آموزنده، جذاب و خیال‌انگیز




عنوان داستان : باید یک فکر اساسی کرد
نویسنده داستان : صدیقه عضدی

باز خستگی وناراحتی در صورت آقا موشه دیده می شد. مامان موشه گفت: عزیزم! امروز خیلی کار کردی؛ الان برات یک فنجان چای داغ می ریزم تا خستگیت از بین برود. نمی دانم چرا هیچکدام از پنج تا پسرامون علاقه ای به کار در بیرون ندارند. بابا موشه که به زور پاهایش را روی صندلی جابجا می کرد، نگاهی به مامان موشه کرد و گفت: تو که از من هم خسته تری. از صبح یا توی آشپزخانه غذا می پزی یا توی حمام لباسهای بچه ها را می شوری. هیچ کدام از دخترها حتی تو مرتب کردن خانه هم به تو کمک نمی کنن تا چه برسد به کارهای دیگر. باید یک فکر اساسی کرد! مامان موشه در حالیکه فنجان پر از چای داغ را جلوی بابا موشه روی میز می گذاشت، آهی کشید وگفت: من فکر می کردم اگر هشت تا بچه داشته باشم دیگر دست به سیاه و سفید نمی زنم. اما چقدر اشتباه می کردم. نه تنها زندگیم بهتر نشده بلکه بدتر هم شده. نمی دانم کجای کارمان اشتباه بوده!
هردو در حالیکه آه می کشیدند مشغول نوشیدن چای شدند.
بابا موشه باز گفت: باید یک فکر اساسی کرد!
- چه فکری؟
- فردا روز اول عید است. از اینجا میرویم!
- چی؟ کجا؟ با هشت تا بچه کجا میشه رفت؟
- با بچه ها نه! خودمون دو تائی!
- چی؟
- بچه ها آنقدر بزرگ شده اند که از خودشان مراقبت کنن؛ فقط خودشان را برای ما لوس می کنن. فردا صبح زود بدون اینکه به کسی چیزی بگویم دوتائی تعطیلات عید را می رویم مسافرت!
مامان موشه خواست مخالفت کند ولی دید حق با بابا موشه است برای همین گفت:
- پس فقط یه یادداشت روی یخچال بچسبان تا نگران نشوند. خواهش...
- باشه. حالا برویم بخوابیم ...
مامان موشه همین طور که به سمت تخت خواب می رفت با خودش گفت: آره خیلی خسته شده ام. واقعا به یک مسافرت احتیاج دارم. الان هم بهاره و هوا گرم تر می شود پس بچه ها کمتر توی مشکل می افتند. راستی بهتره کتاب آشپزی خودم را روی میز بگذارم تا بتوانند برای خودشان غذا بپزن... بابا موشه گفت: داری چی با خودت می گی؟ بیا بخواب...
صبح بابا موشه و مامان موشه مثل همیشه زودتر از خواب بلند شدن ولی بچه ها همچنان بی خبر از همه جا توی خواب شیرین بودند. بابا موشه یک یادداشت روی در یخچال چسباند. مامان موشه هم یک چمدان کوچک که داخلش چندتا لباس و کمی خوردنی برای توی راه بود به دست بابا موشه داد و بعد به سمت بچه ها رفت و صورت هر هشت بچه را بوسید، لباس آبی با خالهای سفید تازه اش را پوشید و به همراه بابا موشه در را آرام باز کرد و در حالیکه با گوشه روسری آبی اش اشک چشمانش را پاک می کرد از خانه خارج شد؛ دست بابا موشه را گرفت و وارد جاده باریک کنار خانه شدند. درختان تازه سبز شده بودند و جیک جیک گنجشکهای خبر از آمدن بهار می دادند. نسیم بهاری با دامن خال خالی مامان موشه بازی می کرد. بابا موشه دست مامان موشه را فشار داد وبا لبخند رو به او گفت: اصلا نگران نباش! همه چیز درست می شود، من به تو قول میدهم. فقط به سفرمون فکر کن چون قراره حسابی خوش بگذرانیم.
دختر کوچیکه – موش موشک – در حالیکه جاشو خیس کرده بود با صدای بلندی شروع به گریه کرد و گفت: مامان! مامان!...
دختر بزرگتر خانواده – موشا- در حالیکه چشمهایش را می مالید بدون اینکه سرش را از بالش جدا کند گفت: مامان کجایی؟ فکر کنم موش موشک بازم جاشو خیس کرده باشه. کجائی؟ بیا دیگه سرم رفت!
بچه های دیگرهم همگی یواش یواش از خواب بیدار شدند ولی آنقدر تنبل بودند که حاضر نشدن از تختهایشان پایین بیایند و به سراغ موش موشک بروند در عوض از همان جا مادرشان را صدا می کردند. وقتی دیدند که با این همه صدا کردن خبری از مادرشان نشد پسر بزرگتر خانواده- میشا- از تختش پایین آمد و رفت به سمت آشپزخانه بعد حمام بعد حیاط و بعد به اتاق خواب بچه ها برگشت و گفت: مامان نیست! کسی خبر نداره کجا رفته؟ موش موشک با شنیدن این حرف دوباره زیر گریه زد و مدام مادرش را صدا کرد. میشا به موشا گفت: پاشو یه کاری کن! سرم رفت!
- چی کار؟
- چه می دونم. یک کاری بکن دیگه . سرم رفت. اصلا ببرش حمام ولباسهایش را در بیار..
- من؟
- پس نه من؟ پاشو. من هم ببینم مامان کجا رفته؟
بچه های دیگر هم یواش یواش سراغ مامان را می گرفتند بخصوص اینکه وقت صبحانه شده بود و همگی گرسنه بودند. موشا با هزارمصیبت لباسهای موش موشک را درآورد و داخل حمام انداخت بعد کمد لباس بچه ها را کلا به هم ریخت تا توانست لباسی برای او پیدا کند. میشا همین طور که اتاقها را می گشت احساس گرسنگی کرد؛ به سمت آشپزخانه رفت تا چیزی برای خوردن پیدا کند. وقتی خواست در یخچال را بازکند متوجه یادداشت روی در یخچال شد. با تعجب آن را برداشت و شروع به خواندن یادداشت کرد. در حالیکه از تعجب چشمهایش گرد شده بود به سمت بچه ها رفت و گفت: مامان و بابا رفته اند! موشا پرسید: چی؟ کجا؟ میشا یادداشت را به دست موشا داد و گفت: تا پایان تعطیلات عید مامان و بابا نمیان!
- این یعنی چی؟
- یعنی ... باید خودت غذا بپزی!
- کی؟ من؟ من که بلد نیستم. اصلا چرا من خودت غذا بپز!
- مثل اینکه تو دختر بزرگ خانواده ای ها!
بچه ها شروع به دعوا کردند. هر کدوم کاری به دیگری محول می کرد. گرسنگی هم از طرفی به آنها فشار می آورد. به همین خاطرشروع به زیر و رو کردن آشپزخانه کردند تا چیزی برای خوردن پیدا کنند؛ بعد به حالت قهر هرکسی به یک سمتی رفت و با چیزی خودش را مشغول نمود. موقع ناهار دوباره همان اتفاق افتاد. موقع شام هم باز بچه ها با هم دعوا کردند، خانه کاملا به هم ریخته بود. کوچکترها مدام گریه می کردند و بزرگترها هم فقط با هم دعوا می کردند. شب موقع خواب هر کسی هرجایی که راحت تر بود دراز کشید. میشا به بچه ها گفت: این طوری نمیشه! باید یک فکر اساسی کرد. امروز من از گرسنگی مردم! مطمئن ام شماها هم گرسنه اید. بچه ها سرشان را تکانی دادند و بعد سر جایشان نشستند و منتظر بقیه صحبتهای میشا شدند. میشا که کاملا حس بزرگی می کرد، دستانش را به کمر زد و گفت: باید کارها را بین خودمان تقسیم کنیم و هر کس کاری که به او سپرده شده را کامل انجام بدهد. اول! دخترها باید غذا بپزن. موشا گفت: ما که غذا پختن بلد نیستیم. میشا در جواب او گفت: مگر یادداشت بابا را نخواندی که نوشته بود: مامان کتاب آشپزی خودش را روی میز گذاشته. بهتره دیگر بهانه نیاوری. فردا باید غذا داشته باشیم. میشا چنان محکم و مطمئن حرف می زد که هیچ کس به خودش اجازه اعتراض نمی داد.
- پسرها به دو گروه تقسیم میشوند! یک گروه خانه را مرتب می کنند و گروه دوم که بزرگترها هستند می روند بیرون تا دنبال غذا بگردن. حرف نباشه! حالا زود بگیرید بخوابید که فردا کلی کار داریم....
صبح طبق معمول همه دیر از خواب بلند شدند. موش موشک شروع به گریه کرد که موشا زود خودش را به او رساند و بغلش کرد و موهای فرفری موش موشک را ناز کرد تا کمی آرامش کند. میشا مثل برق گرفته ها از جایش بلند شد و گفت: وای چقدر دیر شده! نزدیک ظهره! دیگر سخت میشود چیزی برای خوردن توی جنگل پیدا کرد. پاشید پسرها! زود باشید! تا خیلی دیر نشده باید برویم جنگل! یکی از پسرها پرسید: پس صبحانه چی؟ مگه قرار نشد دخترها صبحانه بپزن؟!
- اگه منتظر صبحانه پختن آنها بشویم که شب شده! مگر نمی بینی؟ آنها هم تازه بیدار شده اند. زود پاشید برویم جنگل وگرنه برای نهار و شام هم از غذا خبری نخواهد بود.
موشا به بقیه بچه ها گفت: زود باشید اول کمک کنید یک چیزی بپزیم. یکی به انباربرود و ببیند چیزی برای خوردن یا پختن هست. بقیه هم بیان آشپزخانه.
بچه ها بدون اینکه صورت شان را بشورن با همان سر و وضع نا مرتب کنار میز غذا خوری نشستند و به موشا نگاه کردند. موشا با دیدن نگاه های گرسنه بچه ها دست و پایش را گم کرد. تند تند شروع به ورق زدن کتاب آشپزی مامان موشه کرد.
- خوب... الان چی بپزیم...
هر کدام از بچه ها اسم یک غذایی را بلند می گفت. موشا با شنیدن اسم هر کدام از غذا ها سریع داخل کتاب را نگاه می کرد و وقتی می دیدید دستور پخت آن بلند است می گفت: نمیشه! مواد آن غذا را نداریم. در همین موقع یکی از دخترها که به انبار رفته بود با خوشحالی وارد آشپزخانه شد و گفت: بچه ها نون و پنیر کی می خواد؟ همه هورا کشیدند و باهم شروع به خوردن نان و پنیر کردند. وقتی همه سیر شدند کوچکترها به دنبال بازی کردن به حیاط رفتند. موشا درمانده پشت میز نشست و سرش را بین دو دستش گرفت و به میز خیره شد. خواهر وسطی که به انبار سر زده بود گفت: موشا نگران نباش ! مامان تو انبارچندتا غذای آماده کنار گذاشته می توانیم برای چند روز از آنها استفاده کنیم. موشا که انگار نیروی تازه ای گرفته باشد،گفت: خوب شد. می ترسیدم میشا برگرده و چیزی برای خوردن نباشد. آنوقت حسابی عصبانی می شد. اما باید یک فکر اساسی کرد. بیا سعی کنیم از روی این کتاب یک غذلیی بپزیم. به هر حال غذاهای آماده یک روزی تمام میشوند.
دخترها شروع به کار شدند. چه ظرفها که نشکست! چه برنجها که نریخت! وچه... بهر حال یک چیزی به اسم غذا توی بزرگترین قابلمه خانه آماده کردند و بعد روی اجاق گذاشتندو موشا زیر اجاق را روشن کرد، در قابلمه را بلند کرد، با ملاقه غذا را هم زد و بعد در قابلمه را گذاشت؛ پیروزمندانه رو به خواهرهایش کرد و گفت: این هم از غذا! حالا بریم سراغ خانه...
دخترها و پسرهای کوچکتر شروع به مرتب کردن خانه کردند، آن هم چه مرتب کردنی! هر چی روی مبلها ریخته بود رفت زیر مبل! هر چی روی فرشها ریخته بود رفت زیر فرش! هر چی هم که وسط اتاقها بود بدون اینکه از هم جدا بشوند همگی نامرتب داخل کمدها قرارداده شدند.... نزدیک عصر خانه به نظر مرتب و تمیزمی آمد و پسرهای بزرگتر با سروصدای زیادی که حکایت از دعوای آنها بخاطر پیدا نکردن غذای کافی داشت از جنگل برمی گشتند که ناگهان نزدیک خانه شروع به داد کشیدن کردند و بچه های داخل خانه را صدا زدند. میشا سریع خودش را به خانه رساند و داد زد: موشا! موشا! کجائید بچه ها؟ موشا گفت: ما اینجاییم چی شده؟
- خانه آتش گرفته؟ دودی که از آشپزخانه بیرون میاد مال چیه؟
- چی؟ ای وای غذام!
موشا سریع به سمت آشپزخانه رفت. آشپزخانه پر دود سیاه شده بود. غذایی که با هزار و یک زحمت دخترها پخته بودند سوخته بود.... میشا سریع زیر اجاق را خاموش کرد و با دستمال کلفتی دو طرف قابلمه را گرفت و از پنجره آشپزخانه آنرا بیرون انداخت. همه بچه ها ناراحت از اینکه غذایشان سوخته بود روی زمین نشستند و شروع به گریه کردند و گفتند: کاش مامان و بابا بودن. در همین موقع موشا گفت: نگران نباشید. مامان غذای آماده برای ما کنار گذاشته. می توانیم آن را بخوریم.
بعد از خوردن غذا میشا و پسرهای بزرگتر رفتند تا لباسهایشان را عوض کنند اما وقتی کمد لباسها را باز کردند کلی وسایل رویشان ریخت. میشا که حسابی عصبانی شده بود داد بلندی کشید و بعد روی زمین نشست. همه بچه ها با چشمان گریان و ناراحت دور او جمع شدند. موشا که نمی دانست چکار کند ناراحت یک گوشه به دیوار تکیه داد. میشا گفت: اینطوری نمیشه! باید یک فکر اساسی کرد. ما صبح چون خواب مانده بودیم دیر به جنگل رفتیم برای همین نتوانستیم غذای کافی پیدا کنیم. شماها هم که نزدیک بود خانه را به آتش بکشید. این هم از خانه تمیز کردنتان! واقعا که!
سکوت سنگینی کل فضای خانه را گرفته بود.
موش موشک یک دفعه ایستاد و گفت: مامان هر وقت من زمین می خوردم بهم می گفت پاشو! دوباره سعی کن! تو می تونی!
میشا و موشا با شنیدن این حرف از جایشان پاشدند وبا هم گفتند: بله! دوباره سعی کن! تو می تونی!
- همه بریم زود بخوابیم. فردا کلی کار داریم. یکی بره ساعت رو کوک کنه ما باید صبح زود به جنگل بریم.
- ما هم باید یک غذای حسابی بپزیم.
- در ضمن خانه را هم درست و حسابی مرتب کنید!
همه زدند زیر خنده و بعد رفتند که بخوابن.
از فردا بچه ها یواش یواش کارها را یاد گرفتند و توانستد تا اندازه ای مسئولیتهایی که به عهده گرفته بودند انجام دهند. گاهی غذا شور می شد گاهی غذا کم نمک! بعضی روزها پسرها از جنگل غذای کمی پیدا می کردند و بعضی از روزها هم غذای مناسبی پیدا نمی کردند؛اما هر چه بیشتر می گذشت بیشتر قدر پدر و مادر خود را می دانستند و مدام به خود قول می دادن که بعد از آمدن آنها دیگردست از تنبلی بکشند و به آنها کمک کنند.
وقتی پدر و مادر آنها از سفر برگشتند با تعجب دیدن که بوی خوب غذا از خانه می آید. خانه کاملا مرتب شده است وبچه ها لباسهای تمیزی به تن کرده اند. بچه ها با دیدن آنها شروع به گریه کردن و به سمت آنها دویدند و یکصدا با هم گفتند: ما را ببخشید...
بابا موشه در حالی که خوشحال بود به مامان موشه نگاهی کرد و گفت: دیدی بهت گفتم باید یک فکر اساسی کرد!
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، خانم صدیقه عضدی
قبل از هر چیزی، بابت ورود شما به جمع دوستان «قصه‌نویس»، صمیمانه خوش‌آمد عرض می‌کنم، درواقع داستان‌نویسیِ تخصصی برای گروه‌های متفاوتِ سنی کودکان (گروه سنی الف: آمادگی و سال اول دبستان، گروه سنی ب: سال‌های دوم و سوم دبستان، گروه سنی ج: سال‌های چهارم، پنجم و ششم دبستان)، به ویژه اگر که از وجه آموزشی ارزشمندی هم برخوردار باشد (البته به صورت مستتر و پیچیده شده در لایه‌لایه‌هایِ قصه‌پردازی‌هایی دوست‌داشتنی)، یکی از جذاب‌ترین، خیال‌انگیزترین و در عین‌حال سخت‌‌ترین گونه‌های ادبیات داستانی است که به بذلِ توجه، پیگیری و دقت‌ نظری بیشتری نیاز دارد.
برگردیم به سراغ تجزیه و تحلیل شیوه قصه‌پردازیِ تقریباً پرکششِ این اثر ارسالی تا به اختصار و جهت یادآوری، به مواردی ضروری (منطبق با نحوه اجرا و شکل‌گیری این داستان) بپردازیم که دقت‌نظر در اجرای صحیح‌ترشان‌، موجب ارتقاء سطح کیفیتی این متن و همچنین سایر آثار بعدی شما می‌شود.
گرچه اسم انتخابی این داستان ارسالی «باید یک فکر اساسی کرد»، در جهت گسترش رواییِ ظرفیت‌های درونیِ سوژه، به طرز تقریباً مؤثر و قابل‌قبولی عمل می‌کند، اما پیشنهاد می‌کنم که در قصه‌های بعدی از اسم‌هایی بهره بگیرید که علاوه بر وجه آموزشی و مرتبط بودن با نیازمندهای متن، از رویکرد خیال‌انگیزتر و رویا‌پردازانه‌تری بهره‌مند باشند تا کودک در هنگام برخورد اولیه‌اش با اسم درج شده بر روی کتاب قصه (به نظرم شما از این توانایی ارزشمند برخوردار هستید که در آینده‌ای نزدیک، کتاب‌قصه‌هایی جذاب و پرمخاطب را چاپ و ارائه کنید)، مشتاقانه شروع به خواندن اثر کند؛ معمولاً تنظیمِ دقیق‌ترِ اسم انتخابی، موجب جذب مخاطب (اعم از خردسال و بزرگسال) در برخورد اولیه‌اش با متن داستانی می‌شود.
یکی از موارد بسیار مؤثری که موجب انتقال صحیح‌تر و سریع‌تر مفاهیم داستانی می‌شود، رعایت وجه رسمی بودن زبان معیار در بدنه اصلی داستان و از سویی دیگر، محاوره‌ای نوشتن گفتگوهای درون متن است. لطفاً در نظر داشته باشید که همزمان با صمیمانه‌تر نوشتن زبان داستان برای گروه سنی کودکان (و به هنگام انتخاب واژگانِ مترادف و ملایم‌تر)، از محاوره‌ای شدن واژگان معیار کاملاً اجتناب کنید (به طور معمول، فقط در زمان قصه‌گویی است که می‌شود از زبان محاوره‌ استفاده کرد و نه در زمان قصه‌نویسی). همچنین از رسمی نوشتن (و البته طولانی نوشتن) دیالوگ‌هایتان، به طرز کاملاً مدیریت شده‌ای پرهیز کنید.
شما بخش‌هایی از داستان‌تان را به طرز تحسین‌برانگیزی، دقیق و جزءپردازانه توصیف کرده‌اید، به گونه‌ای که مخاطب بدون کمترین مشکلی، قادر به تصور کردن این بخش‌های دقیقِ توصیفی شما می‌شود: «...، باید خستگی و ناراحتی در صورت...، به زور پاهایش را روی صندلی جابه‌جا می‌کرد...، در حالی که فنجان پر از چای داغ را...، در حالی که آه می‌کشیدند، مشغول نوشیدن چای شدند...»؛ آفرین بر شما، لطفاً تمامی متن را با چنین دقت‌نظرِ ملموس و مؤثری بنویسید و حتی‌الامکان سعی کنید که بخش عمده روایت را (به جایی دیالوگ‌هایی که اکثرشان صحیح و ضروری نیستند)، از طریق همین شیوه روایی «توصیف پویا» به مخاطب انتقال بدهید.
همچنین لطفاً و حتماً، به جهت کسب مهارت بیشتر در رعایت دقیق‌تر «اقتصاد واژگانی» (بهره‌گیری روایی حداکثری از حداقل واژگان به کار گرفته شده در داستان)، برای مدت زمانی، تمامی داستان‌هایتان را با حداکثر «هشتصد» واژه مدیریت شده‌تر و مبتنی بر همین استعدادِ توصیفی تحسین‌برانگیزتان بنویسید (ارائه حدود «دوهزار و دویست و شصت و پنج» واژه تقریباً مدیریت نشده در این داستان، موجب اطنابی مخلُ در روایت شما شده است)؛ مطمئن باشید که این تمرین تجربی و کاربردی، موجب انسجام روایی و موفقیت هرچه سریع‌تر شما در داستان‌نویسی حرفه‌ای خواهد شد.
خانم عضدی گرامی، خیلی خوشحالم که به نوشتن داستان برای گروه‌های سنی کودکان علاقه‌مند شده‌اید و امیدوارم که به صورت پیگیر و حرفه‌ای به این گونه بسیار ارزشمند روایی بپردازید، بی‌صبرانه منتظر مطالعه قصه بعدی شما هستم. با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت