انتقال روح جاری در اثر




عنوان داستان : خنده‌ی خیس
نویسنده داستان : سارا سرایلو

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «خنده‌ی خیس» منتشر شده است.

زمستان بود و تولد گیل‌آوا نزدیک. من توی رشت یک هفته‌نامه را اداره می‌کردم و نمی‌شد با عوایدش هدیه‌ای بگیرم که دوست داشت. ما توی انجمن داستان با هم آشنا شده بودیم و می‌دانستم چقدر دلش می‌خواهد به یک سفر دریایی برود. گیلی کافه کتاب کوچکی نزدیک دریا در بندر انزلی اجاره کرده و همان‌جا مشغول بود. تفریح و سفر را خیلی دوست داشت و گاهی که سرش خلوت می‌شد بهم زنگ می‌زد تا به قول خودش «بریم تو کار خوش‌گذرونی». اغلب می‌رفتیم اسکله و به کشتی‌های‌ باری که یک گوشه لنگر گرفته بود نگاه می‌کردیم. همیشه منتظر بودم حرفی درباره‌ی آرزوش بزند. نمی‌زد. عوضش کاری انجام می‌داد که در عجب می‌ماندم. یک بارکفش‌های کتانی‌اش را در ‌آورد و سنگهای خیس را پای برهنه یکی‌یکی ‌پرید تا پایین. هوا سرد بود و باد نموری می‌وزید و موج‌‌‌ها را روی هم می‌غلتاند. ‌‌ایستاد روبروی دریا. لحظه‌ای برگشت نگاهم کرد و گفت: «نمی‌آی؟» و وقتی دید موج بزرگی بالا ‌‌آمد صبر نکرد بگویم «گیلی بی غم» و زد به دل آب. جیغ ‌می‌کشید. من نشسته بودم روی یک صخره‌ و فکر می‌کردم. گاهی وسط فکرها او را می‌دیدم که روی آب شبیه ماهی‌ای‌ بزرگ، شبیه پری دریایی شنا می‌کند. یک‌ آن به خودم که آمدم دیدم نیست. بعد با صدای "پخ" از جا پریدم. بعد انفجار خنده‌ای‌ در هیاهوی امواج گم شد. گفت: «حواست کجاس؟» حواسم به حساب و کتاب بود. به پولی که باید تا چند روز دیگر جور می‌کردم برای تولدش.گفتم: «بچّه‌ای‌آ.» نشست و سرش را گذاشت روی شانه‌‌م و چشم‌هاش را بست. گفت: «آخیش؛ چی خسته شدم.» و من زل زدم به کشتی‌ای که داشت‌ از بندر فاصله می‌گرفت و آب‌ زیر آن‌ جوری می‌لرزید که انگار موجودی می‌خواست از اعماق دریا بیرون بزند. که انگار زنی خاطرش از عشق مشوش باشد و حالا نشانه‌‌هاش پیدا شده بود. کشتی دور شد و صدای امواج بالا گرفت و جای صدای موتور را پر ‌کرد. پرسید: «رفت؟» نگاهش کردم. صورتش روی شانه‌‌م پخش شده بود.گفتم: «خودت چی فکر می‌کنی؟»
گفت: «کجا؟»
«یه بندر دیگه!»
«همون، منظورم مقصد بعدیشه؟» و سرش را بلند کرد. موهای ارغوانی‌اش ریخته بود روی صورتش. موها را کنار زد و چشم‌هاش پیدا شد و هر وقت این‌جوری پرافسوس (درست شبیه ماهی‌ای که از آب بیرون افتاده باشد) نگاهم می‌کرد گر می‌گرفتم. دلم می‌سوخت. تو این دو سال نتوانسته بودم او را به بزرگ‌ترین آرزویی که داشت برسانم. می‌خواستم حواسش را پرت کنم، برای همین مرغ‌های دریایی را نشان دادم و گفتم: «نگاه کن چه شیرجه‌ای می‌زنن!» گفت: «به نظرم از بندرای یونان اومدن.» حالا که فکر می‌کنم می‌بینم آن موقع گیلی به چیزی که من فکر می‌کردم فکر نمی‌کرد. بلند که شدیم سرحال دستم را گرفت و شروع کرد به حرف زدن درباره‌ی داستان "زیباترین غریق جهان". از اسطوره‌ها گفت و تاثیرش در روزمره‌گی آدم‌ها تا تغییر و تحول در سبک زندگی. از پیرسرا گفت که کاشی‌هاش ریخته بود. گفت: «به نظرت اون همه زحمت حیف نشد؟» گرم بود و چشم‌هایی که چند دقیقه پیش اندوهناک کشتی‌ها را دنبال می‌کرد از ذوق قدم زدن عادی می‌درخشید. فکر کردم کاش می‌توانستم مثل گیلی باشم و همان لحظه امید در درونم ‌جوشید. تصمیم گرفتم هر جوری هست کاری کنم و ماجرا از همین‌جا شروع شد. اوایل بهمن بود. تو اتاق کارم پشت لپ‌تاپ مشغول صفحه‌بندی مجله‌ی آن هفته بودم که یکی در زد و آمد روبرم ایستاد. گفت: «برای تبلیغی که توی صفحه‌ی اینستاگرام مجله گذاشتید مزاحم می‌شم..» تلاشم داشت نتیجه می‌داد انگار. دقیقن نیم ساعت قبل رفته بودم بانک و دست خالی برگشته بودم دفتر. توی تاکسی که نشستم به نوشتن متنی درباره‌ی سیستم وام‌دهی ناکارآمد بانک‌ها فکر می‌کردم. راننده تاکسی داشبورد ماشین را بر داشته بود و جاش چند تا کتاب گذاشته بود. یکی دو تا از ابتهاج، از فومنی و نجدی، بر تفاضل دو مغرب و چند مجله‌ی قدیمی با کاغذهای کاهی نم گرفته. به مجله‌ها نگاه می‌کردم که راننده گفت: «آقا جان مجله‌ا‌‌م مجله‌های قدیم، الان همه‌ش فال و طالع بینیه.» سرم را چرخاندم سمتش. گفت: «یکی رو بردار ببین چقدر داستان هست توش. انگار همه چی رو می‌خوان این‌جوری بگن که آره..» همان موقع ایده‌ی نوشتن داستان برای تبریک تولد به ذهنم رسید. یک غافلگیری ورای هیاهو، فارغ از سر و صداهای بچه‌‌گانه. این مخاطب لوطی مجله‌های قدیمی هم‌چنان داشت درباره‌ی تأثیر داستان‌ها در زندگی بشریت حرف می‌زد و وقتی گفتم «چی فرمودید؟» گفت «حواست نیست دیگه آقا جان...» و من حواسم به لایک‌هایی بود که پست جدیدم داشت می‌گرفت اما واقعن فکرش را هم نمی‌کردم به این زودی مردی از در بیاید تو و بگوید یکی از این تبریک‌ها می‌خواستم که تبلیغش را در صفحه‌ی اینستاگرام مجله گذاشتید. اگر سر و وضعش مرتب نبود خیال می‌کردی همین الان از میان جلبک‌ها کشیدنش بیرون. غرق شده توی دریا. حتی عطری که زده بود بوی اقیانوس می‌داد. به دست‌هاش نگاه کردم که پر از وسیله بود. مرد گفت: «ببخشید مجبور شدم با خریدها بیام.» فضای اتاق با خنکی‌ای همراه با بوی آب‌های دریا پر شد. چیزی نگفتم و شانه‌ بالا انداختم. همه‌ی این روزها را با فکر پول گذرانده بودم و حالا یکدفعه روبروم آدمی ایستاده بود با مقدار زیادی خرید از برندهای معروف. تلفن مرد زنگ خورد. ساک‌ها را گذاشت روی میز و با ایما و اشاره معذرت‌خواهی کرد. آرام پشت تلفن گفت «می‌خوام متفاوت باشه.»
ساک‌های پارچه‌ای، شل و ول افتاده بودند روی میز. وسایل توی آن‌ها کم و بیش ریخته بود بیرون. لا‌‌به‌لای کفش و لباس‌ها یک جعبه‌ی ساعت بود. مرد رفت طرف پنجره. هنوز داشت درباره‎ی غافلگیری حرف می‌زد. گفت: « هفتم فروردین. اون روز می‌خوام همه‌ی کشتی خالی باشه، سکوت محض.» و انگشت‌های پرهیبت را انداخت بین شیارهای کرکره. خم شد و به خیابان خیس چشم دوخت. کنار جعبه‌ی ساعت دو تا پاکت بود. دستم از روی کیبورد خزید طرف ساک. در پاکت را باز کردم. توش هفت تا اسکناس صد یورویی نو بود. تا نخورده. پاکت را گذاشتم همان‌جا. قلبم محکم توی سینه‌م‎ می‌زد آن‌قدر که فکر می‌کردم حالا مرد صدای کوبیدنش را شنیده. اما هیچ حواسش نبود. همچنان پشتش بهم بود و داشت حرف می‌زد. دست دراز کردم و پاکت را دوباره برداشتم. گذاشتم توی کشو. تلفن مرد که تمام شد برگشت. گفت: «خب داشتم می‌گفتم...» نمی‌توانستم سر را از توی مانیتور بیرون بیاورم. می‌ترسیدم از چشم تو چشم شدن. می‌ترسیدم مرد از نگاهم چیزی بخواند. گفتم: «ببخشید یه لحظه اجازه بدید...» ته مانده‌ی چای را سر کشیدم. یخ شده بود. نقش یک آدم خونسرد را بازی کردم و گفتم:‌‌ «خب می‌فرمودید..» بعد به چشم‌های سبزش زل زدم.
«می‌خوام اون تبریکه رو.. گفتید هیچ سر و صدایی نیست توش.»
-‌ درسته.. هیچ‌چی.
-‌ چه جوری؟
-‌ هیچ‌چی‌ دیگه. یعنی که فایل رو بستیم... رفته برای چاپ.
او بی‌آن‌که پلک بزند گفت: «معذرت می‌خوام مصدع اوقات شدم.» و وسایلش را از روی میز کشید و با شانه‌های افتاده دقیقن مثل یک مرده‌ی برخاسته از توی کشتی‌ای فرو رفته در آب دور شد.
چشم‌‌ها را بستم و سرم را فرو برد توی دست‌‌هام. «خدایا من چی‌کار کردم».
بعد پاکت را گذاشتم توی جیب پیرهنم و از دفتر زدم بیرون. یک ماشین گرفتم مستقیم به انزلی. روی پل پیاده شدم و تا اسکله میان تاریکی و مه دویدم. تا ته موج‌شکن. جایی که گوشه‌ی خلوتی پیدا کردم. سینه‌‌ام درد گرفته بود. نفس‌نفس می‌زدم. توی آن سرما‌ی مه‌‌آلود و حال پرتلاطم دریا، ناباورانه سرم را گرفتم توی دست و داد زدم: «من چی‌کار کردم... من چی‌کار کردم... من چی کار کردم...» موج‌ها به هم ‌می‌کوبیدند، کشتی‌‌‌ای سوت‌ کشید و صدای باد انگار که می‌گفت: «دزد دزد.»
سایه‌ام روی قلوه سنگ‌ها شبیه زنی بود که موها را توی دست گرفته. منتظر. انگار خاطرش مشوش شده باشد از نبود عشق. یاد گیلی افتادم. اگر می‌فهمید چی کار کردم؟ اگر مرد به اداره پلیس می‌رفت؟ اگر می‌گرفتنم و به گیلی زنگ می‌زدند. تمام غم عالم هوار شده بود روی سینه‌‌م. انگار آب غصّه‌های مردم همه‌ی بندرهای جهان را با خودش آورده بود. غصّه‌هام را نبایستی تلنبار می‌کردم. باید به آب می‌گفتم اما آن‌قدر همه‌چیز یخ زده بود که حرکت نمی‌کرد، نه حرفی بود که بشود گفت نه توانی که بشود این حجم از اندوه را شکست. دوست داشتم گیلی پیشم باشد. بهش تلفن زدم. گفتم «پاشو بیا..»
گفت: «کجا؟»
-‌ همون جای همیشگی.
گفت «کافه شلوغه اما تا چهل دقیقه دیگه اون‌جام.» اما بعد یک ساعت و نیم سر و کله‌اش پیدا شد با دو تا لیوان چای.
پرسیدم: «چرا انقدر دیر کردی؟»
گفت «تلفن کردم بر نداشتی. لباسهات کمه چرا تو؟» و نشستیم روی نیمکت سنگی روبروی خلیج. پرسیدم: «سیگار داری؟»
استکان‌های چای را از کمر گرفته بود چسبانده بود روی لپ‌ها و می‌چرخاند. «چرا عزیزم.» سرش را کرد توی کیف. دو نخ درآورد روشن کرد و یکی را داد دستم، گفت: «سردته؟»
« نه. داغم از چشام داره آتیش می‌زنه بیرون.»
پا شد ایستاد. خم شد. لبها را گذاشت روی پیشانیم. «ببینم نکنه تب داری؟»
-‌ زیادی دوییدم.
-‌ اون چیه باز؟
گفتم «سر به سرم نذار. حوصله ندارم.»
-‌ سر به سر کدومه؟
و با ابرو به پاکت که از جیب پیرهن زده بود بیرون اشاره کرد و گفت: «اون.» چند دقیقه‌ای منتظر جواب ماند. بعد برگشت و روی نیمکت نشست. پاکت را دیده بود. دیده بود قبل از اینکه بخواهم مقدمه‌ای بچینم. حسابی گیر کرده بودم. نمی‌دانستم چه باید می‌گفتم.
گفت: «چرا یه جوری شدی؟»
برگشتم نگاهش کردم. گفتم: «چه‌جوری؟»
«مشکوک می‌زنی همچین.» جا خوردم. با خودم گفتم: «نکنه چیزی فهمیده باشه.» بد‌جور بهم خیره شده بود. گفت: «رفته بودی دزدی؟»
نگاهش نکردم. نگاهش نکردم چون واقعاً می‌ترسیدم. گفتم: «چی می‌گی تو؟ هدیه‌س.»
«هدیه گرفتی؟ از کی؟»
«نمی‌ذاری که... برای تو گرفتمش.»
سیگارش را انداخت، پا شد و سریع پاکت را از جیب پیرهنم قاپید. خواستم ازش بگیرم نشد. پاکت را گرفته بود دستش و توی هوا تکانش می‌داد.
گفت: « ترسیدی گفتم رفتی دزدی. نه مگه؟» و بعد بازش کرد.
گفتم: « چرا فکر کردی ترسیدم؟»
و آمدم پاکت را از دستش بگیرم اما خیلی فرض خودش را عقب کشید. با ذوق در پاکت را باز ‌کرد. انگشتانش را توی فضای داخل آن برد. بر‌عکس همیشه بود. انگار گذاشته بودنش رو دور کند. بالاخره محتوای آن را کشید بیرون. دستم را انداختم روی دستش و آوردم پایین. گفتم: «این کارا چیه آخه؟ مردم دارن نگاه‌مون می‌کنن.»
-‌‌ خب نگاه کنن.
گفتم: «چرا انقدر لفتش می‌دی؟»
به طرز باورنکردنی‌ای غافلگیر شدم. دیدم پاکت را اشتباهی برداشتم. گفت: «چیه مگه می‌خوام این لحظه‌ها طولانی باشه.» توش هیچ پولی نبود. فقط یک عکس فوری بود. یک عکس از پری دریایی‌که روی صخره نشسته بود و موهاش را شانه می‌زد. با اشتیاق عکس را آورد بیرون. گفت: «وای عین همونی که داستانش رو نوشتی، زنِ اغواگر... مشوش از نبودن معشوق.» سیگاری روشن کردم و رفتم ایستادم لب آب. بی آنکه فکر کنم این چه‌ کاری بود که انجام دادم، و بی‌آنکه فکر کنم دو روز بیشتر به تولد نمانده و آه در بساط ندارم. بی آنکه به یک سفر دریایی فکر کنم، و یادم افتاد گیلی همیشه می‌گفت: «غم و غصّه‌تو به آب بگو بذار آب ببردش.»
موج بلندی از روشنایی اسکله در تاریکی دریا گم شد، داد زدم: «گیلی دزدیدمش.» بعد همه‌ی اتفاق آن عصر زمستانی را تعریف کردم. سبک شده بودم.
گیلی ‌خندید، من هم پس خنده‌اش خندیدم. صدای خنده‌مان بالاتر از صدای مرغ‌هایی دریایی پرواز کرد. بالاتر از صدای بوق کشتی‌ای که نزدیک اسکله می‌شد. مردمی که رد می‌شدند، می‌ایستادند نگاهی به ما می‌انداختند و به راه‌شان ادامه می‌دادند. و من می‌دیدم که گیلی مثل ماهی شنا می‌کرد، مثل پری دریایی. می‌خندید. نه این‌که غصّه را نفهمد. می‌فهمید. اما همه‌ی این‌ها برایش شبیه حباب بود. او بود که داشت به معنای واقعی کلمه زندگی می‌کرد و از زنده بودنش لذت می‌برد. از روی سنگ‌های خیس می‌پرید. می‌پرید و من دستش را گرفته بودم. شاد بود و من کنارش بودم. لذت می‌بردم. با هم دور ‌زدیم. چرخیدیم. برام حرف ‌زد. او را در آغوش گرفتم. گفت: «داستانمون رو بنویس.» گفتم: «نگو.» باز خندیدیم. آنقدر که چشم‌ها‌مان خیس شد.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم سارا سرایلو سلام

«خندۀ خیس» دومین داستانی بود که از شما خواندم و از خواندنش لذت بردم. خوشحالم همچنان می‌نویسید و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. داستان خوبی نوشته‌اید. داستانی که کم و بیش امتیازها و برجستگی‌های اثر قبل را در خودش دارد. حالاو با این دو نمونه کار می‌توان گفت نثر روان و بی دست‌اندازی دارید که خواننده را آزار نمی‌دهد. نثر مثل آب روان است و مخاطب را روی موجهای نرم و لطیف‌اش می‌نشاند و با خودش همراه می‌کند البته باز هم جای کار بسیاری دارد تا بتواند به نثر درجۀ اول و نفیس داستانی تبدیل شود. ضرباهنگ داستان خیلی خوب است و یکی دیگر از امتیازها و ویژگی‌های مثبت کار، توجه به جاذبه‌ها و جزییات جغرافیای بومی است که می‌تواند به داستان تعالی و درخشش عطا کند و مثل خونی است که در رگ‌های داستان جاری می‌شود تا آن را زنده کند و به حرکت و تکاپو بیندازد. اشاره‌های بومی، اثر را صمیمی‌تر و ملموس‌تر کرده‌اند و در عین حال یکی از عوامل اساسی کشش در فضاسازی داستان شما به شمار می‌روند. در تمامی صحنه‌ها بوی دریا و هوای شمال موج می‌زند و حس جاری در اتمسفر داستان به راحتی به خواننده منتقل می‌شود. می‌خواهم بگویم فضاسازی بسیار زنده و بی‌ادعا و دلنشین شده است و رسیدن به این نکته موفقیت کمی نیست. شما متوجه پتانسیل محیط جغرافیایی برای استفاده در داستان شده‌اید و دریافته‌اید که اگر خوب از آن استفاده کنید تا جه اندازه در اثرگذاری حسی داستان مؤثر خواهد بود که خیلی خوب است و می‌توان به خاطرش به شما تبریک گفت. اسکلت و ساختار داستان هم به درستی بنا شده و شخصیت‌ها و گفت‌وگوها و اتفاق محوری و باقی عناصر هم همه سرجای خودشان هستند و همه چیز به درستی دارد پیش می‌رود اما یکدفعه در اواسط داستان کار افت می‌کند و در واقع به سراشیبی سقوط می‌افتد. می‌دانید کجا؟ درست زمانی که راوی پاکت پول مرد غریبه را از روی میز برمی‌دارد و محتویات آن را بررسی می‌کند. ببینید درست است که وسوسه در هر انسانی یک جور نمود دارد و هیچکس از لحظات پرالتهاب وسوسه و تردید در امان نیست اما باید حواستان باشد که کنش‌ها را به تناسب شخصیت آدم‌هایی که در جهان داستان گذاشته‌اید طراحی کنید. راوی داستان دختری به ظاهر آرام است و در مجله کار می‌کند و پیداست اهل فرهنگ است و آداب اجتماعی را می‌فهمد؛ خوب در این صورت مخاطب از خودش می‌پرسد یک چنین دختری با این خصوصیات چرا باید پاکت یک مرد غریبه را از روی میز بردارد و داخل آن را بررسی بکند که بداند چه چیزی در آن هست؟ گیریم به پول نیاز دارد خوب نیاز داشته باشد باز هم این کنش از جانب او اصلا پذیرفتنی نیست. روابط علت و معلولی درست جا نیفتاده‌اند و باورپذیری‌اش تا حد شوخی پایین است. تازه می‌دانیم که گرسنه نمانده، درمانده نشده، کنار خیابان زندگی نمی‌کند که مجبور به دزدی شده باشد فقط می‌خواهد برای دوستش هدیه تولد فراهم کند. خوب این کنش اصلا باورپذیری ندارد. اگر گیل‌آوا این کار را می‌کرد باز باورپذیرتر به نظر می‌رسید چون خواننده بخشی از سرخوشی‌های بی‌قید و شیطنت‌های او را دیده است اما در مورد راوی اینطور نیست. بعد از این کنش از طرف راوی، داستان به سراشیبی افتاده و با جا‌به‌جا شدن پاکت‌ها کلیشه‌ای هم شده است. اگر به خاطر داشته باشید در بررسی داستان قبلی‌تان خواستم روی پایان‌بندی کار کنید. حالا هم بر این نکته تأکید می‌کنم. روی باورپذیری و روابط علت و معلولی و پایان‌بندی کار کنید. منتظر داستان‌های خواندنی شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت