اهمیت پلات در داستان کودک



عنوان داستان : عینک و دوستانش

عینک دنبال یکی می گشت که او را به چشم بزند، رفت و رفت تا رسید به خانم غول تنها. گفت: ((آهای خانم غوله عینک نمی خواهی؟ ))خانم غول، عینک را به چشمش زد.یکدفعه همه چیز بزرگ شد. دور دورها پیدا شد. خانم غول چندتا بچه غول دید که با هم بازی می کردند. خوشحال شد. با خودش گفت: ((الان می روم پیش بچه ها تا دیگرتنها نباشم.)) از جایش بلند شد و خواست قدم بردارد که زیر پاشو بزرگ دید و ترسید. آرام آرام پاهایش را بلند می کرد و بعد روی زمین می گذاشت. هنوز چند قدم نرفته بود که خسته شد. با خودش گفت:((وقتی عینک به چشم داری راه رفتن چقدر سخت می شود. حالا که فهمیدم بچه ها کجا هستند دیگر به عینک احتیاج ندارم. خودم می توانم بروم پیش بچه ها. )) خانم غول عینک را از چشمش در آورد و روی تخته سنگ گذاشت و خودش به سمت بچه ها رفت. عینک روی تخته سنگ غمگین نشست و به اطراف نگاه کرد.با خودش گفت: ((یعنی هیچ کس توی این دنیا نیست که با من دوست بشود.)) در همین موقع یکی گفت:(( من هستم. من با تو دوست می شوم.)) عینک به اطراف نگاه کرد اما کسی را ندید. آن صدا دوباره گفت: ((اینجا. این پائین را نگاه کن.))عینک که پائین را نگاه کرد. یک کرم کوچک را دید. کرمک گفت: ((من خیلی تنها هستم و دوست دارم با یک دوست دنبال غذا بگردم.)) عینک خوشحال شد و روی چشمهای کرمک نشست. کرمک با عینک به دور و برش نگاه کرد و گفت: ((واای عجب دنیایی! من تا به حال دنیا را این طوری ندیده بودم! )) همینطور که نگاه می کرد یک درخت پر از سیبهای قرمز بزرگ دید. بلند داد زد: ((آخ جون سیب! خیلی وقت بود سیب نخورده بودم. )) کرمک خواست به سمت درخت برود اما نتوانست حرکت کند. به عینک گفت: ((تو خیلی برای من سنگین هستی و من نمی توانم تو را با خودم جابجا کنم.))عینک آرام از روی چشمهای کرمک پایین رفت و روی همان تخته سنگ ناراحت نشست. کرمک گفت:(( خوب چرا خودت دنبال من نمی آیی تا با هم به سمت درخت سیب برویم؟)) عینک ناراحت گفت:(( من که سیب نمی خورم. خودت برو من نمی آیم)) کرمک خوشحال به سمت درخت رفت تا سیب بخورد.خرگوش با هوش که همه چیز را از پنجره اتاقش دیده بود؛ از خانه اش بیرون آمد و به عینک گفت: ((چرا ناراحت هستی؟ می دانی چقدر تو به درد همه می خوری.)) عینک غمگین گفت: ((می بینی که من تنها هستم. اگر به درد کسی می خوردم الان همراه او بودم. ))خرگوش با هوش گفت:(( تو باعث شدی خانم غوله از تنهایی در بیاید و همچنین کرمک سیب برای خوردن پیدا کند. )) عینک گفت: ((اما چه فایده بازهم من تنهاهستم.)) خرگوش با هوش گفت: ((ناراحت نباش. اگر با من زندگی کنی هم تو تنها نمی شوی هم من شبها ستاره های آسمان را به کمک تو بهترمی توانم ببینم ))
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست عزیز سلام. داستان شما از آنجا که شخصیت اصلی را یک عینک انتخاب کرده‌اید به جهت ایجاد ارتباط کودکان و نونهالان با عینک که اغلب پدیده‌ای مشکل‌ساز است کاربرد دارد و بسیار جایز است. مسئله دیگر داستان شما پایان دادم به غم تنهایی و منزوی بودن و کنار گذاشته شدن از جمع است اما با تاکتیک غلط. داستان شما از آنجا که داستان کودک است و غیر از جنبه هنری و داستان‌نویسی جنبه آموزشی و تعلیمی هم دارد باید آن جهت را هم مورد بررسی قرار داد. اینکه این داستان به کودک یاد می‌دهد وقتی از سوی چند نفر کنار گذاشته شد، باید بماند و زانوی غم بغل بگیرد و متظر منجی‌ای باشد که از پنجره و روزنه‌ای بدبختی او را تماشا می‌کند و برایش دل می‌سوزاند، بدترین مشکل مضمونی داستان است. غیر از این چیزی که اتفاق افتاده در مورد غول و کرم توفیق دیدن دوردست و تشخیص اشیا و اشخاصی در دور است. امری که بیشتر از یک دوربین انتظار می‌رود تا یک عینک. چون کسی که در دید دور ضعف دارد و با عینک می‌تواند دور را خوب ببیند نمی‌تواند بعد برداشتن عینک درست و مستقیم و بی مشکل دقیقا به همان جا و همان مقصدی برود که با عینک توانسته بود آن را به وضوح ببیند. حتی در پایان خرگوش هم عینک را برای این می‌خواهد که شب‌ها بتواند به ستاره‌هایی که در فاصله دور در آسمان شب هستند نگاه کند. از این‌ها هم بگذریم شخصیت‌پردازی درباره عینک و باقی کارکترها مجال واقعی شدن نمی‌یابند. این یعنی اینکه نمی‌توان نه با تنهایی و انزوای عینک همزادپنداری نکرد و نه با جهان داستانی و موجوداتش. عینی که مناسب چشم یک خانم غول با ابعاد مشخصش است، روی چشم یک کرم قرار می‌گیرد و بعد هم عاید خرگوشی می‌شود که یکباره از آسمان فرود آمده است. غیر از مسئله شخصیت‌پردازی مسئله مهم دیگری که باید به آن توجه کنید مسئله پلات داستان است. برای داستان کودکان باید پلات داشته باشید. پلات یا همان پیرنگ داستانی نقشه‌ای است که داستان از روی آن نوشته می‌شود. این پلات در داستان کودکان اغلب در برگیرنده ماجرا و اکت داستانی جانداری است که باعث تعلیق شود و کودک را به شوق بیاورد تا بخواهد سرانجام داستان را بداند. در داستان شما آنقدر جهان شخصیت اصلی که همان عینک است منفعل و بدون حرکت و اکت داستانی است کودک را مشتاق دانستن نخواهد کرد. بهترین نمونه داستان‌ها اینچنینی سری سه کانه داستان اسباب‌بازی‌هاست. انیمیشنی که درباره اسباب‌بازی‌ها و جهان آنها در قبال بی‌مهری صاحبشان است. داستان در مسخ ذهن و حواس کودم به طور بی‌نظیری عمل می‌کند. در پس تنهایی و نخواسته شدن اسباب‌بازی‌ها رفتارها و روابطی شکل می‌گیرد که برای کودک جذاب و معنا دار است. حقیقتا نوشتن برای کودکان بسیار سخت‌تر از گروه سنی دیگر است. باید به خودتان سخت بگیرید و بدانید بچه‌ها مو را از ماست می‌کشند. باید جهان داستانتان آنقدر کافی و بسنده باشد که ذهن پرسشگر و جستجوگر کودک را ارضا کند و از محک ذهن کودکانه سربلند بیرون بیاید.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. مهندس کامپیوتر . تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌است و با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری دارد.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت