پایان پرکشش، مهم‌ترین خصوصیت داستانک‌ها




عنوان داستان : مادر
نویسنده داستان : فرخنده رضاپور

مادرم موهای بلندی مثل شب داشت. او هر شب برایم قصه می‌گفت از ستاره‌ها و من علاقه‌مند بودم که به آسمان سفر کنم و ازآنجا ستاره بچینم.
من کم‌کم بزرگ شدم و ستاره‌های قصه مادرم کم‌نورتر شدند. حالا که در آسمان هستم نه این‌که به دنبال ستاره‌ها آمده باشم. آمده‌ام مادرم را پیدا کنم که یک‌شب بی‌صدا به آسمان رفت.
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم فرخنده رضاپور عزیز، سلام. خوشحالم که این‌بار تصمیم به نوشتن داستانک گرفتید تا این گونه را هم تجربه کنید. میکروفیکشن‌ها خصوصیاتی متفاوت با داستان‌های کوتاه دارند. زبان در این نوع داستان‌ها باید ساده و به دور از هر آرایه و لفاضی باشد که این خصوصیت در داستانک شما رعایت شده.
عنوان در داستانک‌ها می‌تواند بیش‌تر از یک کلمه باشد. می‌تواند جمله باشد و بخشی از روایت را که در متن نیامده در خود جای دهد. پیشنهاد می‌کنم از این پتانسیل استفاده کنید.
داستانک‌ها درونمایه حسی دارند. مثل داستانک شما که با این درونمایه احساس خواننده را نشانه می‌رود. اما چیزی که بیش از همه‌ی خصوصیات داستانک اهمیت دارد پایان پر کشش آن است. جایی که قرار است همان انفجار یا ضربه‌ای که از داستانک‌ها انتظار می‌رود، اتفاق بیافتد. «مادر» داستان دختری است که از مادرش می‌گوید. مادری که هر شب برای او از ستاره ها قصه می‌گفته و دختر را دلبسته سفر به آسمان و چیدن ستاره ها کرده. دختر در اکنون داستانک بزرگ است و در آسمان است. برای پیدا کردن مادری که یک شب بی صدا به آسمان رفته. به عبارت ساده‌تر مرده. درونمایه‌ی این داستان مرگ و فراق است. اما شدت ضربه کم است و آن‌طور که باید و شاید خواننده را متأثر نمی‌کند. برای قدرت بخشیدن به پایان و تأثیرگذارتر کردن آن باید یک‌بار جملات و اتفاقات را با هم مرور کنیم تا هر آن‌چه به موجزتر شدن متن کمک می‌کند، اتفاق بیافتد.
داستانک با این جمله شروع می‌شود: «مادرم موهای بلندی مثل شب داشت.» این جمله هیچ کمکی به پیش‌برد روایت نمی‌کند. زیباست اما جایش در این داستانک نیست. یادمان باشد که داستانک باید در کم ترین استفاده از واژه‌ها مفهوم را به خواننده برساند. گفتن از موهای مادر اضافه است. پس بهتر است آن را حذف کنید. متن می‌تواند از جمله‌ی دوم آغاز شود: «مادرم هر شب از ستاره‌ها قصه می‌گفت.» حالا باید چیزی از کیفیت قصه‌ها گفته شود. چه قصه‌هایی می‌گفت که دختر را دلبسته‌ی ستاره‌ها کرده بود؟ قصه‌های شیرین؟ قصه‌های عاشقانه؟ قصه‌های پر از خیال و رویاهای دلنشین؟ دلیلی بیاورید برای علاقه‌مندی دخترک به سفر به آسمان و چیدن ستاره‌ها.
حالا می‌رویم سراغ قسمت دوم داستان. جایی که دختر بزرگ شده. راوی می‌گوید: «من کم‌کم بزرگ شدم و ستاره‌های قصه‌های مادرم کم‌نورتر شدند.» این جمله‌‌ی دوم با آن‌چه در ادامه آمده در تضاد است. مفهوم این جمله این است که دختر هر چه بزرگ‌تر شده علاقه‌مندی‌اش به ستاره‌ها کم تر شده یا قصه های مادر مثل کودکی‌اش او را تحت تأثیر قرار نمی‌دهند در حالی که مادر پیش از بزرگ‌شدن دختر مرده. پس قصه و قصه‌گویی در کار نبوده که ستاره‌های قصه هایش کم‌نورتر باشند یا پرنورتر. جمله‌ی دوم باید تغییر کند. ستاره‌های قصه‌های کودکی‌اش باید به پرنوری همان روزها باقی مانده باشند چون یادگار مادری هستند که دختر از داشتنش محروم شده پس آن قصه‌ها و ستاره‌ها را با همان روشنی گذشته در ذهنش حفظ کرده. در این صورت جملات بعدی هم با جملات قبلی هم‌سو می‌شوند. دختر در اکنون داستانک در آسمان است. خواننده فکر می‌کند او در آسمان است تا ستاره‌ها را از نزدیک ببیند و این جاست که ضربه زده می‌شود. دختر بین آن همه ستاره دنبال مادر می‌گردد که یک شب به آسمان رفت.
امیدوارم مثل همیشه متن را بازنویسی کرده و اشکالاتش را برطرف کنید.
بخوانید و بنویسید وباز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت