از بازنویسی مکرر دست برندارید



عنوان داستان : سیاه سرفه

این داستان ویرایشی از داستان «سیاه سرفه» می باشد.

این شغل بنده بعد از کار در معدن سختترین شغل پر خطر دنیاست.
حرفش را با حالت خاصی ادا کرد و بعد با دستش اشاره ای به صف طولانی مردم توی راهرو کرد. منشی دفتر بود و کنارش مرد چاقی هم داشت تند تند چیزهایی تایپ می کرد..به قیافه ی زرد و کسل کننده اش زل زدم.موهای صاف و چربش که توی چشمانش ریخته بود با هرتکان سرش توی صورتش می نشست..چشمان مشکی و مژه های فرش بیشتر از همه به چشم می آمد..به دستان سفید و کار نکرده اش نگاهی کردم و دستان سیاه و پینه بسته خودم را مشت کردم.
یاد دخترم افتادم که همیشه آخر شبها توی خواب می دیدمش و روزهای تعطیل از دیدن قیافه سیاه و دستان زبر و ترک بسته ام می ترسید و کلی طول می کشید تا بالاخره با دلقک بازی نزدیکش می شدم.آنوقت کولش می کردم و توی خانه اسبش می شدم و دخترم بلند می خندید و ته دلم چقدر خوشحالی می کردم.
صدای دخترم هنوز توی گوشم بود که یک دفعه یاد کپه های خاک افتادم که روز اول ما را کنارش جمع کردند.
-مردان جوان زیر زمینی، خوش آمدید..
بلند خندیدیم و از لقب جدیدمان خوشمان آمد .تازه بیست سالمان را تمام نکرده بودیم .کارگران قدیمی بی جان و بی رمق مثل رباتهای سرگردان از کنارمان رد شدند.نه حرفی،نه کلامی ،نه نگاهی،تازه کار بودیم و پر انرژی و شبی که یک قوطی وازلین را توی قاچ های ریز و درشت دستم خالی کردم دیدم که چقدر زمان گذشته و سنم از چهل رد شده و موهای سرم تمام ریخته بود!
دستانم را مشت کردم که کسی آن را نبیند.
-باور کنید که سروکله زدن با این مردم کار راحتی نیست،از صبح تا عصر مدام کل کل می کنیم و دست آخرش که چی؟چندرقاز بهمون میدن و تموم...حالا غرغر زن و بهانه بچه ها بماند..
این را مرد تپل و چاق پشت کامپیوتر گفت ،خنده ی ریزی کرد و لیوان چاییش که بخار از آن بیرون می زد را با ولعی تمام نشدنی سر کشید.دلم چقدر چایی خواست،دستان مشت شده ام را توی جیب کتم انداختم.لذت چایی مرد چاق را توی دهانم مزمزه کردم،بعد از آخرین چایی سرکار، مدتها بود هوس چایی نکرده بودم.
بلند شدم،خواستم بیرون بروم تا از دکه سر کوچه یک چایی بخرم که با دیدن مجدد صف طولانی سالن، از تصمیمم صرف نظر کردم.
دوباره روی صندلی سرد و آهنی داخل سالن نشستم،سرمای صندلی توی بدنم رفت و یک لحظه به خودم لرزیدم و دندانهایم را روی هم فشار دادم.عادت به گرما نداشتم اما نمی دانستم چرا حالا نمی توانستم سرمای آنجا را تحمل کنم.حتی کلاه پشمی روی سرم را احساس نمی کردم.این کلاه کجا و کلاه کارم کجا؟حس کردم که به این مردم و روی زمین تعلق ندارم.سنگین شده بودم و سرم باد کرده بود .می خواست بترکد.
دوباره به خودم لرزیدم اما نه از سرما،این بار از درد جانکاهی که چند ماه پیش به جانم افتاد لرزیدم،درست بعد از آن اتفاق مهیب،روزی که نمی شد هیچ کدام از دوستانمان را شناسایی کنیم.
مرد تپل آخرین قلپ از چایی را هورت کشید و لیوان را روی میز گذاشت و با بیرون آمدن مردی جوان که عصبانی به نظر می رسید نام دیگری را از توی کامپیوتر خواند.اسم ها از ذهنم رد می شدند،هادی،مجید،مجتبی،حمید و...
در اتاق رییس باز شد،بوی دم اتاق با بوی اسپری خوشبو کننده زد بیرون.حالت تهوع گرفتم،سرم گیج رفت،جنازه ها از جلوی چشمم رد شدند.بوی جسد های بو گرفته اشان توی دماغم پیچید و ناخواسته آروغ زدم،توی سالن و جلوی آن همه مردم آروغ زدم.
-بی فرهنگ،نمی تونی جلوی خودت رو بگیری
-قیافش رو،انگار هزار ساله حمام نرفته،مرد گنده خجالت هم نمی کشه.
-ول کنید می شنوه،شاید مشکل داره،از چشمای باد کرده ش معلومه...
از جایم بلند شدم ،همه جا به یکباره تاریک شد،کسی را نمی دیدم از شرم بود یا از درد نمی دانم.به نور احتیاج داشتم درست مثل وقتهایی که توی تاریکی کار می کردیم.همان طور که از سالن می گذشتم ناخودآگاه دست بردم طرف کلاهم که دکمه چراغ قوه اش را بزنم تا بلکه مسیرم را پیدا کنم.اما فقط صدای خنده بود که می شنیدم.قدمهایم را بلندتر برداشتم.
خودم را به حیاط رساندم ،هوا سرد بود و سردیش توی استخوانم رفت.توی باغچه نشستم و هر چه بود را توی باغچه قی کردم.تنم مثل بید می لرزید،قلبم درد می کرد، آنجا روی زمین سرد و یخزده حیاط نشستم و توی بغض خودم گریه کردم.
چند ماهی می شد که هر روز،هر ساعت و هر دقیقه گریه می کردم،بوی جنازه ها و اسپری های خوشبو کننده هنوز که هنوز است توی سرم می پیچد.
مرد میانسالی نزدیکم آمد،دستانش سیاه بود،دستش را که به طرفم دراز کرده بود را گرفتم،بلند شدنم به اندازه یک تونل حفاری شده هزار متری طول کشید.چشمان سیاهش به دلم نشست.فکر کردم می شناسمش اما نمی دانستم چه کسی است.بعد از آن روز همه چهره ها را مثل همان جنازه ها ی تکه پاره،همه را تکه تکه به یاد می آورم.جورچین ذهنم اما خوب کار نمی کرد.
پیشانی برآمده و پهنش با آن موهای مجعد و جو و گندمی من را یاد کسی می انداخت که نمی دانستم چه کسی است.دماغش مثل دماغ خودم بود دراز و نوک تیز..
تو هم از بچه های زیر زمین هستی؟
نفسم را حبس کردم.از حدس بیخود نجاتم داد، مطمئن شدم یکی از همکارانم است ،طبیعی بود نشناسمش. توی آن مکان تاریک که کار می کردیم نمی شد کسی را شناخت،توی آن دالان تنگ و تاریک فقط دود بود و سیاهی.
روی نیمکت چوبی حیاط نشستیم،او هم یک زیر زمینی بود کسی که می شناختم و نمی شناختم.
-بعد از آن اتفاق دیگه سر کار نرفتم ،نفسم بالا نمی آید، شنیدم دستگاه تصفیه هوا گذاشتند و تمام دیوار ها را مقاوم سازی کردند.زن و بچه ام نمیزارن برگردم سر کار.آخه آسم دارم و نفس کشیدن اون پایین واسم خیلی سخته.اما آخه چیکار می شه کرد؟ باس یه جوری خرج زن و بچمون رو در بیاریم.الان هم واسه وضعیت بیمه م اومدم،بیست و چهار سال کار کم کاری نیست که...و بعد سرفه ی وحشتناکی کرد.
آه بلندی کشید یقه ی کتش را بالا کشید و از جایش بلند شد و دستی روی شانه هایم انداخت و ادامه داد:
- اون انفجار لعنتی واسه همه مون بد شد،کلی از خانواده ها دیگه اجازه ندادن مردهاشون برگردن سر کار،ولی مگه چاره ی دیگه ای هم هست؟اگه وضعیت بیمه ها رو سر وسامون بدن مجبوریم بمونیم و اگه نه باید از گرسنگی بمیریم.از کار توی غربت که بهتره،مگه نه؟
..................
مرد رفت و من مات و مبهوت به داخل ساختمان برگشتم.از میان آن همه جمعیت کسی حرف نمی زد انگار خاک مرده را توی سالن پاشیده باشی.
مرد تپل هنوز توی کامپیوتر چیزهایی تایپ می کرد و مرد کنار دستی اش با گوشی اش ور می رفت.دو پسر جوان از قرار دادهای سفیدشان حرف می زدند. بی هیچ حرف و حدیثی و بدون آنکه نگاهشان کنم از کنارشان رد شدم.
مرد تپل اسمم را بلند تکرار کرد.آقای صبوری...
دستانم را مشت کردم.به خودم لرزیدم،خودم هم نمی دانستم برای چه چیزی آمده بودم،آمده بودم برگردم سر کار یا برای همیشه بروم؟آمده بودم از شرایط بیمه بیکاری بپرسم یا دلم میخواستم برگردم و... از فکر رفتن به داخل آن اتاق حالم بد شد،آیا می توانستم بوی اسپری را تحمل کنم؟

درست مثل روز بعد از انفجار که زیر خروارها خاک مدفون شده بودم.با آخرین توانم داد زده بودم اما هیچ کس صدایم را نشنیده بود.
تن ام زخمی و روحم مرده از خاک بیرون آمده بود.هر کس که مرا دیده بود گفته بود چقدر خوش شانس بوده ام که دور از بچه ها کارکرده است.دوستانی که آخرین ترانه اشان هنوز توی گوشم است..
در باز شد مرد میانسالی که توی حیاط با او حرف زده بودم، میان چهارچوب در ایستاده بود و با مرد توی اتاق آخرین حرفهایش را میگفت.
-دیگه مطمئن باشم که بیمه ها رو درست کردین؟
-با خیال راحت برگرد سر کارت،دفترچه بیمه ت رو هم بیار تا درستش کنیم..نگران چیزی هم نباش!همه معدن چی ها برگشتن سرکارشون..
جلوی در با من دست داد و با سرفه های پی در پی جمعیت را کنار زد و از نظر ناپدید شد.
دستان مشت کرده ام را باز کردم،نفس عمیقی از هوای سرد سالن گرفتم.
از جیب کتم یک ماسک پارچه ای برداشتم و روی دهان و بینی ام گذاشتم . وارد اتاق شدم و در را بستم.
نقد این داستان از : احسان رضایی کلج
درود بر شما
در ابتدا لازم می‌دانم توضیح کوتاهی پیرامون بازنگری در داستان بدهم. ویراستاری یا ویرایش اثر به معنی صحیح نویسی متن از لحاظ رعایت قواعد دستور زبان ادبیات فارسی، نگارشی و املایی است. یعنی وقتی نویسنده‌ اثر خود را مورد بازبینی قرار می‌دهد می‌تواند در کنار بازنویسی کار خود را ویرایش نیز بکند. مثلا در داستان «سیاه سرفه» بسیاری از ویرگول‌ها به کلمه‌ی بعد خود چسبیده بودند و یا در انتهای برخی جملات دو نقطه‌ی متوالی گذاشته‌اید که از لحاظ دستور زبان و نگارش ادبیات فارسی هیچ معنایی ندارد. جایی هم در دیالوگ مرد معدنچی دوم نوشته‌اید «زن و بچه ام نمیزارن برگردم سر کار» فعل گذاشتن حتی در حالت محاوره نیز باید با ذال نوشته شود. بنابراین وقتی صحبت از ویرایش اثر پیش می‌آید منظور رفع این مشکلات است.
و اما موضوع مهم دیگری که نویسنده‌ها باید در بازنگری اثر خود مورد توجه قرار دهند، بازنویسی است. در بازنویسی مولف اثر خود را با نگاه یک منتقد بررسی می‌کند و ممکن است در ساختار اثر تغییرات مهمی پدید آورد. از تغییر زاویه دید و راوی گرفته تا کم و زیاد کردن شخصیت‌ها و وقایع. بنابراین در بازنویسی، ساختار داستان مورد نظر نویسنده است. از مهم‌ترین بازنویسی‌های معروف جهان می‌توانم به رمان شاهکار «مرشد و مارگاریتا» میخائیل بولگاکف اشاره کنم. بولگاکف بیست سال از عمر خود را صرف نوشتن این اثر کرد و در بازنویسی سیزدهم از این رمان تقریبا حجیم، تازه شخصیت مرشد را به آن وارد کرد.
شما در بازنویسی داستان خود خوب عمل کرده بودید. سعی کرده بودید ریتم اثر را کمی کند کنید و توصیفات بسیار داستانی و خوبی هم در ابتدا آوردید و فضا و اشخاص به درستی در جایگاه خود نشسته بودند. اما حالا من از شما می‌خواهم نکات دیگری را در بازنویسی‌های مکرر بر روی این اثر مدنظر قرار دهید. در ابتدا باید بدانید در آثار کلاسیک اطلاعاتی که به مخاطب می‌دهید از لحاظ حقوقی و قانونی باید درست باشد. با اندکی تحقیق متوجه می‌شوید مطابق آیین نامه‌ي سازمان حفاظت و بهداشت کار، افرادی که در مشاغل سخت و زیان آور مانند کار در معدن به صورت مداوم فعالیت می‌کنند بعد از بیست سال مشمول بازنشستگی پیش از موعد می‌شوند. مگر اینکه این اتفاق در زمان و مکانی افتاده باشد که این قانون وجود نداشته است که در داستان هیچ اشاره‌ای به آن نشده و به نظر هم نمی‌آید برای گذشته‌های بسیار دور باشد. یا مثلا معدن کاران به چراغ روی کلاه خود هد لامپ می‌گویند نه چراغ قوه. فراموش نکنیند این جزئیات هستند که یک داستان را باورپذیر می‌کنند.
مورد بعدی افتتاحیه و شروع داستان شماست. پیشنهاد می‌کنم در ابتدا و سریع بهانه‌ی روایت داستان را به مخاطب بگویید. در داستان سه صفحه‌ای شما مخاطب تا نیمه‌ی ابتدایی فقط با مردی مواجه است که حالش خوب نیست و چشمش سیاهی می‌رود. بدون اینکه دلیل یا دلایل آن را بداند. بنابراین مخصوصا در نوشتن داستان کوتاه سعی کنید خیلی سریع پاسخ این سوالات را به مخاطب بدهید:
- اینجا کجاست؟
- چه اتفاقی افتاده است؟
- چه اشخاصی و با چه نقشی در داستان حضور دارند؟
سخن آخر اینکه فرآیند نوشتن و تبدیل کردن واژه‌ها به داستان سخت و نفس‌گیر است. من خوشحال هستم که شما در این راه کوشا هستید و از بازنویسی و توجه به داستانی که آفریده‌اید خسته نمی‌شوید.

ارادتمند
احسان رضایی کلج

منتقد : احسان رضایی کلج

با ارایه چند دست‌نویس در 13 سالگی به عضویت آفرینش‌های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درآمدم. پنج سال تمام هر هفته از غرب به شرق تهران راه می‌پیمودم تا در جلسات نقد استاد عزیز محمدجواد جزینی شرکت کنم. هم زمان با حضور در دانشگاه، دومین آفتاب ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت