هدف شخصیت باید باورپذیر باشد.




عنوان داستان : بازنویسی داستان من و فرح
نویسنده داستان : صدیقه عضدی

این داستان ویرایشی از داستان «من و فرح» می باشد.

بسمه تعالی
- پوران! پوران! ای بابا! باز یه اعلامیه دیدی و محو نوشته هاش شدی؟! پوران!
- بله! بله! چیه؟
- فردا بیا مسجد جامع. به کمکت احتیاج داریم.
- فردا که جمعه نیست...
- مگه فقط برای نماز جمعه آدم باید بره مسجد؟
- خوب... حالا! فردا چه خبره؟
- قراره از قم یه روحانی بیاد و برای مردم سخنرانی کنه. احتمالا ساواک هم خبر داشته باشه. ما تو قسمت خانومها احتیاج به پشتیبانی داریم، تو هم دختر زبر و زرنگی هستی.حتما فردا بیا تا کمک حالمون باشی...
- حتما. فقط فرح! این دفعه یادمون باشه چادر مشکی سرمون کنیم. با چادر سفید گل گلی شبیه دختر کوچولوها می شیم و هیچ کس به حرفمون گوش نمی کنه. وقتی چادر مشکی سرمون باشه دیگه 16 ساله به نظر نمی یاییم بلکه بزرگتریم.
- راست می گی! حتما! تیرکمون و سنگ هم یادمون نره!
شب آرام کنار دست مادرم نشستم . مادرم که پشت چرخ خیاطی سر جهیزیه اش نشسته بود و یک خط در میان با یک دست دسته چرخ را می چرخاند و با دست دیگر پارچه سفید گل گلی را زیر سوزن چرخ جابجا می کرد؛ با دیدن من گفت: نمی دونم با چادر سفیدت چیکار کرده بودی که اون جور نخ نما شده بود. یه چادر تازه دارم برات می دوزم تا مردم نگن، پوران من چون پدر نداره چادر کهنه سرش می کنه! اما باید قول بدی مراقب این یکی باشی، پول که علف خرس نیست من هر سال برات یه چادر بدوزم. مراقب چادر مشکیت که هستی؟ اونو مادر بزرگت از کربلا برات اورده. هرجایی سرت نکن، فقط برای جاهای مهم!
مادرم نگاه معنی داری به من کرد و دوباره به چرخاندن دسته چرخ خیاطی ادامه داد.
- خوب! بفرما! گوش می کنم.
- من.... من که چیزی نگفتم
- می دونم که چیزی نگفتی ولی حالا که می خوای یه چیزی بگی! خوب بگو.
- مامان! فردا میشه برم مسجد جامع؟
- فردا که جمعه نیست.
- می دونم...آخه قراره ...یه سخنران از قم بیاد و برای مردم حرف بزنه ...
- از طرف امام میاد؟
- بله...بچه ها همه قراره که برن، میشه من هم برم.
مادرم دسته چرخ خیاطی را محکم تر چرخاند و بعد ابروهایش را در هم کشید و برای لحظاتی سکوت کرد. قلبم داشت از جا کنده می شد که یک دفعه دست روی دسته چرخ خیاطی گذاشت و گفت: اشکالی نداره! از خوشحالی پریدم تو بغلش.
- ای بابا! چیکار می کنی؟ اما یه شرط داره...
- قبوله... برم کل آشپزخونه رو تمیز کنم؟
- نخیر! لازم نکرده! شرطش اینکه من هم باید باهات بیام. مگه نمی گی از طرف امام اومده خوب من هم می خوام ببینمش... راستی فردا قراره بریم یکسری هم به مادربزرگت بزنیم. مثل اینکه دوباره مریضی اش عود کرده.
انگار یک بشکه آب یخ روی سرم ریخته باشند. آرام خودم را از مادرم جدا کردم و گفتم:
- آخه مامان... هیچکدوم از بچه ها با ماماناشون نمی یان... اگه من با مامانم برم اونوقت اونا چی می گن...؟
- اونا همشون بابا بالا سرشونه! اما تو امانت پدرخدابیامرزتی. نکنه فکر کردی توی این اوضاع قاراشمیش اجازه می دم تنهایی بری اونجایی که معلوم نیست چه اتفاقی قراره توش بیفته. تو اون دنیا جواب باباتو چی بدم.
حرفی برای گفتن نداشتم. اگرمخالفت می کردم کل ماجرا را از دست می دادم و اگر قبول می کردم پیش بچه ها به بچه ننه معروف می شدم. آن شب تا صبح پلک روی هم نگذاشتم و فقط دعا می کردم که کاش اتفاقی بیفتد و مادرم نتواند همراهم بیاید.
تازه چشمهایم گرم شده بودند و مزه خواب را چشیده بودند که مادرم من را صدا کرد.
- پوران! پوران! پاشو دیگه لنگه ظهره! مگه نمی خواستی بری مسجد جامع؟
اسم مسجد جامع که اومد مثل فنر از رختخواب بیرون پریدم.ساعت 9 صبح بود. ناگهان صدای زنگ تلفن وسط هال من را میخکوب کرد. تلفن زنگ می زد و من همچنان به آن نگاه می کردم. مادرم در حالیکه با عجله دستانش را با گوشه دامنش خشک می کرد از آشپزخانه بیرون آمد، وقتی من را وسط هال دید چپ چپ نگاهی به من انداخت و به سمت تلفن رفت و گوشی را برداشت:
- الو... بفرمائید... سلام آناجان ... خوبی؟... چی ؟... چرا؟... باشه ... همین الان.
مادرم گوشی را که گذاشت رو به من کرد و گفت:
- حواست کجاست؟ چرا گوشی رو برنمی داری ؟ برو لباس بپوش می ریم خونه مادر بزرگت
- الان؟
- مثل اینکه زیاد حالش خوب نیست. دو تا از داروهاش هم تموم شده باید سرراهمون بخریم. بدو که دیر شد.
- اما...مامان...من می خوام برم مسجد جامع.
- خوب.... برو...خونه آناجان توی مسیره. تا اونجا باهم می ریم بعدش خودت تنهایی برو مسجد. فقط گفته باشم در گیر نشی ها. همون پشت مشتها بشین و کاری به کار هیچ کس نداشته باش. بعد مراسم هم زودی بیا خونه آنا جان. من تا عصر همون جام.
داشتم بال در می آورد یک چشم بلند گفتم و سریع رفتم تا لباسهایم را بپوشم. وقتی با چادر مشکی جلوی در خانه حاضر شدم مادرم نگاه معنی داری به من کرد و گفت: قضیه کاملا جدیه ! نه؟
بعد کلی سفارشات کوچک و بزرگ از مادرم جدا شدم. هرچی به مسجد نزدیکتر می شدم رفت و آمد مردم بیشتر می شد. صدای آژیر ماشین آتش نشانی نظرهمه را به خودش جلب کرد. پانصد متر مانده به مسجد ماشین آتش نشانی را دیدم که رو به مسجد پارک کرد. به دور و بر نگاهی انداختم جایی آتش نگرفته بود. کمی جلو تر دو تا جیپ نظامی و یک کامیون پر از سرباز را دیدم که همگی پارک کرده اند وساکت به مردم نگاه می کنند. چادرم را محکم تر روی صورتم گرفتم و به هر مصیبتی بود بدون اینکه جلب توجه کنم خودم را به مسجد رساندم. داخل مسجد پر بود از زن و مرد، کوچک و بزرگ. به اطراف نگاه می کردم تا شاید آشنائی ببینم که یک دفعه کسی دستم را از پشت گرفت و با خودش کشید.
- زود تر بیا این طرف. خوب شد که زود رسیدی!
- فرح تویی؟ ترسیدم. مگه چی شده؟
- بیرون رو دیدی؟ حتما فهمیدن امروز قرار سخنران از قم بیاد اومدن که نذارن مراسم برگزار بشه.
- سخنران اینجاست؟
- نه هنوز. فعلا حاج آقا طالبی – روحانی خود مسجد- قراره اول برای مردم سخنرانی بکنه تا سخنران بیاد.
- حالا باید چیکار کنیم؟
- فکر کنم این نامردا برنامه ای برای امروز دارن.
- نمی دونم، توی خیابون که ساکت ایستاده بودند و فقط به مردم نگاه می کردن.
همین طور باهم در حال صحبت بودیم که یک دفعه محمود شعار که از فعالان مبارزه بود و به خاطرشعارهای که می داد بهش لقب محمود شعار را داده بودند وارد مسجد شد و بلند گفت: برای سلامتی مهمان عزیزمون صلوات! همه با صدای بلند صلوات فرستادیم و راه را برای رسیدن نماینده امام به منبر باز کردیم. نماینده امام یک روحانی سیدی بود که نورانیت خاصی در چهره اش دیده می شد. حاج آقا طالبی به مردم گفت که آرام باشند و بنشینن. بعد رو به نماینده امام کرد و گفت با توجه به شرایط موجود بهتره هرچه زودتر صحبتهای خودش را شروع کند.
سید بعد از اینکه روی منبر نشست با قرائت سوره کوتاهی صحبتهای خودش را آغاز کرد. دلم حسابی هوائی شده بود انگار فقط خودم بودم و سید و حرفهای دلنشینش. با تمام وجودم به حرفهای سید گوش می دادم مثل اینکه بخواهم حرفهایش را در ذهنم حک کنم. بعدها فهمیدم که فرح هم همین حس را داشت. همه محو صحبتهای نماینده امام بودیم که یک دفعه شیشه یکی از پنجره های مسجد شکسته شد و چند تا چیز دودزا را به داخل مسجد انداختند. محمود شعار داد زد: اشک آور زدن! جلوی دهنتون رو بگیرید!
بلوائی به پا شد که نگو. زنها جیغ می کشیدند و بچه ها گریه می کردند. مردها هم که کت هایشان را جلوی صورتشان گرفته بودند به سمت درهای خروجی می دویدند. من وفرح سریع خودمان را به آبدارخانه مسجد رساندیم و گوشه روسری خود را خیس کردیم و جلوی دهانمان بستیم و سریع به سمت سایر پنجره ها رفتیم تا بازشان کنیم. محمود شعار با کمک چند نفر دیگر قسمتی از فرش مسجد را کنار زدند و شروع به سوزاندن کارتن و کاغذ بر روی کف مسجد کردند. یک نفر هم یک بسته سیگاربا کبریت داد دستمون و گفت روشن کنید و دودش را به صورت افراد بیهوش فوت کنید تا به هوش بیان. فرح با اولین پک به سرفه افتاد اما بعد قلق کار دستش آمد ولی من بدون هیچ مشکلی راحت سیگار روشن کردم و پک زدم. فکر کنم بخاطر چندبار پکی بود که قبلا یواشکی به قلیان مادربزرگم زده بودم. تند تند سیگار روشن می کردیم بعد از زدن چند تا پک بهش یک نفس عمیق می کشیدیم و بعد با تمام زوری که داشتیم روی صورت مردم بیهوش چند بار فوت می کردیم و بعدش آنها هم با چند تا سرفه چشمهایشان را باز می کردند و ما سراغ نفر بعدی می رفتیم. توی همین گیر و دار بودم که یک دفعه به یاد سفارشات مادرم موقعی که از هم جدا شدیم افتادم . به! به! اگر الان اینجا بود چی می گفت؟ حتی فکرش هم مو به تنم سیخ می کرد.فضای مسجد پر دود شده بود. وقتی سیگارهایمان تمام شد، فرح دستم را گرفت و گفت:
- بیا بریم بیرون.تیرکمونت همراهته؟
- آره!
با فرح از در پشتی مسجد یواشکی بیرون رفتیم. بیرون هم دست کمی از داخل مسجد نداشت. چند جا قوطی گاز اشک آور آخرین دودهای خودش را بیرون می داد و مردم هم به این طرف و آن طرف می دویدند و سربازها هم در حالی که ایست می گفتند دنبالشان می کردند. ماشین آتش نشانی شلنگ خودش را به سمت در اصلی مسجد گرفته بود و هر کسی که می خواست از در اصلی مسجد بیرون برود را زیر آب می گرفت. من گفتم:من می رم سراغ ماشین آتش نشانی! و از فرح جدا شدم و خودم را به پشت ماشین آتش نشانی رساندم. با تیر کمانی که همراهم بود سر سربازی که پشت شلنگ آب قرار گرفته بود، نشانه گرفتم و به سویش سنگی پرت کردم اما چون سرباز مدام تکان می خورد سنگ از بغل گوشش رد شد. البته او احساس کرد که چیزی از بغل گوشش رد شد برای همین به اطراف نگاهی انداخت و من هم سریع خودم را پشت ماشین مخفی کردم. دوباره یواشکی به سمت سرباز نگاه کردم و سنگ دومی رابه سمتش پرتاب کردم این بار سنگ به کلاه سرباز خورد باعث شد سرباز برای یک لحظه روی زمین بنشیند و به پشتش نگاه کند. تا من خودم را جمع و جور کنم سرباز من را دید و چون نمی توانست شلنگ را رها کند رو به جیپ اولی کرد و داد زد: جناب سروان! جناب سروان! پشت ماشین رو نگاه کنید!
یک سروان که هیکل خیلی درشتی داشت با ابروهای پرپشت و شکم گنده اش دست به کمر داخل جیپ ایستاده به مردم نگاه می کرد؛سمت دست سرباز را با نگاهش دنبال کرد تا به من رسید؛ وقتی من را تیر کمان به دست دید به یک سرباز دیگر اشاره کرد که من را بگیرد. برای یک لحظه خشکم زده بود. وقتی سرباز دومی به سمتم دوید مثل برق گرفته ها از جایم پریدم و به سمت مسجد دویدم. مدام به آدم های مختلف برخورد می کردم بدون اینکه پشت سرم را نگاه کنم فقط می دویدم. تو مسیر برای یک لحظه فرح را دیدم که دو تا سرباز به دنبالش بودند و او هم در حالیکه چادرش را محکم به دست گرفته بود دنبال جائی برای مخفی شدن بود. داد زدم: فرح! فرح! بیا مسجد... خودم را به در پشتی مسجد رساندم و با تمام توانی که داشتم دودستی به در کوبیدم و داد زدم: باز کنید! باز کنید! برای یک لحظه گوشه در باز شد و دستی مرا به داخل مسجد کشید و بعد در محکم بسته شد. یکم که نفسم جا افتاد خودم را به پشت پنجره رساندم و بین مردم بیرون به دنبال فرح گشتم. برای یک لحظه فرح را دیدم که سعی داشت خودش را لابلای جعبه های خالی میوه که جلوی بازار میوه فروشها روی هم جمع شده بودند مخفی کند اما یک سرباز او را دید و به سمتش رفت. دست فرح را گرفت و کشان کشان در حالیکه چادرش به جعبه میوه ای گیر کرد و از سرش افتاد به سمت جیپ آن سروان بد قیافه برد. من دیدم که یک سرباز دیگر باتوم به دست به سمتش رفت. دیگر طاقت دیدن نداشتم برای همین همان جا زیر پنجره نشستم و شروع به گریه کردن کردم. فرح صمیمی ترین دوستم بود. قلبم داشت از جا کنده می شد. بهت زده به مردم داخل مسجد نگاهی انداختم که متوجه محمود شعار شدم. او تند تند با چند نفر حرف می زد و به هریک مسئولیتی می داد و بعد آن نفر هم یک یا علی می گفت و از او جدا می شد؛ بعد او داد می زد: بگو مرگ بر شاه! و مردم هم تکرار می کردند. خودم را به او رساندم. محمود شعار وقتی قیافه رنگ پریده من را دید از بقیه جدا شد و به سمت من آمد و گفت: چی شده؟ چرا رنگت پریده؟ کل ماجرا را برای او تعریف کردم. محمود شعار دستی به محاسنش کشید و بعد گفت: همین جا یه کناری بشین عصر که اوضاع آروم تر شد یواشکی برو سمت خونتون. نگران فرح هم نباش تا صبح آزادش می کنن.
- واقعا! از کجا مطمئن هستی؟
- تو به من اعتماد کن!
این حرف را آنقدر با اطمینان گفت که آرامش عجیبی در وجود پرتلاطم خودم احساس کرد.
آنروز عصر وقتی به خانه مادربزرگم رسیدم و در زدم. مادرم به محض باز کردن در من را محکم بغل کرد و در حالیکه گریه می کرد گفت:
- دختر کجائی؟ زینب خانوم، همسایه بغلی که ظهر برای خرید به بازار میوه فروشها رفته بود، اوضاع آشفته مسجد را که دیده بود سریع به خونه برگشته. وقتی در مورد چیزهایی که دیده بود برامون تعریف کرد قلبم داشت از جا کنده می شد..
- مامان...الان اینجام دیگه...
- خوبی؟ چیزیت نشده؟ من به زینب خانوم گفتم که دخترم خیلی حرف گوش کنه و بهش سفارش کرده ام که درگیر نشه و یه گوشه بشینه. قربونه دختر حرف گوش کنم برم. حتما خیلی ترسیدی. من یه چیزی می دونستم که گفتم باید باهات بیام..
- مامان خیلی خسته ام. میشه بخوابم
بدون اینکه چیز دیگری گفته باشم به سمت اتاق کوچیکه رفتم و یک بالش برداشتم وروی فرش دراز کشیدم و بعد...
نمی دانم خوابیدم یا نخوابیدم فقط در فکر فرح بودم. صبح که چشمهایم را باز کردم متوجه شدم که مادرم برایم جاانداخته و بدون اینکه خودم متوجه بشوم روی تشک خوابیده ام و یک پتو هم رویم کشیده است. در حالیکه مادر و مادر بزرگم با تعجب به من نگاه می کردند ساکت صبحانه را خوردم وبعد مادر گفت: حال آناجان خوبه، بهتره بریم خونه خودمون. یک دفعه یاد فرح افتادم و گفتم: من می رم لباس بپوشم. باز مادر و مادر بزرگم با تعجب به من نگاه می کردند چون همیشه وقتی شب پیش مادربزرگ می ماندیم و صبح مادرم می گفت برویم خانه خودمان من همیشه مقاومت می کردم و به زور راضی به برگشت به خانه خودمان می شدم. اما حالا اوضاع فرق می کرد دلم می خواست هر چه زودتر به خانه خودمان برگردیم تا من هم بتوانم به سراغ فرح بروم.
وقتی به خانه خودمان رسیدیم، اصلا یکجا بند نمی شدم. مادرم که متوجه حال خرابم شده بود گفت:
- پوران! چیزی شده؟ چرا اینقدر نگرانی؟
- نه... چیزی نشده. میشه یک سری به مریم بزنم.دیروز که بعد از ظهر مسجد بودم و نتونستم مدرسه برم. باید جزوه هاشو بگیرم. معلم انگلیسی مون خیلی سخت گیره.
- باشه برو. فقط ناهار نمونی خونشون. عیبه!
ندانستم چه جوری شد که جلوی در خانه مریم خودم را دیدم. انگشتم را روی زنگ درشان گذاشتم و زیر چشمی به در خانه فرح نگاه کردم. خانه فرح سه تا در پائین تر بود. همینطور به در خانه فرح زل زده بودم که صدای مریم را که با عصبانیت داد می زد را شنیدم:
- ای بابا! کیه؟ چرا دستتو از روی زنگ برنمی داری؟
وقتی مریم در را محکم باز کرد ترسیدم و دستم را از روی زنگ برداشتم.
- وا! پوران تویی؟ چرا دستتو از روی زنگ بر نمی داری؟ تو که بهتر می دونی پدرم مریضه و توی خونه خوابیده!
- ببخش! ببخش! اصلا حواسم نبود...
- خوب حالا حواست کجابود؟
- راستش...راستش... دیروز رفتی مدرسه؟
- آره. چرا تو و فرح نیومدید؟ خانم ژوبرت حسابی عصبانی بود. می گفت روی شما دو تا برای نمره بالا اوردن تو امتحان حساب ویژه ای باز کرده بود و حالا هم توی آخرین روز تمرین قبل ازامتحان سر کلاس حاضر نشده اید.
- باشه...باشه. خودم یک کاریش می کنم.میگم...میگم...از فرح خبر نداری؟
- مگه دیروز با هم نبودید؟
- چرا...دیروز تا بعد از ظهر با هم بودیم. اما بعدش نه! از همسایه ها خبری نشنیده ای؟
- راستش نصف شب که بیدار شدم تا دواهای بابا رو بدم، یه سر و صداهایی از توی کوچه شنیدم؛ اما جرات نکردم بیام ببینم مال چیه؟ یعنی تو فکر می کنی اتفاقی برای فرح افتاده؟ اصلا شما دو تا دیروز کجا بودید؟
- خیلی خوب تو هم! چقدر حرف می زنی! یک کلام بگو خبر ندارم دیگه چرا توی دل آدم رو خالی می کنی!
- می خوای برم درشون رو بزنم و یه سر و گوشی آب بدم.
- باز فضولیت گل کرد؟... اما .... فکر خوبیه. بهتر از اینه که از دلشوره بمیرم.
مریم بی هیچ مقدمه ای از خانه بیرون آمد و به سمت خانه فرح رفت. چشمهایش باز مثل وقتهایی که شیطنت می کرد برق خاصی داشت. اما من دل توی دلم نبود . یکدفعه فکری به ذهنم رسید. زود آستین مریم را کشیدم و سرم را به گوشش نزدیک کردم و گفتم: اگه مامنش پرسید چیکار داریم، بگو می خواهیم تمرین امتحان زبان کنیم. در که باز شد مادر فرح را دیدم که خیلی ناراحت جلوی در ایستاد و با عصبانیت به من نگاه کرد. مریم سلامی داد و در حالیکه گردنش را دراز می کرد تا شاید از پشت سر مادر فرح بتواند اثری از فرح را در خانه شان ببیند بلند گفت: - میشه به فرح بگید بیاد خونه ما. آخه امروز امتحان زبان داریم و اونم زبانش خوبه! خونس ؟ اجازه می دهید؟
مادر فرح چشم از من بر نمی داشت. سرم را پائین انداختم و به زور آب دهانم را قورت دادم و گفتم :سلام... فرح خونس...؟
- دیروز مگه باهم نبودید؟ دیشب آخر وقت محمود شعار به کمک رقیه خانوم ،فرح رو که حسابی کتک خورده بود به خونه رسوند. تو کجا بودی؟
چشمهای مریم داشتند از حدقه می زدند بیرون. مثل مجسمه با دهان باز کنار در یخ زده بود و به من نگاه می کرد. به زور خودم را کمی جمع و جور کردم و گفتم:
- الان ...حالش خوبه؟
- تا تعریفت از خوب بودن چی باشه؟
مادر فرح خودش را کنار کشید و من هم بدون اینکه چیزی بگویم سرم را پائین انداختم و داخل خانه شدم. مریم همان جا یخ زده مانده بود که مادر فرح در را محکم پشت سرش بست و دنبال من به سمت ساختمان آمد.
نقد این داستان از : علی علی بیگی
با سلام
داستان‌تان را مجدداً خواندم. «من و فرح» سروشکل خوبی دارد و یک داستان است. از این رو نمره قبولی می‌گیرد. همان‌طور که دفعه قبل هم عرض کردم، این داستان در حوزه نوجوان داستان خوبی است. اما مشکلاتِ این داستان هنوز رفع نشده است. مستقیم‌گویی دارید. هم در شروع داستان و هم در اواسط داستان. برای حرفه‌ای شدن باید مستقیم‌گویی را کنار بگذارید. شعار دادن مخاطب را دل‌زده می‌کند. هنوز شعار در داستان موج می‌زند. اگر می‌خواهید مخاطب با داستان‌تان ارتباط برقرار کند، حتماً باید موضوعات شعاری را مطرح نکنید.
ویرایش اساسی در داستان اتفاق نیافتاده است. جزئیات کوچک را رفع کرده‌اید ولی نمی‌توان اسمش را ویرایش گذاشت. «رابرت مک‌کی» ادعا دارد ویرایش زمانی در داستان اتفاق می‌افتد که صحنه‌ها را جابجا کنیم یا شخصیت‌هایی را کم یا اضافه کنیم. شما در ویرایش باید مشکلات قبلی را برطرف می‌کردید. حذف شخصی که از پشت منبر بیرون می‌آمد درست اتفاق افتاده است. زیرا آن اتفاق هیچ ربطی به کل داستان نداشت و بود و نبودش کارکردی در داستان نداشت.
در مورد ابتدای داستان باید بگویم که هنوز داستان دیر شروع می‌شود. ازابتدای داستان تا جایی که سید بالای منبر می‌رود، بهتر است سریع اتفاق بیافتد.
روی باورپذیری زیاد کار کنید. منِ راوی نباید صرفاً مانند دوربین آن‌چه را که می‌بیند توضیح دهد. او علاوه بر این کار باید درونیات شخص را هم برملا کند. ما باید نیازها و هدف‌های شخصیت اصلی را باور کنیم، بشناسیم و بفهمیم و همذات پنداری کنیم. الان راوی چرا این‌قدر دنبال سخنرانی‌های یک سید است که هیچ شناختی از او ندارد؟ چرا سخنرانی این‌قدر برای راوی جذاب است. سماع این سخنرانی اصلاً برای مخاطب جذاب نشده است. اگر دیدار با سید برای راوی بسیار حیاتی می‌بود آن وقت مخاطب هم این کار را یک امر مهم تلقّی می‌کرد. مثلاً شما حساب کنید راوی در این دیدار یک جوازی از سید می‌گرفت و آن جوازِ آزادی پدرش از زندان بود. آن وقت این دیدار برای مخاطب حیاتی و جدی می‌شد. اما حالا صرفاً هدف از دیدار با سید، گوش دادن به سخنرانی‌های اوست! مخاطب زیاد به این موضوع اهمیت نمی‌دهد و فقط از دور نگاهش می‌کند.
البته باید بگویم در ادامه، داستان برای مخاطب جدی می‌شود. یعنی زمانی که خطرِ جانی راوی و فرح را تهدید می‌کند. این‌جا مخاطب نگران می‌شود.
هنوز پایان‌بندی‌تان جای کار دارد و باید مفصل‌تر شود. گرفتاری فرح، جای دراماتیکی از داستان است که می‌تواند مخاطب را کلی با خودش همراه کند.
در مورد نثرتان باید بگویم هنوز نثرتان شبیه به خاطره است. فقط آن‌چه را راوی می‌بیند روایت می‌کند. عمیق نمی‌شود‌. در مورد علت اتفاقات توضیح نمی‌دهد. وقایع را تحلیل نمی‌کند. رمان زیاد بخوانید. «ناطور دشت» نمونه بسیار خوبی است که اگر بخوانید نوع روایتِ رمان دست‌تان خواهد آمد. «زندگی در پیشرو» رومن گاری را هم حتماً بخوانید. از کات‌های موازی در داستان استفاده کنید. از فلش‌بک و فلش‌فوروارد در داستان بهره ببرید. کارهای «احمد محمود» مانند «مدار صفر درجه» و «همسایه‌ها» نمونه‌های بسیار خوبی برای نوع روایت و جایگاه درست راوی و زاویه دید هستند. حتماً مطالعه کنید. سعی کنید از خاطره‌گویی فاصله بگیرید و داستان بنویسید.
موفق باشید.

منتقد : علی علی بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت