تند ننویسید و اثر خود را بازنویسی کنید




عنوان داستان : تند نوشت-2: چهارشنبه-3-5-1397. تصویری متفاوت دیدن در آینه.
نویسنده داستان : مهرانگیز محمودی

تارا روی میز ناهار‌خوری نشسته بود. قاشق را که به دست گرفت با خودش فکر کرد: الآن است که یک تار موی شلخته اش می‌افتد توی غذا. به آینه نگاه کرد، همه چیز را مرتب دید، مو‌های تارا وسط سرش غنچه ای کوچک و زیبا شده بودند و محال بود یک دانه یشان تکان بخورد. تردید داشت، قاشق را ببرد نزدیک دهانش یا نبرد؟. تصمیمی درونش را غلغلک می‌داد تا برود یک چهار قد بلند بپوشد و گوشه هایش را آویزان کند توی دامنش و سینه اش را بچسباند به میز. این طوری هم راحت غذایش را می‌خورد هم دیگر احساس نمی‌کند که الآن است که یک تار موی شلخته اش بیفتد توی غذا.
تارا با خیال راحت نشسته بود پشت میز غذا خوری: تازشم، دیگه غذا روی زمین و به لباس هایم نمی‌ریزه و مادر و خاله رعنا از دستم شاکی نیستند. بالاخره قاشق را به دهانش برد و آرنجش را محکم کوبید روی میز. بی‌حواسی نایلن قاشق چنگال و میل نوشابه را با آرنجش انداخت روی زمین. خاله رعنا که از مقابل آینه کنار رفت تارا دید که هم زمان با خم و راست شدن او مهمان ها هم کوچک و بزرگ می‌شوند، اندازه ی نایلون قاشق چنگال توی دستش بزرگتر و کمی کثیف هم نشان می‌دهد، اما توی آینه دست های چربش را مثل همیشه روشن و براق نشان می‌دهد، نایلون و میل نوشابه هم کوچک شده و خیلی تمیز بود.
اما میهمان ها در حقیقت از جایشان تکان نمی‌خوردند، نشسته بودند روی میز و هر کدام یک جور با قاشق چنگال های توی دستشان غذا می‌خوردند. تارا تصمیم گرفت بیشتر با تصویر های توی آینه بازی کند. دست هایش را شست. وقتی برگشت آینه نبود. به سرعت رفت توی اتاق کار. مادر و خاله رعنا بودند، آینه نبود. دوید تبقه ی بالا. آنجا که منزل شخصی استاد کارشان بود. چشمش به در حمام افتاد، انگار که پیرزنی کوچک دیده بود با یک چهار قد خیلی بلند و دست های سفید و براق که تا آرنج لخت بودند، صورتش خیس عرق شده بود، رو به رویش زنی رنگ پریده روی ویلچر نشسته و داشت آرام آرام از پله های شیب دار پایین می‌رفت و مرتب با صدای بم و ترس ناکش خاله رعنا را صدا می‌زد. صدای زن هر بار که دور تر می‌شد و می‌رفت تبقه ی پایین انگار که توی تمام ساختمان می‌پیچید و به گوش تارا می‌رسید.
صبح تارا با مادر رفته بود سنجش، تارا بلد بود دست راست و چپش کدام هستند. حالا می‌خواست روی پیرزن کوچک پشت در حمام تمرینش کند. گفت: دست راست تو هم مثل دست راست منه؟. جوابی نشنید. با خودش فکری کرد: آهان، منزرت میخوام، خاله رعنا نگفته بود دوستش لاله. بعد پرسید: میخوای از تو حموم درت بیارم؟، می‌برمت پیش خاله رعنا قول میدم. در حمام را باز کرد، خبری از پیرزن کوچک با چهار قد بلند نبود. تارا جیغ کشید و محکم در را بست. انگار کسی متوجهش نشد. چشم هایش را باز کرد و دید باز هم پیرزن رو به رویش ایستاده: حالا باهات قهر می‌کنم به دوست خاله رعنا هم میگم دعوات کنه. برگشت که برود دید که پیرزن هم دارد سر بر می‌گرداند. پشیمان شد و برگشت. پای راستش را محکم به زمین کوبید و دید که مخاطب هم همان کار را تکرار می‌کند. تارا خندید: حالا که از بازی من خوشت اومد بگو ببینم، دست راستت کدومه؟. پیرزن چیزی نگفت و بر و بر به تارا نگاه می‌کرد. به همان شکل که تارا به او نگاه می‌کرد. تارا دست راستش را بالا برد و دید که مخاطب برعکس دست چپش را بالا می‌برد. گفت: نه، اشتباهه ببین، دست راست تو رو به رو دست من نیستش که باید برعکس من اون یکی دستت را بالا ببری ببین این. دست چپش را بالا برد و دید که مخاطب هم همان را تکرار می‌کند. خم می‌شد پیرزن هم خم می‌شد اگر تارا می‌نشست او هم می‌نشست. تارا عصبانی شد و داد زد: چرا هر کاری من انجام میدم تو هم انجام میدی خیلی بدی دیگه باهات بازی نمی‌کنم تو زشت ترین پیرزنی هستی که تو عمرم دیدم.
با کلافگی چهار قد را باز کرد و دور انداخت، دید که مخاطب پشت در حمام هم همین کار را می‌کند خیلی زود پیرزن جایش را داد به یک دختر بچه ی شیک با لباس های زیبا و مو هایی که غنچه ی وسط سرش خوابیده بود: تو شبیه عکس من هستی بذار برم عکسم را بیارم.
نقد این داستان از : احسان رضایی کلج
خانم محمودی گرامی سلام
ابتدا باید بگویم من منظور شما را از تند نوشت متوجه نشدم. تند نوشت 2، نام متنی است که شما نوشته‌اید یا اینکه شما فکر می‌‌کنید تند نوشتن، یا تند نویسی قالبی ادبی است و مثلا هرچه سرعت نوشتن و اتمام یک متن بالاتر باشد برای آن امتیازی محسوب می‌شود؟ البته ممکن است این عبارت یادداشتی شخصی باشد و شما آن را برای خود نوشته باشید، ولی باید بدانید هنگام ارسال و انتشار اثر می‌بایست این عبارت را حذف کنید. از این موضوع که بگذریم من نقد خودم را از خط اول که نمی‌دانم نام اثر است یا توصیفی راجع به متنی که قرار است بخوانیم؟ «تصویری متفاوت دیدن در آینه» در همین عبارت بسیار کوتاه جایگاه فعل و فاعل و مفعول آنچنان جابجا شده که مخاطب شما باید مدت‌ها فکر کند منظور شما چیست؟ اگر نوشته بودید «دیدن تصویری متفاوت در آینه» مخاطب ارتباط بهتری با نام اثر که به قولی ویترین آن نیز هست پیدا می‌کرد.
باری پیش از آنکه وارد نقد ساختاری شویم بد نیست مختصری راجع به ایرادات نگارشی و املایی متن شما صحبت کنیم. به عبارات زیر دقت کنید:
«تارا با خیال راحت نشسته بود پشت میز غذا خوری: تازشم، دیگه غذا روی زمین و به لباس‌هایم نمی‌ریزه و مادر و خاله رعنا از دستم شاکی نیستند» در این جمله مشخص نیست تارا درحال گفتن دیالوگ است یا مونولوگ یا اینکه دارد در خیال خود سیر می‌کند. استفاده از علائم صحیح و همچنین مشخص نمودن اینکه خطاب به چه کسی صحبت می‌کند در ادبیات فارسی بسیار پر اهمیت است.
«بی‌حواسی نایلن قاشق چنگال و میل نوشابه را با آرنجش انداخت روی زمین» شما می‌توانید از کلمات و اصطلاحات محلی در اثر خود استفاده کنید ولی به شرطی که یا آن اصطلاح آنقدر پر کاربرد باشد که مخاطب آن را شنیده باشد یا بتواند با اندگی جستجتو به معنی آن پی ببرد، و یا در پانوشت راجع به آن توضیح دهید. در این عبارت احتمالا منظور از بی‌حواسی به دلیل حواس پرتی و میل نوشابه هم تعریفی از نی است که بسیار نامانوس می‌باشد.
« تبقه‌ی بالا» و «می‌رفت تبقه‌ی پایین» در این دو عبارت املای صحیح «طبقه» است.
و در آخر «با خودش فکری کرد: آهان، منزرت میخوام، خاله رعنا نگفته بود دوستش لاله» شما می‌توانید در دیالوگ کلماتی که توسط شخصیت نقل می‌شود را بشکنید یا اشتباه تلفظ کنید ولی در خیال و فکر او هرگز. یعنی وقتی کسی خیال می‌کند و نویسنده آن را می‌نویسد باید کلمات را به صورت صحیح ادا کند.
و اما راجع به ساختار کلی فضای اثر شما باید بگویم تقریبا هیچ چیز در جای خود نیست. جملات پشت سر هم بدون توصیف فضا و شناخت درستی از شخصیت‌ها ردیف شده‌اند. مخاطب از خودش می‌پرسد اینجا کجاست؟ این زن چرا این کارها را می‌کند و او کیست؟ و در نهایت اصلا ماجرا چیست؟ پاسخ به این سوالات متن اصلی داستان شما را می‌سازد. اما مهم‌تر از این سوالات این است که شما بدانید برای چه منظوری می‌خواهید داستان بنویسید؟ مخاطب قرار است بعد از خواندن این متن به چه نتیجه‌ای برسد؟
سخن آخر اینکه امیدوارم باتوجه به نقد بالا در ابتدا تلاش کنید نسبت به دستور زبان ادبیات فارسی تسلط بهتری پیدا کنید و سپس سعی کنید قالب داستان کوتاه را بشناسید.

ارادتمند
احسان رضایی کلج

منتقد : احسان رضایی کلج

با ارایه چند دست‌نویس در 13 سالگی به عضویت آفرینش‌های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درآمدم. پنج سال تمام هر هفته از غرب به شرق تهران راه می‌پیمودم تا در جلسات نقد استاد عزیز محمدجواد جزینی شرکت کنم. هم زمان با حضور در دانشگاه، دومین آفتاب ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت