طنز و تعلیق!




عنوان داستان : مرگ کاف
نویسنده داستان : محمد عالی محمدی

بامداد اولین شنبه دی ماه کاف بیمار بر روی تخت سرد و ناپاکیزه اتاقی در طبقه سوم بیمارستان مرد. دستهایش سرد و خالی از نبض بود عنبیه چشمهاش برگشته بود و هنگام حرف زدن آب دهان در گلویش قرقره می شد و همانطور که از یک مرده انتظار می رود قفسه سینه اش بی حرکت و عضلات پشت گردن و بازوهایش منقبض و دردناک شده بود و البته دردناک تر از آن وقوف متوفی به مرگش بود. احتمالا آرزو می کرد در خواب می بود و یا در حالت اغما می مرد. پرستار شیفت بامداد با احتیاط و با خونسردی عصبی کننده ای الکترودها و تجهیزات اکسیژن رسانی به ریه ها را جدا کرد ساعتش را خواند و خطاب به کاف فقید گفت: بلند شوید دیگر کاری از دست ما ساخته نیست شما مرده اید...کاف به سختی و اکراه تخت را برای مریض های بعدی خالی نمود و با همان البسه سبز و تنک بیمارستان و دمپایی های لاستیکی بخش را به مقصد سردخانه بیمارستان ترک کرد اما به خاطر یک انحراف کوچک از مسیر نوارهای مشکی سر از محوطه مشجر و چمن فرش درآورد. هوای بیرون سرد و گزنده بود و احتمالا کاف فکر کرده بود با وجود این سرما فعلا تعجیلی در مراجعه به سردخانه نیست چون روی چمنهای نمور و یخزده دراز کشید و به درختهای زنده فکر کرد باغبان محوطه نخستین کسی بود که کاف را در آن حال نزار می دید نزدیکتر شد و خطاب به کاف گفت: اگر به خواب بروید دیگر هرگز روشنایی روز را نخواهید دید... اما وقتی چشمهای پیله کرده و دهان کف آلود کاف را دید متوجه وضعیت خاص او شد و درمقام عذرخواهی گفت: باید فکرش را می کردم زنده ها در هوای سرد به این سرخوشی نفس نمی کشند اما مدت زیادی نمی توانید اینجا بمانید ممکن است یکی از تن کامه هایی که مشتریانشان را لابلای درختها و بوته ها ملاقات می کنند شما را ببیند...کاف بدرستی نگاهبان را از تنه درختها تمیز نمی داد چون عنبیه چشمهایش برگشته بود فقط سعی کرد با تشخیص جهت صدا در مسیر درست نگاهبان را خطاب قرار دهد گفت:من نیز چون شما نگاهبان بودم ... نگاهبان دقیق شد کاف ادامه داد: یک کارخانه مهیب بود که در دو پاس صبح و بامداد دودهای خاکستری و سرخ رنگ از تنوره هایش بیرون می زد داخل آن را کسی ندیده بود چون ظاهرا کارگری نداشت کارفرمایی هم در کار نبود فقط دود و صدای ساییدن فلزها دوک ها قرقره ها و تسمه های آهنی را می شنیدند خط ترابری هم نداشت محصول کارخانه هرچه که بود احتمالا در خود کارخانه دوباره بعنوان مواد خام به چرخه فرآوری برمی گشت قصابها و لش کش ها کارشان را با نخستین شیپور کارخانه شروع می کردند و ساعت کارمندهای اداره پست و تلگرافخانه به صدای جیغ گشودن درب بزرگ کارخانه تنظیم می شد اما علیرغم باز بودن درب در طول روز کسی برای تدقیق و تفحص نه وارد می شد و نه حتی از بیرون به محوطه داخل آن سرک می کشید
- چرا دقیق نمی شدند؟
- فایده آن چه بود؟ کارخانه قبل از ورود مهاجران و کولی ها در شهر وجود داشته حتی قبل از شهر شدن آنجا و احتمالا حتی پیش از آفرینش زمین و نخستین گیاهان... بنابراین دانستن اینکه در آنجا چه اتفاقی می افتاد برای کسی فتحی محسوب نمی شد روی کیفیت کار لش کشها و دست فروش ها و پاتیل سفیدکن ها هم اثری نداشت چرا بایست می دانستند؟ ... یک روز هیئتی متشکل از ماموران اعزامی اداره استیفا و مالیات جهت صورت برداری از محتویات و اسباب کارخانه به آنجا وارد شدند از آن روز به بعد دیگر کسی نمی توانست به فراغت خیال و به شکل درست امورات و وظایف خود را انجام بدهد خمیر خانوارها ترشید گوشتهای سلاخ خانه ها فاسد شدند و گوساله های نوزاده همگی نر بدنیا آمدند.
- مگر ماموران در کارخانه چه چیزی دیده بودند؟
- هیچ چیز! در واقع هیچ چیزی در کارخانه نیافتند حتی صدایی که بیرون از کارخانه بگوش می رسید در داخل آن اصلا وجود نداشت از درون کارخانه هیچ تجهیزاتی دیده نمی شد اصلا بارویی وجود نداشت نه دیواری بود و نه حتی درب بزرگی که هر روز با جیغ باز شدنش پیشه ورها و کارمندها متوجه شروع زمان بشوند اصلا کارخانه ای در کار نبود من دربان آنجا بودم البته که من هم به ناموجودی کارخانه واقف شدم با اینهمه تا لحظه از پا نیافتادن بر حراست آن ناموجود اصرار کردم
پیرمرد گفت: چه کار بیهوده ای! بهتر می بود اگر زودتر اینها می مردی در هر حال مرگ را چاره بیهودگی ها ساخته اند . برخیزید و به سرای ابدیتان بروید حتما ملک موت وقت سرشماری اموات و موالید متوجه غیبت تان می شود... بعد گویی که به لطیفه ای قهقهه سرداد و بین بوته ها گم شد کاف برخاست و دوباره مسیر نوار مشکی را به سمت سردخانه دنبال کرد کمی که پیشتر رفت نوار بی آنکه به مقصد برسد تمام شد کاف برگشت همانطور که انتظار داشت نواری در کار نبود سردخانه ای هم نبود بیمارستان هم دیواری نداشت اتاقی نداشت تختی هم در کار نبود فقط نگاهبان پیر لای بوته ها مترصد تن کامه هایی مانده بود که وجود نداشتند...
نقد این داستان از : علی علی بیگی
داستان «مرگ کاف» را خواندم. به نظرم قبل از هرچیز باید در مورد سورئالیسم یا فراواقع‌گرایی صحبت کنیم. فراواقع‌گرایی در قرن بیستم اتفاق افتاد. قبلاً داستان‌های کلاسیک نوشته می‌شد و هرازگاهی عده‌ای تلاش کرده بودند که متفاوت بنویسند. سورئالیسم مکتبی شد که در همه هنرها رخنه کرد. از نمونه‌های ایرانی معروفش می‌توان به آثار صادق هدایت اشاره کرد. «بوف کور» و «سه قطره خون». نمونه‌های خارجی زیادی هم می‌توان یافت. آثار «کافکا» مثال بسیار خوبی برای این موضوع هستند.
شما شروع خیلی خوبی دارید. هم به لحاظ داستانی و هم به لحاظ روایی. همان جمله اول خبر مرگ آقای کاف را اعلام می‌کنید. ذاتاً اعلامِ مرگ، مخاطب را نگران می‌کند و برای همین برایش جذاب است. اما نثر و در واقع روایت شماست که خبر مرگ را بسیار بسیار جذاب می‌کند. روایتی که در وهله اول تعلیق‌دار و بعد از آن طنزآمیز است. روایتِ تعلیق‌دار بسیار به درد داستان می‌خورد. «بامداد اولین شنبه دی ماه کاف بیمار بر روی تخت سرد و ناپاکیزه اتاقی در طبقه سوم بیمارستان مرد.» مخاطب اولین سوالی که خواهد پرسید «چرا؟» است. «چگونه مرد؟» «از چه چیز مرد؟» این‌جا دیگر مخاطب دنبال این نیست که آیا کسی در تکاپو و جدال با مرگ است یا نه؟ آیا خواهد مُرد یا نه؟ مخاطب می‌داند او مرده است. حال سوال این است که چگونه مرده است؟ این درست‌ترین نوع تعلیق است.
مورد دوم که باید به آن اشاره کنم، طنزآلود بودن روایت است. جذابیت را دو برابر کرده است. «آقای کاف اشتباهی سر از محوطه چمنِ بیمارستان در می‌آورد.» یا «خطاب به آقای کاف گفت بلند شوید شما دیگر مرده‌اید!»، یا «کاف فقد!»، یا «آقای کاف به سختی و با اکراه تخت را برای مریض بعدی خالی نمود!» بسیار خوبند و دل‌نشین.
توضیحات و جزئیات موجود در داستان بسیار بدردبخور و خوبند. عالی بیان شده‌اند. حرف از پرستار شیفت شب و اکسیژن رسانی با تجهیزات کامل، البسه سبز بیمارستان و... بسیار خوبند و در خدمت داستان هستند.
ایراد اساسی این داستان این است که ما «کاف» را نمی‌شناسیم. و در واقع کاف به شخصیت تبدیل نشده است. کاف کیست؟ چه کاره است؟ آرزوهایش چیست؟ علایقش؟ خصوصیات و تکیه کلامش؟ درست است در داستان اشاره می‌شود نگهبان است. اما بسیار ابتر است و مشخص نیست نگهبان چه کارخانه ایست. بیشتر نویسنده را می‌بینیم تا کاف را. نویسنده سعی کرده قبل از آنی که شخصیت داستان را برملا کند، خودش را بنمایاند، با جمله هایی دل‌نشین و طنزآمیز.
ببینید یک مساله بسیار مهم در این‌جا هست و آن این است که سورئالیستی با ابهام گویی فرق دارد. ما حق نداریم ابهام بگوییم. حق نداریم مخفی کنیم و نگوییم. نمونه‌اش «ادوارد دست‌قیچی» در سینماست. ما ادوارد را می‌شناسیم. می‌فهمیمش و با او زندگی می‌کنیم. یا در «مسخ» کافکا، «گریگوری» را کامل می‌شناسیم و زوایای مختلف زندگی‌اش برای ما روشن است. با او هم‌دردی هم می‌کنیم. یا در «بوف کور» هم همین‌طور.
اما در داستان شما آقای کاف هنوز برای ما نقاب‌زده و مبهم است.
پایان‌بندی‌تان هم چندان دقیق و خوب نیست. مخاطب انتظار دارد از علت مرگ کاف بداند. و سرگذشتش. و اینکه پایان را گره بزنید به ابتدای داستان. ولی بسیار با فاصله تمام می‌شود. در واقع هیچ چیزی در کار نیست و بیمارستان و نوار مشکی و سردخانه و... تمهیداتی است تا مخاطب مدتی همراه شود و بدون نتیجه ول شود.
در مورد مضمون کارتان هم باید بگویم مضمون زمانی مضمون است که همه‌گیر و همه‌فهم باشد. وگرنه این همه آزاد بودن و همه‌چیز گفتن و هیچ نگفتن مضمون نمی‌شود! این‌که هرکس برداشتی بکند بنظرم قانع کننده نیست و بد است. نمونه درست این کار اشعار حافظ است که علی‌رغم این‌که برداشت‌های مختلفی از یک بیت از لحاظ مضمونی می‌شود، ولی فرم انسجام دارد و کاملاً به دور از شلختگی است. اما نوشته شما مخصوصاً در نیمه دوم شلختگی دارد هم در فرم و هم در مضمون. مضمون نباید به هم ریخته باشد. نویسنده باید موضعش را اعلام کند و بگوید در کدام جبهه ایستاده است.
خسته نباشید.

منتقد : علی علی بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت