دشواری‌های خلق شخصیت غیرهمجنس




عنوان داستان : کوچه‌ی دلتنگی
نویسنده داستان : زهرا شیخ

چند ماهی بود که خانه ام را عوض کرده بودم‌. کوچه ی ما از کوچه های دیگر بزرگتر و پهن تر بود‌. هوا که رو به غروب میرفت سر و صداها شروع میشد. اولش فقط صدای صحبت چند نفره شان سکوت کوچه را میشکست اما بعد از مدتی تنها چیزی که شنیده نمیشد سکوت بود. میدانستم همه اش زیر سر پسرهای همسایه است. سه پسر داشت، یکی از یکی شیطان تر و پرروتر. از سر کار که می آمدم میدیدمشان که تکیه بر دیوار خانه شان نشسته اند و حرف میزنند. یک توپ چهل تیکه هم همیشه کنارشان بود. مرا که میدیدند سلام میکردند و دوباره مشغول میشدند. جواب سلامشان را گاه میدادم و گاه نه. برادر بزرگترشان یک بخیه از کنار چشمش تا زیر استخوان گونه اش داشت‌ و از دو برادر دیگرش لاغر تر بود. برادر وسطی سبزه بود و چشمهای بادامی و ریز داشت و وقتهایی که رو در رو میشدیم نگاهش را میدزدید. برادر آخر که فهمیده بودم اسمش آرش است از آن دو نفر تپل تر و سفید تر بود. چشمهای درشتی داشت و همیشه در حال حرف زدن بود. میدانستم آنها پای بچه های محل را به کوچه باز کرده اند. اگر میدانستم آن کوچه آنهمه سر و صدا دارد هرگز آنجا را انتخاب نمیکردم. من یک جایی را میخواستم خلوت و ساکت باشد تا بعد از کار خسته و کوفته با آن سردرد میگرنی استراحت کنم. به خانه رسیده نرسیده کم کم میدیدم که سروصدا ها بالا میگیرد. تا برای خودم یک چای آماده میکردم میدیدم که دیگر نمیشود در سرو صدا و جیغ و دادشان نفس کشید. صدایشان آنقدر نزدیک بود که انگار داشتند توی خانه بازی میکردند. هر بار که توپشان میخورد به نرده های پنجره دلم میخواست پنجره را باز کنم چند فحش آبدار نثارشان کنم تا دلم خنک شود اما دندان روی جگر میگذاشتم و هیچ نمیگفتم‌. از همسایه های دیگر متعجب بودم که چرا آنها چیزی نمیگویند؟ چرا هیچکس شاکی نمیشود و یک داد حسابی سر این بچه ها نمیزند‌‌؟
یک روز که توی گوشهایم پنبه چپانده بودم و میخواستم بخوابم صدای زنگ خانه بلند شد. پنجره را کمی باز کردم تا جلوی در را ببینم‌. آرش بود. مرا که دید لپهای سفید و تپلش تپل تر شد و گفت:
_ آقا، توپمون افتاد رو پشت بومتون.
در دلم فحشی نثار او و لبخندش کردم و گفتم:
_ توپ و میدم؛ اما دیگه اینجا بازی نکنید.
باشه ای گفت و من پنجره را بستم. از راهروی باریکِ انتهای هال به سمت دری که رو به حیاط‌خلوت باز میشد رفتم. میخواستم از نردبان به پشت بام بروم که دیدم نیازی نیست. توپ توی حیاط‌خلوت افتاده بود. همان توپ چهل تیکه ی سیاه و سفید بود. افتاده بود پایینِ پله هایِ حیاط‌خلوت که رو به انباری میرفت. توپ را بردم و جلوی در تحویلش دادم. لبخندی زد و جای خالی دندانش نمایان شد. از برادرهای بزرگترش خبری نبود اما بچه های دیگر ساکت، آنطرف ایستاده بودند. فرصت را برای تذکر مناسب دیدم و گفتم:
_ دیگه اینجا بازی نکنید. برید یه جای دیگه.
رفتند اما باز فردایش آمدند.
چند روزی گذشت باز هم صدای زنگ خانه بلند شد. اینبار هم او بود.
_ ببخشید توپمون افتاد..
نگذاشتم حرفش را تمام کند. با اخم گفتم:
_مگه اون روز نگفتم دیگه اینجا بازی نکنید؟
ابروهایش بالا رفت و گفت:
_ آقا کِی گفتید‌؟
عصبی گفتم:
_ چند روز پیش.‌
چانه اش را خاراند و گفت:
_ به کی گفتید؟
دیگر حوصله ی کل کل کردن و جواب دادن به او را نداشتم. بچه پررو مرا مسخره ی خودش کرده بود. پنجره را بستم و با عصبانیت یک چاقو برداشتم و رفتم توی حیاط خلوت. باز هم توپ آنجا افتاده بود. چاقو را تا دسته توی تکه ی سفیدش فرو کردم. مچاله اش کردم و میخواستم از همان حیاط پرتش کنم بیرون اما فکر دیگری به سرم زد. رفتم داخل و چاقو را توی سینک گذاشتم. همانطور که به سمت در میرفتم توپ را با دهان باد کردم و در را باز کردم. پسر بچه همانجا ایستاده بود. توپ باد شده را روی دستم گذاشتم و به طرفش گرفتم. لبخند شادی زد. احساس کردم چشمانش برق میزند. توپ را دو دستی از دستم گرفت که ناگهان باد توپ خالی شد. نگاهش از چشمان من به سمت توپ رفت. سوراخ توپ را که دید دوباره نگاهم کرد. ناباور. گیج، سر در گم. انگار با نگاهش میپرسید چرا؟
در را بستم و خوشحال از انتقامی که گرفته بودم وارد خانه ام شدم. نگاهم از توی آینه به لبخند بدجنسی افتاد که روی لبم نشسته بود. ابرویی برای خودم بالا انداختم و دستی به سیبیلم کشیدم. باید ریش هایم را میزدم. چند روزی بود از سر و صدای بچه ها حوصله ی هیچ کاری برایم نمانده بود. بعد از آن جریان دیگر تا چند روز خبری ازشان نبود. از آرامشی که دوباره نصیبم شده بود شادمان بودم. اما آرامشم دیری نپایید. دوباره سر و کله شان پیدا شد. اینبار با سر و صدای بیشتر. دیگر تحمل خانه را نداشتم. کتم را از جا رختی برداشتم و بیرون زدم. شب که شد برگشتم. بچه ها رفته بودند. فقط سه پسر همسایه توی کوچه بودند. مرا که دیدند با تته پته سلام کردند.
بی توجه به آنها به سمت در خانه ام رفتم که ناگهان متوجه شیشه‌ی شکسته‌ی پنجره ام شدم. عصبانی به سمتشان برگشتم. ترسیده بودند. یکی شان گفت:
_ آقا بخدا ما شیشه رو نشکستیم.
عصبانی بودم اما نه برای شیشه ی شکسته. برای این عصبانی بودم که ساعتها برای آرامشی که میتوانستم در خانه ام داشته باشم روانه ی خیابان ها شده بودم. با خشمی که تحت کنترلم نبود گفتم:
_ اگه ببینم ایندفه بچه ها رو جمع کردید اینجا و سر و صدا میکنید پدرتون و در میارم.
در همان لحظه در خانه شان باز شد و پیرزنی بیرون آمد. تا آن روز چند باری این پیرزن را دیده بودم و میدانستم مادربزرگ این بچه هاست. جلو آمد و گفت:
_ پدرشون و در میاری؟
زبانم بند آمد اما زود باز شد و گفتم:
_ خب حاج خانوم خیلی سر و صدا میکنن. شما هم باید درک کنید.
در حالی که بچه ها را به سمت خانه شان هل میداد، مدافع گفت:
_ خب بچه اند. نباید بازی کنن؟ نباید دو روز که بچه ان بچگی کنند؟
از اینکه پیرزن درک نمیکرد و نمیخواست بفهمد گرفتن آرامش دیگران چه قدر توهین آمیز است حرصم گرفت. با بی حوصلگی گفتم:
_ میخوام با پدر و مادر این ها صحبت کنم‌.
پیرزن نگاهش تلخ شد. چشمانش را از من برگرداند و گفت:
_ پدرشون و که خودت میتونی در بیاری! خب از خاک درش بیار و باهاش صحبت کن. هر چی هم خواستی بگو‌.
این را گفت و رفت. خجالت کشیدم. فردای آن روز تصمیم گرفتم اضافه کاری بمانم، تا وقتی که بر میگردم شب باشد و بچه ها شرشان کم شده باشد. از کار که برگشتم باز هم کوچه شلوغ بود. اما نه مثل همیشه. اینبار بجای بچه ها آدم بزرگها بودند. روی پشت بام خانه ام دو مرد ایستاده بودند. با تعجب جلو رفتم. یک نفر مرا به بقیه نشان داد و گفت.
_ خونه ی این آقاست.
مات به اطراف نگاه میکردم. پیرزن گریه میکرد. دو نوه اش هم وحشت زده گوشه ای ایستاده بودند از نوه ی کوچکش خبری نبود. زنهای همسایه دور پیرزن را گرفته بودند.
یک آقای قدبلند جلو آمد و گفت:
_ آقا لطفا در خونتون و باز کنید‌.
با تعجب گفتم:
_ چی شده؟
صدای سرفه ای از پشت بام آمد.
سرم را بلند کردم. مردی که لبه ی پشت بام خانه ام نشسته بود با نگاه غمگین و لحن غمگینتری گفت:
_ توپ بچه ها افتاده تو حیاطتون. یه بچه از پشت بوم اومده که برش داره اما متاسفانه افتاده.
چشمانش را با زجر به هم فشرد. قلبم مثل یک اسب شروع به دویدن کرد. با سرعت در خانه ام را باز کردم. همسایه ها با من وارد خانه‌ام و حیاط خلوت شدند. با دیدن جسم بی جان پسرک، میان دستهای یک مرد که زودتر از همه از پشت بام به او رسیده بود سرم گیج رفت. خون از روی پله های انبار تا میانه ی حیاط‌خلوت و آغوش آن مرد کشیده شده بود.
پسرکِ همسایه بود. همانی که لبخندش با یک دندانِ افتاده کودکانه تر شده بود.‌ همانی که نگاهش با دیدن توپ چهل تیکه میان دستانم برق زده بود. همانی که بعد از گرفتن توپ، و خالی شدن بادش، نگاه مایوس و پراز سوالش را به من دوخته بود. همان بود. جلوی چشمانم را گرفتم و روی سکوی حیاط نشستم. دستانم میلرزید. انگار من او را کشته بودم. صداها را نمیشنیدم. گوشهایم مثل آن توپ چهل تیکه پر از باد شده بود. از آن روز دیگر صدای هیچ بچه ای توی کوچه نپیچید. دیگر از آن همه سر و صدا خبری نیست. حالا به آرامشی که میخواستم رسیده ام. آرامشی از جنس زجر و دلتنگی.
نقد این داستان از : احسان رضایی
این داستان را که می‌خوانیم، تا وقتی به دیالوگ پسربچه برسیم که می‌گوید «آقا، توپمون افتاد رو پشت بومتون» گمان می‌کنیم که یک زن دارد برای ما داستان را تعریف می‌کند. دلیلش دیدن اسم نویسندۀ زن نیست. بلکه مهمتر از آن، نحوۀ بیان احساسات، زبان، لحن و سبک نگارش زنانه داستان است. انتخاب راویِ غیرهمجنس یکی از سختترین کارها در داستان است. هر نویسنده‌ای موقع نوشتن، به شکل خودآگاه یا ناخودآگاه خودش را جای شخصیت اصلی قرار می‌دهد. همان طور که وقتی خاطرۀ یک نفر دیگر را تعریف می‌کنیم، آن را مال خود می‌کنیم و با زبان خودمان تعریف می‌کنیم. در نوشتن هم همین‌طور است. ذهن هر کسی متفاوت از اشخاص دیگر کار می‌کند و این، بیشتر از هر جایی در آن بخش‌هایی از رفتار ما نمود دارد که به جنسیت مرتبط است. تعریف و تلقی یک زن از آرامش، با برداشت یک مرد از آن فرق دارد. روش برخورد زن‌ها و مردها با مسأله سر و صدای بچه‌های کوچه معمولاً متفاوت است. یک مرد کارش را با داد کشیدن سر بچه‌ها و احیاناً زدن آنها پیش می‌برد، اما توپ را با چاقو پاره کردن، انتقامی زنانه است که به جای زور بازو و کلفتی صدا با ابزارهای آشپزخانه، بخش زنانۀ خانه انجام می‌شود. معمولاً نویسندگان مرد بیشتر در خلق یک کاراکتر زن دچار مشکل می‌شوند تا زن‌ها در خلق یک شخصیت مرد. سامرست موام معتقد است خلق یک دختر جوان در داستان، سختترین کار عالم است و ویرجینیا وولف می‌گوید: «هنرمند باید دوجنسی باشد.» یعنی باید بتواند در خیالش مرد یا زنی کامل را به شکلی باورپذیر بسازد. برای این کار باید مدام به رفتارهای دیگران دقت کرد و واکنش‌‌های آنها را در موقعیت‌های مختلف دید و به خاطر سپرد. در این داستان، جاهای زیادی هست که احساسات زنانه نویسنده به سراغ مرد داستان آمده است. حتی بیماری این شخصیت، یعنی میگرن هم بیماری است که شیوعش در زنان بیشتر است. این حرف به معنای این نیست که در هیچ داستانی هرگز هیچ مردی نباید میگرن داشته باشد. نه، دنیای داستان، دنیای امکان‌هاست. همه چیز در داستان می‌شود و ممکن است، به شرط اینکه باورپذیر باشد. اینجا و در این داستان هم برای باورپذیری شخصیت اول، باید حساسیت و لطافت زنانه را از او بگیرید. برای این کار باید موقع نوشتن داستان از خودتان و احساسات و طرز فکرتان فاصله بگیرید و بگذارید شخصیت داستانتان مثل خودش فکر و رفتار کند. برای شخصیت غیر هم‌جنس این کار ضرورت بیشتری هم دارد و دقت زیادتری می‌طلبد.

منتقد : احسان رضایی

متولد ۱۳۵۶ تهران، داستان‌نویس و منتقد ادبی. پزشکی خوانده است، ولی اغلب او را به مطالبش در هفته‌نامه «همشهری جوان» می‌شناسند. در نشریات دیگر مثل «همشهری داستان» یا «کرگدن» هم می‌نویسد. مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب (کتاب باز، کاغذ رنگی، الف، شهر قصه) بوده. تألیفاتش در زمینه تاریخ و ادبیات است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت