ایده در سایه




عنوان داستان : میراث
نویسنده داستان : حسین فرد

پیرمردی که دیروز مُرد ،هیچ آشنایی نداشت.هیچ وصیتی نکرد؛چرا که هیچ میراثی نداشت. ولی،طلب‌کاران زیادی داشت که تا آخرین نفس،در کنار مرگ، بالای سرش چرخیدند ولی، دست مرگ ناجی‌اش شد و از شرشان، راحتش کرد.وقتی مُرد،طلب‌کاران چیزی نگفتند.آخر دست‌شان به جایی نمی‌رسید تا طلب بی‌اعتبار شده‌شان را بعد از مرگ پیرمرد، زنده کنند.زیر لب غرولند می‌کردند ولی،چند لحظه نگذشته ،به بدن بی‌جانش نگاه می‌کردند که قبل از خاک، زیر پارچه‌ی سفید نازکی،مخفی شده بود.پارچه‌ای که اگر هزار تِکه می‌شد، بازهم هیچ‌کدام‌شان نمی‌توانستند ،به پیرمرد برسند.نمی‌دانم دور از دسترس بودن پیرمرد،در پناه مرگ،ناراحت‌شان می‌کرد یا مرگِ پیرمرد، چهره‌شان را در هم.هر چه که بود،ارتباطی به بدهی‌شان نداشت.همه‌شان مطمئن شده بودند که بعد از مرگ او، دست‌شان به جایی بند نیست تا به طلب‌شان برسند. ولی، چیزی بود که آن تأثُر را پررنگ‌تر می‌کرد.یک یادآوری از چیزی فراموش شده یا انتخابی اشتباه در دوراهی‌ای، که اَجداد بر سرش قرار گرفته بودند؛آن انتخاب، پایه‌گذار همه‌چیز شده بود.و مرگ تلنگری بود که آن را بازیچه می‌کرد.نمی‌دانم آن یکی مسیر که انتخاب نشد،ته‌اش به کجا می‌رسید یا اصلا راه دیگری بود؟
روزهای اول که برای بستری شدن آمد، با رئیس بیمارستان، قراردادی امضاءکرد که همان هم بعد مرگش، از اعتبار ساقط شد.رئیس بیمارستان ،شِش ماه،مثل پادشاهی از او مراقبت کرد.لحظات آخر که به جان کندن اُفتاده بود،رئیس، بالای سرش ایستاد و قرارداد را به یاد پیرمرد آورد ولی، پیرمرد،آخرین لبخندی که می‌توانست را به داخل چشم‌های رئیس پَرت کرد و مُرد.رئیس، قرارداد را نگه داشت؛و جنازه‌ی پیرمرد را داخل سردخانه.به من سپرده،ریز هزینه‌هایی که برای پیرمرد شده را،چاپ کنم و برایش ببرم.لیست بلندبالایی است و سرجمع همه‌ی آن‌ها یک عدد هشت رقمی.
پشت در می‌ایستم.رئیس دارد با کسی حرف می‌زند.دوست ندارد،موقعی که با تلفن حرف می‌زند، کسی در اُتاقش باشد.صبر می‌کنم تا صحبتش تمام شود.روزهای اول که آمده بودم،در همه‌ی طبقات بوی الکل به مشام می‌رسید.فکر می‌کنم هنوز هم همین بو‌،همه‌جا را گرفته باشد ولی،به‌ش عادت کرده‌ام.تلفن را می‌گذارد.چند بار به در می‌زنم.می‌گوید:بیا داخل."در را باز می‌کنم و داخل می‌شوم.سلام می‌کنم و چند قدم به جلو برمی‌دارم.پشت میزش نشسته و چهره‌اش در هم است.سرش را تکانی می‌دهد.به میز نزدیک می‌شوم و برگه را رویش می‌گذارم.آن را به طرف خودش می‌سُراند.نگاهش را روی برگه می‌لغزاند تا به عدد آخر می‌رسد.چند لحظه به آن خیره می‌شود و پلک‌هایش را تا آستانه‌ی بسته شدن چشم‌ها، به هم نزدیک می‌کند.مُژه‌هایش در لرزش پلک‌ها،به هم ساییده می‌شوند.نفسش را بیرون می‌دهد و انگشتان دست آزادش را لای موهای باقی‌مانده‌ی بالای گوش‌اش می‌کشد و می‌گوید:"می‌تونی بری."سری تکان می‌دهم و روی پاشنه به طرف در می‌چرخم.از اتاق بیرون می‌روم و در را پشت سرم می‌بندم.سرمایی عجیب در راهروها جریان دارد.بیمارستان همیشه سرد است.نمی‌دانم این سرمای اَبدی از کجا نشات می‌گیرد.نفس بیماران باعث‌ش می‌شود یا تلاقی دردها و مرض‌ها،هوای بیمارستان را زمستانی می‌کند.از پله‌ها پایین می‌روم.مرد جوانی پایین پله‌ها ایستاده است.من را که می‌بیند،نگاهش رویم ثابت می‌ماند تا به کَف برسم.نزدکیم می‌شود و می‌گوید:"پیش رئیس بودی؟".تا به حال ندیدمش.اعتنایی نمی‌کنم و رد می‌شوم.قدم‌هایش تندتر می‌شود.جلویم می‌ایستد و دوباره می‌گوید:"از پذیرش پرسیدم،گفتن رئیس نیست،دروغ گفتن،نه؟"
- ببینید آقای محترم! پذیرش از همه باخبرتره.
- من می‌دونم...دارین بهم دروغ می‌گین.من باید اون پیرمردُ ببینم.
با گفتن کلمه‌ی "پیرمرد"، کنجکاوی‌ام را بیدار می‌کند.به روی خودم نمی‌آورم و بدون آن‌که در صورتش نگاه کنم،می‌پرسم:"کدوم پیرمرد؟".
پُفی می‌کشد و انگشتانش را لای موهای نامرتب‌اش فرو می‌کند و می‌گوید:"همونی که به بابام بدهکاره."
انگار پیرمردی که قبل از تسویه‌ی بدی‌هایش مُرده را، همه می‌شناسند.پوزخندی می‌زنم و می‌گویم:"اون که مُرد."
- می‌دونم مُرد.
- خب...دیگه چیکارش داری؟
- باید بدهی‌شو صاف کنه.
سرم را بی‌اختیار به عقب می‌کشم.می‌ایستم و به دیوار تکیه می‌دهم.تلخی حرفش در دهانم می‌پیچد.زبانم را لای دندان‌هایم می‌کشم و می‌گویم:"حرفا می‌زنیا!چطوری؟"
- خودم می‌دونم.
- نمی‌تونم بهتون کمکی کنم آقا...
- می‌دونم...کاری از دست تو ساخته نیست.برا همین می‌خوام رئیسو ببینم.
- فکر نکنم ایشون هم بتونه کمک کنه.
گردنش را خم و راست می‌کند و در چشم‌هایم زُل می‌زند.صدای ساییده شده‌‌ای ،از دهانش خارج می‌شود و می‌گوید:"می‌تونه." از دیوار جدا می‌شوم و دست‌هایم را بغل می‌کنم و می‌گویم:"فکرنکنم کاری از دست‌شون ساخته باشه."و با لحنی کنایه‌آمیز ادامه می‌دهم:"هیچ‌کس نمی‌تونه طلبشو از مُرده‌ها بگیره،حتی رئیس!"
جمله‌ام که تمام می‌شود،لب‌ پایینش را لای دندان‌هایش می‌کشد و می‌گوید:"اونم ازش طلب داره؟".
احساس می‌کنم،زیاد حرف زده‌ام.حرف‌هایی را که نباید ،گفته‌ام.نگاهم را از چشم‌های قلاب شده‌اش،می‌دزدم و به سرامیک‌های براق نگاه می‌کنم و می‌گویم:"مثال زدم." گلوله‌ای نفس بدبو، از لای دندان‌های زردش، همراه با خنده‌ا‌ی حال به هم زن‌، به سمتم شلیک می‌کند.
- مثال خوبی بود.
چیزی نمی‌گویم.می‌چرخم و ازش فاصله می‌گیرم.به اتاق پذیرش برمی‌گردم و پشت کامپیوتر می‌نشینم.خانم چاقی که به مراجعین،نوبت می‌دهد،برمی‌گردد و می‌پرسد:"به تو هم گیر داد؟"
- طرف دیوونه‌س!
به صفحه‌ی نمایشگر خیره می‌شوم.کاری برای انجام دادن ندارم.برنامه‌ی حسابداری،کارهایم را راحت کرده.ویروس‌یاب را فعال می‌کنم تا چرخی در سیستم بزند.نمی‌خواهم ،اتفاقی غیرمنتظره،همه‌ی برنامه‌هایم را خراب کند.رئیس،چند روز قبل، برگ مرخصیِ‌ دو هفته‌ایم را امضا کرد.در دو هفته‌ای که نیستم،یک نفر از بیمارستانی دیگر به این‌جا می‌آید.خوبی بیمارستان‌های دولتی همین است.همیشه نیروی اضافه دارند.
انگار قصد ندارد از بیمارستان برود.همان‌جا ایستاده و به دور و اطراف نگاه می‌کند.مرد کچلی که بعدازظهرها مسئول نگهبان است، چشم اَزَش برنمی‌دارد.فکر می‌کنم او هم احساس کرده که جوانک خیالاتی در سر دارد.از پشت میز فلزی‌اش بلند می‌شود و به طرف باجه می‌آید.در را باز می‌کند و داخل می‌شود.کنارم می‌ایستد و به صفحه‌ی مانیتور نگاه می‌کند.عادت همیشگی‌اش است.دستش را روی شانه‌ام می‌گذارد و می‌گوید:"چطوری؟"
- بد نیستم.
کار زیادی ندارم،جز نشستن پشت کامپیوتر و مرتب کردن حساب‌ها؛ولی، یک‌جا نشستن هم، خستگی می‌آورد.و بدتر از آن ،سر و کله زدن‌ با مراجعین و همراهان مضظربی که پرستاران،نمی‌توانند آرام‌شان کنند و از آن بدتر،حاضر نیستند،خرج درمان‌ را بدهند.
- هستی فعلا؟
- آره.چطور؟
- برم یه دودی بگیرم و بیام.
- باشه.
- حواست که به دور و ور هست؟
این جمله را که می‌گوید،به جوانک نگاه می‌کند. قبل از آن‌که بگویم"آره"،برمی‌گردد و به طرف در می‌رود.در را باز می‌کند و رو به زن می‌گوید:"حواست به مسئول خزانه باشه ها!"
زن پوزخندی می‌زند و می‌گوید:"چه مسئولی!"
نگهبان از لای در ،چشمکی حواله‌ام می‌کند و می‌گوید:"شما رو در تنهایی‌تون به خدا می‌سپارم!"زن ابروهایش را بالا می‌اندازد و می‌گوید:"برو".مرد قهقهه‌ای می‌زند و در را می‌بندد.زن لحظه‌ای سرش را به طرفم می‌چرخاند.نگاه‌مان یک لحظه به هم گیر می‌کند.چشم‌هایش را به سرعت به در و دیوار می‌اندازد و برمی‌گردد و زیر لب می‌گوید:"روانی!"
به شیشه نزدیک می‌شوم. جوانک،پشت ردیف صندلی‌ها، که چند نفری اِشغال‌شان کرده‌اند، ایستاده.با چشم‌هایش،نگهبان را تا موقع خروج از در اصلی،تعقیب می‌کند.سرش را به طرف باجه می‌چرخاند.من را که می‌بیند، سری تکان می‌دهد و نیش‌خندی می‌زند.حس خوبی به او ندارم.انگار منتظر فرصت است تا کاری انجام دهد.برایش سری تکان می‌دهم و روبه زن می‌گویم:"به نظرت چی تو سرشه؟"
- نمی‌دونم...گیر داده رئیسو ببینه.
- نمی‌دونم با پیرمرد چیکار داره.
- اون که مُرده.
- آره،مُرده...نمی‌دونم با مُرده‌ی پیرمرد چیکار داره.
- با مرده‌ش؟!
- آره...برا همین می‌خواد رئیسو ببینه.انگار می‌خواد طلب باباشُ از جنازه‌ی پیرمرد بگیره.
زن ابروهایش را بالا می‌اندازد و سرش را به طرفم می‌چرخاند و می‌گوید:"واقعا؟!"
- نمی‌دونم.
دوباره به کاغذهای زیر دستش نگاه می‌کند.جوانی تقریبا بیست و هفت‌هشت ساله، جلوی باجه می‌ایستد و سلام می‌کند.برگه‌ای از زیر شکاف به سمتم می‌سُراند.جانشین موقتم است.لبخندی می‌زنم و در را نشانش می‌دهم.داخل می‌شود.دست می‌دهیم.به زن هم سلام می‌کند.یکی از صندلی‌های پذیرش را نزدیک صندلی خودم می‌کشم.پشت کامپیوتر می‌نشینیم.برنامه‌ی حسابداری را باز می‌کنم و می‌گویم:"با این برنامه آشنا هستین؟"
- بله...به صورت حرفه‌ای.
اعتماد به نفس‌اش من را یاد جوانی‌های خودم می‌اندازد.زمانی که برای شروع کار ،انگیزه‌ی خیلی زیادی داشتم.
- همه‌چیز داخلش دم‌ دسته...راحت و سریعه...
- می‌دونم...قبلا باهاش کار کردم.مسلط‌ام به‌ش.
- بسیار عالی.دفاتر ثبت موقت هم اینجا هستن.
سرم را به سمت شیشه می‌چرخانم.جوانک نیست.بلند می‌شوم و به طرف شیشه می‌روم.زن در گوشی‌اش غرق شده .با انگشت به شیشه می‌زنم.سرش را بلند می‌کند.
- ندیدی کجا رفت؟
- کی؟
- همون پسره.
به جایی که جوانک ایستاده بود،نگاه می‌کند و بعد سرش را به اطراف می‌چرخاند.مسیر نگاهش،در نقطه‌ای سمت چپ‌مان متوقف می‌شود و با انگشت اشاره می‌کند.
- اون نیست؟
مسیر انگشت‌اش را نگاه می‌کنم.به همکار تازه رسیده‌ام می‌گویم:"همین‌جا باشین تا برگردم."
در را با سرعت باز می‌کنم و بیرون می‌روم.بالای پله‌ها ناپدید می‌شود.به پله‌ها می‌رسم.آن‌ها را دوتا دوتا بالا می‌روم.در انتهای راهرو، درِ اتاقِ رئیس را می‌بینم که بسته می‌شود.به طرف در می‌دوم.پشت در می‌ایستم.
- شما رئیس بیمارستانی؟
- بله...
- می‌دونستم که هستین!
- چطور؟
- کارمنداتون اصرار دارن که نیستین.
- نیستم؟!
- نه اشتباه نکن رئیس...از چند نفر پرسیدم رئیس هست،گفتن نیست.
- آهان...خب با من چیکار دارین؟
- با خودت رئیس...دقیقا با خودت کار دارم.
- حرفتو بزن.
- اون پیرمرده رئیس...در مورد اون پیرمرده‌ست.
- کدوم پیرمرد؟
- همونی که دیروز مُرد...همونی که به بابام بدهکاره.
چند لحظه ساکت می‌شوند.رئیس چیزی نمی‌گوید.فکر می‌کنم دوباره به برگه نگاه می‌کند و عدد دُرشتی که زیرش نوشته شده.
- کاری از دست من برنمیاد...اون مُرده.
- می‌دونم مُرده رئیس.
دوباره صدایش را خش‌دار می‌کند؛فکر می‌کنم پیش خودش خیال می‌کند که تاثیرگذاری حرف‌اش را بیشتر می‌کند.
- خب...می‌خوای چیکار کنی؟
- جنازه‌ش رو به من تحویل بدین رئیس.
دوباره سکوت در اُتاق جان می‌گیرد.فکر می‌کنم رئیس،حرف‌هایی را که شنیده در خلاطه‌ی منطق‌اش ،هم می‌زند.همیشه همین‌طور است.سعی می‌کند منطق را چاشنی لحظه‌لحظه‌ی حرف‌ها و کارهایش کند.از بقیه هم همین انتظار دارد؛منطقی بودن.
- فکر می‌کنم سرتون به جایی خورده آقا.
دوباره همان صدا بلند از دهان جوانک بیرون می‌زند.پرتاب گلوله‌ای نفس بدبو ،حین پوزخندی مشمئز کننده که به صورت رئیس شلیک می‌شود.
- اشتباه نکن رئیس...بهت نشون می‌دم می‌خوام چیکار کنم.
- واقعا؟!
- بله رئیس...فقط باید ببینمش.
- ببینیش؟فکر نکنم امکانش باشه.
- هست رئیس،هست...شما بخواین هست.
- دقیقا بگو چی می‌خوای؟
- آفرین رئیس!این شد یه سوال درست...می‌خوام جنازه‌ی اونی که ازش طلب داریم رو ببینم رئیس.درست شنیدی رئیس...خبر دارم که تو هم ازش طلب داری...دهن کارمندات چِفت و بست محکمی نداره رئیس...
- باشه...ولی فقط چند دقیقه.
- چند دیقه کافیه رئیس.
- -صبر کن.باید با سردخونه هماهنگ کنم.
این‌جور مواقع رئیس با سردخانه تماس می‌گیرد تا برای بازدیدهای غیرمنتظره آماده باشند.بازرسان بهداشتی که هر چند وقت یک‌بار به بیمارستان می‌آیند،قبل از سر زدن، با رئیس هماهنگ می‌کنندرئیس هم معمولا از خجالت‌شان در می‌آید.اما این‌بار هرچند مطمئن است که این جوانک،بازرس نیست ولی،ترجیح می‌دهد مثل همیشه منطق را چاشنی کارش کند.تلفن را می‌گذارد.
- می‌تونیم بریم.
صدای صندلی‌اش که به عقب هُل می‌دهد،بلند می‌شود.با سرعت و بی‌صدا از در،دور و پشت ستونی قایم می‌شوم.در را باز می‌کنند.نمی‌خواهم من را این موقع ببینند.سایه‌شان چند قدم جلوتر از خودشان ،کف راهرو پیش می‌آید.از ستون رد می‌شوند.به پله‌ها می‌رسند و پایین می‌روند.کله‌ی کچل رئیس و موهای ژولیده‌ی جوانک بعد پایین رفتن از پله‌ها‌،پنهان می‌شوند.پشت سرشان به راه می‌اُفتم.حرف‌های جوانک ،حسابی کنجکاوم کرده است.باید ببینم می‌خواهد با جنازه‌ی پیرمرد چه‌کار کند.از پله‌ها پایین می‌روم.از جلوی نگهبان که با دیدن رئیس ،پشت میز فلزی‌اش می‌ایستد وگردن خم می‌کند،رد می‌شوند.سعی می‌کنم طوری قدم بردارم که توجه کسی جلب نشود.زنی که داخل باجه است با دیدنم ،دست تکان می‌دهد و به پشت سرش اشاره می‌کند.سری می‌تکانم و با لبخندی جوابش را می‌دهم و بی‌اعتنا به طرف در می‌روم.نگهبان با دیدنم اَخمی به ابروهای کُلفت‌اش می‌اندازد و از این‌که نتوانسته‌ام جوانک را از ورود به اُتاق رئیس باز دارم،دندان به هم می‌ساید.رئیس به نگهبانان سپرده که هیچ بیمار یا همراه بیماری را به اُتاقش راه ندهند.ولی این‌دفعه، این جوانک سِمج،آن قانون نانوشته را شکسته و تبدیل شده به نقطه‌ی اُمیدی برای زنده شدن طلب رئیس ؛که اگر این‌طور بشود،رئیس را از این برهم خوردن قوانین‌، خوشحال خواهد کرد. نگهبان بلند می‌شود که به طرفم بیاید ولی،فریادهای زنی، توجه‌اش را به راهروی اُتاق بیماران می‌کشاند.از در خارج می‌شوم.رئیس و جوانک به طرف سردخانه در حرکت‌اند.جوانک گاهی برمی‌گردد و پشت سرش را نگاه می‌کند.طوری راه می‌روم که هر چند قدم،بتوانم پشت درختی مخفی شوم.تا به حال هیچ‌کس را تعقیب نکرده‌ام.قلبم تند تند می‌زند.انگار در هزارتویی گُم شده‌ام و گاوی انسان‌نما به دنبالم ،زمین را بو می‌کشد.به آخرین درخت می‌رسم.سکوتی عجیب،همه‌جا را می‌گیرد.راه‌پله‌ای که به زیرزمین سردخانه می‌رسد،زیر پاهای رئیس و جوانک لگدکوب می‌شود.به راه می‌اُفتم.روی اولین پله پا می‌گذارم.دور و اطراف را نگاه می‌کنم و با سرعت پایین می‌روم.در باز است.هُلش می‌دهم.در انتهای راهرو به سمت چپ می‌پیچند.نور زرد لامپ‌های سقف هر چند لحظه،یکی در میان به چشمک زدن می‌اُفتند.مسئول سردخانه،که پیرمردی است خواب‌آلوده،انگار که گَرد مُردگان را هر روز نفس کشیده باشد،با دیدنم،سرش را از روی روزنامه‌ای تاریخ گذشته، بلند می‌کند و می‌پرسد:"چیکار داری؟"
- با رئیس کار دارم،گفتن اومده سردخونه.
دستش را مُشت می‌کند و انگشت شست‌اش را به سمتی که رئیس و جوانک رفتند ،می‌گیرد و می‌گوید:"رفتن سراغ پیرمرد،همونی که دیروز مُرد.همون که طلب‌کار زیاد داشت.ردیف 28،جعبه 205.می‌خوای نشونت بدم؟"
- نه...ممنون،پیداش می‌کنم.
- باشه...
لبخندی مصنوعی به لبم می‌آورم.سری تکان می‌دهم و به راه می‌اُفتم.ستون‌های نازک را یکی یکی نگاه می‌کنم تا می‌رسم به ستونی که برچسب 25-30 به رویش چسبیده است.ردیف 28 باید همین‌جا باشد.صدای رئیس و جوانک به گوشم می‌رسد.پشت ستون پنهان می‌شوم.جلوی عدد 205 ایستاده‌اند.رئیس به جوانک می‌گوید:" همینه."
جوانک لبخندی می‌زند و زیر لب می‌‌گوید:"به به...وقتشه بدهی‌شو صاف کنه...پاشو ببینم آقا کوچولو"
رئیس دستگیره را می‌گیرد و درِ جعبه را باز می‌کند .دستگیره‌ی دیگری که به تخت داخلی جعبه متصل است را می‌گیرد و به آرامی به طرف بیرون می‌کشد.چشم‌های رئیس با دیدن آن‌چه که بیرون می‌آید، گُشاد می‌شوند.به آرامی زمزمه می‌کند:"یعنی چی...خالیه!"
جوانک گوشی‌اش را از جیب در می‌آورد و نورش را به داخل جعبه می‌اندازد و رو به رئیس می‌گوید:"برو خودتو سیاه کن رئیس...این‌که خالیه"
رئیس نگاه‌اش را از تخت خالی ،به صورت بهت‌زده‌ی جوانک می‌اندازد.نور زرد لامپ‌ها ،دوباره شروع به چشمک زدن می‌کنند.سرمایی از راهروی ورودی سردخانه به داخل می‌خزد.لامپ‌ها به تقلا می‌اُفتند تا آخرین قطرات نور را به داخل اُتاق بپاشند ولی،در یک لحظه‌ همه‌شان خاموش می‌شوند و بلافاصله نوری خیره‌کننده، ازشان بیرون می‌زند.سایه‌ای دودمانند و سفید از زیر سقف،به روی دیوارها جاری می‌شود.رئیس و جوانک از تخت خالی فاصله می‌گیرند و به دیوارها نگاه می‌کنند.سایه‌ی سفید شروع به موج زدن می‌کند.صدایی نامفهوم ازش منعکس می‌شود.امواج تندتر و منظم‌تر می‌شوند و صدا شفاف‌تر می‌شود.صدایی که نه زنانه است و نه مردانه.صدایی که نمی‌شود زیبایی یا زشتی صدای انسانی را به‌ش نسبت داد، می‌گوید:"فکر کردین می‌تونین منو گول بزنین؟"
جوانک که بلبل‌زبانی‌اش روی اعصاب بود،زبان‌اش قفل شده و چیزی نمی‌گوید.فقط دارد به سایه‌ی سفید که به زمین نزدیک‌تر می‌شود،نگاه می‌کند.رئیس پشت‌اش را به قفسه‌ها چسبانده و به سقف نگاه می‌کند.از پشت ستون بیرون می‌آیم و می‌پرسم:"تو کی هستی؟".صدای سایه، دوباره از پس امواج،بازتابیده می‌شود:
- من طلب‌کارم.
- چه طلبی؟
- زندگی!
- از کی طلب داری؟
- پیرمردی که دیروز مُرد!
ساکت می‌شوم.نمی‌دانم چه بگویم.رئیس از جعبه‌ها جدا می‌شود.سایه متوجه حرکت‌اش می‌شود و می‌گوید:"من از این بیمارستان طلب دارم."
رئیس می‌گوید:"من هم از اون پیرمرد طلب دارم."
جوانک که می‌بیند خطری تهدیدش نمی‌کند،لب‌هایش را خیس می‌کند و می‌گوید:"بابای منم ازش طلب داره."
سردی نگاه سایه را روی خودم احساس می‌کنم.چشمان ترسیده‌ی رئیس و جوانک به سمتم می‌چرخند و با هم می‌گویند:"تو چی؟"
- من از کسی طلب ندارم.
سایه که به زمین رسیده است و به سمت‌مان می‌لغزد، موج می‌زند؛ انگار که به دور اُتاق می‌چرخد.آواهایش دوباره بلند می‌شوند و به گوش‌هایم می‌رسند که می‌گوید:"طلب منو بهم بدین."
- چه طلبی؟
این سوال را جوانک می‌پرسد.
- موقع‌ش که رسید می‌فهمین.
رئیس به جوانک و جوانک به من و من به رئیس نگاه می‌کنم.سایه به آرامی به طرف سقف می‌سُرَد و قبل از محو شدن می‌گوید:"پیرمردُ بهم بدین." نور لامپ‌ها کمتر و کمتر می‌شود و به روشنایی معمولی‌شان برمی‌گردند.
نقد این داستان از : مریم اسحاقی
درود جناب آقای فرد
داستان میراث را خواندم. اولین اثری است که از شما می‌خوانم و خوش‌حالم با پایگاه نقد داستان همکاری می‌کنید. سطر اول و شروع داستان‌تان تاثیرگذار است. داستان پیرمردی که در بیمارستان درگذشته‌است و کلی طلبکار دارد. اما خواننده از همان ابتدا درگیر چراهایی بی‌پاسخ می‌شود که تا پایان داستان به آن‌ها نمی‌رسد. نقطه‌ی قوت داستان، لحن دیالوگ‌هاست. دیالوگ‌ها تصویری هستند و به فضاسازی و پیش‌بُرد داستان کمک می‌کنند. حقیقت این‌که نیمه‌ی ابتدای داستان ریتم کندی دارد و سرعت روایت کم است. راوی حسابداری است که گاه بسیار نازک‌دل است و از سرمای همیشگی بیمارستان می‌گوید. گاه بسیار سهل‌گیر است و نمی‌خواهد درگیر ماجرا شود و گاه بسیار کنجکاو می‌شود. در بخش اول داستان، درگیر خرده‌روایت‌هایی شده‌اید که اگر حذف هم شوند، لطمه‌ای به پیرنگ داستان نمی‌زنند. مثل سطرهایی که همکاری به عنوان جانشین مرخصی راوی می‌آید. داستان پر از سوال‌هایی بدون پاسخ است. پیرمرد بدون پرداخت هزینه و بدون همراه، چطور در بیمارستان بستری شده‌است؟ چرا رئیس بیمارستان با او قرارداد بسته‌است و چرا شش ماه از او پذیرایی کرده‌اند؟
حادثه‌ی داستان در سطرهای پایانی شکل می‌گیرد. در واقع صحنه‌ی اصلی داستان، سردخانه است. پیشنهاد می‌کنم جزءپردازی در سردخانه بیشتر شود تا حس فضا به خواننده منتقل شود. داستان با فضایی رئال شروع می‌شود و ناگهان در پاراگراف پایانی با فضایی سورئال و جادویی مواجه می‌شویم. تخیل‌تان در پایان داستان خوب و قابل تحسین است. اما به نظرم این تخیل باید ورز داده‌شود تا جنبه‌ای باورپذیر پیدا کند. برای باورپذیر کردن این فضای سورئال کمی زمینه‌سازی در متن می‌تواند کمک‌کننده باشد. حتا سطرهایی در میانه‌ی داستان در مورد احساس سرمای همیشگی در بیمارستان می‌تواند به لحظه‌هایی که به سمت سردخانه می‌روند، منتقل شود.خواننده توقع دارد از کنش‌ها و حس شخصیت‌ها در آن لحظه بیشتر آگاه‌شود. راوی در این ماجرا خونسرد و ناظر است. دیدن جعبه‌ای در سردخانه که خالی از جسد است، طبعا آن‌قدر وهم‌ناک است که خواننده توقع واکنش شدیدتری دارد. صحنه‌ی سردخانه ظرفیت پرداخت بسیار بالایی در این داستان دارد.
نکته‌ی دیگر این‌که بند پایانی، بار محتوایی بالایی دارد. به نظر می‌رسد ایده‌ی ذهنی‌تان به چالش‌گرفتن بیمارستان و فضای درمانی باشد، اما آن‌قدر به طلبکارها پرداخته‌اید که ایده در سایه قرارگرفته‌است. در سردخانه می‌بینیم رئیس سراغ جعبه‌هایی با شماره‌ی بالا می‌رود. سراغ ردیف‌های مختلف و به جعبه‌ی 205 می‌رسند. تعداد مردگان در سردخانه‌ی یک بیمارستان چند نفر می‌تواند باشد؟ این‌همه اغراق باورناپذیر است، مگر این‌که داستان با زبان و لحنی طناز و کنایی نوشته‌شود.
در واقع چیزی که این داستان از آن رنج می‌برد، اطناب در بخشی از اطلاعات غیرضروری در داستان و ایجاز در بخشی که نیاز به نشان‌دادن دقیق‌تری دارد. این موضوع سبب عدم انسجام متن می‌شود. پیشنهاد می‌کنم داستان را بلند بخوانید و در بازنویسی با هرس‌کردن سطرهای اضافی، اجازه دهید سطرهای درخشان بیشتر نمایان شوند و تاثیرگذاری داستان دوچندان شود.به نظر می‌رسد ایده‌های مختلفی در ذهن داشته‌اید و گاه پراکندگی در متن سبب فاصله‌گرفتن از ایده‌ی اولیه شده‌است.
مشتاق خواندن بازنویسی اثرتان هستم.
سپاس بسیار از شما.

منتقد : مریم اسحاقی

متولد رشت دی ماه 1348 دانش آموخته رشته پزشکی فعالیت وبلاگ نویسی و انتشار نقدها در سایت های ادبی و روزنامه فرهیختگان از سال 81 فعالیت جدی در داستان نویسی از سال 1386



دیدگاه ها - ۳
حسین فرد » یکشنبه 17 آذر 1398
درود خانم اسحاقی."به چالش‌گرفتن بیمارستان و فضای درمانی" ایده‌ی محوری داستان نبود،؛هرچند چنین برداشتی هم ممکن و صحیح هست.از نقد و نظر مفصل‌تون روی داستان صمیمانه سپاس‌گزارم.
ایرج بایرامی » دوشنبه 11 آذر 1398
سلام آقای فرد داستان میراث را خواندم .بطور کلی داستان تاثیر گذاری است و به نظرم مخاطب را دنبال خود می کشد .اما با نظر خانم اسحاقی کاملا موافقم که میگوید:«در واقع چیزی که این داستان از آن رنج می‌برد، اطناب در بخشی از اطلاعات غیرضروری در داستان و ایجاز در بخشی که نیاز به نشان‌دادن دقیق‌تری دارد. این موضوع سبب عدم انسجام متن می‌شود. »
حسین فرد » یکشنبه 17 آذر 1398
درود آقای بایرامی.با نکته‌ای که از نقد خانم اسحاقی به‌ش اِشاره کردین،چندان موافق نیستم،به دو دلیل:1.راوی 2.زمان روایت...راوی اول شخص هست و اطلاعاتی که در اختیار داره محدود به چیزهایی هست که می‌بینه یا می‌شنوه...زمان روایت که "حال" هست باز هم برای راوی مانع‌تراشی می‌کنه تا نتونه اطلاعات بیشتر ارائه بده.(اگر زمان روایت گذشته بود شاید می‌تونست چیزهایی که دیده یا شنیده رو با قضاوت‌ها و برداشت‌هاش همراه کنه و از یه راوی ناظر در لحظه فراتر بره).از توجه‌ و نظرتون صمیمانه سپاس‌گزارم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت