داستان را از جایی درست شروع کنید.




عنوان داستان : آنتن
نویسنده داستان : معصومه آشتیانی پور

*سرش را نزدیک دیوارهٔ کولر برد،صدای شِرشِر آب که از روی پوشالها به کفهٔ کولر می ریخت، همراه خنکای ملسی که هوای چرخان، از درون جعبهٔ کولر، به بیرون هول می داد، در گوشش پیچید.
از همان جا داد زد:«خوبه؟»
صدای طاهره از کانال به پشت بام رسید:«نه، هنوز برفکیه»
بلند شدو به سمت آنتن رفت که لب هِرهٔ بام، عین مترسکِ سر جالیز، ایستاده بود، منتها لق و کج و مأوج.
آفتاب ظهر تیز می تابید. پایه آنتن را به چپ و راست چرخاند. داغیِ میلهٔ آنتن دستش را سوزاند.صدای ظریف طاهره آمد که: «بدتر شد»
....نور آفتاب چشمش را می زد. دستش به پره های آنتن نمی رسید، با این حال روی نوک پا خود را بالا کشید. پایه را محکم چسبید و با سَرِ انگشتان دست دیگرش پره هارا حرکت داد.
داغی هوا ، مثل سوزنفرو می‌رفت به تنش. قطره ای عرق، از شیار ستون فقرات، قِل خورد تا میان کپلها، قلقلکش داد.
باز به نوک پنجه فشار آورد، پره ها را چپ و راست چرخاند. آنتن لق می خورد.خودش را عقب کشید. داشت می‌افتاد.
به خودش لعنت فرستاد که چرا به طاهره گفته بود بلد است آنتن درست کند.همه اش تقصیر وحید پاچه خور بود. انگاربو برده بودکه او دلش پیش طاهره گیر است. برای اینکه حرصش را در بیاورد همیشه برای طاهره خود شیرینی می کرد.با خودش غر زد :«آخه پسرهٔ خر، مگه مجبوری؟بابای لندهورش همش واسه پَر دادن کفتراش این بالا پلاسه، اون وخ تو می خوای واسش آنتن درست کنی؟به تو چه اصن،خرِاحمق».
پس کله اش را خاراند، خیسی عرق از موها به انگشتانش نشست. دوباره رفت دم کولر و داد زد:« درست شد؟»
پاسخی نشنید. همان جا زیر سایه بانِ کولر،کف زمین نشست و دوباره داد زد :«حالا چی؟»
جیغ ضعیف طاهره از کانال شنیده شد:«نه،همونجوریه»
کمی مکث کرد و دوباره داد زد: «درست نشد؟»
طاهره جواب داد :«نه، تو رو خدا ببخشیدا تو زحمت افتادین»
این بار صورتش را به دیواره کولر نزدیک تر کرد،دستانش را دور دهانش حایل کرد و داد زد :«خواهش می‌کنم، زحمتی نیس، شماجون بخواه»و بعد از چند دقیقه دوباره داد زد:« الان چی؟»
منتظر جواب طاهره گوشش را چسباند به دیوارهٔ خنک کولر. ازلابه لای پوشالها، قطره های ریز و سرد آب، روی پوستش شتک می شد.این خنکی به دلش نشست. جواب ولی نیامد .
خواست دوباره داد بزند اما حس کرد کفترهای بابای طاهره، درون قفس، بی قرار، بال بال می زنند.
از همانجا خود را بالا کشید تا بتواند قفس را دید بزند.درجا خشکش زد.
بابای طاهره، کلاه حصیری پاره اش را با یک دست روی سرش نگه داشته بود، با دست دیگر گوشش را می خاراند. زیرپیراهنیش را تا ناف در پیژامه چپانده،با دمپایی های لنگه به لنگه،جلوی قفس ایستاده بود، داشت گوشه ی سبیلش را می جوید و به او ز ل زده بود .
آب دهانش خشک شد. عرق از شیار ستون فقراتش به پایین شره کرد.
صدای جیغ مانندِ طاهره، در کانال کولر پیچید :« آقا رضا تلویزیون خاموش شد اصن...».

#معصومه_آشتیانی_پور
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست عزیز خانم آشتیانی‌پور سلام. متن زیبا و پر احساسی بود. ظرائف و جزییات به خوبی در متن نوشته شده بودند. آنقدر پرداخت به جزییات خوب اتفاق افتاده بود که هر خواننده‌ای می‌توانست به راحتی خودش را روی بام کنار رضا در گرما و شرایط ناخوشایندی که در آن گیر افتاده بود تصور کند و این از محاسن کار شماست که قابل تقدیر است. اما نوشته جذاب و پرداخت جزییات لزوما به معنی توفیق شما در داستان‌نویسی نیست. متن شما بیشتر از اینکه داستان باشد توصیف یک موقعیت است. برخی موقعیت‌ها شرح‌شان خودبه‌خود منجر به خلق قصه می‌شود اما این موقعیت یک تصویر تکراری و البته منقضی شده از نسل پسرهایی است که از راه کولر و پشت بام نظربازی می‌کردند و آخرش پدر با همان کلیشه زیرپیرهن و پیژامه تا زیرسینه بالاکشیده پیدا می‌شود و مچ پسر بدبخت را می‌گیرد. این موقعیت پتانسیل ذاتی داستان شدن را ندارد چون تکراری‌ست و تصویری عادی است. دقیقا قصه و اصل ماجرا در این تصویر بعد از مواجه شدن با پدر دختر شروع می‌شود که از همانجا نقطه پایان گذاشته‌اید. غیر از پیدا نیست این پسر از کجا فهمیده که آنتن خانه دختر در وضعیت مناسبی نیست و اینکه این وظیفه را به عهده گرفته تنها با یک جمله نارسا درباره وحید و مقصر بودنش گذاشته است. از دل این تصویر می‌توانید داستان خوبی بنویسید به شرط اینکه تیزبین و دقیق باشید و بدانید از هر تصویر اوج دراماتیک آن کجاست. دقیقا باید همان را کانون داستانتان قرار دهید و روی آن مانور دهید. قلم و نوع نگارش شما و پایند بودن به راوی و روایت صحین و زبان شیرین و روان نشان می‌دهد با فضای داستان‌نویسی بیگارنه نیستید و فقط نیاز به تربیت کردن نوع نگاه خود دارید. باید نگاه ریزبین و نکته‌سنجی داشته باشید تا قلم‌فرسایی بیهوده را از داستانی ماندگار و موقعیت داستانی ممتاز تمیز دهید. برای اینکه مطمئن باشید چیزی که نوشته‌اید در قالب داستان می‌گنجد باید بعد از اتمام نگارش بتوانید یک سه‌خطی معنادار از آن بنویسید. یعنی گوهر و چکیده آن را در سه خط بنویسید طوری که در همان سه خط در بردارنده داستان باشد. یعنی چیزی را برای خواننده روشن کند و بداند در این باره داستانی نگاشته شده است. داستان شما سه خطی آن این است که پسری در گرمای تابستان با آنتن خانه دختری که به او محبتی داشته مشغول است تا تصویر صاف شود. ناگهان پدر دختر روی بام ظاهر می‌شود. خودتان ببینید. چیزی عاید شنونده نمی‌شود مگر اینکه داستان را از جای درستی شروع می‌کردید. یا این محبت و مشغول شدن با آنتن تلویزیون نیز ماجرای تازه و غیرمعمولی داشت که شنیدنی و خاص می‌شد.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. مهندس کامپیوتر . تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌است و با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری دارد.



دیدگاه ها - ۱
معصومه آشتیانی پور » 5 روز پیش
از وقتی که برای نوشته من گذاشتید بسیار سپاسگزارم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت