داستان خود را هرس کنید




عنوان داستان : من و بمباران
نویسنده داستان : صدیقه عضدی

از وقتی که مادرم برای من یک کیف تازه با چندتا دفتر و یک جعبه مداد رنگی 12 تائی به همراه مداد و پاکن و تراش خرید تا اولین سال مدرسه رفتنم پر از چیزهای تازه باشد؛ خیلی احساس بزرگی می کردم و از اون بالا بالا ها از بین ابرها به همه مخصوصا داداش کوچیکه نگاه می کردم. مصطفی داداشم که فقط دو سال از من کوچکتر بود وقتی با من می خواست بازی کند چنان در حقش بزرگتری می کردم که آخرش به کتک کاری ختم می شد. پس بندش مادرم داد می زد و همیشه می گفت: آخه پدر سوخته تو رو مدرسه فرستادم تا آدم بشی نه اینکه بیشتر از قبل جفتک بندازی!
جنگ تحمیلی وارد سال ششم خودش شده بود. درست است که شهر ما مستقیما درگیر جنگ نشده بود اما هواپیماهای عراقی هراز چند گاهی روی شهر ما پرواز می کردند و چندتا بمب به عنوان سوغات جنگ – البته به قول مادر بزرگم- روی خانه همه می انداختند؛ آژیر خطربه صدا در می آمد و مردم به پناهگاه ها فرار می کردند و بعدش صدای آژیرآمبولانسها و شلوغی بیمارستانها و داد وبیداد مردم شده بود برنامه تازه زندگی ما در آن زمان.
با وجود اینکه اسفند ماه شده بود و زمستان روبه پایان بود اما بوی آدمبرفی و گوله برفی از همه جا می آمد ولی مادرم بخاطر اینکه من سرما نخورم واز درس و مشقم عقب نمانم کمتر اجازه می داد که بیرون برویم و بیشتر داخل خانه با داداشم و مریم خواهر کوچیکه که فقط یک سالش بود ومدام خراب کاری می کرد، بازی می کردم. این بیشتر باهم بودنه در خانه باعث شده بود بیشتر به سر و کول هم بپریم و بیشترمادرم دعوایمان کند. یک روز موقع خوردن ناهار مصطفی که زودتر غذایش را تمام کرده بود وقتی خواست از سر سفره بلند بشود دستی به موهای من کشید و سرم را به جلو هل داد وباعث شد قاشقی که توی دهانم گذاشته بودم به حلقم بخورد، من هم که گلوم درد کرده بود دادی کشیدم و به سرعت قاشق را از دهانم بیرون آوردم و به سمتی پرتش کردم و جَلدی بلند شدم تا مصطفی را بگیرم. توی اتاق کوچیکه او را گیر انداختم و یک بزن بزن حسابی به راه افتاد. خواستم ادای کشتی گیر ها را در بیاورم و با گرفتن کمر مصطفی او را از زمین بلند کنم که پایم به لبه فرش گیر کرد و روی زمین افتادم و مصطفی هم روی شکمم. همین که خواستم از زمین بلند شوم دردی در کنار نافم احساس کردم اما بی توجه به آن دوباره به سراغ مصطقی رفتم که دوباره دردی همچون یک تیر سرشکسته که در شکمم فرو رفته باشد در کنار نافم احساس کردم. این بار درد قوی تر از قبل بود برای همین مصطفی را رها کردم و در حالیکه شکمم را گرفته بودم سراغ مادرم رفتم. مادرم درحالیکه سفره را جمع کرده بود وظروف کثیف ناهار را باخودش به آشپزخانه می برد اخمی به من کرد و گفت: بازچی شده؟
- مامان! شکمم! شکمم بدجوری درد می کنه! مامان.
- خوب می خواستی با داداشت کشتی نمی گرفتی. صدبار بهتون گفتم که آدم بعد از خوردن غذا مثل میمونها به جون هم نمی افته. حالا بفرما! به حرف من رسیدی؟!
- مامان...مامان... خیلی درد می کنه.
- برو آروم یک جا بشین خودش خوب میشه. بزار من هم ظرفارو بشورم.
نا امید از مادر به سمت پشتی قرمز رنگ وسط حال رفتم و در حالیکه دولا شده بودم و محکم شکمم را گرفته بودم، روی پتو پلنگی نشستم و به پشتی تکیه دادم و زانوهایم را بغل کردم. مصطفی که از گوشه در اتاق کوچیکه دزدکی شاهد کل ماجرا بود آرام آرام به سمت من آمد و با پایش به پایم لگدی زد و گفت: نمی یایی بازی؟ بیا.
- نه!نمی تونم. شکمم خیلی درد می کنه.
- دروغ نگو! بیا کشتی بگیریم.
- أه! برو! نمی خوام!مامان! مامان!
مادرم که در حال شستن ظرفها بود از همان جا گفت: پسر بسه دیگه! یه خورده آروم بگیر. مصطفی میام گوشتو می گشم ها! بگیر بشین.مصطفی برای یک لحظه ترسید وصدایش در نیامد اما بعدش دوباره با پا بهم لگد زد و گفت: بیا بازی...
من هم که درد کل شکمم را گرفته بود یک دفعه دادی زدم و مادرم را صدا زدم. مادرم با شنیدن فریادم ظرف چینی که داشت می شست از دستش افتاد و شکست و در حالیکه زیر لب غرولند می کرد به سمت من آمد و گفت:
- چیه پسر! دیونه ام کردی. کجات درد می کنه؟
- وسط شکمم...آی...
- بذارببینم.دراز بکش.
بعد لباسم را بالا داد وبا دستان خیسش شروع به لمس کردن شکمم کرد و گفت: کجا؟ اینجا...؟
- نه! نمی دونم...آی...اصلا کل شکمم درد می کنه!
- آخه خدا ذلیلت نکنه! صد بار بهت نگفتم بعد از غذا خوردن کشتی نگیر. آخه کی می خوای حرف گوش کنی؟
- مامان...
- شاید نافت اوفتاده باشه. بذاربینم... همینطور دراز بکش تا برم کیسه آب گرم برات بیارم. مصطفی تو هم برو کناربا مرتضی کاری نداشته باش. فهمیدی؟
مصطفی که احساس خطر کرده بود آرام به سمت پشتی روبروی من رفت و نشست و در حالیکه زانوهایش را بغل کرده بود به پشتی تکیه داد و به من زل زد. مریم کوچولو که تازه شروع به چهار دست و پا رفتن کرده بود به زور به سمت من آمد. با آن لباس قرمز بافته که مادربزرگ برایش بافته بود و یکجورائی من را به یاد گوجه فرنگی می انداخت به من زل زد. گویی همه احساس کرده بودند که اتفاق بدی افتاده است و با سکوتشان همدردی خود را نشان می دادند. مادرم کیسه آبگرم را آورد و دورش یک حوله آبی پیچید و لباسم را بالا داد و آن را روی نافم گذاشت و گفت: تکون نخور شاید نافت افتاده باشه الان خودم جاش می اندازم. یک سری حرکات عجیب و غریب روی شکمم و دور نافم با دستانش انجام داد و به اصطلاح خودش نافم را جا انداخت و گفت: اصلا تکون نمی خوری تا حالت بهتر بشه. به سمت آشپزخانه رفت و شروع به جمع کردن تکه های ظرف شکسته شده کرد و بعد هم صدای شستن ظرفها آمد. گرمای کیسه آب گرم سرتاسر وجودم را گرفت. منتظر بودم که دردم بهتر بشود اما یواش یواش دردم شدید تر شد خواستم داد بزنم اما از ترس مادرم چیزی نگفتم و من هم به در آشپزخانه زل زدم تا ببینم کی مادرم به سراغم می آید. مادرم در حالیکه دستان خیسش را با کوشه دامنش مشکی اش خشک می کرد از آشپزخانه بیرون آمد و به سمت من نگاه کرد. من مثل بمبی منفجر شدم و از ته دلم دادی کشیدم که مریم کوچولوی بیچاره یکه ای خورد و بعد شروع به گریه کرد. مادرم که خیلی ترسیده بود سریع مریم را بغل کرد و در حالیکه او را ناز می کرد کنارم نشست و گفت: چی شده؟ چرا داد می زنی؟ من که درد کل وجودم را گرفته بود شروع به گریه کردن کردم و گفتم: شکمم ... خیلی درد می کنه.
- یعنی خوب نشدی؟ مگه می شه؟.... بابات هم که ماموریته و یک هفته نیست. آخه من چیکار کنم؟ اصلا کاپشنت رو بپوش بریم درمانگاه سر کوچه. مصطفی برو تو هم کاپشنت رو بپوش بریم. بذارببینم پتوی مریم رو کجا گذاشته ام ...
با هر بدبختی که بود لباس پوشیدیم و به سمت درمانگاه رفتیم. توی راه برف دونه دونه روی زمین می افتاد. خیلی سردم شده بود آخر یادم رفته بود کلاه سرم بگذارم. مادرم هم که حواسش به مریم بود تا سرما نخورد، مدام پتوی خال خالی مریم را روی صورت مریم می کشید. از طرفی بچه به بغل بیشتر حواسش به سر نخوردن خودش بود تا لباس پوشیدن ما. تو درمانگاه متوجه شدیم که مصطفی هم با دمپایی از خانه بیرون آمده است.اوضاع ناجوری بود. دکتر منو کلا از بالا تا پایین چک کرد. همه جایم را نگاه کرد اما متوجه چیزی نشد برای همین چند تا داروی مسکن و دو تا آمپول برام نوشت و بعدش هم جیز.... تو مسیر برگشت مادرم که از عدم تشخیص دکتر کلا کلافه شده بود، زیر لب مدام صدام را نفرین و لعن می کرد که خدا ذلیلش کنه با این جنگی که راه انداخته هرچی دکتر خوبه از کشور فراری شده و دکترهای بی سواد که تو خارج از کشور خواهانی ندارن برای ما مونده اند.
وقتی رسیدیم خانه کمی از دردم کم شده بود و احساس خواب آلودگی داشتم برای همین رفتم و کنار بخاری دراز کشیدم و بدون اینکه خودم متوجه بشوم خوابم برده بود. صبح با صدای آژیر خطر از خواب پریدم. مادرم مریم رو بغل کرده بود و از دست مصطفی گرفته بود و مدام من را صدا می کرد: مرتضی... مرتضی... پا شو پاشو باید بریم زیر زمین. زود باش!
از ترسم چنان از جایم بلند شدم که به بخاری خوردم و دستم سوخت. با درد سوختگی دستم به دنبال مادرم به سمت زیر زمین رفتم. توی زیر زمین از ترس هواپیماهای عراقی چنان به مادرمان چسبیده بودیم که هیچ چسبی آنطوری نمی توانست ما را به او بچسباند. با خودم فکر می کردم: آخه این صدام بیکاره هی هی توی این سرما میاد و برامون دردسر درست می کنه. وسط ترس و لرز به یاد سوختگی دستم افتادم و آن را به مادرم نشان دادم. او هم بوسه ای بر دستم زد و گفت: ای مادر به فدات! الان می ریم بالا و به دستت کرم می زنم زود خوب بشه. وقتی ازبلند گوی مسجد صدای اعلام وضعیت سفید را شنیدیم از مادر جدا شدیم و پشت سر هم به سمت پله ها رفتیم تا از زیر زمین خارج بشویم. در همین حال بود که وقتی آخرین پله زیرزمین را رد کردم یک دفعه درد شدیدی را توی شکمم احساس کردم. آخی گفتم و دولا همان جا ماندم. مادرم نگران به پشت سرش نگاه کرد و پرسید: چی شد؟
- مامان شکمم درد می کنه...وای...
- بیا بریم بالا. از دیروز عصر تو خواب بودی و تا حالا چیزی نخوردی حتما گشنه ای.
- خیلی درد می کنه..
- بیا یک سوپ خوشمزه برات پختم که اگر یک بشقاب ازاون رو بخوری حتما خوب خوب می شی.
از سوپ هم خوردم اما نه تنها حالم بهتر نشد بلکه حالت تهوع هم پیدا کردم. مادرم نگران از حالم اصلا نمی دانست باید چکار کند برای همین به مادر بزرگم زنگ زد و کل ماجرا را برای او گفت. مادر بزرگم به او گفته بود که بهتر است مرا به بیمارستان بزرگ شهر ببرد و توی راه مصطفی و مریم را پیش او بگذارد. جمعه بود وخیابانها خلوت و برف در حال باریدن. همیشه از نشستن دانه های برف روی صورتم احساس خوشایندی به من دست می داد اما آن روز از برف متنفر بود. مادرم با سه تا بچه قد و نیم قد درحالیکه گوشه چادرش را به دندان گرفته بود و با یک دست مریم کوچولو رو بغل کرده بود و با یک دست هم که ساک لباسهای مریم و مصطفی را به آن آویزان کرده بود از دست مصطفی گرفته بود و من هم کاپشن پوشیده و البته کلاه به سر دولا شده کنار آن ها به ابتدای خیابان نگاه می کردیم و منتظر بودیم تا شاید ازلابلای دانه های برف که با شدت بیشتری نسبت به صبح در حال باریدن بودند یک ماشین ببینیم. به زور بعد یک ربع زیر برف ماندن مادرم توانست یک تاکسی را راضی کند به مسیری که ما می خواستیم برود. آخر خانه مادر بزرگ خیلی دورتر از خانه ما بود و از طرفی از خانه مادر بزرگ تا بیمارستان هم راه طولانی تری پیش رو داشتیم.... توی راه راننده به مادرم می گفت که توی حمله هوایی صبح بمبی که انداخته اند درست وسط شهر افتاده و کلی خسارت به بارآورده و خیلی ها زخمی شده اند و مطمئنا بیمارستان شلوغ خواهد بود. من نگران به مادرم نگاهی انداختم و مادرم که خواهر و برادرم را تحویل مادر بزرگ داده بود مرا محکم بغل کرد. در حالیکه سرم را نوازش می کرد بوسه ای بر صورتم زد و گفت: نگران نباش. پیش یک دکتر خوب می برمت. جلوی بیمارستان که رسیدیم برخلاف تصورمان همه جا خلوت بود. راننده با تعجب دستی ماشین را کشید. مادرم نگران به راننده نگاه می کرد. راننده کتش را روی سرش انداخت تا کله کچلش خیس نشود و از ماشین پیاده شد. جلوی ساختمان بیمارستان به اطراف نگاهی انداخت و بعد با مردی که سرش را از کنار درِ نیمه باز نگهبانی بیمارستان بیرون آورده بود کمی صحبت کرد و بعد درحالیکه کتش را محکم دور سرش گرفته بود تا سرمای روز برفی کمتر در وجودش نفوذ کند به سمت ماشین آمد. وقتی روی صندلی راننده نشست رو به مادرم کرد و گفت:
- خواهر! بخاطر خطر بمباران، بیمارستان را به روستایی در خارج از شهر منتقل کرده اند. روستای شیخ سرمست!
مادرم با شنیدن این حرف آه سوزناکی کشید و بعد راننده گفت: چی کار کنم؟ برگردم یا برم روستای شیخ سرمست؟ برم روستا توی این برف خرجتون زیادتر میشه! من نگاهی به مادرم انداختم و او هم ناراحت تر از قبل به من نگاه کرد. گویی چشمهایمان باهم صحبت می کردند. مادرم تصمیمش را گرفت. دستم را محکم فشار داد و بعد به راننده گفت: برو به روستا! در آن لحظه احساس کردم کل دنیا مال من شده با غرور به مادرم تکیه دادم اما درد شکمم اجازه نداد زیاد لذت مهم بودنم برای مادر را بچشم. آخی گفتم و مادرم نگران تر از قبل گفت: آقای راننده زودتر ما رو برسون به بیمارستان. بچه ام از دست رفت.....
هرچی به روستا نزدیکتر می شدیم صدای آژیر آمبولانسها که مدام در حال رفت و آمد بودند بیشتر شنیده می شد و بعد آمبولانسی با سرعت موشک از کنارمان رد می شد. از شهر که خارج شدیم بعد از چند کیلومتراز بین برف پاکنهای ماشین که مدام جلوی شیشه ماشین برفها را به اطراف می زدند تابلویی که رویش یک چیزهایی نوشته شده بود را دیدیم. تاکسی وارد مسیری که تابلو نشان می داد شد اما بعد از چند متر که توی جاده خاکی حرکت کرده بود ایستاد و راننده رو به مادرم کرد و گفت: خواهر جاده اش خاکیه و بخاطر برف زیادی که می باره می ترسم تو برف ماشین گیر کنه بهتره بقیه راه رو پیاده برید. مادرم که دید چاره ای ندارد کرایه راننده را حساب کرد و بعد من و مادرم تنهایی تو جاده خاکی پیاده به سمت بیمارستان رفتیم. مادرم برای اینکه من زیاد خیس نشوم من را زیر چادرش قایم کرد و بعد آرام آرام به حرکت خودمان ادامه دادیم. احساس جوجه حنایی خانه مادربزرگ را داشتم که تابستان امسال نزدیک شب توی خانه مادبزرگم او را دیدم که خودش را زیر پرهای قُدقُدی خانم جا می داد تا شب را راحتر بخوابد.هرچی به بیمارستان نزدیکتر می شدیم صدای آژیر آمبولانس ها بلندتر و رفت آمد مردم بیشتر دیده می شد....بالاخره با هزار و یک مصیبت موفق شدیم پیش یک دکتررفته تا من ویزیت بشوم. دکتر اول یک آزمایش برایم نوشت و جواب آزمایش تا ظهر آماده نمی شد. مادرم که دید باید تا ظهر آنجا بمانیم به دنبال یک تلفن عمومی گشت و بالاخره توانست با مادر بزرگم تماس بگیرد و به او اطلاع بدهد که بعد از ظهر به خانه بر می گردیم. تا ظهر منتظر کنار در آزمایشگاهی که داخل بیمارستان بود در حالیکه شکمم خیلی درد می کرد روی شوفاژ خاموشی که رویش موکت طوسی کشیده بودند و بجای صندلی از آن استفاده می کردند نشستیم. بالاخره جواب آزمایش که آماده شد مادرم که گویی برگه خروج از زندان را به دستش داده باشند چنان با سرعت به سمت اتاق پزشک می رفت که من برای یک لحظه فکر کردم در حال پروازاست. دکتر دوبار برگه جواب آزمایش را خواند و پشت و رو کرد. مادرم رنگ از رخساره اش پریده بود. نگران به دکتر نگاه کرد وقتی خواست چیزی بگوید دکتر لب از لب باز کرد و گفت: خانم توی آزمایش چیز به درد بخوری نوشته نشده اگه پسرتون همچنان درد داشته باشه باید چند روزی رو اینجا بستری بشه تا آزمایشات کاملتری ازش بگیریم. فعلا یک سرم و چند تا قرص می نویسم تا بعد. شما هم بهتره سریع اقدامات لازم برای بستری شدن پسرتون را انجام بدهید. مادرم قیافه اش رنگ به رنگ شد.از طرفی انگار یک کاسه آب داغ روی سر من ریخته باشند درد شکمم را بیشتر احساس کردم و داد بلندی کشیدم که مثل تیر خلاصی بود که به فکر برگشتن به خانه زده باشم...بهرحال چند روز تو بیمارستان ماندن به یک ماه رسید و مادر و پدر بیچاره من که از ماموریت برگشته بود بصورت شیفتی پیشم می ماندند. شبها بابام پیشم بود و صبحها که سرکار می رفت مادرم پیشم می ماند. در تمام آن مدت هم مادر بزرگم به خانه ما آمده بود تا مراقب خواهر و برادر کوچیکترم باشد. ماندن در محیط بیمارستان و شاهد رفت و آمد مریض ها و زخمی های بمباران هایی که می شد از یک طرف و درد آمپول و سرم هایی که می زدند با طعم تلخ قرصهایی که هر وعده مجبور به خوردنشان بودم از طرف دیگر طاقتم را طاق کرده بود. از طرفی من کلاس اولی بودم و این یک ماهی که توی بیمارستان بستری شده بودم کلی من را از درس و مشق انداخته بود و حتی باعث شده بود چیزهایی که تو چند ماه قبل از شکم دردم تو مدرسه یاد گرفته بودم هم کلا از یادم بره. پدرم و تمام کسانی که به عیادتم می آمدند و شاهد اصل ماجرا نبودند و فقط براساس حرفهای مادرم داستان اتفاق آن روز را برای خودشان تصویر سازی کرده بودند مدام از بابت شیطنتی که کرده بودم من را سرزنش می کردند و کل تقصیرها را به گردن من می انداختند در حالیکه من معتقد بودم این مصطفی بود که آن روز جرقه دعوا و کشتی و الباقی اتفاق را زده بود و من فقط از خودم دفاع کرده بودم. طفلکی مادرم که نمی دانست نگران وضعیت من باشد یا نگران بی تابی های مریم کوچولو که مدام پیش مادربزرگ جاشو خیس می کرد و برای مادر بزرگ پیرم توی آن سرمای تمام نشدنی زمستان دردسر درست می کرد یا نگران شلوغ بازی های مصطفی و خرابکاری هایش باشد؛ همه اینها را مادرم مواقعی که پیشم می ماند برایم می گفت. بالاخره دکترهای بیمارستان تصمیم گرفتند تا طی یک جلسه پزشکی وضعیت من را یکسره کنند. دکتر قدوسی ودکتر امین فرزانه دو پزشکی بودند که بعد جلسه با مادرم و پدرم بدون حضور من صحبت کردند. وقتی صحبتهای آنها تمام شد مادر و پدرم خشک زده و مات ومبهوت با دکتر قدوسی پیشم آمدند. دکتر به من نزدیک شد و بعد از اینکه دستی به سرم کشید گفت: پسرم نگران نباش فردا صبح عملت می کنیم تا زود تر خوب بشی امروز رو خوب استراحت کن چون اگه همه چی درست پیش بره بعد عمل خیلی زود حالت خوب می شه و به خونه بر می گردی. مادرم به سمت صندلی کنار تختم رفت و وقتی می خواست روی آن بنشیند چادرش را روی صورتش کشید و های های شروع به گریه کرد. پدرم با چشمهای نگران به دکتر و بعدش به من و دوباره به دکتر نگاه کرد و گفت: آخه بچه به این کوچیکی رو چه به سرطان؟!
- شماها باید روحیه خودتون رو حفظ کنید و فقط دعا کنید.
مادرم با شنیدن این حرف یک یا خدایی گفت که بند دلم پاره شد و بعد بلند بلند زیر چادرش گریه کرد.با خودم فکر می کردم حتما سرطان چیز بدیه که پدر و مادرم این قدر ناراحت شده بودند اما من بجای ناراحت شدن توی دلم خوشحال بودم چون دکتر گفته بود چند روز بعد از عمل - که اون زمان نمی دونستم یعنی چی- می توانستم به خانه برگردم. مادرم با پدرم کل شب را پیشم ماندند و مادرم تا صبح فقط کتاب دعایی که با خودش از روز اول آورده بود پشت سر هم می خواند و تند تند ورق می زد. بالاخره فردا صبح شد و من را آماده کردند تا به اتاق عمل ببرن. مادرم مدام زیر لب یک چیزهای می گفت که من متوجه نمی شدم و بعدش به سمت من در حالیکه سرش را می چرخاند فوت می کرد. پدرم هم آرام به دنبال تختم قدم بر می داشت گاهی به مادرم نگاه می کرد و گاهی به من و من...فقط می دانستم که من را به جایی می برن که باید برای رفتن به آنجا لباس مخصوص پوشید. جلوی یک در سفید که قفل نداشت و مردم با دست زدن به هر لنگه آن، در را به جلو هل می دادند و بعد وارد می شدند به پدر و مادرم گفتند که شما همین جا بمانید و بعد فقط تخت من را باهل دادن هر دولنگه در که باعث بازشدن کل در شد به داخل اتاق بردند. اتاق کلا پر بود از وسایل عجیب و غریب حتی چراغهایش هم با بقیه جاها فرق می کرد. همین که تخت من از حرکت ایستاد صدای آژیر خطر- وضعیت قرمز- بلند شد همه آدم های که با لباس آبی داخل اتاق بودند سریع از اتاق خارج شدند و من تنها روی تخت داخل اتاق مخصوص ماندم. برای یک لحظه خیلی ترسیدم و خواستم که بلند بشم اما درد شکم اجازه نداد برای همین با تمام توانم مادرم را صدا کردم. صدایم آنقدر بلند بود که تو صدای آژیر خطر به گوش مادرم رسید و دیدم که مادر و پدرم در حالیکه نمی دانستند باید چکار کنن آرام وارد اتاق شدند وبه سمت من آمدند. مادرم گفت: نترس پسرم! ما اینجاییم. بعد رو به پدرم کرد و گفت: رضا ! برو ببین این دکترها کجا رفتن. قرار بود جونه پسرم رو نجات بدن یا جونه خودشون رو؟! پدرم گفت: نگران نباش هنوز که عمل رو شروع نکرده بودن. بابا! بمبارانه ها! شوخی که نیست. همین جا منتظر می مونیم تا وضعیت سفید بشه بعد دکترها خودشون بر می گردن. مامانم یک دستم را گرفت و پدرم هم دست دیگرم را و هر سه به در بدون قفل اتاق خیره شدیم. با خودم فکر می کردم یعنی الان قرار بود یکارم کنن. عمل کردن یعنی چی. خواستم از پدرم بپرسم که دوباره درد شکمم بیشتر شد و باعث شد به خودم بپیچم. پدر و مادرم با دیدن وضعیت من شروع به گریهکردند حتی من اشکی که از گوشه چشم پدرم روی صورتم افتاد را دیدم.
وقتی وضعیت سفید شد دکترها یکی یکی به اتاق برگشتند اولی با دیدن پدر و مادرم با عصبانیت گفت: شما اینجا چیکار می کنید برید بیرون. مادرم که از لحن حرف زدن او ناراحت شده بود در جوابش گفت: وقتی شماها از ترس جونتون بچه مریض من رو تنها می ذارید و میرید پناهگاه اونوقت انتظار دارید ماهم مثل شما فقط به فکر خودمون باشیم واز ترس بریم تو لونه موش؟! دکتر بهت زده به مادرم نگاه کرد و پدرم بازوی مادررا گرفت و آرام توی گوشش یک چیزی گفت که من نشنیدم و بعد دوتائی از اتاق بیرون رفتند. دکتر یک چیزی شبیه پیاله که به آن یک نی بلند وصل بود را جلوی دهانم گرفت و گفت خوب نفس بکش......
وقتی چشمانم را باز کردم اول تصویر محوی از اطراف می دیدم کمی سرم را به اطراف چرخاندم و چند بار محکم پلک زدم که یک دفعه مادرم را دیدم که روی صندلی کنار تختم نشسته و در حالیکه خودش را جلو وعقب می کند همان کتاب دعای همیشگی را به نزدیک صورتش آورده تا بهتر بخواندش و زیر لب آن را می خواند. آرام گفتم : مامان ...مادرم ازذوقش بلند پدرم رو صدا کرد و بعد شروع به بوسیدنم کرد. من به همان اتاق قبلی خودم برگشته بودم با این تفاوت که پاهایم را نمی توانستم تکان بدهم.
- مامان... پاهام... نمی تونم تکونشون بدم..
- نگران نباش...اثرهمون داروهاییه که توی اتاق عمل استفاده کرده اند. زود خوب می شی و می تونی راه بری.. بدویی.. با داداشت کشتی بگیری... ای شلوغ؟!
مادرم یه جوری بود زیادی خوشحال بود. یعنی عمل من خوب بود؟ وقتی پدرم پیشم آمد عمه حمیده هم باهاش بود. عمه من را روی تخت بغل کرد وشروع به بوسیدنم کرد. بعد خدارو شکری گفت و رو به مادرم کرد و گفت: این جنگ باعث شده هر چی دکتر بی تجربه است تو کشور بمونن! دیدی چطور دستی دستی بچه رو به کشتن می دادن!
- نه بابا ! این جوراهم نیست. امکانات آزمایشگاهی و عکسبرداریشون کامل نبود هر چی باشه اینجا که محل واقعی بیمارستان نیست.
- حالا هرچی. دل تو دلم نبود. آخه آپاندیس کجا و سرطان کجا؟ حالا بگو ببینم دکترها از کجا فهمیدند که آپاندیس بودش نه سرطان؟
- وقتی شکم بچه مو باز میکنن که ببین چی توشه دوتا کیسه آب اندازه توپ می بینن. اونها رو که برمیدارن یک دفعه آپاندیس مرتضی هم زیر دستشون باز می شه و کل محتویاتش داخل شکم می ریزه. دکتر قدوسی می گفت شانس اُورده که قبل از عمل باز نشده بود والا زبونم لال ... بهرحال همون جا آپانیدس رو هم عمل می کنن و دوتا کیسه آب رو هم بر می دارن و شکم مرتضی عزیزم رو می دوزن اما چون محتویات آپاندیس توی شکمش ریخته بود دو تا نی به دو سمت شکم وصل کردن تا خونآبه و چرکها رو خارج کنن.دکترها گفتن دو ماه دیگه هم باید تو بیمارستان بمونه تا کاملا مواد مضر از بدنش خارج بشه..
- پس دوماه دیگه هم باید اینجا بمونه؟
- بله! اشکالی نداره مهم اینکه بچه ام سرطان نداره!...
- بابا تو چقدر دل گنده ای!
بله! باز دوماه دیگه توی بیمارستان ماندم و پدر و مادرم مدام شیفتی پیشم بودند. مادرم می گفت تو کل این رفت و آمدن ها فقط یک چیزه قشنگ به غیر از سلامتی من بوده و آن همان جاده خاکی بود که اولین بار زیر برف سنگین زمستان که چادر مادرم شده بود چتر نجاتم ازش عبور کردیم و به بیمارستان رسیدیم. حالا که بهار شده بود درختان بلند تبریزی دو طرف جاده سرسبز قدی کشیده بودند که انگار دستانشان به آسمان می خورد. صدای جوجه های تازه از تخم در آمده پرندگانی که بر روی آن درختان لانه کرده بودند با نور خورشیدی که از لابلای برگهای تازه سبز شده درختان به رهگذران چشمک می زد حالت غریبی در وجود آدم بوجود می آورد. گوئی می گفت زندگی تازه تر از همیشه در حال جریان است پس ای انسان غمگین مباش و سرخوش باش تا شاکر نعمتهای بی انتهای پروردگارت باشی.... اینها حرفهای مادرم بود که با یک احساس و آرامش قلبی برای من گفته بود.
دیگرخرداد ماه شده بود وقت امتحانات پایان سال. معلم کلاس اول من همسایه خانه مادر بزرگم بود و بخاطر دوستی که با پدرم داشت به هر مصیبتی که بود مدرسه را راضی کرد تا من امتحاناتم را بتوانم در بیمارستان بدهم تا آن سال را مردود نشوم؛ بماند که من اصلا هیچی نتوانستم بنویسم و همه سوالات را مادرم جواب داد. یک هفته بعد دکترها دو تا نی را از بدنم خارج کردند و دو روزه بعدش اجازه مرخصی بهم دادند. وقتی به خانه رسیدیم مادر بزرگم برای من سوپ پخته بود. ناهار و شام سوپ خوردم و بعد خوابیدم صبح احساس می کردم کل شکمم در حال ترکیدنه. شکمم شبیه توپ بسکتبال شده بود. مادرم با دیدن شکم باد کرده ام جیغی کشید و گفت: یا خانوم فاطمه زهرا! رضا بیا ببین بچه چه شکلی شده! پدرم با دیدن شکمم ترسید؛ من خودم هم ترسیده بودم. مادرم سریع چادرش را سرش کرد و به پدرم گفت: زود ببریم بیمارستان تا بدتر نشده. پدرم که می ترسید اگر این بار برویم بیمارستان باز من را بستری کنن گفت: بذار اول ببریمش درمانگاه سر کوچه اگه جواب نگرفتیم چشم. دکتر درمانگاه با تعجب به شکمم نگاه می کرد و بعد خودکارش را به سمت کاغذ نسخه می برد و دوباره نگاهی به شکمم می کرد و دوباره می خواست چیزی روی کاغذ بنویسد اما مثل اینکه مردد بود؛ بالاخره تصمیمش را گرفت و فقط چند تا قرص نوشت. قرص ها رو خوردم و بهرحال آن روز را صبح کردم. صبح شکمم داشت منفجر می شد. پدرم تصمیم گرفت من را به بیمارستان ببرد اما مادر بزرگم گفت: زری خانوم،همسایه سر کوچه بچه اش شدید اسهال شده بود و دکترها نمی تونستند درمانش کنن. بیچاره دختر کوچولو یه پوست و استخون شده بود؛ تا اینکه بچه رو پیش یک دکتر هندی که به تازگی تو خیابون فرح مطب زده بود بردند. حال بچه اونقدر خوب شده بود که زری خانوم یه شونه تخم مرغ به عنوان تشکر برای دکتر هندیه برده بود. می گفت داروهای اون دکتره معجزه می کنه! مادرم با تعجب به پدرم نگاه کرد و گفت: خوب ماهم مرتضی رو پیش اون ببریم. بچه از دست رفت از بس قرص و آمپول خورد....
بالاخره موفق به دیدن دکتر هندیه شدیم. یک مرد سیاه پوست با لبهای کلفت که تو هر انگشت دستاش یه انگشتری بود و یه خال سبز شعله ور هم وسط دو تا ابروی پر پشتش کشیده بود. دکتر وقتی من را معاینه کرد و از مادرم شرح حال بیماریم را پرسید لبخندی زد و گفت: اصلا به قرص و آمپول احتیاجی نیست!
- یعنی بچه ام از دست رفت؟
- نه....
- پس چرا براش دارو نمی نویسید؟
- آخه لازم نیست...ببینید با این داستانی که شما تعریف کردید حدود چهار ماهی است که پسرتون اصلا غذایی نخورده و فقط از طریق سرم به بدنش مواد غذایی وارد می شده. خوب با این شرایط اصلا معده و روده اش کار نکرده و پر از هوا است برای دفع هوای حبس شده در روده ها هم فقط باید یک کار انجام بدهید.
- چی؟
- نوشابه سیاه براش بخرید و هر دو ساعت یکبار یک فنجان نوشابه بخوره یک روزه دیگه حالش خوب می شه و ورم شکمش می خوابه و می تونه مثل قبل غذا بخوره...
اصلا باور کردنی نبود. نوشابه سیاه رنگ دوای درد من بود و همانطوری که دکتر گفته بود از فردای آن روز شروع به خوردن غذاهای معمولی کردم و به زندگی عادی برگشتم با این تفاوت که جای یک دوخت بزرگ از سمت راست شکمم تا سمت چپ شکمم برام یادگاری مونده است.
نقد این داستان از : احسان رضایی کلج
خانم عضدی گرامی سلام
داستان کوتاه گونه‌ای از ادبیات داستانی است که نسبت به رمان یا داستان بلند حجم بسیار کم‌تری دارد و نویسنده در آن برشی از زندگی یا حوادث را می‌نویسد درحالی که در داستان بلند یا رمان، نویسنده به جنبه‌های مختلف زندگی یک یا چند شخصیت می‌پردازد و دستش برای استفاده از کلمات باز است. به همین دلیل ایجاز در داستان کوتاه مهم است و نویسنده نباید به موارد حاشیه‌ای بپردازد. این اهمیت تا جایی است که رعایت نکردن آن لطمه‌ای اساسی به ساختار اثر وارد می‌نماید. این اتفاق در داستان شما «من و بمباران» افتاده است. شما در این داستان از حواشی‌ای نوشته‌اید که حذف آن‌ها نه تنها آسیبی به متن وارد نمی‌کند بلکه باعث زیباتر شدن آن می‌شود.
به طور مثال برای ساخت زمان وقوع رویداد بارها توضیح دادید که جنگ ایران و عراق در حال وقوع است. درحالی که توضیح بمباران فقط در صحنه‌ای که پسر بچه درحال عمل جراحی بود کفایت می‌کرد. همینطور نحوه‌ی رسیدن به بیمارستان و تاکسی سواری و تعریف از تابلوها و گفتگوهای راننده تاکسی همگی جزو اضافات داستان هستند که با حذف آن‌ها هیچ لطمه‌ای به اثر وارد نمی‌‌آید. داستان شما یک اثر عامه پسند است و زبان ساده‌ای دارد. اما این به این معنی نیست که شما مجازید ایرادات نگارشی فراوان در متن داشته باشید. به عبارات زیر دقت کنید:
«این بیشتر باهم بودنه در خانه باعث شده بود بیشتر به سر و کول هم بپریم و بیشترمادرم دعوایمان کند» در این عبارت بجز استفاده سه‌باره از لغت بیشتر، باید می‌نوشتید «با هم بودن» و «برای همین چند تا داروی مسکن و دو تا آمپول برام نوشت و بعدش هم جیز....» گذشته از نامفهوم بودن این جمله برای مخاطب، باید می‌نوشتید «برایم» و «قرار بود جونه پسرم رو نجات بدن یا جونه خودشون رو» ما در ادبیات فارسی لغت «جونه» نداریم وشما می‌بایست بنویسید «جون» یا «جان». این تنها نمونه‌ی کوچکی از ایرادات نگارشی شما در این داستان است که انتظار می‌رود در بازنویسی آن را برطرف نمایید.
و اما موضوع نهایی که لازم می‌دانم به شما بگویم راجع به لحن نوشتاری شماست. نوشتن از خاطرات خود و یا دیگران و تجربه زیستی در آغاز راه نوشتن بسیار پر اهمیت و سودمند است اما یک نکته را هرگز نباید فراموش کنید. اگر داستان با لحن خاطره‌نگاری نوشته شود ارزش اثر از داستان کوتاه به سمت خاطره نویسی نزول می‌کند. یکی از راه‌هایی که می‌توانید هم از خاطرات خود استفاده کنید و هم لحن داستان را حفظ کنید پرهیز از نوشتن جزئیات غیر داستانی است.
و سخن آخر اینکه هرس کردن متن در هنگام نوشتن داستان امکان‌پذیر نیست. دست‌کم در آغاز راه نوشتن این امر اگر غیر ممکن نباشد بسیار دشوار می‌نماید اما این مهم باید در بازنویسی‌های مکرر صورت پذیرد. داستان و مخصوصا داستان کوتاه در بازنویسی‌های پر تعداد شکل می‌گیرد و این وظیفه بر عهده‌ی شماست تا اضافات داستان خود را هرس کنید.

ارادتمند
احسان رضایی کلج

منتقد : احسان رضایی کلج

با ارایه چند دست‌نویس در 13 سالگی به عضویت آفرینش‌های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درآمدم. پنج سال تمام هر هفته از غرب به شرق تهران راه می‌پیمودم تا در جلسات نقد استاد عزیز محمدجواد جزینی شرکت کنم. هم زمان با حضور در دانشگاه، دومین آفتاب ...



دیدگاه ها - ۱
ایرج بایرامی » یکشنبه 10 آذر 1398
سلام به گفته آقای رضایی «ایجاز در داستان کوتاه مهم است و نویسنده نباید به موارد حاشیه‌ای بپردازد. این اهمیت تا جایی است که رعایت نکردن آن لطمه‌ای اساسی به ساختار اثر وارد می‌نماید»

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت