گاه پیش از شروع بهتر است به طرح زیبایی برسید.




عنوان داستان : خرسی عکاس
نویسنده داستان : فرخنده رضاپور

یکی بود، یکی نبود. یک روز خرسی در جنگل یک دوربین عکاسی پیدا کرد. خوشحال شد و با خودش گفت: چه چیز خوبی پیدا کردم. حالا از همه جنگل عکس می‌گیرم. پس راه افتاد و رفت و رفت تا به خانم گرگ رسید که داشت به بچه‌هایش شیر می‌داد. جلو رفت و گفت: «سلام گرگی خانم، می شه از شما عکس بگیرم.» خانم گرگی نگاهی به او کرد و گفت: «علیک سلام. نه مگه تو عکاسی بلدی؟! برو کاردارم.» خرسی ناراحت شد. رفت و رفت تا به آهو رسید که داشت از چشمه آب می‌خورد. رفت جلو و گفت: «سلام خاله آهو، می شه از شما عکس بگیرم.» آهو نگاهی به او کرد و گفت: «علیک سلام. نه مگه تو عکاسی بلدی؟! برو بذار آبم را بخورم.» خرسی ناراحت شد. رفت و رفت تا به آقا شیر رسید که تو آفتاب دراز کشیده بود و چرت می‌زد. جلو رفت و گفت: «سلام سلطان جنگل، می شه از شما عکس بگیرم.» شیر عصبانی غرشی کرد و گفت: «علیک سلام. نه مگه تو عکاسی بلدی؟! برو می خوام چرت بزنم.» خرس ناراحت شد. رفت و رفت تا به مورچه‌ها رسید که داشتند یک‌تکه میوه را به لانه می‌بردند. جلو رفت و گفت: «سلام مورچه‌ها، می شه از شماها عکس بگیرم.» مورچه‌ها درحالی‌که به راهشان ادامه می‌دادند گفتند علیک سلام. نه مگه تو عکاسی بلدی؟! برو مگه نمی‌بینی ما کارداریم.» خرسی ناراحت شد. رفت و رفت تا به خرگوش رسید. خوشحال گفت: «سلام گوش سفید، می شه از شما عکس بگیرم.» گوش سفید نگاهی به خرسی کرد و گفت: «سلام خرس. آره. چراکه نه. خرسی خوشحال شد و شروع کرد به‌عکس گرفتن از گوش سفید. خرسی هر دفعه روی دکمه دوربین فشار می‌داد یک کاغذ از دوربین بیرون می‌آمد. بعد از چند دقیقه همه کاغذها رویشان عکس گوش سفید شکل گرفت. گوش سفید به عکس‌ها نگاه کرد و گفت: چه عکس‌هایی از من گرفتی. خوب است؛ اما حیف که یک‌کم تار است. این‌یکی که کج است. خرس ناراحت شد. خرگوش کمی فکر کرد و گفت: «خرسی جان مگه عکاسی بلد نیستی؟» خرسی ناراحت گفت: «نه بلد نیستم. من دوربین را پیدا کردم.» خرگوش لبخند زد و گفت: «کجا پیدا کردی؟ بریم نشانم بده.» گوش سفید و خرسی رفتند و رفتند تا به‌جایی رسیدند که خرسی دوربین را پیداکرده بود. اونجا یه چادر بود. آقای عکاس داشت دنبال دوربینش می‌گشت. تا خرگوش و خرس را با دوربین دید گفت: «سلام، اون دوربین مال من است! دست شما چی کار می کنه؟!» خرسی ناراحت دوربین را همراه عکس‌هایی که گرفته بود. به آقای عکاس داد و گفت: «سلام، ببخشید. فکر می‌کردم کاره ساده است؛ اما نبود.» خرسی و گوش سفید دوربین را به آقای عکاس دادند. داشتند می‌رفتند که آقای عکاس گفت: «دوست دارید عکاسی یاد بگیرید؟» حرسی و گوش سفید هر دو خوشحال گفتند: «آره.» آقای عکاس لبخند زد و گفت: «پس بیاید تا به شما یاد بدم.» خرسی و گوش سفید خوشحال شدند و پیش عکاس ماندند تا عکاسی یاد بگیرند.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
داستان شما دو تکه شده. تکه اول تا بعد از عکس گرفتن از خرگوش و تکه دوم ادامه‌ی آن.
تکه اول خیلی داستانی است. نوعی مقدمه‌چینی برای رسیدن به نکته اخلاقی داستان که معمولاً در انتهای داستان کودکان انتظار می‌کشیم گرچه متاسفانه در ادامه رها شده است.
همچنین نوشته‌تان تنوع بسیار خوبی هم دارد. کودک از ایستایی و سکون زود خسته می‌شود. این تعدد حیوانات برای داستان خیلی خوب است چرا که نباید فراموش کرد این داستان باید با عکس هم همراه باشد و عکس این همه حیوان برای داستان و برای کودک در کتاب بسیار زیبا خواهد بود. تخیل خوبی تکه اول داستان‌تان دارد. عکاسی برای حیوانات تخیل قشنگی است. مساله خوبی هم میان حیوانات در حال شکل گرفتن است. عکس و عکاسی برای داستان کودک می‌تواند ماجراهای زیادی را بسازد منتها باید خوب در مورد بدنه داستان فکر کنید.
این که پاسخ و جملات همه حیوانات به خرس، شبیه یکدیگر است کار قشنگی است. معمولاً داستان کودکان همین گونه است.
اما در تکه دوم اصلا مساله به سمت و سوی دیگری می‌رود و تمام بسترسازی اولیه شما به درد نخور می‌شود.
پیشنهاد می‌کنم بعد از عکس گرفتن از خرگوش داستان به گونه‌ای پیش برود که عکس خوبی از آب در بیاید و بعد بقیه حیوانات هم پشیمان شوند که چرا عکس نگرفته‌اند.
در انتخاب حیوانات بد عمل نکرده‌اید اما شاید بهتر هم می‌شد باشد. اگر طرح داستان‌تان عوض شد بر اساس نیاز طرح‌تان آنها را انتخاب کنید . اصلا نداشتن تناسب را دلیل بد شدن عکس‌ها کنید. مثلا کنار هم ایستادن زرافه با یک موجود قد کوتاه، یا ایستادن فیل در جلوی یک حیوان یا حیوانات دیگر. این می‌تواند سوژه خوبی برای گره داستانی شما باشد و برای دوربین.
این عکس گرفتن هم با تمام شدن فیلم دوربین به پایان برسد و این تمام شدن می‌تواند در روز خاص و برای شخص خاصی هم باشد تا گره داستان پررنگ‌تر شود و یا نه فقط برای همگان و برای یک عکس دسته جمعی باشد.
می‌توانید نکات مثبت عکس انداختن را در این داستان نشان دهید. مانند داشتن یادگاری از یک دوست، یا برای ملاقات و ازدواج، یا حتی این که جنگل و محیط زیست چقدر مکان زیبایی است.
بهرحال بهتر است برای این دوربین ماجرای بهتری داشته باشید. این دوربین باید در داستان شما کار خاصی انجام دهد. شما نه تنها کار خاصی بدان نداده‌اید بلکه مسیر تاثیر و عملکرد آن در داستان را هم نابود کرده‌اید.
یک نکته را هم فراموش نکنید. داستان شما طوری جلو رفته که بالاخره مشخص نیست خرس می‌داند دوربین چیست یا نه؟ وقتی آن را پیدا می‌کند و عکس می‌گیرد مشخص است که می‌داند دوربین چیست اما وقتی می‌نویسید کاغذی از آن بیرون آمد یعنی نمی‌داند دوربین چگونه کار می‌کند. این تضاد بی‌معناست. یا می‌داند یا نمی‌داند. باید در این داستان بنا را بر دانستن گذاشت اما در حد عکس گرفتن معمولی و نه حرفه‌ای.
در این مرحله روی یک طرح داستانی خوب برای بدنه نوشته‌تان کار کنید و به خصوص پایان‌بندی آن تا جذاب تمام شود در عین حالی که از تمام متن هم استفاده شده باشد نه این که در انتها تمام قسمت‌های اول را نادیده بگیرید.
همان چالش عدم تناسب در عکس‌ها می‌تواند خیلی زیبا باشد. حال با خود شماست. بر اساس طرح جدیدتان یک بار دیگر باید داستان را بنویسید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت