تأثیر اسم انتخابی در شکل‌گیری منطق روایی




عنوان داستان : امواج
نویسنده داستان : ایرج بایرامی

این داستان ویرایشی از داستان «چهل سالگی» می باشد.

آقای پرتوی از پشت میزش بلند شد . دهانش باز بود. نزدیک تر شد و گفت: «چه جالب ! چهل ساله شدی؟»
گفتم:« آره »
ابروهای پرپشت اش را بالا برد پوزخندی زد و گفت : «بیا یه آزمایشی کنیم » و ادامه داد : « باید چشم بسته روی یه پا بایستی»
چند قدم عقبتر ایستاد ، پای چپش را بلند کرد و چشمهایش را بست . تقریبا طاس بود و پوست تیره ای داشت . حدود دو سال بود که با بیماری همسرش دست و پنجه نرم میکرد . چند بار دیده بودم که با خودش حرف می زند. چند ثانیه مثل دلقکها ایستاد و بعد تلو تلو خورد و پای راستش را زمین گذاشت.
گفت : «پاشو امتحان کن »
گفتم :« بی خیال »
گفت :« فقط ده ثانیه»
رفتم کنار راهرو ، دو سه متری دورتر از او روی یک پا ایستادم و یواشکی دستم را تکیه دادم به تیغه دیوار ، چشمهایم را بستم . شروع کرد به شمردن. من تا شماره سیزده صبر کردم . بعد در حالیکه سرم گیج میرفت ، ایستادم و منتظر نتیجه شدم. شگفت زده نگاهم کرد و با لحن مرددی گفت: « معلومه هنوز پیر نشدی!»
برگشت پشت میزش و ادامه داد :« اندامهای داخلی بدنت هنوز جوان اند .»
خانم شکوهی از اتاق بغلی بیرون آمد و گفت:« معنی این کاراتون چیه؟ »
آقای پرتوی توضیح داد . خانم شکوهی گفت ؛ « پس معلومه که من خیلی جوونم» با آسودگی روی صندلی اش ولو شد و دستهای سفید و کوچکش را ستون سرش کرد . سال پیش از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی میکرد .
آقای پرتوی گفت: «مگه امتحان کردی ؟»
خانم شکوهی گفت: « اتاق بغلی که بودم ، صداتونو شنیدم و دو بار انجامش دادم . » آقای پرتوی حسابی جا خورد و ناامیدانه با صدای زمختی گفت :« مثل اینکه اینجا فقط منم که پیر شدم. » نظافتچی اداره مان با یک جاروی دسته بلند مویی وارد شد ‌. ده سالی از ما جوانتر بود . آقای پرتوی فوری به او توضیح داد که چه کار باید بکند. اما او نگاه عاقل اندر سفیهی به ما کرد . لبهایش را کج کرد و سرش را تکان داد و با طمانینه گفت :« مثل اینکه حسابی زده به سرتون. بهتره به جای این کارها وقت توالت درست آب بریزین. »
آقای پرتوی که حسابی جا خورده بود با دست پاچگی گفت: «بیچاره من که اصلا اینجا توالت نمیرم» و ادامه داد: «راستش از وقتیکه اون دو قطره خون٬ دیدم ... » خانم شکوهی پرید وسط حرفش و گفت: « بس کنید حالمونو به هم زدید .»
نظافتچی موذیانه خندید ، جاروی دسته بلندش را برداشت و رفت.
زنم گفت : «تولدت مبارک عزیزم .»گمانم داشت شقیقه های سفید و خاکستری ام را تماشا می‌کرد .ذل زده بودم به کیک تولدم . زنم بلند شد و مقداری کیک برای خودش برداشت و رفت کنار خواهرش نشست .
باجناقم با پشت دست چشمهایش را مالید .گفت : « دیشب اصلا نخوابیدم » به روی میز اشاره کرد . من پاکت سیگار را به او دادم . روی دست هایش لکه های کوچک قهوه ای بود . صدای گوش خراش ماشین حمل زباله از کوچه به گوش می رسید . سیگاری آتش زد ، دستش را کنج چانه اش گذاشت . خطوط چهره اش درهم شد و در همان حالت زیر چشمی به سمت زن ها نگاه کرد . زنم با لحن ترحم انگیزی به خواهرش میگفت : « من اگه جای تو بودم ، بی خیالش می شدم »و او پاسخ داد : « اتفاقا همه بهم میگن . » هر دو صورت کوچک , رنگ پریده و پوست شلی داشتند. باجناقم دستش را روی زانوی من گذاشت و خیلی آهسته گفت :« ما اومدیم به تو تبریک بگیم اما تو هم باید به ما تسلیت بگی. » گفتم: « خدا بد نده ! » دوباره خیره شد به زنها و دستشو گذاشت گوشه چانه اش و گفت: « بعدا بهت میگم» و ادامه داد: «دندان عقلم درد می‌کنه، دیشب هم به حدی بود که مجبور شدم از شیاف استفاده کنم . »
زنم گفت : «تلویزیون نشون نمیده. » گفتم : «خوب چند ساعت بزارخاموش باشه.» گفت :« از صبح نشون نمیده. همسایه روبرویی میگفت؛ واسه ما هم خراب شده.
باجناقم پاکت سیگار را برداشت و گفت:« پاشو بریم یه سری بزنیم ، بد نیست ، یه هوایی هم میخوریم.»
آسانسور با صدای مهیبی در طبقه هفتم توقف کرد. با نردبام رفتیم روی بام خرپشته . باجناقم چراغ قوه گوشی اش را روشن کرد .سیمهای آنتن بدجوری در هم تنیده بود . سیم طبقه خودمان را به زحمت پیدا کردم، ایرادی نداشت .
گفت :« شاید از اون باشه» و با دستش به نقطه ای در تاریکی اشاره کرد . یک دکل مخابراتی بود و چند ساختمان با ما فاصله داشت . چراغ قرمزش پیوسته چشمک می زد .
گفتم : «راستی جریان تسلیت چی بود؟ »
جواب داد: « مهناز دو روز تمام گریه کرده .»
گفتم: «چرا ؟ »
گفت: « خبر نداری؟ »
گفتم :«نه »
گفت :« این یکی هم سقط شد.»
گفتم : «جدی؟ »
گفت :« آره ، دو هفته پیش ، بی دلیل ، طفلکی پنج ماهش بود ،فکرشو بکن ، وحشتناکه!»
چشمهاشو باریک کرد . زیر پلکهاش سیاه بود . پک عمیقی به سیگار زد و از پشت دود آبی سیگار ادامه داد ؛ « توی پارک بودیم ، چسبیده بود به درخت و ضجه میکشید .»
زنم نشست لبه تخت و دستش را گذاشت یک طرف سرش و گفت: « حالم خوب نیست ، خیلی خستم » خطوط اطراف چشمانش به وضوح دیده می شد . روی ساعدش مملو بود از لکه های بنفش .
رفتم جلوی پنجره ،سیگاری آتش زدم . هوا بشدت گرفته و مه آلود بود . چیزی دیده نمی‌شد، جز یک نقطه سرخ که در ارتفاع نزدیکی پیوسته چشمک می زد.

پایان
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، آقای ایرج بایرامی
گرچه به طور معمول، روند بازنویسی دقیق و مؤثر یک اثر، امری تقریباً تدریجی است که به صبوری و برنامه‌ریزی بیشتری نیاز دارد (معمولاً و مطابق با توصیه‌ای رایج بهتر است که نویسنده محترم، قبل از اقدام به بازنویسی نهایی، برای مدت زمانی ذهنش را به مطالعه آثار داستانی موفق و همچنین نوشتن چند داستان کوتاه معطوف کند تا پس از سپری کردنِ این مدت زمان توصیه شده، با احاطه کامل‌تری به بازنویسی و حتی بازآفرینی داستانش مشغول بشود)، اما چند تغییر محسوس در این متن بازنویسی شده دیده می‌شود که به اختصار مورد بررسی قرار می‌گیرند.
شما نسخه اولیه داستان را با حدود «هزار و صد و پنجاه» واژه تنظیم و ارائه کرده بودید که مطابق توصیه‌ای که حضورتان عرض کرده بودم (معمولاً به اکثر دوستان عزیز نویسنده، به صورت مؤکد توصیه می‌کنم که به جهت سپری کردنِ روندی کارگاهی-تمرینی و کسب مهارت بیشتر در رعایت «اقتصاد واژگانی»، تمامی آثارشان را با حداکثر «هشتصد» واژه مدیریت شده‌تر بنویسند)، شما هم با حذف آگاهانه بخش‌هایِ مجزایی از داستان که موجب پیشبرد روایت شما نمی‌شدند، مانند: «...، موذیانه خندید و گفت این که چیزی نیست بزارید براتون یه خاطره تعریف کنم...، تا این که جیرجیر کفشش روی سرامیک بلند شود.» و همچنین جایگزینی مدیریت شده بخش حذفی با این سطر دقیق و حساب شده: «...، موذیانه خندید، جاروی دسته بلندش را برداشت و رفت.»، واژگان به کار گرفته شده در داستان‌تان را به حدود «نهصد و هفتاد» واژه مدیریت شده‌تر تقلیل داده‌اید که جای تقدیر دارد؛ آفرین بر شما، لطفاً در تمامی داستان‌هایتان، چنین روند صحیحی را مدنظرتان قرار بدهید تا به بهره‌گیری حداکثریِ روایی از حداقل واژگان به کار گرفته شده برسید.
از سویی دیگر، در نقد نسخه اولیه توصیه شده بود که به لحاظ رعایت ساختار شکلی متن و همچنین به جهت ایجاد ارتباط مفهومی‌تر و راحت‌تر چشمان مخاطب با متن، تا جایی که ممکن است، علاوه بر تنظیم و جداسازی مفهومی پاراگراف‌ها از یکدیگر، برای نوشتن دیالوگ‌ها از علامت‌های دو نقطه (:) و گیومه («») استفاده کنید؛ عملکرد مهمی که در هنگام بازنویسی و تنظیم شکلی دیالوگ‌ها به صورت مشهودی اجرا شده است؛ گرچه هنوز هم بخشی از گفتگوها و پاراگراف‌ها به لحاظ تمایز ساختاری و مفهومی از یکدیگر جدا نشده‌اند.
در مورد کیفیت دیالوگ‌ها هم ضروری است که چند نکته مهم را مدنظر داشته باشید؛ از نوشتن گفتگوهایی که موجب پیشبرد روایت شما نمی‌شوند، حتی‌الامکان احتراز کنید (راحت‌ترین ترفند تشخیص دیالوگ‌های ضروری از غیرضروری این است که قابل حذف شدن، جابه‌جایی و جایگزنی با توصیف پویا نیستند)، همچنین دیالوگ‌های کاملاً ضروری و پیشبرنده را منطبق با قواعد تعریف شده برای «دیالوگ‌نویسی» حرفه‌ای تنظیم و ارائه کنید، برای رعایت دقیق‌تر این قواعد ضروری، می‌توانید که کتاب آموزشی «راهنمای نگارش گفتگو»، نوشته ویلیام نوبل را مورد مطالعه دقیق‌تری قرار بدهید.
همچنین بخش تازه‌ای را که شما به انتهای داستان‌تان علاوه کرده‌اید: «...، زنم گفت...، باجناقم پاکت سیگار را برداشت و...»، گرچه به صورت مستقل، از توصیف‌های دقیق و تأمل‌برانگیزی برخوردار است: «...، آسانسور با صدای مهیبی در طبقه هفتم توقف کرد...، و با دستش به نقطه‌ای در تاریکی اشاره کرد . یک دکل مخابراتی بود و چند ساختمان با ما فاصله داشت...، و از پشت دود آبی سیگار ادامه داد...» و پایان شکوهمند، مؤثر و تأویل‌پذیری که در سطر آخر داستان تعبیه کرده‌اید: «...، هوا به شدت گرفته و مه‌آلود بود. چیزی دیده نمی‌شد، جز یک نقطه سرخ که در ارتفاع نزدیکی پیوسته چشمک می‌زد.»، اما به لحاظ استحکام روایی به صورت جداگانه‌ای عمل می‌کند و متأسفانه هنوز به بدنه اصلی روایت شما متصل نشده است؛ بنابراین بهتر است که یا این بخش را به تنهایی برای یک داستان کوتاه و مستقل مورد استفاده قرار بدهید و یا این که به لحاظ تقویت استحکام رواییِ «پیرنگ» و با بهره‌گیری از سایر عناصر داستانی ارتباط دهنده، این دو بخشِ کاملاً مجزا را به یکدیگر متصل کنید.
از طرفی دیگر، یکی از مزیت‌های ارزشمند نسخه اولیه، انتخاب دقیق و برنامه‌ریزی شده اسمش بود، «چهل‌سالگی» که کارکردی جذاب و روایی داشت و موجب پیشبرد سیر منطقی روایت می‌شد، اما شما با تغییر در اسم انتخابی که صرفاً با بخش علاوه شده مطابقت بیشتری دارد، روند این تأثیری‌گذاریِ موفق (به طور معمول، نام‌گذاریِ دقیق و برنامه‌ریزی شده، در روند شکل‌گیری منطق روایی، تأثیر قابل‌توجه‌ای دارد)، را نسبتاً متوقف کرده‌اید.
پیشنهاد می‌کنم که در صورت صلاحدید و پس از گذراندن اندک زمانی (که شامل مطالعه آثار موفق رئالیستی، بازخوانی دقیق‌تر متون توضیحی-آموزشیِ مرتبط با عناصر داستانی و نوشتن چند داستان جدید می‌شود)، به هنگام بازنویسی نهایی، داستان را فقط با تمرکز به دغدغه‌های مرتبط با «چهل سالگی» بنویسید تا از سطح کیفیتی و تأثیرگذاری ماندگار‌تری در ذهن مخاطب سخت‌پسند برخوردار بشود.
آقای بایرامی عزیز، همان طور که در نقد قبلی هم عرض کرده بودم، شما از توانایی مؤثر و ارزشمندی برای انتخاب سوژه‌هایی تأمل برانگیز و ایجاد جزءپردازی‌هایی ملموس و همزادپندارانه برخوردار هستید که با ممارست و صبوری بیشتر، تمرین نوشتاری مستمر، مطالعه‌ای هدفمندتر و پذیرفتن توصیه‌های تقدیمی، آینده چشمگیری در داستان‌نویسی حرفه‌ای خواهید داشت، مشتاقانه منتظر ارسال داستان جدید شما هستم. با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۲
کیوان سلحشوری‌مهر » 5 روز پیش
منتقد داستان
عرض درود و ادب دارم، آقای بایرامی عزیز، از این که توصیه‌های تقدیمی را مورد عنایت بزرگوارانه‌تان قرار می‌دهید و با دقت‌نظر بیشتری دست به تألیف و بازنویسی داستان‌هایتان می‌زنید، صمیمانه سپاسگزاری می‌کنم، بی‌صبرانه منتظر ارسال داستان بعدی شما هستم. با احترام بسیار و با آرزوی موفقیت روزافزون
ایرج بایرامی » 8 روز پیش
با سلام و عرض ادب خدمت آقای سلحشوری مهر ممنونم که حوصله به خرج دادید و داستان بازنویسی شده بنده را مطالعه کرده و مورد بررسی و تحلیل قرار دادید. راستش برای باز نویسی از هرچه در توان داشتم استفاده کردم. اما بطور کلی داستان چهل سالگی با آن شیوه روایت و محتوایی و با مضامین بکار برده،بخصوص نوع دیالوگ‌هایش قابل ترمیم نبود . بنابراین خواستم ابتکار به خرج داده و محتوای داستان را اساسا تغییر دهم تا ناگزیر به یک پایان بهتری دست یابم . کم و بیش تکنیک‌های موفق ریموند کارور را تقلید کردم که در نوع خود تجربه ارزنده ای بود اما قبول دارم در هر حال داستان چشمگیری از آب درنیامد. موارد پیشنهادی جنابعالی را بارها و بارها مطالعه کردم . همچنان سعی در رفع نواقص موجود هستم . با سپاس فراوان ، ارادتمند شما بایرامی

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت