سوژههای مهم، لازمه داستان




عنوان داستان : تجدید
نویسنده داستان : صادق ثابتی

نازنین از اتاق بیرون می آید و روبرویم می نشیند. صدای تلویزیون را بلند می کند و زیرچشمی به من نگاه می کند. نگاهم به تلویزیون و بعد به او می افتد. سر تکان می دهد «چیه؟ نمیتونی بنویسی؟» پایم را روی پا می اندازم و روی مبل کمی عقب تر می روم. لپ تاپ را می بندم « تو چرا انقدر با نوشتن من مشکل داری؟ چیکار به تو دارم؟»
صدای تلویزیون را کم می کند. ابروهایش را بالا می دهد و با آرامشی قبل از طوفان می گوید
«همین دیگه. مشکل همینه که کاری به من نداری. کلا غرقی. معلوم نیست میخوای داستان بنویسی یا فقط رقابت کنی!»
لپ تاپ را روی زمین می گذارم. عینکم را برمی دارم و پایم را از روی پا برمی دارم.
«رقابت با کی؟ خب باید بیشتر بنویسم تا بتونم یاد بگیرم. از ایرادهایی که بهم می گیرن نکته برمی دارم.»
طوفانش به راه می افتد. اول می خندد و بعد کنترل را می اندازد کنار.
«نیما تو فقط ذوق اینو داری که ببینی کدوم منتقد قراره نقدت کنه. دنبال یاد گرفتن نیستی. می نویسی که همه رو تست کنی. این یادگرفتن نیست. اگه نه باید بعد از چهل تا داستان نوشتن یکی از یکی بهتر می شد. این یکی نقدش بیاد میری سراغ بعدی. فردا پس فرداست که گردنت هم دیگه صاف نشه.»
این ها را می گوید و با گفتن شب بخیر سمت اتاق می رود. «کاری نداری با من؟»
سر تکان می دهم و می گویم « نه» خم می شوم تا لپ تاپ را از روی زمین بردارم. سرم را که بالا می گیرم می بینم که دم در اتاق خشکش زده است. دستش روی چهارچوب است و روی لبش خنده ای کنایه آمیز. لپ تاپ توی هوا معلق است که چانه ای می تکانم و می گویم « ها؟»
دستش را از روی چهارچوب برمی دارد و به سمت من نشانه می رود. «تو چرا یاد نمی گیری؟»
لپ تاپ را روی پایم می گذارم. عینکم را هم به چشمم می زنم. در لپ تاپ را باز می کنم و می گویم
«من که میگم نکته برمی دارم از حرفاشون. حالا نمیدونم تو چه اصراری داری بگی یاد نمی گیری» و فوتی هم از دهان بیرون می دهم که یعنی «ای بابا»
برمی گردد و روی مبل می نشیند. بازهم خنده روی لبش است. اما به صورتش نمی نشیند. عصبانی است.
«تو چرا بعد از ده سال رفتار با یک زن رو یاد نمی گیری؟ الان من عصبانی ام. بگم کاری نداری تو میگی نه؟! نوشتن رو که خودم بهت گفتم بنویس. و ....»
و یک ساعتی حرف می زند. با خودم فکر می کنم که امروز چندم است؟ شاید دوره ی زنانه اش است. نوشتن خیلی خوب است. داشتم به جاهای خوبی توی داستان می رسیدم. ذهنم کاملا پرید. وسط صحبت لپ تاپ را می بندم. به ساعت نگاه می کنم. همین کار را خراب می کند. نگاهم را می قاپد.
«چیه؟ دیرت شد؟ وقتت رو گرفتم؟ میخوای این رو هم موضوع داستانت کن. زنی که جلوی نوشتن همسرش رو می گیره. میخوای اصلا...»
یک ساعت دیگر اضافه شد. امشب شب نوشتن نبود. لپ تاپ را دوباره روی زمین می گذارم. نفسی از سینه بیرون می دهم و می پرم وسط یکی از مکثهای صحبتش.
«نازنین من فکر می کنم تو دلت بچه میخواد. نگران سن و سال و این چیزا هستی. نوشتن و این چیزا هم بهونه ست»
دستهایش را بهم قلاب می کند و نگاهی به معنیِ « برای چه با تو حرف می زنم» به من می اندازد. صدایش آرامتر می شود.
«خسته نشی انقدر فکر می کنی. اون موضوع چه ربطی به حرفهای الانم داره. میگم تو چرا بلد نیستی وقتی عصبانی میشم دوتا کلمه حرف بزنی. این کارِ سختیه؟! نیستی دیگه. کلا نمی فهمی...»
دوباره چند دقیقه ای حرف می زند. منتظر می ماند تا کمی بیشتر سکوتم را بشنود. بالاخره سری تکان می دهد. بلند می شود و داخل اتاق می رود. لپ تاپ روی زمین است. به تلویزیون خیره می مانم. امشبم خراب می شود. نیمه شب است. نیم ساعتی می گذرد. نازنین برای خوردن آب بیرون می آید. من را می بیند. لیوان را سر می کشد و به من نگاه می کند. « چرا نمی نویسی؟» نگاهم همچنان به تلویزیون است. دستی به چانه می کشم. «فردا دیگه»
به سمتم می آید و کنارم روی مبل می نشیند. خودش را به شانه ام می آویزد و سرش را به سینه ام می چسباند.
«ببخشید. امروز یه کم عصبی بودم. مامانت حرفهایی زد که بهمم ریخت. نمی خواستم تورو ناراحت کنم. بنویس»
آرامش بر پوستم می نشیند. بوسه ای بر صورتم می زند و لبخند به لب، لپ تاپ را دستم می دهد. « بیا»
لپ تاپ را می گیرم. بازش می کنم. چشمش به صفحه است. «چی هست حالا این یکی؟»
صفحه اش را به سمت خودم می چرخانم. «تموم کنم بهت میگم» شب بخیر می گوید و می رود. دم در می پرسد. «کی هست حالا این منتقدی که دوست داری نقدت کنه؟»
سرم را بالا می گیرم. نگاهی به معنیِ «ای بابا، باز که شروع کردی» می اندازم و می گویم «ای بابا، باز که شروع کردی!»
می خندد. شب بخیر می گوید و می رود تو. نگاهم چند ثانیه ای رویش است تا داخل رفتنش را ببینم. چراغ اتاق خاموش می شود.
داستان را تمام می کنم و به امید پذیرفتنِ منتقد جدید کلید ارسال داستان را فشار می دهم.
نقد این داستان از : علی علی بیگی
با سلام
دوست عزیز نوشته‌تان را خواندم.
نثر شما خوب است و مشخص است که با نوشتن راحتید اما ببینید سوژه‌ای در کار نیست. اولین قدم در داستان‌نویسی انتخاب سوژه درست است. این‌که ما صرفاً از وقایع روزانه یادداشت‌نویسی کنیم نمی‌دهد داستان. سوژه قبل از هرچیز باید «مهم» باشد. انتخابِ یک چیز «مهم». مرگ، قتل، سرقت، خطر جانی، عشق، ایثار، فداکاری و خیلی چیزهای دیگر که مهم‌اند. نه برای من و شما که برای هر انسانی. چیزهایی که بنظرتان در زندگی مهم‌اند را یادداشت کنید و سوژه‌هایتان را از بین آن‌ها انتخاب کنید. دوماً سوژه باید عمیق باشد. یک مفهومِ عمیقِ انسانی را برساند. صرفِ داستان‌نوشتن یا ننوشتن عمیق نیست. جنگ، تنهایی، تردید، دل‌شکستن، ظلم، بغض و چیزهای دیگری که عمیق و انسانی‌اند. سعی کنید سوژه‌هایتان را درست انتخاب کنید.
داستان باید در درجه اول بتواند هم‌دردی مخاطب را برانگیزد. هیچ‌کس با نویسنده‌ای که دغدغه انسانی ندارد هم‌دردی نخواهد کرد. برای مخاطب مهم نیست این نویسنده داستانش را بنویسد یا ننویسد. زیرا «مهم» نشده است.
حتماً سعی کنید حادثه داشته باشید. داستان بر اساس حادثه چیده میشود. ما در این داستان حادثه خاصی جز قهرِ زن و آشتی الکی‌اش نداریم. سعی کنید داستان‌هایتان پرافت‌وخیزتر باشند.
در مورد شخصیت‌ها هم باید بگویم موفق نبوده‌اید. شخصیت اصلی‌تان را که به عنوان راوی در داستان است نه تنها درکش نمی‌کنیم بلکه مخاطب حق را به شخصیت مقابل (زن) می‌دهد. ما حتماً باید با شخصیت اصلی ارتباط برقرار کنیم. مخصوصاً هم که راوی است. اما دنیای او را نمی‌توانیم درک کنیم. چرا در مقابل اعتراضاتِ درستِ زنش فقط به لپ‌تاپ زل می‌زند و چیزی نمی‌گوید؟ چرا حرف حساب ندارد؟
بدتر آنکه زن برمی‌گردد و معذرت‌خواهی می‌کند! چرا؟ مگر زن حرف اشتباهی زده؟ شما خالق داستان‌تان هستید ولی حق ندارید عدالت را رعایت نکنید! آن‌کسی که باید عذرخواهی می‌کرد مرد است نه زن. زیرا مرد اشتباه کرده است. این ایرادها باعث خواهند شد مخاطب شخصیت‌ها را دوست نداشته باشد و باورشان نکند.
در مورد استفاده از خاطرات و اتفاقات زندگی در داستان هم باید گفت هرچیزی که در زندگی عادی اتفاق می‌افتد به درد داستان نمی‌خورد. ما حق نداریم عین خاطره یا اتفاقاتِ جزئیِ روزانه را بنویسیم و بگوییم این داستان است! باید از این اتفاقات استفاده کنیم و در ساختار و قالب داستانی بیاوریم. قسمتی را حذف و قسمت‌هایی را اضافه کنیم تا در چارچوب و قواره داستان بیافتد.
البته باید بگویم منِ راوی را خوب می‌شناسید. راوی هرآنچه را می‌بیند و هرآنچه را تشخیص می‌دهد و به ذهنش می‌آید، روایت می‌کند. معنی نگاه‌هایی که گاهاً نوشته‌اید زیبا و خاص هستند و خیلی خوب می‌شد اگر این‌ها را در داستانی منسجم‌تر به کار می‌بردید.
نثرتان هم خوب است. روان می‌نویسد و استعداد نوشتن دارید. از حرف‌های قلمبه سلمبه دوری کرده‌اید و ساده نوشته‌اید که خوب است.
موفق و پیروز باشید.

منتقد : علی علی بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت