قضیۀ تفنگ چخوف




عنوان داستان : یک مادر، همیشه یک مادر است
نویسنده داستان : نرگس دهنادی

خانم خبرنگار پشت در اتاق عمل قدم می زد. این بار چندمین باری بود که طول عرض راهرو بیمارستان را بالا و پایین کرده بوده و حالا کاملا می دانست که چند سرامیک سفید براق در کف زمین کار گذاشته بودند و حتی آمار مهتابی های سقف راهرو هم داشت، تا جایی که می دانست یکی از مهتابی های راهرو نیم سوز شده و هر 10 ثانیه یک بار خاموش روشن می شود.

از دوساعت پیش تا حالا، بیماران زیادی از اتاق عمل بیرون آمده بودند. اما هیچ کدام بیمار مورد نظرش نبودند. از آن زمان تا به حال مصاحبه مفصلی از سرپرست بخش مغز واعصاب بیمارستان و مادر سوژه مورد نظر گرفته بود و حالا فقط و فقط منتظر بود تا عکس تکمیلی برای پایان بندی گزارشش را بیندازد و برود .

از پنجره راهرو نگاهی به خیابان انداخت، برف خیابان را سپید پوش کرده بود و شدت بارش نسبتا بیشتر شده بود.خیابان خلوت بود و رد ماشین هایی که از نزدیکی بیمارستان رد شده بودند روی زمین نقش بسته بود. نورچراغ زنبوری بالای گاری لبو فروشی که روبروی بیمارستان، زیر یک طاقی بساط کرده بود توجه او را به سمت خودش جلب کرده بود.

صدا غژ باز و بسته شدن در اتاق ریکاوری نگاه خانم خبرنگار را دوباره به داخل بیمارستان کشاند. پرستار همراه با یک تخت چرخ دار مخصوص حمل نوزاد وارد راهرو شد. روی تخت دو نوزاد بود که یکی از نوزادها داخل ملافه ای صورتی و یکی دیگر را داخل ملافه ی آبی پیچیده شده بودند.

خبرنگار به همراه دو زن دیگری که داخل راهرو بودند به سمت پرستار رفتند. دوربینش را روشن کرد و بی وقفه قبل از اینکه آن دو زن حرفی بزنن پرسید:" کدومشون بچه لیلاست؟ "

پرستار جواب داد : " هیچ کدوم. اینا دوقلوهای خانم صمدی هستن." یکی از آن دو زن که قد خمیده تری داشت در حالی که اشک گوشه چشمش را با دنباله روسری اش پاک کرد رو به خانم پرستار کرد و لبخندی زد و گفت : "خدا روشکر! دخترم حالش خوبه ؟ "پرستار مشغول صحبت کردن با زن شد و تخت چرخ دار را حرکت داد و از راهرو خارج شدند .

حالا فقط خانم خبرنگار و مادر لیلا بودند که توی راهرو بیمارستان، منتظر نتیجه زایمان لیلا زیر مهتابی نیم سوخته و روی صندلی های رنگ و رو رفته فلزی نشسته بودند .

مادر لیلا که سرتا پا سیاه پوش بود، سرش را با حالت خستگی به دیوار تکه داد و دانه های تسبیحش را لمس کرد و زیر لبی ذکری گفت.

صورت رنگ و رو پریده اش زیر نور سفید ، بیرنگ تر به نظر می رسید. با دست دیگرش دنباله چادرش را با حالتی عصبی، توی مشتش فشار داد و به ساعت انتهای راهرو نگاهی انداخت و روبه خبرنگار کرد گفت : به نظر شما خیلی طول نکشیده؟

خبرنگار در حالی بند دوربینش را دور گردنش انداخته بود و با لنز دوربینش کلنجار می رفت بدون آنکه به مادر لیلا نگاهی بیاندازد ، گفت خوب شرایط دخترتون شرایط خاصیه، برای همین احتمالا زایمانش بیشتر از زمان معمول طول کشیده .

مادر لیلا با صدای گرفته و بریده بریده رو به خانم خبرنگار ادامه داد : از سه ماه پیش که این تصادف رو کرد یه پام بیمارستانه و یه پام خونه، هر روز زنگ میزنن بیا امضا بده می خوام این عمل رو انجام بدیم بیا برو این داروها رو براش بخر، بیا برو این کار کن بیا اون کار کن. امروز از بعد نمازصبح دلم مثل سیر و سرکه می جوشید، خوابم نمی برد به دلم برات شده بود که از بیمارستان زنگ میزنن همینم شد ساعت 9بود که زنگ زدن ، اولش فکر کردم شاید لیلا به هوش اومده اما بعدش گفتن موعد زایمانشه، باید زودتر بیام بیمارستان.

خبرنگار دوربین را روی کیفش گذاشت و با دقت به مادر لیلا نگاه کرد،مادر لیلا که متوجه نگاه او شد، نزدیک تر نشست گوشه چادرش را جلوی صورتش گرفت و گفت: من که سوادم به اینجور چیزا قد نمیده ولی شما بگو، تا حالا شنیدی که یکی بهوش نباشه اما بچه اش توی شکمش دووم بیاره اونم 3 ماه؟ راستشو بخوای من اینا رو باور ندارم، میگم نکنه اینا می خوان منو سرگردون کنن، اون زبون بسته هم بکنن موش آزمایشگاهی، آخرشم بگن هیچی به هیچی بچه مرده به دنیا اومد .

مادر لیلا دیگر نتواست مانع بارش چشمانش شود، چادرش رو جلوتر کشید و صورتش زیر چادر پنهان کرد، دستانش میلرزید و صدایش لا به لای هق هق گریه هایش گم میشد و گلایه وار میگفت : نمی فهمم حکمت این بچه چیه؟ باباش که تو تصادف جا در جا تموم کرد . مادرشم که اینطور،این دیگه چجور امتحانیه؟ خانم جون شما بگو الان باید خوشحال باشم یا ناراحت؟

خانم خبرنگارسریع از آب سردکن توی راهرو یک لیوان آب برای مادر لیلا آورد و به دستش داد و بعد جلوی پایش نیم خیز شد گفت : فعلا باید خوشحال باشید، نوه تون داره به دنیا میاد. مادرم میگفت تولد آدما رو زنده میکنه.خدا رو چه دیدی شاید حال مادرش خوب شد .

خبرنگار موبایلش را از کوله اش در آورد و به دنبال چیزی توی صفحه بازشده در موبایلش میگشت که به مادر لیلا نشان دهد و بعد چند ثانیه صفحه موبایلش را روبه مادر لیلا گرفت و گفت نگاه کنید، من چند ماهه پیش این خبر خوندم. یه خانمی بعد از 11 سال از کما دراومد و هوشیار شد.

مادر لیلا به صفحه موبایل خیره ماند ولی انگار اصلا حواسش به حرف های که او میزد نبود، لیوانی که توی دستش بود را کنار صندلی گذاشت و حرف خبرنگار را قطع کرد و گفت : دخترم روزی که فهمید بچه اش پسره از مطب دکتر رفت بازار و چند تا کاموا گرفت و اومد خونه ما وقتی شروع کرد به بافتن، بهش گفتم چی می خوای ببافی گفت برای بچم می خوام پتو ببافم . میگفت پسرم زمستون به دنیا میاد می خوام وقتی میارمش خونه تو پتویی بپیچمش که خودم بافتم .

خانم خبرنگار بهت زده به او نگاه میکرد و مادر لیلا که متوجه حالت او شده بود ، ساک رنگ و رو رفته اش را از کنار پایش روی زانویش قرار داد، و گفت :ببخشید ، ببخشید خانم .. اصلا نمی دونم چرا دارم اینا رو به شما میگم ولی آرومم میکنه گفتنش، پس بزار بگم ، هفته پیش تو اساساش پیدا کردمش، نیمه کاره بود به دلم افتاد بشینم کار نیمه کاره دخترم رو تموم کنم. نشستم و بافتمش امروز با خودم آوردم .گفتم اگه یه درصد بچه اش به دنیا اومد اون کاری رو بکنم که لیلا می خواست. هیچی با خودم نیاوردم . فقط مثل دیوونه ها وقتی بهم زنگ زن اینو گذاشتم تو کیفم و از خونه زدم بیرون.

مادر لیلا از توی ساک یه پتوی بافت بیرون آورد، که تا نیمه طرح دار بافته شده بود ولی نیمه دیگر ساده بود و دورتا دور کاموای سفید ریشه خورده بود. خانم خبرنگار دنباله ریشه های بلند دور پتو گرفت تا رسید به تار و پود پتوی بافت بچگی اش . پتویی که از ترس کتک نخورد زیرش قایم شده بود و در خیال کودکانه اش فکر میکرد دست هیچ کسی به او نمی رسید .پشت همان پتویی که از لای تار و پودش صورت مادرش را میدید که سپر بلای تنبیه او شده بود .او در خیال رنگارنگ کودکی اش غرق بود که صدای مادر لیلا به هوشش آورد .

مادر لیلا با صدای گرفته گفت : تا جایی که طرح داره کار لیلاست بقیه اش کار من ، آخه من حوصله ام نمی کشید طرح بندازم فقط می خواستم تموم بشه . حالا خیلی زشت شده؟

خانم خبرنگار بدون اینکه حرفی بزند پتو را برداشت و رو پاهای مادر لیلا انداخت و دوربین را از توی کیف بیرون آورد و سعی کرد که با چشمانش که قطرات اشک مانع دید واضحش میشد، لنز دوربین را طوری تنظیم کند که بهترین عکس خبری اش را از سوژه مورد نظر بگیرد.

وقتی که نور فلش دوربین چند بار روشن و خاموش شد . صدای در اتاق ریکاوری آمد و پرستار در آستانه در ظاهر شد و با لبخند ملیح روبه مادر لیلا گفت تبریک میگم خانم، نوزاد دخترتون سالم به دنیا اومد.

مادر لیلا شوکه شده بود ، خبرنگار به سمتش رفت و کمکش کرد که بلند شود، او حتی قدرت نگاه به چشمان مادر لیلا را نداشت نگاهش را از او دزدید و نزدیکش شد و گفت : یه مادر همیشه یه مادره حتی اگه به هوش نباشه !

مادر لیلا درست مثل یک مرده متحرک با خانم پرستار به اتاق ریکاوری رفت و با شنیدن اولین گریه پسر لیلا، انگار همه برف های دلش آب شد و جای همه یخبندان ها جوانه های سبز امید رویید .

خانم خبرنگار شالش را دور گردن پیچید، کوله پشتی اش را روی دوشش انداخت به سمت درب خروجی حرکت کرد. پرستار توی راهرو خانم خبرنگار را صدا زد و خانم خبرنگار بدون توجه به صدا از راهرو خارج شد.
نقد این داستان از : احسان رضایی
داستان خیلی خوب شروع شده؛ توصیفی از لحظات انتظار. آن هم انتظار یک خبرنگار که هیچ نسبت عاطفی با سوژۀ گزارشش ندارد و فقط می‌خواهد کارش تمام شود و برود. بنابراین به چیزهایی غیر از بیمار داخل اتاق عمل فکر می‌کند، به لبوفروشی آن طرف خیابان نگاه می‌کند، سرامیک‌ها را می‌شمارد، تناوب روشن خاموش شدن لامپ مهتابی را درمی‌آورد... این، شروع خیلی خوب و منطقی است. اجزای این توصیف‌ها همگی در خدمت نشان دادن آن کلافگی ناشی از معطلی است و اینکه این گزارش، برای خانم خبرنگار فقط یک گزارش است. اما حیف که این شروع خوب و جاندار در ادامه تکرار نمی‌شود. سوژۀ اصلی داستان، به دنیا آمدن فرزند بیماری است که چندماه است در بیهوشی به سر می‌برد. چرا باید برای یک رسانه چنین ماجرایی جذاب باشد که آز آن گزارش تهیه کند و برایش خبرنگار بفرستد؟ باید مثل همان جزئیاتی که برای توصیف کلافگی خبرنگار داشتیم، اینجا هم جزئیاتی داشتیم که ماجرا باورپذیر شود. از آن طرف، جزئیاتی در داستان هست که در خدمت باورپذیر شدن چیز دیگری نیست. این پاراگراف را ببینید: «مادر لیلا از توی ساک یه پتوی بافت بیرون آورد... خانم خبرنگار دنباله ریشه‌های بلند دور پتو گرفت تا رسید به تار و پود پتوی بافت بچگی‌اش. پتویی که از ترس کتک نخورد[ن] زیرش قایم شده بود و در خیال کودکانه‌اش فکر میکرد دست هیچ کسی به او نمی‌رسید. پشت همان پتویی که از لای تار و پودش صورت مادرش را میدید که سپر بلای تنبیه او شده بود. او در خیال رنگارنگ کودکی‌اش غرق بود که صدای مادر لیلا به هوشش آورد.» اینجا پتویی که برای نوزاد سوژۀ گزارش بافته شده، پل تداعی برای خانم خبرنگار می‌شود تا به کودکی خودش سفر کند. کودکی که ظاهراً چندان هم «رنگارنگ» نبوده و یادآور پدری پرخاشگر است که به او و مادرش آسیب جسمی می‌رسانده. این تداعی البته می‌تواند خودش موضوع یک داستان دیگر باشد اما اینجا و در این داستان، از این تداعی چه استفاده‌ای شده است؟ سابقۀ خشونت خانگی برای خانم خبرنگار، که نه دلیلش را می‌دانیم، نه نشانه‌هایی از آن در امروز، نه هیچ چیز دیگر، چه کارکردی در داستان دارد؟ آنتون چخوف، یکی از بزرگترین داستان کوتاه‌نویس‌های همۀ دوران‌ها، قاعده ساده‌ای برای داستان پیشنهاد داه است. او می‌گوید اگر در جایی از داستان از یک تفنگ اسمی به میان آمد، آن تفنگ باید ا آخر داستان شلیک کند. آیا اینجا ماجرای خاطرات کودکی خبرنگار به شلیک منجر شده؟ شاید فرض کنیم این که در پایان داستان خبرنگار بدن کامل کردن گزارشش می‌گذارد و می‌رود به همین ماجرا مربوط باشد؛ اما در این صورت سوژه اصلی داستان که به دنیا آمدن فرزند زنی در بیهوشی بده عوض شده و این تغییر ناگهانی سوژه طبق همان قاعدۀ تفنگ چخوف جواب نمی‌دهد. چون که در این صورت اجزای دیگر داستان مثل تفنگ‌های شلیک‌نکرده می‌شوند که ربطی به این سوژه دوم ندارند. دیگر قضیه بیهوشی زن و خبرنگار بودن آن خانم معنایی ندارد و این اتفاق می‌توانست با دیدن پتوی نوزاد برای هر کسی با سابقۀ خشونت خانگی رخ بدهد. پس به فکر تناسب‌های بین اجزای داستان باشید. داستان خوب، متنی است که تمام بخش‌هایش با هم پیوند معنادار داشته باشند.

منتقد : احسان رضایی

متولد ۱۳۵۶ تهران، داستان‌نویس و منتقد ادبی. پزشکی خوانده است، ولی اغلب او را به مطالبش در هفته‌نامه «همشهری جوان» می‌شناسند. در نشریات دیگر مثل «همشهری داستان» یا «کرگدن» هم می‌نویسد. مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب (کتاب باز، کاغذ رنگی، الف، شهر قصه) بوده. تألیفاتش در زمینه تاریخ و ادبیات است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت