بتواند در پس داستانی ساده، مفهومی را به کودک آموزش دهد، دری تازه به روی او بگشاید تا مفاهیمی را که باید به کودک به شکل مهارت‌های فردی و اجتماعی و قوانین و هنجارها و سایر مفاهیم سیال به او بیاموزد، براورده سازد. و در عین حال بعد از اتمام آن مجبور نباشید به تشریح و واشکافی داستان بپردازید تا فلسفه و اصل علّی و معلولی و چرایی ماجرا را برای ذهن کنجکاو او بازگو کنید. در داستان شما اول از همه راوی آرزوهایش را برمی‌شمارد. معنای آرزو خواسته و تمنایی است که رسیدن به آن سخت یا ناممکن و نیازمند امکاناتی خاص یا تلاش و جهد بسیار است. ولی بی دلیل و بدون هیچ‌گونه نیروی معجزه‌گر و جادوواره‌های خارجی دخترک به آرزوی خود می‌رسد و پاهایش شروع به رشد کردن و بالا رفتن می‌کند. بعد از ماه ستاره‌ای می‌ستاند و برمی‌گردد به قد و اندازه طبیعی... خب چالش و اصل داستان چه بود؟ بزنگاهی که قلب تپنده و کانون داستان باشد؟ دختری رفت و ستاره‌ای کند و آورد. خب بعدش چه؟ جایی که اشاره کردید ستاره کم‌نور شده یا به درستی از صحت و سلامت خود اطمینان ندارد، فکر کردم اصل ماجرا کلید خورده. قرار است مخاطب خردسال بداند هرچیزی باید در جای خود بماند و نظم طبیعت و کهکشان معنادار است و نمی‌توان در آن دست برد. اما آن هم به نتیجه نرسید و بی‌سرانجام رها شد. باید بدانید داستان کوتاه این نیست که تنها یک صحنه بی‌سرانجام و فاقد روابط علّی و معلولی نوشته باشید. بلکه باید سیر حرکت معناداری برای کارکترها یا رویدادها در نظر بگیرید و الا شبیه خواندن یک برگه کنده شده از دل یک داستان است که نه قبلی دارد و نه بعدی و خودش هم به تنهایی چیزی عاید خواننده خود نمی‌کند. از شما می‌خواهم قبل از هر کاری بدانید داستان را برای چه مخاطبی می‌نویسید و بسته به توان ذهن و قدرت تفکر و فهم او داستان بنویسید و اینکه از نوشتن داستان باید منطوری داشته باشید. داستان بدون موضوع و مضمون اساسا داستان نیست.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. مهندس کامپیوتر . تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌است و با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری دارد.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت