داستان، باید باورپذیر باشد




عنوان داستان : مسافر !
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

ساعت از ده شب گذشته بود . با دستور حاج مرتضی دست از کار کشیدم و دست و صورت شسته وارد دفتر کارگاه شدم . خودم را به یخچال رساندم بسته نان و ظرف پنیر را بیرون کشیدم . حاج مرتضی روی میز اش را با پارچه نیمداری تمیز کرد . و گفت : بیار اینجا امشب باید باهمین سرکنیم .
گفتم : مهم نیست یک شب که هرار شب نمیشه . یک صندلی جلو کشیدم و نان و ظرف پنیر را روی میز گذاشتم . حاج مرتضی کف دستش را روی قلبش گذاشت و چند نفس عمیق کشید .
پرسیدم : اوستا حالت خوب نیست ؟
سرتکان داد : نه خوبم ، حالا بدم که باشم مگه میشه بیرون رفت بااین حکومت نظامی . مشغول باش بسم ا..
هردو مشغول خوردن شدیم . زیر چشمی گاهی به حاج مرتضی نگاه می کردم . حاج مرتضی دوسه لقمه ای خورد و از جابلند شد و گفت: ده دقیقه ای دراز می کشم بساط شامو جمع کردی یک چایی درست کن . سرتکان دادم او خودش را به تخت خواب فنری گوشه اتاق رساند و درازکش شد و پلک روی هم گذاشت لقمه ای در دهان گذاشتم و چشم به او دوختم زیر لب گفتم : یک طوریش نشه . از جا بلند شدم همانطور که لقمه را می جویدم خودم را بالای سر حاج مرتضی رساندم به چهره او خیره شدم ، پلک نمی زد . لقمه را قورت دادم آرام انگشتم را به دماغش نردیک کردم وحشت زده عقب کشیدم . روی زانو نشستم گوش روی قلبش گذاشتم ، نمی زد سربلند کردم و گفتم : بدبخت شدم ، فکری بخاطرم رسید . از جا بلند شدم دست اورا گرفتم و بالا کشیده هیکل لاغر او را روی شانه انداختم و از کارگاه بیرون زده بداخل ماشینش منتقل کردم و دست در جیب شلوارش فروبردم سوئچ ماشین را بیرون کشیدم و خودم را پشت فرمان رساندم و گفتم : پسر انگار یادت رفته اول حکومت نظامیه دوما تو سرباز فراری هستی ،بگیرنت کارت تمونه . سر به عقب چرخاندم و گفتم : باید ببرمش بادا باد .
ما شین را بحرکت در آوردم با سرعت وارد بزرگراه شدم . چشمم به یک جیپ ژاندار مری افتاد که وسط بزرگراه را بسته بود و چند مامور در اطراف آن پرسه می زدند ماشین را متوقف کردم و بعد از مکث کوتاهی ماشین را بحرکت در آوردم نرسیده به جیپ دو مامور از پشت جیپ بیرون آمده با اشاره دست خواستند ماشین را متوقف کنم . ماشین را متوقف کردم سروان جوان قدبلندی نزدیک ماشین شد .
شیشه ماشین را پائین کشیدم و او سر خم کرد و پرسید : کجا تخته گاز ؟ پسر حکومت نظامیه ، برگرد .
گفتم : سرکار اوستامه غلط نکنم سکته زده باید برسونمش بیمارستان .
سروان به عقب چشم دوخت . صدای حاج مرتضی بلند شد . من حالم خوبه بچه جناب سروان میگه برگرد ، برگرد . سربه عقب چرخاندم .حاج مرتض قدراست کرد و روبه سروا ن گفت : برمی گردیم سروان شب بخیر . زد روی شانه من که هنوز در شوک بودم و گفت : نشنیدی ؟
سرتکان دادم و جاده را دور زدم و بطرف کارگاه حرکت کردیم . از آیینه به حاج مرتضی نگاه کردم و گفتم : خدا را شکر فکر کردم باید برسونمتون بیمارستان آخه نفس نمی کشیدی .
پوز خندی زد و گفت : توهم زدی یا خسته ای، پسر من حالم خوبه فقط خوابیده بودم . گفتم : هرچی بود به خیر گذشت . سر به عقب تکیه داد وارد جاده خاکی شدیم . پرسیدم : نمیشه بی خیال سفارش بشی حاجی ؟ هردو خسته ایم .جوابم را نداد سوالم را دوباره تکرار کردم . باز هم جواب نداد . ماشین را متو قف کردم سر به عقب چر خاندم و گفتم : حاجی حالت خوبه . جوابی نداد بدنم را کش آورده و دستم را به بازویش رساندم و تکان اش دادم ، یک بر شد و سرش سرخورد تا رسید به ستون . از ماشین پائین پریدم و در عقب را باز کردم و نبضش را گرفتم و گفتم : این دفعه دیگه تمومه باید برسونمش درازکشش کردم روی صندلی و در رابستم و خودم را پشت فرمان رساندم ، راه آمده را برگشتم که دوباره سروان سد راهم شد با عصبانیت بطرفم آمد و اسلحه کمریش را از غلاف بیرون کشید و نزدیک من شد و فریاد زد: بزنم مخت بپاشه بیرون .برگشتی دوباره ؟ به عقب اشاره کردم و گفتم :بخدا دوباره از حال رفت نگاه کنید . سروان به عقب چشم دوخت بعد به من و گفت : سربسر من نگذار برش گردون و گرنه بلایی سرت میارم ها . صدای حاج مرتضی بلند شد : راست میگه بچه چرا دست دست می کنی برگرد دیگه چندبار باید یک حرف را زد . سر به عقب چرخاندم و گفتم : حاجی خوبی . همانطور درازکش سرتکان داد : خوبم برگرد تا سرکار عصباتی تر نشده . به سروان چشم دوختم و گفتم : امشب تا منو دق نده دست بردار نیست . سروان اسلحه اش را در غلافش گذاشت و گفت :
ایندفعه برگردی نرسیده به جیپ میگم ببندنت به رگبار حکومت نظامیه بفهم ، نفهم .
سرتکان دادم جاده را دور زده بطرف کارگاه راه افتادیم . از آیینه به عقب چشم دوختم و گفتم : حاجی بجون خودت اگر یک بار دیگه بری و برگردی نه من نه تو مرد حسابی شنیدی که صحبت رگبار گلوله است ها . قد راست کرد و گفت : انگار قسمت نیست برم بیمارستان . علی جان خوب گوش کن من وصیت کردم اتفاقی برام افتاد کل کارگاه و هرچه دارم مال تو بچه های کارگاه باشه من که هیچکس را ندارم باهم کارکنید و زندگیتونو بچرخونین . گفتم انشاا.. هستی حاجی .
به کارگاه رسیدیم از ماشین پائین پریدم و در عقب را باز کردم و کمک کردم پیاده شد . وارد کارگاه شدیم گفت : دستگاه را روشن کن سفارش مردم مونده خوش قولی بهترین نشانه برای کسب اعتباره یادت نره علی جان . در ضمن این جمعه حتما یک سری به مادرت بزن تا کرج که راهی نیست . گفتم :چش اوستا .
او وارد دفتر شد و من خودم را به دستگاه رساندم و استارت زدم چشم دوختم به حرارت سنج . . به در دفتر نگاه کردم و زیر لب گفتم : خدا نکنه بلایی سرش بیاد . توفکر فرو رفتم یاد حرفهای او در داخل ماشین افتادم و گفتم : ما ۵ نفریم سهم هرکس میشه .. . ، بی خیال بابا نباید به این چیزا فکر کنم . خودم را به حاج مرتضی رساندم روی تخت دراز به دراز خوابیده بود و چشمش به سقف خیره مانده بود خودم را بالای سرش رساندم و گفتم : حاجی زنده ای ؟ جوابی نداد . نبض اش را گرفتم . تموم کرده بود چند قدم عقب گذاشتم و گفتم: تا سه نشه بازی نشه .
نقد این داستان از : احسان رضایی
بیایید یک بار خط زمانی وقایع این داستان را با هم ترسیم کنیم: دو شخصیت اصلی داستان، حاج مرتضی و شاگردش سر شب در کارگاهشان که تا آخر نمی‌فهمیم کارگاه چه شغلی است شام می‌خورند (تعادل اولیه). حاج مرتضی ناخوش‌احوال است و می‌خوابد، اما شاگردش فکر می‌کند او از حال رفته یا طوری‌اش شده (موقعیت بحرانی) او می‌خواهد حاج مرتضی را به بیمارستان ببرد، اما حکومت نظامی است و ماشین ارتش [شاهنشاهی] مانع‌اش می‌شود (تبدیل موقعیت به گره اصلی داستان) حاج مرتضی که تا حالا مثل مرده در صندلی عقب دراز کشیده بوده، یکهو بلند می‌شود و می‌گوید حالش خوب است و به شاگردش می‌گوید برگردد (گره‌گشایی با عنصر تصادف) در حین بازگشت، دوباره حال اوستا بد می‌شود، شاگرد برمی‌گردد، به پست همان ماشین ارتشی می‌خورد (تکرار گره داستان) دوباره حاج مرتضی بلند می‌شود و انگار نه انگار و شاگرد برمی‌گردد (تکرار گره‌گشایی با همان روش قبلی)، شاگرد و اوستا به کارگاه برمی‌گردند، شاگرد به دلیلی که نمی‌فهمیم چرا مشغول کار می‌شود و این بار حاج مرتضی می‌میرد (تعادل ثانویه).
اینجا ما عامل تصادف و شانس، یعنی اتفاقی که بدون منطق علّی و معلولی اتفاق افتاده را داریم، آن هم نه یکبار که دوبار، ان هم دو بار دقیقاً شبیه به هم. و باور کنید که هیچ چیزی از این بدتر برای یک داستان نیست. داستان، قبل از هر چیزی نیاز به باورپذیری دارد و عنصر تصادف، این باورپذیری را از بین می‌برد. یک استان خوب، داستانی است که حوادثش بر اساس منطق درونی خود داستان پیش برود. این منطق درونی که ممکن است با منطق جهان بیرونی، یعنی عالم هستی و دنیایی که ما در آن قرار داریم هم متفاوت باشند – مثلاً در داستانی که سحر و جادو را به رسمیت می‌شناسد، استفاده از جادو و جادوگری جزو منطق داستان است. اما به هر حال، حوادث داستان برای باورپذیر شدن باید منطقی پشت سر خودشان داشته باشند. معنی ندارد که یک نفر چنان بدحال باشد که غش کند، حتی قلبش هم نزد، اما چند خط جلوتر یکباره به حالت عادی بنشیند و با سروان ارتشی حرف بزند و انگار نه انگار. بدتر از آن اینکه همین اتفاق بدون هیچ تلاشی برای فهم دلیل دفعه قبلی، برای بار دومی هم رخ بدهد و در همۀ این احوال شخصیتهای داستان اصلاً غافلگیر هم نشوند. ممکن است بگویید چنین اتفاقی ممکن است در زندگی واقعی هم رخ بدهد اما داستان با خاطره‌نویسی از زندگی واقعی متفاوت است. چرا که موقعیت ما در زندگی، موقعیت راوی دانای کل نیست. ممکن است حوادثی برای ما اتفاق بیفتد که هرگز دلیلش را متوجه نشویم. مثلاً در حین رفتن سر کار ببینیم که یک صندلی از پنجرۀ آپارتمانی به بیرون پرت می‌شود. طبیعی است که ما در آن لحظه در اتاق آن پنجره نیستیم تا بدانیم که چرا یکی از ساکنان این آپارتمان تصمیم به پرتاب صندلی به بیرون می‌گیرد. اما اگر بخواهیم همین ماجرا را به شکل داستان بنویسیم، دیگر دستمان باز است تا برای پرتاب صندلی به بیرون مقدمات باورپذیری در متن بیاوریم. داستان، نیاز به باورپذیری دارد. مخاطب باید دلیل وقایع داستان را بفهمد. وگرنه، داستان از دست رفته است.

منتقد : احسان رضایی

متولد ۱۳۵۶ تهران، داستان‌نویس و منتقد ادبی. پزشکی خوانده است، ولی اغلب او را به مطالبش در هفته‌نامه «همشهری جوان» می‌شناسند. در نشریات دیگر مثل «همشهری داستان» یا «کرگدن» هم می‌نویسد. مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب (کتاب باز، کاغذ رنگی، الف، شهر قصه) بوده. تألیفاتش در زمینه تاریخ و ادبیات است.



دیدگاه ها - ۲
لطف الله ترنجی » شنبه 09 آذر 1398
درود برشما درداستان که ذکر شده بطری تولید می کنند . واقعه مرگ . باید برطبق باور ما که می گوئیم عزرائیل در جای مشخصی جان کسی را می گیرد . باید اتفاق می افتاد که بادخالت کارگر حاج مرتضی . درحال تغییر بود . تاحاج مرتضی به کارگاهش برنگشت این اتفاق نیفتاد .
احسان رضایی » جمعه 15 آذر 1398
منتقد داستان
سلام. اینکه شما چه مضمونی برای داستانتان در نظر دارید یک بحث است، اینکه چطور مضمون مورد نظرتان را به خواننده انتقال دهید، یک موضوع دیگر. باید توجه داشته باشید که شما همیشه همراه داستانتان نیست که برای دیگران در موردش توضیح دهید. داستان باید خودش بتواند مضمون مورد نظر نویسنده را منتقل کنید که در داستان بالا اتفاق نیفتاده.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت