تقویت نگاه داستانی




عنوان داستان : پس‌کوچه
نویسنده داستان : یاسین شفقی

مرد به سگی که آنجا نشسته بود لگد محکمی زد و رد شد. سگ در حالی‌ که پره‌های بینی‌اش از خشم و ترس می‌لرزید زوزه‌‌ی دلخراشی کشید و چشمش را چند بار باز و بسته کرد. کودک به پای مادرش چسبیده بود و از پشتِ چادرش سگ را تماشا می‌کرد. مادر حواسش نبود. مرد دوباره برگشت که به سگ لگد بزند، اما همین‌که به یک قدمی‌اش رسید، کودک جیغ بنفشی کشید. مرد یکه خورد و یک قدم به عقب جهید. برگشت که رد صدا را بگیرد، و توی چشم‌برهم‌زدنی سگ روی دو پا بلند شد، فکش را با قدرتِ تمام باز کرد و دست مرد را گاز گرفت. دستِ مرد از مُچ کنده شد، در هوا چرخی خورد و به گوشه‌ای افتاد. خون مثل فواره از مُچش بیرون جهید. مادر که حالا با دقت داشت ماجرا را دنبال می‌کرد گفت: نوش جونت. دسته‌ی سگ‌ها از دور دوان‌دوان به صحنه رسیدند و به مرد هجوم بردند. یکی از سگ‌ها شاخش را فرو کرده بود توی شکمِ مرد و او را بالای سرش می‌چرخاند. سگِ دیگری گردنِ مرد را با خرطومش گرفت و گذاشت توی تنورِ نانوایی. مادر چادرش را کشیده بود روی چشمانِ کودک و صلوات می‌فرستاد. وقتی مرد توی تنور پخته شد، نانوا با پارو او را بیرون کشید و گذاشت روی میز، سنگ‌هایش را با دست تکاند و به مادر گفت: چشمش رو هم براتون در بیارم؟ مادر کمی به چهره‌ی مغموم و ملتمسِ مرد نگاه کرد و گفت: نه ممنون، انگار خودش هم از رفتارش پشیمونه. بعد نان را برداشت و گذاشت توی کیسه. پیش از آنکه راه بیفتند، مرد که در همان یک قدمیِ سگ ایستاده بود، خنده‌ی چندش‌آوری کرد و رو به کودک گفت: چیزیش نیست، کاری باهات نداره، نترس، بیا توام بزن پدرسگو... سگ این بار زوزه‌ی خفیفی کشید و ساکت شد.
نقد این داستان از : احسان رضایی
دوست گرامی، آقای یاسین شفقی، هم این متن و هم سایر داستان‌های ارسالی شما به پایگاه نقد داستان را خواندم و قبل از هر چیز دیگری باید به شما به خاطر ذهن داستان‌سازی که دارید تبریک بگویم. کار داستان‌نویسی و شاعری، بیشتر از هر چیزی دیگری به داشتن این نگاه مربوط است. همۀ آدمها ریختن برگ درختان در پاییز را سال به سال می‌بینند و از کنار آن می‌گذرند، اما ذهن یک شاعر بزرگ مثل اخان ثالث است که در ریزش این برگها و عریانی تن درخت، آن تک برگهای زرد چنار باقیمانده بر ری شاخه را می‌بیند از شبیه زاویه‌های یتز آنها به تاج پادشاهان، شعر «پادشاه فصل‌ها پاییز» را می‌گوید. همان طور که ذهن داستان‎ساز اُ هنری است که از خودش می‌پرسد اگر ریزش این برگها به جان کسی وابسته باشد چی؟ و آن وقت داستان «آخرین برگ» و مرد نقاشی که برگهای درخت را نقاشی می‌کرد را می‌گوید. این نگاه شاعرانه یا داستان‌پردازانه به دور و بر است که ما را تبدیل به یک شاعر، داستان‌نویس یا ادیب بزرگ می‌کند. کار یک ادیب، تقویت این حس و نگاه است. یک داستان‌نویس موفق مدام از خودش می‌پرسد اگر این‌طوری شد چه؟ اگر آن طوری شد چی؟ و بعد برای هر کدام از این حالتها یک قصه تعریف کند. کتابی هست با عنوان «کارگاه سناریو» که متن جلسات یک دوره کارگاه فیلمنامه‌نویسی مارکز، نویسندۀ معروف است. مارکز این کارگاه را در مکزیک را ه انداخته، چون از طرف تلویزیون کوبا سفارش فیلمنامه سریالی ۱۳ قسمتی را گرفته و حالا می‌خواهد با کمک دانشجوهایش کارگاهش این فیلمنامه را بنویسد. آن وقت این جمع با کمک مارکز سعی در پرورش ایده‌های مختلف جمع و باورپذیر کردن آنها و پر و بال دادن به هر ایده را دارند، در کنار این که مدام سراغ پیدا کردن ایده‌های جدید می‌روند. خواندن این کتاب را به همۀ دوستانی که می‌خواهند روی تقویت نگاه دساتان‌پرداز خودشان وقت بگذارند، توصیه می‌کنم. بخصوص که در این نمونه، می‌بینیم که چطور نگاه داستان‌پرداز و ایده‌هایش را به داستان‌های خوب می‌شود تبدیل کرد. چون فقط داشتن ایده کافی نیست. در همین داستان بالا، ما با یک اشکال اساسی مواجه هستیم، اینکه داستان با مرد شروع می‌شود و بعد می‌فهمیم که شخصیت اصلی پسربچه است و این بازی فرمی، در یک داستان مینی‌مال که مجال چندانی ندارد، چندان خوش ننشسته است.

منتقد : احسان رضایی

متولد ۱۳۵۶ تهران، داستان‌نویس و منتقد ادبی. پزشکی خوانده است، ولی اغلب او را به مطالبش در هفته‌نامه «همشهری جوان» می‌شناسند. در نشریات دیگر مثل «همشهری داستان» یا «کرگدن» هم می‌نویسد. مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب (کتاب باز، کاغذ رنگی، الف، شهر قصه) بوده. تألیفاتش در زمینه تاریخ و ادبیات است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت