گذر نرم و ملایم از مرز شوخی‌ها




عنوان داستان : عمه روگنا
نویسنده داستان : هما رضوی زاده

شب سوم بود که یاسی چهارزانو می‌نشست روبرویم، کف دست‌ها را جفت می‌کرد زیرچانه و زل می‌زد توی چشم‌هایم. خرده نان‌های سفره را جمع کردم و گفتم: "امشب هم دست خالی؟"
چشم‌هایش را بست و گفت: "از همه‌چی خالی! نه فامیل تو، نه خودم، حتی یکی‌شون مثل آدم زندگی نکرده که بشه یه چیزی ازش درآورد."
فکرکردم زیاد هم بی‌راه نمی‌گوید. هیچ‌کدام از دوروبری‌هایمان نکرده بود زنش را در حمام خانه‌اش بکشد!
انگار یاسی ذهنم را می‌خواند، ادامه داد: "هیچ‌کدوم پشت دیوار عمارت پدری مثله نکرده شوهرش رو!"
"حتی هیچ‌کدوم جونش رو نذاشته بچه‌های مردم رو از زیر آوارآتیش مدرسه بکشه بیرون!"
"و نه کسی بوده که خرج شب عروسی دخترش رو جهیزیه کرده باشه واسه دخترای فقیر!"
راست می‌گفت یاسی. همه‌شان مثل آدم زندگی کرده بودند. حیوانی از نوع آدم. بی‌کم وکاست. کاملاً مطابق غریزه آدم بودن!
"چی می‌شه لااقل تو یه حرکتی بزنی، شیطون یا فرشته، فلک رو سقف بشکافی! من برگردم، بگم: شوهر من! نه امکان نداره، نمی‌تونه، قسم می‌خورم که خودش نبوده!"
به یاسی حق می‌دادم. ما هم درست مثل اجداد و اطرافیان‌مان فقط به‌هیئت فیزیک و شیمی یک آدم معمولی بودیم. نه هیجانی، نه طرحی نو. سیزده‌سال زیر یک‌سقف، بچه‌دار هم نشده بودیم. من دبیرخبرگزاری روزنامه عصرشرق بودم. یاسی خانه‌دار بود و عشق کتاب و نقاشی که برای خودش می‌کشید. از وقتی بخش آنلاین روزنامه فعال شده بود و شب‌وروز نشناخته، وارد رقابت دوی سرعت ارسال خبر شده بودیم، یاسی هم شبها می‌نشست و کمکم می‌کرد. چون زیاد کتاب می‌خواند، می‌توانست گزارش‌ها را داستانی کند. برای همین هم به‌پیشنهاد سردبیر ثبت‌نام کرده بود در کلاس‌های داستان‌نویسی روزنامه و بیشتر وقتها من هم به‌دنبال سوژه، خراب تکلیف‌های شب او بودم.
"بیا اینو بنویس. امروز پلیس فتا منتشر کرده. یه زن فالگیر با سه چهار هزار فالوور. اپلیکیشنی می‌سازه که فال کف می‌دیده."
"خرافات با ورژن مجازی!"
"ببین! اسکن کف‌دست طرف رو می‌گرفته، فالش رو می‌خونده."
"تیزهوش بوده."
"یه عنوان جذاب بده."
یاسی بلافاصله بلند شد، نشست پای کامپیوتر و نوشت: "تکامل موزاییک مغز!" و توضیح داد تکه‌های مغز ما هماهنگ رشد نکرده‌اند. درست مثل طرح یک موزاییک: "یه‌جایی شده که فراتر از تکنولوژی رو هم قورت داده، یه‌جایی هنوز گیر مرداب خرافاته. بشر امروز، ملغمه‌ای از درجا زدن و از جا دررفتن!"
گفتم: "لابد پیشگویی‌هاش خیلی هم بی‌ربط نبوده. وگرنه این همه فالوور که الکی نیستن."
یاسی آهی کشید: "اگه این آدم رو ببینم چه داستانی می‌شه!"
گفتم: "ارتباط با ارواح هم داشته. یعنی روح متوفیان کاربرهای مجازی رو هم ظاهر می‌کرده."
"این دیگه خیلی احمقانه ست."
"اعتقاد نداری به احضار ارواح؟"
"نه اصلاً. روح یه مُرده چه کاری داره که برگرده به دنیا؟"
گفتم: "وقتی بچه بودم یه عمه‌روگنا بود میومد توی کوچه‌ها فال می‌گرفت. مردم بهش اعتقاد داشتن. هفت هشت سر عائله رو با همین کف‌بینی نون می‌داد. خیلی چیزا که می‌گفت درست از آب درمیومد. بابام می‌گفت زن پاکیه، بهش الهام می‌شه. زن‌ها می‌گفتن جادوگره. من که بچه بودم ازش می‌ترسیدم. بدجوری توی چشم‌های آدم زل می‌زد. سفیدی چشم‌هاش قرمز بود. مامانم می‌گفت بچگی سرخک گرفته. همسایه‌ها می‌گفتن برای اینه‌که جن‌ها رو می‌بینه."
یاسی که به‌نظر می‌رسید سوژه‌ای برای تکلیف شب‌اش پیدا کرده، چشم‌هایش برقی زد و گفت:"موافقی روح عمه‌روگنا رو احضار کنیم؟"
گفتم تو که به این چیزها اعتقاد نداری. من هم که ندارم.
" بالاخره داستان رو که باید بنویسم" و کف دست‌های من را گرفت و یک‌درمیان روی دست‌های خودش گذاشت. چشم‌هایمان را هم بستیم. آن‌وقت یاسی گفت: "عمه‌روگنا! اگر واقعاً هستی یه حلوایی بفرست این شب جمعه‌ای!"
هر دو خندیدیم. گفتم چه آرزوی خوبی! کاش برآورده می‌شد. یادش بخیر. آن قدیم‌ها مرده‌ها زنده بودند. پنجشنبه غروب‌ها، حلوا بود که دست‌به‌دست می‌شد بین خانه همسایه‌ها. یاسی گفت: "رابطه هاشون هم به همون شیرینی بود. ولی زندگی‌های پرمشغله امروز آرزوی یه نون و حلوا رو هم می‌سپره به قیامت."
هنوز یک ساعتی از شب نگذشته بود که همسایه دیواربه‌دیوار که سالی دوبار هم نمی‌شد همدیگر را ببینیم، با بشقابی از حلوا میان چارچوب درخانه ظاهر شد!
آن‌شب من و یاسی پشت‌مان را به هم کردیم و خوابیدیم. از صدای نفس‌کشیدن یاسی می‌فهمیدم که تا دیروقت خوابش نبرد. صبح تا عصر جمعه هم او خودش را انداخت به‌جان خانه و شست و روفت و جمع و جور و من هم سرم را بندکردم به کارهای عقب‌مانده روزنامه. به‌وقت شام، یاسی مانده حلوای شب پیش را گذاشت روی میز و با نگاه شیطنت‌آمیزی گفت: "موافقی امشب هم روح عمه‌روگنا رو احضار کنیم؟"
من که از صبح خناق گرفته بودم، چرا یاسی یک کلمه حرف نمی‌زند با اشتیاق گفتم: "همین الان، دست‌هات رو بده، چشم‌هات رو ببند."
یاسی بلافاصله گفت: "عمه‌روگنا! یه ماشین برنده شیم."
همان‌طور که چشم‌هایم بسته بود گفتم نه. عمه‌روگنا در این حدها نبود. همین حلوا شله‌زردهای هوسانه یا لباس شب عیدی برای فقیری، درراه مانده‌ای، نهایتش درهم شکستن حملات قولنج و اسهال و یبوست بود!"
یاسی گفت: "باشه سخت نگیریم بهش. یه‌جفت کفش ورزشی مارکدار. تصمیم گرفتم از شنبه برم پیاده‌روی."
گفتم قبول است. فقط امیدوارم در را که بازکردی، چشمت روشن نشود به یک‌جفت چکمه قرمزپلاستیکی با مارک فیل کفش ملی. چون احتمالاً عمه‌روگنا سردرنیاورد از مارک و مدهای امروزی! اولین خبر صبحگاهی را ارسال کرده بودم که یاسی زنگ زد دفتر روزنامه و با هیجان گفت که همان لحظه موبایلم را نگاه کنم. پاهای یاسی بود، نشسته بود روی تخت خودمان، در یک‌جفت‌کفش سفید نایک! خندیدم و گفتم:"مبارک باشه، آروم آروم بگو چند؟"
"مرسی عمه‌روگنا!" و تلفن را قطع کرد.
می‌دانستم که یاسی اهل پول دادن به مارک و این طور چیزها نیست. اولش فکر کردم می‌خواهد بازی دربیاورد، پی‌اش را نگرفتم و سربند کارم شدم. ولی تا عصر که برمی‌گشتم خانه، بارها ذهنم درگیر بشقاب حلوای همسایه شده بود و یاد عمه‌روگنا! زنی با دوبافته موی حنایی تا کمر که درِ همه خانه‌های محله به رویش باز بود. لاغر بود و قدبلند. یک‌بار که بغلم کرده بود دستم رسیده بود به لامپ وسط اتاق. شب یاسی گفت که کفش‌ها را با هفتاددرصد تخفیف از پسرهمسایه بالایی خریده که از ترکیه جنس می‌آورد. گفتم لابد استوک است وگرنه بَرو روی تو را که ماه ندیده! این همه تخفیف چرا؟
یاسی دامنش را گرفت بالا، با کفش‌ها چرخی زد توی اتاق و گفت: "حسود!"
و بعد توضیح داد که صبح اول وقت مادرپسرهمسایه که سالی دوبار هم نمی‌شد هم‌دیگر را ببینیم، زنگ همه خانه‌ها را زده و گفته چند جفت کفش تک سایز هست با قیمت مناسب، می‌خواهد رد کند چون جنس جدید آورده و این حرف‌ها!
"یعنی به قیمت یک جفت چکمه قرمز پلاستیکی با مارک فیل کفش ملی!"
بازی شروع شده بود. سفره شام را که جمع کردیم، چشم‌هایمان را بستیم و یاسی گفت: "تو یه آرزویی بکن"
بلافاصله گفتم: "یه لپ‌تاپ"
"خیلی فراتر از آرزوی بندآمدن اسهال و استفراغ؟"
گفتم امتحانش که خرج ندارد و درست فرداعصرش که برمی‌گشتم خانه، مدیر تحریریه کیف لپ‌تاپش را داد دستم و گفت: "تا وقتی دبیر خبرگزاری هستی با این کار کن. اون کامپیوتر هندلی در شأن عصرشرق آنلاین نیست!"
یاسی لپ تاپ را با دو دستش برد هوا و گفت: "چرا نمی‌خوای باور کنی که روح عمه‌روگنا هم آپ دیت شده!"
شب بعد یاسی گفت که یک دستبند طلا می‌خواهد. گفتم این یکی را بعید می‌دانم. واقعا عمه روگنا در این حدها نیست. یک دستبند حداقل چهارپنج تومن می‌شود. یاسی گفت: "امتحانش که خرج ندارد!"
فرداصبح شماره پیام یاسی که افتاد روی موبایلم، موهای تنم سیخ شد. عکس یک سکه تمام بهارآزادی. برنده قرعه‌کشی خرید از یک فروشگاه تولیدملی که برای عیدنوروز کت‌وشلواری ازش خریده بودم. سرم گیج می‌زد که یاسی ساق دستش را انداخت توی گردنم. گفت خانه نیامده، سکه را فروخته و تبدیل به دستبندش کرده است. مبادا عمه‌روگنا پشیمان بشود.
روز بعد پسرعمویم سوییچ سوناتا و کلید خانه‌اش را آورد و گفت شش‌ماهی که برای تمدید گرین‌کارتش می‌رود می‌توانیم از ماشینش استفاده کنیم. شب قبلش به عمه‌روگنا گفته بودم که ماشینم را فروخته‌ام و اگر راست می‌گوید تا ماشین ثبت‌نامی‌مان را بدهند یک ماشین برساند توی این زِلِ گرما مغزم از کارنیفتد، بتوانم دو کلام حرف حساب بنویسم برای ملت.
یک هفته پر از هیجان، به طرح تکامل موزاییک گذشت و دوباره رسیده بودیم به شب جمعه. موقع شام به یاسی گفتم چه می‌شود امشب هم عمه‌روگنا لطف کند شادی روح زندگان یک‌بشقاب حلوا بفرستد برای دسر؟ یاسی حرفی نزد. نگاه کردم توی بشقابش دیدم چیزی نخورده و با غذایش بازی بازی می‌کند. گفتم: "دستت درد نکنه، مثل کوکوسبزی‌های مامانم شده."
"مگه چه‌طوری بوده کوکوهای مامانت؟"
"کوکوسبزی با زرشک. و یه چیز جالب دیگه از عمه‌روگنا شاید به درد داستانت بخوره"
با نگاه سردی گفت:"چی؟"
"مامانم می‌گفت کوکوسبزی با زرشک رو اون یاد داده بود به همسایه‌ها. خبرش که رسید مُرده، یادمه یه روز بابا اومد یک گونی سبزی ریخت وسط حیاط به مامان گفت کوکو بپزه براش خیرات کنه!"
"بابات بهش اعتقاد داشت؟"
"نمی‌دونم، ولی اون روز تا شب خشتکم پاره شد ازبس دویدم درِخونه همسایه‌ها و کوکوسبزیِ زرشکی خیرات کردم!"
یاسی باز هم چیزی نگفت. گفتم: "می‌دونی معنی روگنا چیه؟"
گفت نه دنبالش هم گشتم پیدا نکردم. گفتم: "انگور رو که چپه کنی می‌شه روگنا! مامانم می‌گفت جایی خونده که همه اسم‌ها در شهرجادوگرها چپه‌ست. روگنا خودش می‌گفته پدرش از خان‌های طرف‌های بجنورد بوده. چندین هکتار تاکستان داشتن. یه شب آتیش میفته به دل تاک‌ها و روگنا که بچه بوده، می‌بینه پدرومادرش هم دود می‌شن مثل دو تیکه ابرمی‌رن هوا. می‌گفته هنوز که هنوزه اون دوتیکه ابر رو آسمون بجنورده. حتی تابستونا!"
"واقعاً هست؟"
"نمی‌دونم!"
یاسی انگار لبخندی به زور بنشیند گوشه لبش، بلند شد کوکوسبزی های نخورده را جمع کرد و گذاشت توی یخچال. اصلاً سرحال نبود. گفتم خوب! بازی را شروع کنیم؟ نشست پشت میز و گفت:"امشب تو آرزو کن!"
"می‌گم بیا ازش بخوایم شبی یه سوژه داستان برات بفرسته، حداقل ازچه‌کنم چه‌کنم تکلیف‌های شب تو دیگه خلاص شیم!"
دست‌هایش را جفت کرد زیرچانه‌اش، زل زد توی چشم‌هایم: "یه آرزوی بزرگ بکن!"
نگاهش و لحن کلامش کاملاً جدی بود.
آن‌شب هیچ‌کدام‌مان ادامه ندادیم و مثل هفته پیش پشت‌مان را به هم کردیم و خوابیدیم. بازهم ازصدای نفس‌های یاسی فهمیدم که تا دیروقت خوابش نبرد. من هم خوابم نمی‌برد. هر دوی ما به یک چیز فکر می‌کردیم. دو شخصیت در ژانر واقع‌گرای اجتماعی که آن شب شده بودیم دو تن جداافتاده از هم که داشتیم در یک رویای مشترک به خواب می‌رفتیم. هر دوی ما نمی‌توانستیم به زبان بیاوریم چه رسد به این که امتحان کنیم که تنها خواسته زندگی‌مان را بدهیم به باد بازی با روح زنی گیسوحنایی که باورش نداشتیم و معلوم نبود چه‌طور در تاروپود ذهن‌مان رخنه می‌کرد.
نزدیک هشت صبح بود که بیدار شدم. یاسی خواب بود. دیرم شده بود. هنوز خماربودم. خسته بودم. گرسنه بودم. یادم آمد یاسی غذای دیشبش را نخورده است. همان‌طور که لباس می‌پوشیدم یک تکه نان برداشتم رفتم سراغ یخچال. بشقاب کوکوسبزی خالی بود! برگشتم سمت اتاق. یاسی انگار تکان نخورده باشد، به‌همان وضعیت شب قبلش خوابیده بود. فکر کردم که هیچ وقت سابقه نداشته نصفه شب بلند شود چیزی بخورد آن هم غذای شب‌مانده. بشقاب خالی را از یخچال درآوردم گذاشتم روی میز. دوسه دانه زرشک به روغنهای سبز کف بشقاب ماسیده بود. سرم گیج رفت. نشستم روی زمین آشپزخانه زنگ زدم به سردبیرروزنامه و گفتم دوهفته مرخصی استعلاجی رد کند و قبل از آن که به چون و چرا بیفتد، تلفن را قطع کردم.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم هما رضوی‌زاده سلام

خوشحالم اثر دیگری از شما می‌خوانم و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. خلق فضاسازی خوب و جزییات داستانی درست و پیش‌برنده و همینطورضرباهنگ مناسب از جمله امتیازهایی است که معمولا در آثار داستانی شما وجود دارد و در این اثر هم هست؛ البته با این تفاوت که در اینجا ماجرا به کلی رنگ و بوی متفاوتی دارد. زن و شوهر جوانی داریم که به نظر می‌رسد زندگی آرام و خوبی دارند. زن نویسنده است و نگران اینکه چرا سوژۀ دندان‌گیری برای نوشتن داستان پیدا نمی‌شود تا بتواند آن را دستمایۀ نوشتن قرار دهد. از خانواده‌ها گلایه‌مند است که در زندگی هیچکدام از آن‌ها ماجرای داستانی جالبی برای پرداخت وجود ندارد و به فال‌بینی‌های جدید در فضای مجازی اشاره می‌کند. همسر زنِ جوان که راوی ماجرا هم هست، خیلی اتفاقی از زنی در گذشته یاد می‌کند به نام «عمه روگنا»که زن عجیبی بوده است و برای دیگران کف‌بینی می‌کرده است. زن و شوهر با یاد و خاطرۀ عمه‌روگنا بازی می‌کنند و یک جور بازی بسیار سادۀ کودکانه راه می‌اندازند و از روح عمه روگنا می‌خواهند خواسته‌های آن‌ها را براورده کند؛ غافل از اینکه احضار روح او و آرزوهایی که یکی پس از دیگری برآورده می‌شوند، کل ماجرا را از محدودۀ شوخی و شیطنت خارج می‌کند و ماجرا جدی و جدی‌تر می‌شود. انتخاب نام روگنا انتخاب هنرمندانه‌ای است و اتفاقا خود عنوان اگر نگوییم تعلیق، دست‌کم نوعی کنجکاوی در خواننده ایجاد می‌کند و در ابتدا عبور از مرز شوخی‌ها و جدی شدن اتفاق‌ها به نرمی و به درستی طراحی شده است و آنچنان به یکباره و غیرقابل پذیرش نیست که توی ذوق بزند و یا در خط اصلی داستان اختلال ایجاد کند اما بعد از یکی دوبار برآورده شدن خواسته‌ها و آرزوهای کوچک، انگار ماجرا جلوه و جلایش را از دست می‌دهد و کمی لوث می‌شود. چون حالا مخاطب می‌داند چه اتفاقی افتاده است و تکرار همان اتفاق‌ها آن هم پشت سر هم و بی‌وقفه، هم از جاذبۀ کار کم کرده است و هم باورپذیری خدشه‌دار شده و هرچه داستان جلوتر می‌رود باورپذیری سست‌تر می‌شود تا جایی که پایان‌بندی شل و وارفته شده و در حد شوخی پایین آمده است. انگار داستان به جای اینکه اوج بگیرد عقب نشینی کرده است. البته نمونه کار تمرینی خیلی خوبی است. فقط در آثار بعدی روی انتخاب سوژه‌ها و طراحی اتفاق بیشتر کار کنید. چفت و بست روابط علت و معلولی را محکم کنید و روی باورپذیری و پایان‌بندی متمرکز باشید. منتظر آثار فراوان و خواندنی شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت