همسان‌پنداری خواننده با شخصیت‌های داستان




عنوان داستان : آش نذری مامان
نویسنده داستان : صدیقه عضدی

بسمه تعالی
آش نذری مامان

از خواب که بیدار شد پشت سر هم مادرش را صدا می کرد. صدای گریه‌اش تا چند خانه آنطرف‌تر می‌رفت. امیر حسین با صدای برادر کوچکترش بیدار شد؛ بلافاصله به طرف او رفت و بغلش کرد:امیر محمد جان گریه نکن، تو دیگه بزرگ شدی داداش!
- مامان رو می خوام....
- مامان خونه نیست، بردنش بیمارستان. یادت رفته؟ خوبِ خوب که شد میاد. تو دیگه بزرگ شده ای!4سالت شده ها ! اگه گریه کنی همه بهت می‌خندن ها! قربون موهای فرفریت برم پاشو، پاشو بریم صبحونه بخوریم.
امیرمحمد همچنان پشت سرم هم مادرش را صدا می‌زد و گریه می‌کرد.
ـ مامان، مامان، کجایی؟! من مامان رو می‌خوام.
ـ شنیدی که بابا گفت دعا کنیم مامان زود خوب بشه تا برگرده خونه!
ـ من دیروز دعا کردم پس چرا برنگشت؟
ـ بازم دعا کن حتما خوب میشه و بر می گرده.
ـ آخه من خیلی گشنمه! اگر مامان خونه بود من الان صبحونه می خوردم.
پدر وارد اتاق بچه‌ها شد و رفت سراغ امیرمحمد: شنیدم یکی گشنشه! تخم‌مرغ آب‌پز گذاشته ام. خوشمزه خوشمزه! هرکی می‌خوره بیاد آشپزخونه.
امیرحسین دست امیر محمد را گرفت و بطرف آشپزخانه برد . کمکش کرد تا برود روی صندلی و دست و صورتش را بشوید. باهم سر میز نشستند. امیر حسین میل به خوردن نداشت اما بخاطر امیر محمد سر سفره نشست و شروع به پوست کندن تخم‌ مرغ‌ کرد. پدر بلافاصله دوتا تخم‌ مرغ پوست کنده شده را توی بشقاب امیر محمد گذاشت و گفت: بخور پسر گلم. امیر محمد صبحانه‌اش را خورد و به اتاق رفت. امیر حسین از پدرش تشکر کرد و اوهم به دنبال امیر محمد به اتاق رفت.
امیر محمد گفت : من دلم برای مامان تنگ شده ، آخه چرا اون بادکنک گنده رو قورت داد؛ یعنی از منم بیشتر گشنش بود؟
امیر حسین کمی فکرکرد و بعد گفت: یادته وقتی مادرجون مریض شد، مامان براش چیکار کرد؟
ـ چی کار؟
ـ مامان براش آش نذری پخت بعدش ما هم بردیم واسه همسایه‌ها، همه برای مادرجون دعا کردن و اونم زود حالش خوب شد.
ـ آره! ولی... حالا...کی برا مامان آش نذری درست میکنه؟ مادر جون که نیست؟
ـ خب ... خودمون می پزیم! من پختن تخم مرغ آب‌پز رو بلدم . پختن آش ا‌م مثل اونه. توی آب بجای تخم مرغ وسایل آش رو می ریزیم.
ـ راس میگی داداش؟
ـ آره
ـ هورا آش می‌پزیم....
ـ فقط! بابا نباید بدونه وگرنه به ما اجازه نمی ده اینکارو بکنیم. باید صبر کنیم بره بعد.
دراین موقع بود که پدر وارد اتاق شد و گفت: امیر حسین جان مراقب داداشت و خودت باش من دارم میرم اداره مرخصی بگیرم بعد برم پیش مامان. شما هم بچه‌های خوبی باشین تا من برگردم.
امیرمحمد جلو رفت و گفت: مامانم با خودت میاری؟
ـ اگه دکتر اجازه داد حتما. اگه با خودم بیارمش اونوقت اونم براتون یه جایزه جدید میاره!!
ـ کی اجازه میده؟! جایزه اش چیه؟
ـ شاید امروز، شایدم فردا. شما دعا کنین.

دو برادر به هم نگاه کردند، چیزی نگفتند و منتظر ماندند تا پدر برود. وقتی صدای بسته ‌شدن در را شنیدند باهم به هوا پریدند و گفتند: وقت آش نذریه! و با عجله به حیاط پشتی رفتند.
امیر حسین چهار تا آجر از کنار باغچه برداشت، وسط حیاط کنار هم گذاشت و گفت: این از اجاق! بعد با کمک برادر کوچکش با هزار و یک زحمت دیگ بزرگی که کنار دیوار حیاط برگردانده شده بود را به سمت آجرها آوردند و روی آنها گذاشتند.
ـ وای چقدر سنگین بود. خسته شدم. یک چیزی بخوریم؟ من خیلی گشنمه.
ـ واقعا" که! چه زود گشنه ا‌ت شد. هنوز که کاری نکردیم.
ـ خیلی خب، ولی وقتی آش پخت باید اولین کاسه آش مال من باشه.
ـ قبول! حالا بهتره فکر کنیم، ببینیم چی باید تو دیگ بریزیم تا آش خوشمزه بشه.
ـ اول آب! آش باید آبکی باشه. من دیده ام که مامان با پارچ داخل قابلمه آب می ریخت.
ـ درسته. بدو از آشپزخونه پارچ رو بیار.
امیرمحمد بدوبدو بطرف آشپزخانه رفت. درِ کابینتهای پائین را باز و بسته می کرد و به داخل آنها سرک می کشید. از پارچ خبری نبود وقتی برگشتن او از آشپزخانه طول کشید، امیر حسین هم به سمت آشپزخانه رفت.
- داری چیکار می کنی ؟
- همه کابینتهای پایین رو نگاه کردم ولی پارچ رو پیدا نمی کنم ....
امیر حسین صندلی را زیر پایش گذاشت و کابینتهای بالا را نگاه کرد. پارچ را که از کابینت بالائی برداشت خواست از روی صندلی پایین بپرد اما صندلی تکانی خورد و به سمت عقب رفت و به سبد لباسها خورد و لباسها روی زمین پخش شدند. امیر محمد ترسیده بود دو تا دستش را روی گوشهایش گذاشت و گفت: وااای! حالا چیکار کنیم؟
ـ نترس چیزی نیست! الان وقت جمع و جور کردن نیست. بعد از اینکه کارآش تموم شد، همه رو جمع‌وجور می کنیم.
هر دو دوان دوان به سمت حیاط رفتند.
امیر محمد گفت: آب از کجا بیاریم؟
امیر حسین به اطراف نگاهی انداخت و گفت: تو سر شلنگ رو نگه دار تا پارچ پرشه، منم می رم تا شیر آب رو باز کنم.
امیر محمد با یک دست پارچ و با دست دیگر شلنگ را نگه ‌داشت. شیر آب خیلی محکم بسته شده‌ بود؛ امیرحسین نتوانست آن‌ را با یک دست باز کند پس با دو دست محکم سر شیر را پیچاند. آب با فشار زیادی وارد شلینگ شد. شلنگ پیچ‌وتابی خورد و از دست امیرمحمد رها شد و سرتا پایش را خیس کرد. امیر حسین که اوضاع را دید سریع شیر آب را بست و به سمت امیر محمد رفت، سرو صورتش را پاک کرد و گفت:
ـ چرا شلنگ رو محکم نگه نداشتی؟ اصلا" خودم سر شلنگ رو نگه می دارم ، تو برو شیر رو باز کن.
امیر محمد در حالیکه آب از همه جایش می چکید به سمت شیر آب رفت و به زحمت آن را باز کرد. فشار آب خیلی کم بود اما بالاخره پارچ پر شد. امیر حسین داد زد: ببند ؛ پر شد. امیر محمد شیر آب را بست و به سمت دیگ رفت. امیر حسین آب را داخل دیگ ریخت و بعد روی نوک انگشتان پاهایش ایستاد و به داخل دیگ سرک کشید.
ـ این که خیلی کمه! فقط کف دیگ رو خیس کرد.
ـ حالا چکار کنیم؟ من خیلی گشنمه.
ـ عجله نکن باید یه فکری بکنیم، ما باید آش درست کنیم والّا مامان خوب نمی شه اونوقت به این زودی ها هم به خونه برنمی گرده. باید دیگ رو پر کنیم.
امیر حسین دست به کمرش زد و به دیگ زل زد. امیر محمد نگاهی به امیر حسین کرد و مثل او دستهایش را به کمرش زد و ایستاد. هر دو به دیگ نگاه می‌کردند. امیرحسین فریاد زد: فهمیدم! امیر محمد از صدای او تکانی خورد و گفت: چی رو؟
ـ بدو! بدو شلنگ رو بیار.
امیر محمد سریع رفت و شلنگ را آورد و به دست امیرحسین داد.
- حالا برو شیر رو باز کن اما نه نمی‌خواد بیا تو سر شلنگ رو نگهدار، من خودم می رم شیر آب رو باز کنم فقط وقتی دیگ تا نصفه پر شد بگو شیر رو ببندم.
امیر حسین بدوبدو به سمت شیر رفت و امیر محمد تلاش می‌کرد سر شلنگ را به طرف داخل دیگ بگیرد اما قدش نرسید، داد زد: داداش، قدم نمی رسه!
امیر حسین نگاهی به امیر محمد کرد، نگاهی به دیگ کرد؛ بعد ازکمی مکث گفت: بدو چارپایه زرد رو از زیرزمین بیار و کنار دیگ بگذار؛ اگه بری روی اون قدت می‌رسه.
امیر محمد داخل زیر زمین رفت و چارپایه پلاستیکی بزرگ زرد رنگ را به زحمت از پله ها بالا آورد. چارپایه به قدری بزرگ بود که امیر محمد پشت آن گم می شد. بعد از اینکه چارپایه را کنار دیگ گذاشت با هرمصیبتی که بود خودش را از آن بالا کشید و روی آن ایستاد. به اطراف خودش نگاهی انداخت، عطسه‌ای کرد و گفت: داداش سر شلنگ را به من می دی؟
امیر حسین سریع کنار دیگ آمد و سر شلنگ را به دست او داد و دوباره به سمت شیر رفت و گفت: محکم نگه دار!
امیر محمد محکم سر شلنگ را داخل دیگ گرفت و گفت: باز کن داداش!
امیر حسین شیر را آرام آرام باز کرد و گفت: وقتی آب به نصف دیگ رسید، بگوها!
امیر حسین همچنان منتظر بود، ولی از امیرمحمد خبری نبود.
ـ چی شد امیرمحمد؟ ببندم؟!
ـ نه ! بزار پر بشه اونطوری آش بیشتری درست می‌کنیم، من هم خیلی گشنمه.
وقتی آب از دیگ سر ریز شد، امیر محمد گقت: بسه، بسه، داداش ببند!
امیر حسین فورا" شیر آب را بست و به سمت دیگ رفت:
ـ خیلی زیاد شد.
ـ نه خوبه، خودمون زیاد می‌خوریم . به همه همسایهام میدیم....
ـ خیلی خب، حالا فکر کنیم داخل آش چی باید بریزیم؟ بریم نخود و لوبیا از آشپزخونه بیاریم.
ـ من می دونم نخود کجا است. پشت در آشپزخونه!
بعد هر دو به سمت آشپزخانه رفتند. امیر محمد سطل نخود را به برادرش نشان داد سپس امیر حسین دوتا کاسه از سبد ظرفها برداشت و یکی را پر از نخود کرد و دیگری هم با لوبیا: زود باش، بریم، دیر شد.
امیرحسین وقتی خواست در آشپزخانه را باز کند سطل نخود را که پشت درپائین گذاشته بود روی زمین برگشت وهمه نخود ها کف آشپزخانه ریخت. امیرمحمد جیغی کشید و به امیر حسین نگاه کرد. امیر حسین گفت: اشکالی ندارد بعد از اینکه آش را پختیم بر می گردیم و آشپزخونه رو تمیز می کنیم. دو برادر بدو بدو به سمت حیاط پشتی رفتند. توی راه کمی از نخود و لوبیا هم روی زمین ریخت، اما انگار هیچ‌چیز به اندازه پختن آش برای آنها مهم نبود. امیر حسین کاسه های نخود و لوبیا را داخل دیگ خالی کرد بعد خیلی متفکرانه دوتا دستش را به کمر زد و گفت: حالا وقت سبزیه! امیر محمد گفت: سبزی از کجا بیاریم؟
ـ از تو باغچه! می تونیم سبزی های باغچه رو بچینیم. یادم میاد عصرها که مامان سبزی می چید می‌گفت: سبزی تازه با نون و پنیر حسابی خوشمزه میشه؛ پس اگه ما هم سبزی تازه داخل آش بریزیم حتما آشمون خوشمزه میشه.
آن دو سریع به حیاط جلویی رفتند و شروع به چیدن سبزی کردند. امیر محمد دوبار عطسه کرد. امیر حسین گفت: به بوی سبزی حساسیت کردی؟ امیر محمد گفت: آره من هر وقت میام کنار باغچه عطسه‌م میگیره مامان می‌گفت بهتره نیایی حساسیت داری! اما یکم سردم شده.
ـ پس بهتره تن تن بچینیم تا تو زیاد حساسیت نکنی.
هر دو تا جائیکه می توانستند سبزی از باغچه چیدند و داخل پیراهنشان ریختند وبعد به سمت دیگ آش رفتند؛ همه سبزی ها را داخل دیگ ریختند. امیر محمد باز هم عطسه کرد. امیر حسین روی چارپایه رفت و به داخل دیگ نگاه کرد و گفت: کم‌کم آش داره آماده میشه. دیگه چی لازم داریم؟
امیر محمد گفت: من هم ببینم. بعد به زور روی چارپایه کنار برادرش ایستاد و به داخل دیگ نگاه کرد و گفت: پس مارش کو؟
ـ مار، مار چیه؟
ـ همون مارهای کوچولوی سفیدی که داخل آش نذری مادربزرگ بود. خیلی هم خوشمزه بودند.
امیرحسین خندید و گفت: فهمیدم، منظورت رشته است؟
ـ آره! آش که بدون اونا نمیشه.
ـ درسته! آفرین!خوب یادته. باید بریم از آشپزخونه رشته پیدا کنیم. ملاقه هم لازم داریم.
هردو از روی چار پایه پائین پریدند و به آشپزخانه رقتند. امیر محمد پشت سرهم عطسه می‌کرد. امیر حسین شروع به گشتن داخل کابینتها کرد. چشمش به بسته ماکارونی که کنار بسته های نمک بود افتاد. دستش را دراز کرد و بسته ماکارونی را بیرون آورد ونگاهی به آن انداخت. با خودش گفت: خب ماکارونی هم مانند رشته بلند و باریکه پس میشه بجای رشته از ماکارونی استفاده کرد. رو به امیر محمد کرد و گفت: من می رم این ماکارونی ها رو داخل آش بریزم تو هم ملاقه رو بیار. امیر محمد گفت: ملاقه کجاست؟
ـ تو کشوی قاشق ها دیده بودم. اونجا . برو سمت اجاق گاز و کشوی پائینی کابیت رو بیرون بکش.
امیر حسین سریع از آشپزخانه بیرون رفت و امیر محمد هم رفت به سمت کشوی قاشق ها. دستش را دراز کرد تا دستگیره کشو را بگیرد. کشو خیلی سنگین بود و با یک دست نتوانست آن را بیرون بکشد پس با دو دست دستگیره کشو را گرفت و با تمام زوری که داشت کشو را به سمت خودش کشید. کشو با سرعت از جای خود بیرون آمد و همه قاشق ها و وسایل داخلش روی زمین پخش شد. امیر محمد با دستان کوچکش وسایل روی زمین را به این ور و آن ور زد تا ملاقه را پیدا کند. ملاقه را برداشت و از آشپزخانه خارج شد. امیر حسین همه بسته ماکارونی را داخل دیگ ریخت و روی چارپایه منتظر امیر محمد ایستاد. امیر محمد ملاقه را به او داد و او هم تند تند آش را بهم می‌زد. امیرمحمد گفت: من هم می خوام آش روهم بزنم. بعد به زور خودش را بالای چارپایه جا داد و سعی کرد ملاقه را از دست امیر حسین بگیرد که یک دفعه ملاقه داخل دیگ افتاد. امیر محمد زیر گریه زد و امیر حسین هم داد زد: ای بابا! دیدی چی کاری کردی؟ حالا چیکار کنیم؟ امیر محمد عطسه ای کرد و در حالیکه گریه می کرد گفت: من مامانم رو می خوام. امیر حسین گفت: منم مامان رو می خوام؛ بعد امیر محمد را بغل کرد و با هم بلند بلند گریه کردند. زنگ در به صدا درآمد: دینگ، دینگ! دینگ،دینگ! هر دو یکه ای خوردند و به هم نگاه کردند. دینگ! دینگ!
ـ زنگ دره!
ـ آره... حالا چکار کنیم؟
ـ حتما باباست باید قایم بشیم.
خواستند از چارپایه پایین بیایند، پای امیر محمد به کنار چار پایه گیر کرد و همراه با چارپایه روی زمین افتاد. امیرمحمد زانوی پای راستش را بغل کرده بود و گریه می‌کرد. امیر حسین روی زمین نشست و او را بغل کرد. هردو گریه می‌کردند. پدر از داخل خانه آنها را صدا می‌زد.
ـ بچه ها! کجائین؟ ببینین کی اومده!
وقتی پدر وارد حیاط پشتی شد ازچیزی که می دید خشکش زد:
دیگ پر از آب که نخود ، لوبیا ، ماکارونی و سبزی اطراف آن روی زمین بود. چار پایه بزرگی که کنار دیگ واژگون شده بود. شلنگ آبی که همه جای حیاط پهن شده و آب هنوز باز بود. دوتا پسرها هم هر دو خیس و گریان همدیگر را کنار دیگ بغل کرده بودند.
بچه ها با دیدن پدر به سمت او دویدند. پدردر حالی که یک نوزاد به بغل داشت کمی زانوهای خود را خم کرد و امیر محمد را بغل کرد. او عطسه ای کرد وپرسید: این نی نی ماله کیه؟ پدر لبخندی زد و گفت: این همون جایزه ای هستش که صبح بهتون گفتم. مادردرحالی که به آرامی قدم بر می داشت وارد حیاط پشتی شد و گفت: بچه ها من اومدم؟ امیر حسین با دیدن مادر به سمت او دوید و خود را توی بغلش جا داد. پدر و مادر هاج و واج به هم دیگر نگاه کردند، مادر پرسید: چی شده، اینجا چه خبره؟
امیر حسین گفت: ما می‌خواستیم آش نذری درست کنیم تا تو زودتر خوب بشی و بیایی خونه!
پدر گفت: درسته آش شما آماده نشد اما اثرخودشو کرده، مامان خیلی زود برگشت.
همگی زدند زیر خنده.
مادر گفت: خیلی خب بریم توخونه. خودم براتون آش می پزم.
وقتی امیر حسین به یاد اوضاع بهم ریخته آشپزخانه افتاد گفت: نه دیگه آش نمی‌خواهیم....
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم صدیقه عضدی عزیز، سلام. «آش نذری مامان» داستان شیرینی است. نویسنده توانسته به خوبی و روشنی از لحظه لحظه‌ی روایت به خواننده تصویر بدهد و خواننده به راحتی با تصاویری که در ذهنش نقش می‌بندد همراه شده و لحظات شیرین و در عین حال پر استرس و هیجانی را تجربه می‌کند. در چنین موقعیت‌هایی خواننده مدام دلهره دارد که برای شخصیت‌های داستان اتفاق بدی بیافتد. چنین لحظاتی برای امیرمحمد و امیرحسین پیش می‌آید اما قصد نویسنده آفریدن خطر و اتفاقات ناگوار نیست و متن با شیرینی ماجراهای دو برادر و آمدن مادر و نوزاد به خانه تمام می‌شود. خواننده‌ی بزرگ‌سال به راحتی با راوی همراه شده و در لحظاتی از داستان حتی با بچه ها همسان‌پنداری می‌کند و این یعنی نویسنده در آفریدن دنیای شیرین امیر حسین و امیرمحمد موفق بوده.
واژه‌ی مامان در عنوان داستان اضافه است. در این داستان پختن آش نذری توسط دو کودک مهم است. این‌که آن‌ها اعتقاد دارند با آش نذری حال مادر خوب می‌شود و به خانه برمی‌گردد.
بیش‌تر متن با گفتگوی بین امیرحسین و امیرمحمد جلو می‌رود. می‌شود گفت داستان گفتگو محور است. برای باورپذیری دو کودک و فضای داستان باید لحن بچه‌ها را باورپذیر کنید. جملات باید متناسب با سن و سال آن‌ها باشند. همین لحن است که بخشی از شخصیت و موقعیت بچه‌ها را برای خواننده می‌سازد. امیرمحمد چهارساله است. بچه‌های چهارساله خیلی از واژه ها را اشتباه تلفظ می‌کنند یا اسم خیلی چیزها را نمی‌دانند (مثل جایی از داستان که به رشته‌ی آش می‌گوید ماکارونی) از این وضعیت برای ساختن شخصیت‌ها استفاده کنید. بچه‌هایی شبیه امیرحسین که فرزند اول هستند غالبا مسئولیت پذیرند و در نبود پدر و مادر خودشان را در موقعیت آن‌ها فرض می‌کنند. گاهی مثل والدین محبت می‌کنند و گاهی هم کوچک‌ترها را دعوا می‌کنند چون حس می‌کنند در نبود بزرگ ترها مسئولیت نگهداری کوچک ترها با آن‌هاست پس باید نقش‌شان را درست ایفا کنند. از این پتانسیل هم می‌توانید استفاده بیش‌تری کنید.
شروع داستان از مهم‌ترین بخش‌های داستان است. اگر متن از جای درستی شروع نشود ممکن است خواننده از خواندن ادامه‌ی روایت منصرف شود. «آش نذری مامان» شروع کندی دارد. می‌دانم که نویسنده سعی داشته نبود مادر و دلتنگی امیرمحمد را به خواننده نشان بدهد اما می‌شود این دلتنگی را از جایی حین خوردن صبحانه یا بعد از آن نشان داد. در این متن دلتنگی بچه‌ها فقط بهانه‌ای است برای این‌که آن‌ها تصمیم به پختن آش نذری بگیرند و روایت آغاز شود. می‌شود داستان از جایی نزدیک به رفتن پدر از خانه کلید بخورد.
خانم عضدی عزیز، پیش‌تر هم اشاره کردم که «آش نذری مامان» داستان خوبی است. برای نوشتنش به شما تبریک می‌گویم. امیدوارم متن را بازنویسی کنید و با برطرف کردن اشکالاتش آن را به موقعیتی که شایسته‌اش است برسانید.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت