جای تخیل در متن خالی است




عنوان داستان : ساده
نویسنده داستان : جمشید دلایی میلان

دیشب که داشتم از خوابگاه به سمت محل کارم میرفتم یه اتفاقی افتاد، نمیدونم میتونم اسمش رو عجیب بزارم یا نه، چون ممکنه برای خیلیا پیش بیاد ولی من دوست دارم بنویسمش چون احساس میکنم برای من جور دیگه ای بود و تاثیرش رو روی من گذاشت، من دو روز پیش روز استراحتم بود که هفته ای یه روز استراحتم و سر کار نمیرم ولی چون ظهر کسی نبود جای من وایسه به جای یه روز کامل دو تا نصفه روز رفتم که نصفش دیشب بود و نصفشم شب قبلش ، دیشب ساعت یازده اینا بود که لباسام رو پوشیدم و ساکمو برداشتم که برم محل کارم چون یه نفر باید اونجا بخوابه و از اونجائیکه من تنهایی رو دوست دارم، من میمونم اونجا معمولا ساعت دوازده که کار تموم میشه و بقیه میرن خودمو میرسونم اونجا ولی دیشب یکم زودتر زدم بیرون، تا ایستگاه اتوبوس پیاده پنج دقیقه راهه با خودم گفتم آروم آروم قدم میزنم تا شاید بتونم این مسیر رو دو یا سه برابر دیرتر از همیشه طی کنم ساعت یازده و پنج دقیقه بود که درو قفل کردم و رفتم بیرون هنوز کوچه خودمونو تا اخر نرفته بودم که فکر و خیال اومد سراغم همون فکر و خیالایی که سراغ آدمای تنها میاد اینکه مردم چطور میتونن از زندگی لذت ببرن اینکه دلیل من برای زندگی کردن چیه و برای چی دارم میجنگم پس کی وقتش میرسه من از زندگیم لذت ببرم و آیا معنی لذت بردن از زندگی رو بعد از کودکی دیگه از یاد بردم و از اینجور چیزا
‌تو همین فکرا بودم که چشممو وا کردم دیدم جلو پل هوایی ام ساعتو نگاه کردم یازده و ده دقیقه رٲس پنج دقیقه رسیده بودم اعصابم خورد شد چون هم یه ربع بیست دقیقه زودتر میرسیدم و حوصله تحمل کردن همکارام رو نداشتم هم اینکه فکر و خیالام بی نتیجه مونده بود ،فکر بچگانه ای به سر زد، تا ده شمردم و یه پله رفتم بالا دوباره ده تا دیگه شمردم یه پله دیگه رفتم همینجور ده تا ده تا میشمردم و پله پله میرفتم بالا که یهو وقتی هفت هشت تا پله رو اومده بودم متوجه اتوبوس شدم که داشت میرسید به ایستگاه ، شب قبلشم همونجور بود ، شب قبلشم تا رسیدم روی پل دیدم اتوبوس داره میرسه که دویدم و خودمو بهش رسوندم، ولی اینبار فرقش این بود که اتوبوس رو وقتی دیدم که خیلی نزدیک تر شده بود طوری که اگه با تمام توان نمیدویدم بهش نمیرسیدم، با اینکه هنوز زود بود و نمیخواستم زود برسم اونجا ولی نمیدونم چرا دلم خواست مثل همون صحنه شب قبل رو تکرار کنم تمام این فکرها و این نتیجه گیری تو همون لحظه ای اتفاق افتاد که اتوبوس در حال اومدن رو دیدم، سریع پله ها رو رفتم بالا و با نهایت سرعتم از اینور پل هوایی رفتم اونطرف که مسیرمه و اتوبوس نگه میداره، پله هارو بدو بدو پایین رفتم اتوبوس نگه داشته بود و دو سه تا مسافری که مقصدشون همون ایستگاه بود داشتن پیاده میشدن که من رسیدم پایین کارتمو زدم و قبل از اینکه در بسته شه پریدم داخل و راننده حرکت کرد اتوبوس تقریبا خالی بود و فقط پنج نفر نشسته بودن منم رفتم رو همون صندلی که شب قبلش نشسته بودم نشستم، و اونجا بود که بعد از مدت ها یه احساس رضایت عمیق وجودم رو گرفت؛ احساس کردم هنوز میتونم لذت ببرم!!!تمام
نقد این داستان از : احسان رضایی کلج
جناب آقای دلایی میلان سلام
دل‌نوشته یا روزنگارنویسی گونه‌ای ادبی نیست و جایگاهی در ادبیات داستانی ندارد. البته بسیاری از نویسندگان دل‌نوشته‌ها و نامه‌نگاری‌های ارزشمندی داشته‌اند و بعدها مورد توجه مخاطبین قرار گرفته و حتی منتشر هم شده است. اما همین متون هم ویژگی‌هایی دارند که کم‌توجی به آن باعث مخدوش شدن کامل متن می‌شود. در ابتدا باید بدانید اثر شما «ساده» می‌تواند در زمره‌ي تمرینی برای نوشتن داستان قرار بگیرد، بنابراین با فرض این‌که شما می‌خواهید در آینده داستان بنویسید مواردی را به شما یادآوری می‌کنم.
اولین نکته‌ای که باید بدانید راجع به نگارش و زبان داستان است. استفاده از علائم درست نگارشی مانند نقطه و ویرگول، پرهیز از محاوره نویسی بجز در هنگام نوشتن دیالوگ و مونولوگ و نداشتن غلط املایی از این جمله‌اند. به طور مثال چنیدین بار به جای واژه‌ی «یک» نوشته بودید «یه» یا در این عبارت نوشته‌اید «نمیدونم میتونم اسمش رو عجیب بزارم یا نه» گذشته از این که در نیم خط سه فعل استفاده شده و از لحاظ نگارشی نیم‌فاصله‌ها، در نمی‌دانم و نمی‌توانم رعایت نشده، فعل بگذارم باید با حرف «ذ» نوشته می‌شد. بنابراین قبل از پرداختن به شیوه‌های داستان نویسی باید با مطالعه و تمرین نگارش متن خود را اصلاح کنید.
و اما ساختار داستان کوتاه چیست؟ پاسخ به این سوال مقدمات نوشتن یک داستان کوتاه را فراهم می‌آورد. اولین چیزی که در این راه نیاز دارید سوژه است. سوژه دارای ویژگی‌هایی است که اگر رعایت نشود کل ساختار داستان دچار مشکل می‌شود. اولین ویژگی سوژه جذابیت آن است. سوژه‌ای که شما راجع به آن می‌نویسید باید برای مخاطب هم اندازه‌ی شما جذاب باشد و ویژگی دوم آن وجود عدم تعادل در سوژه است. عدم تعادل یعنی همه‌چیز روال عادی خود را طی می‌کند تا اینکه، ...
خب با توضیحی که در بالا دادم می‌خواهم متن شما را مورد بررسی قرار دهم. پسری که در جایی نامعلوم به شغلی نامعلوم اشتغال دارد روزی تصمیم می‌گیرد شب تا صبح در محل کار خود بخوابد. در راه به کیفیت زندگی خود فکر می‌کند بعد برای رسیدن به اتوبوس عجله می‌کند و وقتی سوار می‌شود احساس رضایت از خود و زندگی‌اش می‌کند. البته به سختی می‌توان از این متن سوژه‌ای کشف کرد اما شاید بتوان گفت سوژه پسری است که به این فکر می‌کند که آیا از زندگی‌اش راضی است یا نه و با سوار شدن به اتوبوس متوجه می‌شود که بله راضی است. این سوژه نه برای کسی جز شما جذاب است و نه عدم تعادل دارد. بنابراین اولین کاری که در نوشتن داستان باید بکنید این است که سوژه‌ی درستی بیابید. البته اینکه به سراغ بخشی از زندگی خود رفته‌اید کار بسیار درستی بوده است و حالا فقط کافی است از تخیل خود استفاده کنید و چیزی به ماجرا بیافزایید که داستانی شود. مثلا این پسر به اتوبوس نرسد و مجبور شود تمام راه را تا محل کار خود پیاده برود، دیر برسد و دزدی کارگاه را خالی کند و ...
سخن آخر اینکه نوشتن داستان کپی برداری از زندگی واقعی نیست. شما اگر می‌خواهید از تجربیات شخصی خود بنویسید باید اندکی تخیل نیز به کار ببرید.

ارادتمند
احسان رضایی کلج

منتقد : احسان رضایی کلج

با ارایه چند دست‌نویس در 13 سالگی به عضویت آفرینش‌های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درآمدم. پنج سال تمام هر هفته از غرب به شرق تهران راه می‌پیمودم تا در جلسات نقد استاد عزیز محمدجواد جزینی شرکت کنم. هم زمان با حضور در دانشگاه، دومین آفتاب ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت