عصیان بی‌مورد!




عنوان داستان : گمشده در دره
نویسنده داستان : سیده فرزانه رضوی

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «گمشده در دره» منتشر شده است.

مرد به بوته های جنگلی دو طرفش نگاه کوتاهی انداخت و با شانه های افتاده ،راه باریک را گرفت و تا درخت گردویش رفت. روی زمین نشست. چوب دستش را روی پاهای استخوانی اش خواباند. به درخت دست کشید،مانند پدری که از حضور اولادش دلش خوش بشود، هر بار قلب جعفر نیز با دیدن و لمس این درخت، پر از آرامش می شد. دره ی روبرویش که حتی ته آن چکه ای آب پیدا نمی شد از میان دو کوه مانند اژدهایی دهان باز کرده بود.جعفر چشم هایش را بست و نفسش را پر صدا بیرون فرستاد.
_باز اینجا اومدی؟ امروز دزد گله تو پیدا کردی؟!
همان مرد غریبه بود و چوبی به همراه داشت.
جعفر سرش را برگرداند. مرد غریبه در این مدت به باغ می آمد و با حرف هایش جعفر را عذاب می داد.
_نکنه زیر این درخت گنجی چیزی چال کردی ها!! هم قد و قواره جعفر بود.
_از جانم چه میخوای؟!! برگرد به همان قبرستانی که از آن آمدی.
جعفر پاهایش را جمع کرد،مرد هم این پا و آن پا شد.
_باغت برگشت؟! صورت استخوانی اش با لبخند کشداری باز شد.
جعفر، سیگاری از جیب پیراهن سفیدش که خط های آبیش کم کم داشتند محو می شدند بیرون آورد، هر چه گشت کبریت را نیافت. دست چپش که لرزشش بیشتر می شد را محکم نگه داشت. دلش خواست دستش را از شانه اش جدا کند و ته دره پرتاب کند. آن شب که سیل آمد دلش شور باغش را می زد. آفتاب نزده به باغش رفت. اما کدام باغ؟ سیل همه چیز را شست و با خودش برد و دست جعفر از همان موقع لرزید.
مرد غریبه چشم از او بر نمی داشت.
جعفر سر کم مویش را به درخت مالاند. هفت سال پیش،این درخت با خودش آرزوی داشتن باغ را برایش آورد. تا این درخت جوانه زد و کمی قد کشید،جعفر،نهال سیب و گلابی آورد و زمینش را که سال ها در آن گندم و جو کشت می کرد را تبدیل به باغ کرد. جعفر و زنش با دستان خودشان تک تک نهال ها را کاشتند. درخت ها دل مشغولی هر روزشان شدند. این ها درخت نبودند !! بچه هایشان بودند. هر چه محبت تلمبار شده در قلبشان داشتند در این باغ ریختند. بزرگ شدن و قد کشیدنشان را به چشمانشان دیدند.
جعفر می دانست کدام درخت ضعیف است و تاب میوه ی زیاد را ندارد، کدام را شپشک زده و کدام کود بیشتری لازم دارد، کدام در شیب واقع شده و آب بیشتری می خواهد.
با خدیجه می نشستند و برای بزرگ شدنشان نقشه می کشیدند و قربان قد و بالایشان می رفتند. چه می دانستند ناغافل بلایی که نمی دانستند از آسمان آمده یا زمین یک نفس سینه می دهد و تا باغش می آید. اصلا همچه چیزی سابقه نداشت. ده تا آبادی آن ور تر پیشامدی در پنجاه نسل پس و پیشش به یاد نداشتند این دره خشک که سینه ی خشک لاکردارش رنگ آب به خودش ندیده آن طور پر آب شود که جعفر دلش شور این بلا را بزند.
جعفر فکر تمام بلاها را کرد،آتش بگیرد،آفت بزند،تگرگ ببارد. حتی به سیل هم فکر کرد، اما نه سیلی که بیاید و تمام زمین او را که بیشتر از صد متر با دره بی پیر فاصله داشت را ببلعد و برود. نه ! امکان نداشت. اما آمد. جعفر و خدیجه جز همان درخت گردو،هم درخت هایشان را از دست دادند و هم زمینشان در دل دره فرو رفت.
همان غروب جعفر و خدیجه آب را انداختند پای درخت ها. میوه ها تازه داشتند از پشت برگ ها خودی نشان می دادند. زن و شوهر میوه های کوچک سبز را میان دست های خسته و پینه بسته شان می گرفتند و با شادی ای کودکانه به هم نشان می دادند، حتی خدیجه چند تایشان را از روی شاخه شان نوازشگرانه بوسیده بود.
جعفر به مرد نگاهی انداخت. این چه می دانست . اصلا چه می فهمید! این مردک غریب لابد دیوانه بود.
_ماشالله دیگه بوته هات به بار نشستن. دروی شان کن زودتر.
جعفر تکان های قلبش را از روی پیراهنش دید. نمی دانست این بوته های جنگلی چطور توانستند خودشان را روی لبه ی دره نگه دارند . چقدر سگ جان اند این ها.
مرد خندید؛
_اصلا شاید بوته ها امسال بهت گلابی بدن، از کجا معلوم!! شایدم بعضی هاشون سیب دادن .
جعفر ریش جوگندمیش اش را خاراند. ردیف سیب هایی که جای این بوته ها بودند به یادش آمد. سوزش عجیبی در سرش حس کرد، انگار کسی داشت با ناخن هایی تیز پوست سرش را خراش می داد.
مرد صورت بی مویش را خاراند و دیوانه وار خندید.
_ آره. همین روزاست که درختات پیدا بشن. 'جعفر دیوونه'.
سفیدی چشمان جعفر شعله کشیدند، چوب دستش را برداشت و بر سر مرد کوبید.
مرد روی زمین افتاد و همچنان 'جعفر دیوونه ..جعفر دیوونه ' می گفت.
جعفر بار دیگر و ضربه ای محکم تر بر فرق سرش کوباند.
_خفه شو...خفه شو... دانه های درشت عرق و کف دهانش به هم آمیختند . مرد دیگر تکان نمی خورد.
لگدی به پهلوی مرد زد و دره را نشان داد و فریاد کشید:
_ اینجا باغ منه. با دستش به دره اشاره کرد . ببین! دیدی؟ درخت ها رو دیدی؟!!
جعفر به طرف خانه راه افتاد. با هر قدمش انگار درون چاله ای پا می گذاشت. به خانه رسید. حلقه ی در را چسبید و با پایش ضربه ی محکمی به در کوچک قرمز زد، در مثل بادبان قایق در دستان مرد تکان خورد. مرد نفس نفس می زد. زن به پایین پاشنه ی زنگ زده در نگاهی انداخت. بازهم تکه های زنگ زده در روی زمین ریختند. انگار همه شان در این مدت پیر شدند.
زن بر اندازش کرد.
_سلام
مرد پله ها را بالا رفت و روی ایوان بلند خانه نشست. تمام لباسش خاکی بود. خدیجه ساقه های خشک پیاز های سفید را کوتاه و آنها را روی کف سیمانی حیاط کوچکشان زیر آفتاب عصر گاهی کنار هم می چید.
_جعفر. جعفر. با صدای بلند مرد را صدا زد.
مرد جوابی نداد.
_ مگر نگفتم برای ناهار برگردی خانه! آن قدر نرو آن خراب شده. دستش را سایبان چشمانش کرد تا بهتر ببیندش. آفتاب تابستان آن قدر مرد را سوزانده بود که پوستش مانند چرمی سیاه به نظر می رسید.
_ناهارت را گرم کردم. صدایش خسته اماپر از مهربانی بود.
مرد یک پایش را دراز کرد و پای دیگرش را زیر تنش جمع کرد. شانه هایش را محکم و ظالمانه مالاند.
زن دستان گوشت آلودش را با شیر آب کنار در شست و با پیراهن گل گلی سبزش خشک می کرد و پله های سیمانی و کوتاه را بالا می آمد.
_بیا بهت ناهار بدم
_نمی خورم
_چرا؟ مار کویری انقدر تاب داری؟ چهره ی زن از آفتاب چنان سرخ بود که انگار کبوتری را روی صورتش سر بریده اند
زن ایستاد. دستان زبر و پهن مرد داشتند چوب دستش را خفه می کردند. پاهایش کف سیمانی ایوان را ضرب گرفتند.
_از صبح تو زمین های مردم....اما وقتی نگاهش به لب های خشک و کبود مرد افتاد بقیه حرف هایش را خورد.
با سر و گردنی افتاده که بوی خجالت زدگی می دادند پله ها را پایین رفت و کنار پیازها نشست. اشک های داغش را با پر چهارقدش پاک کرد.
مرد حوله ی ریش شده و سیاهی را از جیب وا رفته شلوارش بیرون کشید و شروع کرد به تمیز کردن چوبش.
همین که سرش را بلند کرد، مرد را جلوی رویش دید. چیزی به درون سینه اش چنگ انداخت. مرد غریبه به او می خندید.
_ صدای زبان بسته را در آوردی از بس سابیدیش.
دست جعفر که پارچه را روی چوب می کشید از حرکت ایستاد. دنبال رد ضربه هایش در صورت مرد گشت، اما چیزی پیدا نکرد.
_کمی دیگه بسابیش حتما جوونه میزنه.
جعفر چوب را با دست لرزانش گرفت و به زمین پرت کرد.
چوب جلوی چشمان زن از پله ها سرازیر شد و خدیجه جعفر را دید که ایستاده و به زمین نگاه می کند.
_خر خره تو می جوم .مردک بی همه چیز. دندان هایش کلید شدند و خون از میان لب هایش جاری شد.
جعفر دستانش را جلو برد و به طرف مرد قدم بر داشت و مرد هم قدمی عقب تر رفت و با صدای بلند خندید. جعفر نیم خیز شد ،دستانش گلوی مرد را می خواستند،قدم بعدی را بلند تر برداشت،مرد غریبه به نرده نزدیک شد ،همین که جعفر گلوی سیاهش را گرفت هر دو از نرده چوبی و کهنه به زیر افتادند. دیگر سایه اش برای همیشه ساکت می ماند.
نقد این داستان از : علی علی بیگی
با سلام
داستان‌تان را خواندم خسته نباشید. شما اتفاق‌ها را درست چیده‌اید. حوادث کاملاً داستانی هستند. کاملاً سیرِ منطقی و درست یک داستان را طی کرده‌اید. ابتدا آمده‌اید برای شخصیت‌تان چیزی را شخصی کرده‌اید. یک چیز کاملاً ساده را. درخت. یک درخت کاملاً معمولی را برای شخصیت‌تان ویژه کرده‌اید. از چند هکتار زمین بزرگی که بود، همه‌چیز نابود شده و تنها یک درختِ گردو به جای مانده است. پروبال داده‌اید و کاملاً برای شخصیت اصلی‌تان (جعفر) خاص و ویژه شده است. بعد آمده‌اید این خاص بودن را توسط شخصیت دیگری به سخره گرفته‌اید. این جعفر را عصبانی خواهد کرد و واکنش نشان خواهد داد. او رفته‌رفته عصبانی می‌شود و بالاخره تاب نمی‌آورد. واکنش نشان می‌دهد. واکنشی که منجر به بحران یا فاجعه خواهد شد. فاجعه‌ای به نام قتل. به سادگی. هرچند شاید بعضی جاها بتوان ایراد عدم باورپذیری گرفت، ولی کلّیت داستان خوب است. ‌شما موفق شده‌اید. و این بسیار ارزشمند است. شما مهندسی داستان‌تان را بسیار خوب چیده‌اید و جلو برده‌اید و به بحران رسانده‌اید.
اما علی‌رغم اینکه داستان، خوب مهندسی شده است، خوب کار نمی‌کند. ایراد کار کجاست؟ ببینید پرداخت، خوب اتفاق نیافتاده است. شما در پرداخت مشکل دارید. از ابتدا شروع می‌کنیم. از همان جمله اول. «مرد به بوته‌های جنگلی دو طرفش نگاه کوتاهی انداخت.» چرا نگفته‌اید: جعفر!؟ از همان‌ اول باید جعفر می‌گفتید تا در ادامه مخاطب دچار تردید نشود.
بعد از آن جمله‌هایی می‌آیند که دو شخصیت را زیاد از هم تفکیک نمی‌دهند و مخاطب به شک می‌افتد. این بد است. یک شروع گنگ و آسیب زننده. بهتر بود که از جملات ساده‌تری استفاده می‌کردید.
مشکل بعدی این است که ما شخصیت مقابل را نمی‌شناسیم. در واقع شخصیتی شکل نگرفته است. یک طغیان بدون عقبه و بی‌دلیل است. این عصیان و سرکشی بی‌مورد است. ما علتش را نمی‌دانیم. چرا با جعفر بد است؟ اسمش را هم حتی نمی‌دانیم. چرا مسخره می‌کند؟ بهتر بود کمی پرداخت می‌کردید.
فضای روستا و باغ به خوبی درآمده است. سایه انداخته است روی داستان. کاملاً مشخص است داستان در روستا رقم می‍‌خورد. شما مسلط به محیط هستید. این محیط را لمس کرده‌اید و با این محیط بزرگ شده‌اید. اتمسفر داستان به خوبی خلق شده است. خانه، باغ، دره همه‌چیز خوب است.
صحنه اوجتان خوب است و اضافه ندارد. با ساده‌ترین کلمات ممکن: «چوب‌دستی‌اش را برداشت و بر سر مرد کوبید. مرد روی زمین افتاد و همچنان 'جعفر دیوونه، جعفر دیوونه' می‌گفت. جعفر بار دیگر و ضربه‌ای محکم‌تر بر فرق سرش کوباند.» بسیار خوب است.
تا می‌رسیم به پایان‌بندی. پایان‌بندی‌تان برخلاف شروع‌تان خوب است. کمی طولانی است ولی هم‌چنان کار می‌کند. بعد از مرگِ مرد غریبه، نیازی به کش دادن نیست. برگشتن جعفر به خانه بسیار خوب است و شستن چوب‌دستی عالیست. جمله «دستان زبر و پهن مرد داشتند چوب دستش را خفه می‌کردند.» بسیار خوب است.
لذت بردم از داستان‌تان. خسته نباشید. با آرزوی موفقیت.

منتقد : علی علی بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت