انگیزۀ قوی یا هیجان سست و زودگذر؟




عنوان داستان : فرزند خوانده
نویسنده داستان : رضا ثروتی

عقربه‌ها با خیال راحت بدون عجله اعداد را رد میکردند ومیچرخیدند اما قلب پری درست برخلافشان در هرثانیه دوبار گرومپ گرومپ در سینه پشمالویش صدا میداد.چشم‌های آبی رنگش بانگرانی دوخته شده بود به ساعت غول پیکر وسط سالن تا زمانی که منتظرش بود برسد.پری پاهای عقبش را بلند کرد وخیز برداشت عقربه قرمز بدون ذره‌ای فشار سربالایی را رد کرد ورسید به عدد دوازده،پری تندی ورق قرصی که جلوی پایش انداخته بود را دندان گرفت وزودتر از صدای زنگ ساعت که چهار بعد از ظهر را نشان میداد جیغ کوتاهی سر داد وبنا کرد به دویدن.فرش دایره‌ای شکل زیر پنجه‌هایش سر خورد وروی کاشی جابه‌جا شد از روی کاناپه پرید ودرحالی که یکدستش را بر دستگیره فلزی سُر داد مقابل در بزرگی که آهسته باز میشد فرود آمد وبدون وقت تلف کردن به بیرون رفت وبعد از رد کردن پله‌های چوبی کنار صندلی معلق ایستاد ورق قرص را روی زمین گذاشت وآهسته میومیو کرد تا گودرز سرش را از داخل روزنامه سیاه وسفید بیرون بکشد.پیرمرد چشم‌های خیس‌اش را چرخاند ولبخند زد
-معلوم نبود اگه تو نبودی تکلیف من چی میشد!
یک پایش را روی زمین گذاشت وبعد از برداشتن ورق قرص لیوان آب روی میز را مقابل دهانش گرفت وقرص را با صدا،پایین داد
-آقا گودرز حالتون خوبه!
پیرمرد سرش را بالا آورد ودرست چند متر آنطرفتر پشت دیوارپروین خانم را دید که روی پله‌ها ایستاده بود وسرش را داخل خانه کرده بود،دست‌هایی که رگ‌های متورم‌اش بیشتر به چشم می‌آمد را روی دسته صندلی گذاشت وبلند شد
-بله خانم خوبم..
پروین خانم شال کاموایی روی شانه‌اش را جابه‌جا کرد
-بنّا آوردین برای شومینه‌تون!
-نه هنوز...
گودرز روزنامه را برداشت وزیر نگاه پروین خانم با قدم‌های ضعیفی که انگار میترسید بلندترشان کند به داخل رفت.به دنبالش پری به داخل آمد روی کاناپه خوابید ودمش را مقابلش انداخت.دروازه با صدای محکمی بسته شد وبعد ازآن صدای پاشنه‌هایی که تندتند به زمین برخورد میکردند به گوش رسید،طولی نکشید که شوکت با کیف وچند پلاستیک دسته دار رنگی داخل آمد
-وای سلام آقا ببخشید توروخدا دیر کردم،محدثه شیفت بعد از ظهر بود نتونستم...
گودرز که سرش را داخل یخچال کرده بود،حرفش را قطع کرد
-میدونم دخترم ولی دیگه لازم نیست بیای!
شوکت که همانطور نفس‌نفس میزد موهای سیاهش را زیر روسری برد وبا تعجب جلوتر آمد
-اِوا چرا آقا بخاطر دوروزی که این هفته نیومدم؟بخدا مادرم مریض بود خودم یه ساعت هم...
-نه دختر دیگه لازم نیست اینجا باشی من از پس کارای خودم برمیام
-چطوری برمیاین آقا با این گربه که فقط ریخت وپاش میکنه!بخدا خود خانم‌جون هم بعضی وقتا خسته میشد
پری درحالی که روی کاناپه ایستاده بود،دمش را بالا گرفته وآهسته میومیو میکرد.
-من وپری،باهم از پس کارا بر میایم
-تا کی آقا!تا کی میخواین این جوری زندگی کنین!یه نگاه به دوربرتون بندازین ببینین چه حرف‌هایی پشت سرتون میگن!زبونم‌لال زبونم‌لال همه فکر میکنن شما...شما دیوونه ‌شدین آقا!
پیرمرد لبخند زد وآهسته روی مبل نشست!
-بزار هرچی دلشون میخواد بگن آلان بهتره بری،تو خونت بیشتر کار داری تا اینجا
-آخه!
-آخه نداره کلیدارو بزار برو،به شوهرتم زنگ زدم حقوقتو واریز کردم به حساب برو به زندگیت برس
شوکت سرش را پایین انداخت وبا همان لب ولوچه آویزان از خانه بیرون رفت،چشمهای پیر وخیس گودرز گیر کرده بود میان نقش ونگار روی در چوبی وتکان نمیخورد.
شمع‌های بلند وبشقاب‌های طلایی رنگ سلطنتی همراه موسیقی گرامافون انگاری داشتند روی میز میرقصیدند،گودرز دست دراز کرد وتکه‌ای از مرغ بریانی را جدا کرد چشمش را سراند به سمت پری که آن طرف میز روی صندلی ابری با تن ماهی‌اش سرگرم شده بود.تمام توصیه‌های پزشکش را پشت گوش انداخته بود ومیخواست همین یکشب،حسابی کیفور شود.درست مثل مردی که با همسرش خلوت کرده وعاشقی کردن می‌خواست.میان سرچرخاندن‌های گودرز وهمراهی‌اش با آهنگ،پری پایین پرید وآلبوم عکس‌های روی مبل را دندان گرفت وتندی برگشت.
-مگه قرارمون قبل از فیلم نبود!
پری دمش را زمین انداخت وچشم دوخت به گودرز،درون نگاهش آدمیتی نفس میکشید که بیقراری میکرد واز پیرمر‌د آرامش را میطلبید.گودرز لبخند کوتاهی زد وپری را بغل گرفت وآلبوم را روی میز گذاشت.
پشم‌های سفید وشانه کرده درون دستان زنی که مهربانی از چهره‌اش میبارید مچاله شده بود،اما در همان حالت هم ابهت انگورایی‌اش را بیش از بیش نشان میداد،گودرز وماهرخ خانم با لبخند دست‌های یکدیگر را گرفته بودند وبین خودشان جایی برای فرزند خوانده سفید وپشمالویشان باز کرده بودند عکس‌ها،سوخته وسالم؛سفید ورنگی مقابل پری رد میشدند وآرامترش میکردند انگاری با دیدنشان تمام خاطرات در ذهنش زنده میشد،چندی که گذشت حیوان چشم‌هایش را روی هم گذاشت ودرحالی که آرام دم تکان میداد خودش را روی پای پیرمرد جمع‌تر کرد.گودرز آلبوم را بست دیدن گذشته قلبش را به درد می‌آورد،آهسته سر گربه‌اش را نوازش داد،وقتی روح همسرش کنارش بود دیگر چه نیازی به خاطرات داشت.
همسترهای قهوه‌ای رنگ روی چرخ‌ها میدویدند ویک لحظه هم آرام نمیگرفتند.طوطی بدون وقفه تکرار میکرد:((میخوام...))سگ خالخالی کنار پای مرد دائم زیرگوشش را میخاراند،و در این میان تنها پری بود که با تعجب وسط مطب دامپزشکی به بقیه نگاه میکرد وکاری انجام نمی داد.گودرز پالتویش را جمع‌تر کرد دکترش گفته بود که روز سرد نباید بیرون بیاید اما امروز روز مهمی بود باید پری را می‌آورد تا واکسنش را بزند نگاهی به ساعت مچی‌اش انداخت چند دقیقه دیگر نوبتش میرسید.
دکتر عینکی درحالی که پری را در آغوش گودرز می‌انداخت با لبخند تاکید کرد
-تا چند روز فقط باید گیاه بخوره اگه یک تیکه گوشت یا ماهی بهش بدین واسش ضرر داره.همسرتون قبل از فوت دائم می‌آوردش برای مراقبت.اما واسه شما دستورهاش رو مینویسم،امکان داره سختتون باشه.
گودرز شالش را مرتب کرد،پری یک لحظه هم در آغوشش آرام نمیگرفت.
پارک شلوغ بود وآدم‌های رنگارنگی درونش میچرخیدند پری همانطور بیقراری میکرد تا زودتر به جای گرم ونرمش برگردد،اصلاً راضی نبود از امروز،که واکسن زده بود وآن سوزن تیز وبلند را احساس کرده بود از پالتوی گودرز بالا رفت وروی شانه‌هایش نشست حالا نگاه‌ها هم رنگارنگ شده بود یکی میخندید و رد میشد؛دیگری با اخم به پیرمرد خیره شده بود؛برخی هم که میشناختنش طوری نگاهش میکردند انگاری عقلش را از دست داده ورعنا شده،تمام این نگاه‌ها این حرف‌ها مدتها بود که دیگر برای گودرز اهمیتی نداشت حالا او تنها به پری فکر میکرد که بیتاب خانه بود،درحالی که دست‌هایش را داخل پالتو انداخته بود وبا قوز کمرش میان مردم راه میرفت سر بلند کرد ودرست آن طرف خیابان خانه اعیانی اش را دید،پری پایین پرید وسمت خیابان رفت چراغ گوشه خیابان هنوز رنگ سبز را نشان میداد،گودرز همین که حواسش جمع شد صدایش زد وروی پیاده رو تلوتلو خورد،پری بدون توجه به ماشین‌های ریز ودرشت اطرافش روی خط سفید میدوید وسمت خانه میرفت در غفلت همه،ماشینی که درست مثل خودش به اطراف بی‌توجه بود نزدیک شد،پری همین که سرچرخاند خودش را در میان زمین وآسمان دید وجیغ کوتاهی سر داد وفریاد گودرز میان صدای برخورد ماشین با پری گم شد.پیرمرد میانه راه افتاد ودوباره بلند شد چشم‌هایش بی اختیار اشک میریخت واز دهانش حرف‌های نامفهومی بیرون می‌آمد.‌چند نفری که نزدیک‌تر آمده بودند را کنار زد وپری بی‌جان را روی زمین دید که خونش آسفالت را رنگی کرده بود،زانو زد وچانه‌اش را چرخاند اما چشم‌های پری انگاری قرار نبود باز شوند،مردی دستش را روی شانه‌اش گذاشت وعقب‌تر آوردش گودرز دستش را پس زد وهولش داد،نمیدانست چه میبیند یا چه میکند تنها آدم‌‌هایی که جلویش را میگرفتند کنار میزد وناله میکرد پایش لغزید وکنار گربه‌ای که از چند لحظه قبل رنگ سرخ به خود گرفته بود برزمین افتاد وگردن کج کرد.ناله‌های پیرمرد تمام شهر را جمع کرده بود.
خورشید انگار داشت روشنایی‌اش را ازدست میداد وهمین باعث میشد که تعادلش برهم بخورد وزودتر به پشت تپه‌ها بیافتد،اما درهمان حالت هم نورش را به گودی کوچک بیرون زده از وسط حیاط گودرز،که یک تیرک چوبی نوشته شده هم بالای سرش قرار داشت میرساند.تا مراسم غریبانه تشییع پری را غریبانه ترنشان دهد،پیرمرد تنهاتر وپیرتر از همیشه دست‌ها را جلو قفل کرده لال مادرزاد ایستاده بود وحرکتی نمیکرد،پشت سرش آنطرف دیوار پروین خانم روسری را جلوی دماغش گرفته،کله‌اش را تاب میداد ومیگریید.وقتی ماهرخ خانم زنده بود دائم پیشش میرفت وچانه‌اش از هر وری برایش میچرخید.اما وقتی که مُرد،دورادور حواسش را میداد به شوهرش که یک شبه پیر شده بود تا مبادا پیرمرد کار دست خودش دهد.خورشید رفت؛مغازه‌ها تخته کردند؛پروین خانم هم به خانه برگشت اما گودرز با کمری که خمیده‌تر شده بود همانجا ایستاده بود وهرازچندگاهی اشکی خواسته یا ناخواسته از روی گونه‌اش راه باز میکرد وتا زیر فکش میغلتید از آن به بعدش را خودش هم نمی‌دانست به کجا میرفت،نگاهش به قبر پری بود اما در تمام نقاط ذهنش ماهرخ میچرخید،ماهرخی که از عقیم‌بودن گودرز گربه‌ای را به فرزند خواندگی گرفته بود ودر تمام سالهایی که همسرش در کشورهای مختلف تجارت میکرد با همان گربه ساخته بود ودر نبودش هم رفته بود،گودرز میدانست دیگر روح ویاد ماهرخ را نداشت اما نمیدانست که چطور باید با این وضع کنار بیاید.
خلاء در تاریکی وتاریکی در خلاء پایانی نداشت گودرز چشم که باز کرد خودش را میان این بی‌پایانی دید،هراسان بلند شد خبری از نشیمنگاه راحتش نبود یا شومینه‌ای که آرام میسوخت وخلاف میرفت،انگاری رسیده بود به آخر دنیا ترس تمام وجودش را گرفت نمیدانست که از روی سیاهی همه چیز را نمیبیند یا نمیبیند چون همه چیز سیاه شده،با پاهای ناتوانش شروع کرد به دویدن به سمت جایی که خودش هم نمیدانست،با دهان باز وچشم‌های از حدقه بیرون زده سرش دائم به اطراف میچرخید اما چیزی سردر نمی‌آورد،ناگهان روشنایی‌ عجیبی مقابلش جان گرفت،از ترس فریاد زد ودرحالی که با دست جلوی صورتش را گرفته بود عقب‌تر رفت.خط‌های سفید آرام نمیگرفتند ویک بند دور خود میچرخیدند،سرانجام از به هم پیوستنشان زنی مقابل گودرز ایستاد دیگر نمیدرخشید درعوض تمام بدنش با خط‌های سفید در تاریکی مشخص بود،گودرز آرام دست‌هایش را پایین آورد و با تعجب نگاه کرد،این چهره را میشناخت
-ماهرخ خودتی!
ماهرخ همچون فرشته‌ای دستش را روبه گودرز دراز کرد،پیرمرد نرم نرمک جلو آمد ودست گذاشت،نفسش به نفس ماهرخ که بند شد درکمتر از یک لحظه همانند او به خط سفیدی تبدیل گشت خط‌ها به یکدیگر رسیدند وبعد از چرخش‌های سرگیجه‌وار به دور خود در تاریکی گم شدند.
هرکس که از راه میرسید یک چیزی میپراند
-کسی شماره آشناهاشو نداره زنگ بزنه
-پدرجــــان...میشنوی صدامو در وبازکن
-هووی آرومتر چخبرته دروازه مردم رو شکوندی
پروین خانم هربار که چشمش به دود بیرون زده از پنجره می‌افتاد چارقد گل‌گلی سرش را جابه‌جا میکرد ومیان عده‌ای که پشت در ایستاده بودند اینطرف وآن طرف میرفت وبه سرش میکوبید،با خودش احساس گناه میکرد از عهده قولی که به ماهرخ خانم داده برنیامده.پسر جوانی از دروازه بالا رفت چند دقیقه که گذشت در را باز کرد،همگی به داخل هجوم بردند چند نفر مبهوت باغ بزرگ حیاط شدند چند نفر دیگر هم دنبال پروین که چارقدش را محکم در مشتش گرفته بود ومیدوید راه افتادند
-آقا گودرز باز کن درو...آقا گودرز...
بالاخره بعد از چندین ضربه دستگیره در باز شد وپروین خانم به داخل آمد دید که دود شومینه خلاف میرفت واتاق را پر کرده بود همسایه‌ها سرفه‌کنان سمتش دویدند،پروین سرش را گرداگرد اتاق چرخاند هنوز گودرز را پیدا نکرده بود.تکان خورد وکمی جلوتر که رفت،دید که پیرمرد قاب عکس خانوادگی‌اش را بغل گرفته روی کاناپه همچون گربه‌ای خوابیده بود.موهای سفید صورتش درازتر گوش‌های چروکیده‌اش زمخت‌تر ودست‌ وپاهایش انگاری پنجه درآورده بودند.اما چهره‌اش فرق داشت آرامش عجیبی درونش نهفته بود،گویی رفته بود به جایی که دیگر هیچکس پشت سرش حرف نمیزد،هیچکس دیوانه نمیخواندش،گویی رفته بود کنار ماهرخ خانم.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای رضا ثروتی سلام

«فرزندخوانده» را خواندم و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. شما نویسندۀ بسیار جوانی هستید و احساسات انسانی‌تان قابل تحسین است اما وقتی بحث بر سر داستان است طبیعی است که علاوه بر عواطف و احساسات به آگاهی و تسلط بر عناصر داستان‌نویسی نیاز داریم تا جهان داستانی ساخته شود و مهمتر اینکه آنچه در نهایت به دست می‌آید داستانی باشد با ارزش زیبایی‌شناسی که علاوه بر همۀ آنچه ممکن است یک اثر داستانی در خودش داشته باشد، بتواند لذت خوانش متن را هم به خواننده منتقل بکند. یکی از اساسی‌ترین مسائل داستانی که کمتر دیده می‌شود انگیزۀ روایت است. انگیزۀ روایت در مقایسه با سایر عناصر که اغلب برجسته و دم‌دست هستند، کمتر خودش را نشان می‌دهد و تقریبا به چشم نمی‌آید اما به طرز حیرت‌آوری در میزان اثرگذاری حسی داستان تعیین کننده و حیاتی است. اغلب وقتی نویسنده‌ای سوژه یا فکر اولیه را انتخاب می‌کند، بی‌آنکه کسی از او پرسیده باشد و یا بی‌آنکه نیاز به توضیح داشته باشد، جایی در اعماق وجودش می‌داند آنچه او را وادار به نوشتن داستان بر اساس سوژۀ مورد نظرش کرده چه بوده است؟ منظور اینکه چه دردی، چه رنجی، چه هیجان پنهانی، چه احساسی، چه باور و یا چه حرف ناگفته و در نهایت چه انگیزه‌ای داستان را شکل داده است؟ انگیزۀ روایت پشت تمامی عناصر می‌نشیند و اگر قوی و قدرتمند باشد کلیت اثر را پشتیبانی و حمایت می‌کند و خواننده هم متوجه قدرت و قوت آن می‌شود و برعکس اگر انگیزۀ روایت سست و ضعیف و باری‌ به هرجهت و دم‌دستی باشد و یا نوعی هیجان کاذب باشد، به سرعت خودش را نشان می‌دهد و مجموعۀ اثر دچار افت می‌شود. می‌خواهم بگویم حتی اگر همۀ عناصر قوی باشند اما انگیزۀ روایت ضعیف باشد، باز هم کار لنگ می‌زند. حالا اگر قرار باشد در این داستان به انگیزۀ روایت فکر کنید به چه نتیجه‌ای خواهید رسید؟ پیرمردی داریم که همسر محبوبش را از دست داده است. زن و شوهر بچه نداشته‌اند و زن، بچه گربه‌ای داشته که بعد از مرگش همدم مرد شده است. پیرمرد گربه را با خودش به کلینیک دامپزشکی می‌برد اما می‌خواهد زودتر از شر نگاههای سرزنش‌کننده و یا ملامتگر دیگران خلاص شود و گربه هم که می‌خواهد زودتر خودش را به خانۀ اعیانی صاحبش برساند در تصادف با اتومبیل می‌میرد. پیرمرد هم مدتی بعد از دنیا می‌رود. لطفا به مجموعۀ فضاسازی و صحنۀ تصادف نگاه کنید و ببینید چقدر سانتی‌مانتال است. کاملا پیداست که نویسنده دارد نهایت تلاش و انرژی‌اش را به کار می‌گیرد برای اینکه خواننده را تحت تأثیر قرار بدهد با این حال متن به جای اینکه حس‌برانگیز شود توی ذوق می‌زند. برای اثرگذاری حسی هم به قدرت داستانی است، به گذرکردن از سطح و رسیدن به لایه‌های عمیق‌تر نیاز است. داستان «عدل» نوشتۀ صادق چوبک را یادتان هست؟ خواندن دوباره‌اش هم خالی از لطف نیست. داستان‌های خوب فراوان بخوانید و به تلاش و تمرین ادامه دهید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت