در پرداخت اتفاق‌ها جانب باورپذیری را نگاه دارید




عنوان داستان : او.....
نویسنده داستان : صدیقه عضدی

چپ راست،چپ راست. علی مدام با قدم های محکم خود دور حیاط خانه کوچکشان می چرخید و مدام زیر لب غرولند می کرد. چپ راست، چپ راست...
- عزیزم! باز چی شده؟ تو چرا هروقت می خواهی به خانه تیمسار بروی یک ساعتی دور حیاط می چرخی؟ اون هم مثل سربازها! انگار تمرین رژه رفتن می کنی؟
- آخه ... هیچ چی.
- هیچ چی؟!!
هیچی که نه... می دونی این نوه تیمسار، پرویز خان ! از وقتی که من تو مسابقات کشوری شنا مدال گرفتم به شنا و استخر وآب علاقمندشده از من خواسته تو خونه تیمساربهش شنا. یاد بدم...
- خوب این رو که می دونم. دوبار هم رفتی، نرفتی؟!
- کاش نمی رفتم..
- خودت گفتی که قرار شده تا آخر تابستون هفته ای دو بار بری خونه تیمسار ! دستمزد خوبی هم قراره بهت بدن...
- بله! دستمزد خوب! اما توجلسه پنجشنبه پرویزخان از من درخواستی کرد که هر چی با خودم کلنجار می رم نمی تونم قبولش کنم.
- چی؟ ببین پسرم! تو که خودت بهتر می دونی از وقتی که پدرت از نردبون گچ کاریش تو خونه حاج یوسف پائین افتاد و کمرش شکست دیگه نتونست بره سرکار و ما با پولی که از کلاسا درمیاری زندگی مون می چرخه. تورو به ابوالفضل کاری نکنی که پرویزخان ازت دلخور شه. اونا آدمای خطرناکی ان! تیمسار از آدمای شاه هست ! هر کی با تیمسار و فک و فامیلش در بیفته، ور میوفته! هم پولت از دست می ره هم جونت به خطر می افته.
- آخه..
- تو رو به خانم فاطمه زهرا! مراقب خودت باش. تو چشم و چراغ خونمی. هرچی گفتن بگو چشم. ای وای! این بوی چیه؟ پسر از بس حرف زدی غذام سوخت!
مادر به سرعت به سمت آشپزخانه رفت و بعد صدای افتادن در قابلمه روی زمین و داد زدن مادرآخرین چیزهایی بود که علی در حال خارج شدن از خانه می شنید.
در خانه تیمسار علی با مایو و بدن عضلانی خوش فرم دست به سینه روی صندلی میز کنار استخر منتظر پرویز خان نشسته بود. پرویز خان در حال خوش و بش کردن با نوچه هایش در حالیکه مایو گل گلی پوشیده بود و یه حوله زرد روی دوشش انداخته بود، با اون دمپایی های ابری نارنجی و شکم گنده اش، تلو تلو خوران به سمت استخر نزدیک می شد. علی فورا از روی صندلی بلند شد، صندلی رو کنار میز جابجا کرد و بعد مثل یه سرباز،سر به زیر، کنار استخر ایستاد.
- سلام آقا. عصرتون بخیر.
- سلام علی جون. خوبی؟
- تشکر.شما خوب هستید؟
- عالی! بهتر از این نمیشه.
- یعنی....
- نترس. امروز کیفم کوکه کوکه اما ظهرماری نخوردم! باورم کن!
پرویز خان حوله را از دوشش برداشت و در هوا چرخاند و بعد روی میز گذاشت و خودش هم روی صندلی نشست. نگاهی به اطراف و علی و استخرانداخت و بعد با انگشت اشاره به علی اشاره کرد که به سمت او برود. علی در حالیکه آشوبی در دلش برپا بود، به آرامی به سمت میز رفت. دوباره پرویزخان به او اشاره کرد. علی سرش را پائین آورد و به پرویزخان نزدیک تر شد. پرویزخان گفت :خب؟! علی که قلبش از جا کنده می شد گفت:چی؟ پرویزخان با لبخند موزیانه ای چشمانش را باریک کرد و گفت:در مورد پیشنهادم فکر کردی؟ علی در حالیکه دستانش را محکم به هم می مالید، نگاهش را به پائین انداخت و گفت: پرویزخان! شما که بهتر می دونی من با دختر جماعت کاری ندارم. پرویزخان زد زیر خنده و گفت: تو با دختر جماعت کاری نداشته باش، اونارو بذار برای من!! این پنجشنبه سوگلی با اون موهای پریشون و چشمای خمار با تموم دوستاش برای کلاس شنای تو دعوتن. می خوام سنگ تموم بذاری، قهرمان کشور! علی که دیگه کل بدنش می لرزید به زور لب از لب باز کرد و گفت: اونا نامحرمن و من نمی تونم... پرویز خان در حالیکه لبخند روی لبانش خشکید، ابروهای کلفتش را در هم کشید و محکم شانه علی را گرفت و به سمت صورتش نزدیک تر کرد و داد زد: نامحرم! اون نامزد خودمه! می فهمی؟ علی در حالیکه از درد شانه به خودش می پیچید ، بریده بریده گفت: بله. برای من نامحرمه. هم خودش هم دوستاش. پرویزخان شانه علی را به عقب چنان هول داد که علی به صندلی خورد و بعد روی زمین پهن شد؛ جای انگشتان پرویز خان شانه علی را چنان قرمز کرده بود که به نظر می آمد در حال خونریزی است.پرویز خان دو دستش را روی میز کوبید و بلند شد. با انگشت به علی اشاره کرد و گفت: برا من ادای جوجه مسلمونا رو در نیار! تا حالا زاده نشده کسی رو حرف من! پرویزخان! نوه تیمسار راشدی! حرف بزنه! تو که عددی نیستی. بعد گفتن این حرفها پرویزخان چنان با عصبایت به داخل استخر پرید که آب استخر سرتا پای علی را خیس کرد. پرویز خان سرش را از زیر آب بیرون آورد، دستی به صورت و موهای مشکی و پرپشتش کشید و رو به علی کرد و گفت: فقط دلم به حال زار مادر بدبخت و پدر زمین گیرت می سوزه؛ برای همین تا فردا صبح اول وقت بهت فرصت میدم خوب فکراتو بکنی. حالا گمشو از جلوی چشمام!
رستم یکی از نوچه های پرویزخان علی را که از درد شانه به خود می پیچید از روی زمین بلند کرد و کشان کشان به سمت در خروجی برد. جهان، نوچه دوم پرویزخان سریع ساک لباس علی را برداشت و به سمت درب خروجی رفت. رستم در را باز کرد و علی سرتا پا خیس را با شانه زخمی در حالیکه مایو به تن داشت به بیرون خانه هل داد و جهان هم ساک علی را به رویش پرت کرد و بعد رستم در را محکم بست. علی با یک دنیا حرف که در ذهنش آشوب به پا انداخته بودند پشت در خانه تیمسار مات و مبهوت روی زمین افتاده بود و سردرگم از این بودکه چه باید بکند...
فردا صبح ساعت هفت در خانه علی چنان محکم کوبیده می شد که انگارخبر مرگ کسی را آورده بودند. پدر بیمار علی پریشان از خواب پرید و علی را صدا کرد. تاخ ... تاخ...مادر علی که بعد از نماز صبح توی حیاط مشغول درست کردن لواشک برای فروش بود هراسان از روی چارپایه بلند شد و در حالیکه چادرش را از روی بند لباس پایین می کشید تا به سر کند علی را صدا زد. علی که کل شب را نخوابیده بود با چشمان قرمزدر حال مالیدن کرم به روی شانه دردناکش جلوی آینه ورودی بود. بازهم در محکم کوبیده شد. علی به سرعت پیراهنش را از آویز برداشت و دوان دوان در حالیکه پیراهنش را می پوشید و به سمت در حیاط می رفت، داد زد: مامان تو برو داخل. در صدای علی چنان صلابتی موج می زد که گویی با خود کنار آمده و تصمیم مهمی گرفته است. مادرش با عجله گوشه چادرش را به دندان گرفت و به سرعت داخل خانه رفت و از پنجره آشپزخانه به حیاط و علی و در خانه نگاه کرد. کوبیدن در هنوز ادامه داشت. علی در را باز کرد دستی او را به طرف بیرون خانه کشید. مادرش که شاهد همه چیز بود هرچه گوشش را تیز کرد نتوانست چیزی بشنود. یک دفعه علی را دید که به سمت داخل حیاط پرت شد و روی زمین افتاد. صدای روشن شدن یک ماشین و بعد دور شدن ماشین. علی به سرعت از زمین بلند شد و در را بست و محکم به پشت در تکیه داد. مادرش گیج شده بود صدا زد: علی! علی جان! خوبی؟ کی بود؟ چی می خواست؟ علی به زور خودش را جمع و جور کرد و گفت: چیزی نیست .مادرش خواست حرفی بزند که پدر علی او را صدا زد و مادرش در حالیکه از پشت پنجره آشپزخانه نگران به علی نگاه می کرد جواب داد: اومدم ، اومدم.
- علی آقا! برادر! حاجی! بلند شو! وقتشه! بازم داری کابوس می بینی؟ بلند شو!
- چیه؟ چی شده؟
- مثل این که باز داشتی کابوس می دیدی. حاجی کی قراره این کابوسها دست از سرت بردارن؟
- وقتی شهید بشم!
- فعلا شهید نشو که خیلی لازمت داریم. الانم زود آماده شو که جناب سرهنگ اومده. نیم ساعت دیگه همه داوطلبین باید کنار سد دز زیر درخت بزرگ با لباس مخصوص آماده باشن. تو که مایو داری؟
- بله حاج محسن. شما نگران مایوی من نباش. شما بفرما من هم میام.
حاج محسن در حالیکه ملافه را از روی علی کنار می کشید سریع به سمت بیرون سنگر رفت. علی به سختی خودش را از پتوی سربازی که زیرش انداخته بود جدا کرد.کل بدنش خیس عرق بود. جلوی آینه شکسته و زنگ زده کنار خروجی سنگر رفت. نگاهی به خودش انداخت و دستی به سر و رویش کشید. یواشکی پرده ورودی را کنار زد و به بیرون سرک کشید. وقتی مطمئن شد که کسی دور و بر سنگر نیست سریع به سمت ساک لباسش رفت و مایو و یک زیر پوش تمیز بیرون آورد دو باره برای اطمینان بیشتر از اینکه کسی نزدیک سنگر نباشد به بیرون سنگر نگاهی انداخت بعد سریع لباسش را عوض کرد و سپس با مایو و زیر پوش به سمت درخت بزرگ کنار سد رفت. حاج محسن که بین 30 تا داوطلب عملیات ویژه با مایوی راه راه این ور و اونور می رفت با دیدن علی داد زد: پسر زیرپوشت جا مونده رو تنت! بعد همه خندیدند و در ادامه گفت: بابا خجالت نکش اینجا نامحرم نداریم. دوباره همه با صدای بلند خندیدند و علی با شنیدن کلمه نامحرم برای یه لحظه خشکش زد. سرهنگ که از دور شاهد ماجرا بود وقتی دید علی سرش را به زیر انداخته و چیزی نمی گوید سرفه ای کرد و باعث شد همه ساکت بشوند و به سمت سرهنگ نگاه کنند. سرهنگ مهدوی فرمانده جدیدی بود که بخاطر عملیات ویژه به منطقه اعزام شده بود و قرار بود آن شب در مورد عملیات ویژه صحبت کند.
- لطفا یک صلوات محمدی بفرستید.
جمع بعد از فرستادن صلوات مرتب به خط شدند و روبروی سرهنگ ایستادند. علی کمی دورتر از جمع ایستاده بود.
- بچه ها امشب ما اینجا جمع شده ایم تا خودمون رو برای یک کار خیلی بزرگ آماده کنیم. همه شمایی که اینجا هستید یک وجه مشترک دارید و آن آشنا بودن شما به شنا و آب هست. قراره بعد گذراندن یک دوره فشرده غواصی از بین شما 20 نفر غواص برای باز کردن معبر آبی عملیات انتخاب بشه و چون ممکنه دشمن مارو رصد کنه فقط شبها تمرین خواهیم داشت.
در ادامه جناب سرهنگ مهدوی شروع به تشریح کامل آموزشهایی که طی یک ماه آینده قرار بود توسط گروه داوطلبین طی بشود پرداخت ولی از عملیات و جزئیات آن چیزی نگفت. از آن شب به بعد شبها تمرینات غواصی خاصی انجام می دادند. طی این مدت جناب سرهنگ علی را زیر نظر گرفته بود و متوجه مهارت بالای او در فعالیتهای آبی شده بود ولی رفتارهای عجیب او مثل کم حرف بودن، جمع گریز بودن و از همه مهمتر زیر پوش پوشیدن برایش معما شده بود. بعد از امتحان نهائی 20 نفر انتخاب شدند که در بین آنها علی هم بود. قرار شد فردا شب آن 20 نفر به نزدیکیهای محل عملیات بروند تا با منطقه آشنا شده و برای شب عملیات کاملا آماده باشند. آن شب سرهنگ علی را به داخل سنگر خود دعوت کرد. علی مثل همیشه سربه زیر کنار ورودی سنگر ایستاد. سرهنگ او را به نزد خود فراخواند و علی هم کنار دست او نشست.
- علی جان عملیاتی که قراره برگزار بشه خیلی مهمه و باید تمام نکات ریز هم در نظر گرفته بشه. متوجه هستی؟
- بله حاجی. متوجه ام.
- خوب بخاطر همین نباید هیچ نوع ابهامی تو کارمون باشه... می دونی یه چیزی از همون اول کار منو خیلی درگیر خودش کرده... آخه چطور بگم...
- شما بفرمائید.
- رک بگم؟... چرا همیشه تو آب زیر پوش می پوشی و همیشه سعی می کنی از بقیه فاصله داشته باشی؟
- من؟ نه ! من همیشه با جمع بودم..
- فکر نکن حواسم بهت نبوده..
علی سرش را به زیر انداخت و چیزی نگفت. سرهنگ مهدوی که فهمیده بود به این راحتی نمی تواند حرفی از علی بکشد مجبور شد از راه تهدید وارد شود و گفت:
- اگه دلیل زیر پوش پوشیدنت رو نگنی فردا اجازه رفتن به عملیات رو نداری
علی که اصلا انتظار چنین حرفی نداشت نمی دانست باید چه کاری انجام بدهد؛ التماس کند؟ نه جناب سرهنگ اهل این لوس بازیها نبود. بگوید برایش مهم نیست؟ نه! اون برای شهید شدن و خلاصی از دست کابوسهای هرشبش به جبهه آمده بود. به سرهنگ واقعیت را بگوید؟ بعدش چه اتفاقی می افتاد؟ شاید اصلا سرهنگ اجازه حضور در جبهه را هم به او ندهد؛ شاید اگر کل ماجرا را برای سرهنگ تعریف کند بهتر باشد هرچه باشد حاجی مرد منطقی و فهمیده ای است. اینها فکرهایی بود که به سرعت در مغز علی در حال آمد و شد بودند طوری که علی در ظاهر ساکت نشان می داد ولی چهره اش برافروخته از افکاری بود که در ذهنش قلیان داشتند. علی با شنیدن صدای جناب سرهنگ به خودش آمد :
- خوب ؟
- باشه ... واقعیت را به شما می گویم به شرط آنکه هرچی الان می بینید تا من زنده ام به صورت رازی بین ما باقی بماند. قبول؟ قسم می خورید؟
- قول می دم!
- قسم بخورید!
- باشه قسم می خورم. بگو..
علی پا شد و به سمت خروجی سنگر رفت. پرده را کنار زد نگاهی به بیرون سنگر انداخت و وقتی مطمئن شد که کسی دور و بر سنگر نیست به داخل سنگر برگشت و پشتش را به سرهنگ کرد و شروع به درآوردن زیر پوشش خودکرد. سرهنگ مهدوی با دیدن پشت علی مثل مجسمه خشکش زده بود. علی روبه سرهنگ کرد وقتی مطمئن شد که سرهنگ پشتش را دیده سریع زیر پوشش را پوشید و کنار سرهنگ نشست. سرهنگ که با تعجب به علی نگاه می کرد به زور لبانش را از هم باز کرد و گفت:
- بهت نمیاد اهل خالکوبی باشی، اونم خالکوبی عکس یک دختر جوان با موهای پریشان و چشمان خمار، اونم به اون بزرگی روی پشتت.
- بله من اصلا اهل این کارها نیستم حتی دوروبر دختر جماعت هم نمی گردم.
- پس...
- قبل از اینکه فکرهای ناجوری بکنید خودم همه داستان رو براتون تعریف می کنم. من سال 56 در مسابقات شنای کشوری نفر اول در 5 رشته از زیر رشته های شنا شدم که کاش نمی شدم. این قهرمانی همزمان با زمین گیر شدن پدر گچ کارم بخاطر افتادن از نردبان در حین کار بود از طرفی بخاطر قهرمانی از چند جا به من پیشنهاد کار و آموزش شد و من بخاطر نیاز مالی خانواده همه را قبول کردم. در بین آن پیشنهاد ها یکی از همه پول بیشتری می داد و آن پیشنهاد مربوط به پرویزخان نوه تیمسار راشدی از نزدیکان شاه بود. چند جلسه اول خوب بود اما تو جلسه سوم پرویز خان درخواستی مطرح کرد که با اعتقادات مذهبی من مغایرت داشت. او پیشنهاد پول بیشتری داد. حتی وقتی من قبول نکردم من را تهدید کرد و وقتی دید که به هیچ وجه من زیر بار خواسته او نمی روم....
- مگه خواسته اش چه بود؟
- او از من خواسته بود تا در جلسه بعدی آموزش شنا اجازه بدم دوست دخترش سوگلی به همراه چند دختر دیگر هم در کلاس حاظر شوند ولی من به دلیل نامحرم بودن مخالفت کردم و او هم که هیچ وقت نه از کسی نشنیده بود من را تهدید کرده بود که بلایی به سرم می آورد که هیچ وقت از یادم نرود..
سرهنگ یک لیوان را پر از آب کرد و به دست علی داد. علی با دستان لرزان لیوان را گرفت و تا ته سر کشید. وقتی لیوان را روی میز گذاشت سرش را تکان داد و گفت:
- یک روز صبح زود نوچه اش – رستم - جلوی در خانه ما آمد تا اتمام حجت کند. وقتی من مریض بودنم را بهانه نرفتنم به بقیه کلاسهای شنای پرویز خان مطرح کردم. رستم فقط انگشتش را چندبار روی من به نشانه خط و نشان کشیدن تکان داد و بدون گفتن حرفی سوار بنز سبز پرویزخان شد و رفت. من که می دانستم پرویزخان تا انتقامش را از من نگیرد راحت نمی نشیند چند روزی به بهانه مریض بودن از خانه خارج نشدم و کلاسهایم را برای یک هفته تعطیل کردم. بعد از یک هفته صبح برای خریدن نان با احتیاط از خانه خارج شدم. مدام به دور و برم نگاه می کردم. نان را خریدم و موقع برگشت جلوی در خانه خودمان رستم را دیدم که منتظرم ایستاده خواستم فرار کنم و وقتی برگشتم جهان نوچه دوم پرویزخان پشت سرم بود. گیر اوفتاده بودم. رستم به آرامی با پوزخندی به من نزدیک شد سبد نان را از دستم گرفت و جلوی در خانه ما گذاشت و بعد به من نزدیک شد و به آرامی کنار گوشم گفت: اگر به فکر نگران نکردن پدر و مادر پیرت هستی بهتره آروم با ما بیایی و سوار ماشین بشی . من چاره ای نداشتم پس با آنها همراه شدم. آنها من را به زیر زمین خانه پریزخان بردند. آنجا من پرویزخان را دیدم که با انبر و سایر ابزار آلات نجاری که روی میز بود بازی می کرد. دل تو دلم نبود. فهمیده بودم که پرویزخان می خواهد تلافی کند. پرویز خان انبر دستی را بالا برد و در حالیکه چشمانش را باریک کرده بود به من نگاهی انداخت و گفت: بهت نگفتن هرکی با پرویز خان در بیفته ور می یفته! خواستم چیزی بگم که رستم یک دستمال که بوی الکل می داد را جلوی دهانم گرفت و من دیگر چیزی نفهمیدم. وقتی چشمانم را باز کردم کل بدنم درد می کرد . اتاق به نظرم آشنا می آمد.. درسته اتاق خواب پدرم بود...تختم را کنار تخت پدرم گذاشته بودند. مادرم قران به دست با چشمان نگران کنار تختم نشسته بود. وقتی دید چشمانم را باز کردم شروع به فرستادن صلوات کرد و مدام به صورتم فوت می کرد و در همان حال از کنار تختم بلند شد و به نزد پدرم رفت و به او مژده به هوش آمدنم را داد. سعی کردم از تختم بلند شوم ولی اصلا قدرتی در بدنم نداشتم. مادرم سریع کنارم آمد و گفت:
- عزیز مادر. تکون نخور. الان برات سوپ میارم تا قوت بگیری. سه روزه که هیچی نخوردی!
بعد مادرم برام سوپ آورد و من هم به زور چند قاشقی خوردم و داستان را از او پرسیدم. مادرم در حالیکه مدام با گوشه چارقدش اشکهاشو پاک می کرد برام گفت که از صبح روزی که برای خرید نان بیرون رفته بودم تا دو روز خبری از من نبود و روز سوم همسایه ها دیده بودن که رستم نوچه پرویزخان منو از تو بنز سبز بیرون کشیده و جلوی خونمون انداخته و رفته. همسایه ها منو داخل خونه برده بودند و بعدش سه روز بیهوش روی تخت افتاده بودم. حتی یک بار مادرم دکتر بالای سرم آورده بود و دکتر بعد از ویزیت گفته بود که داروی بیهوشی زیادی مصرف کرده و مدتی طول می کشه تا به هوش بیاد و بهم دو تا سرم وصل کرده بود. از اون روز به بعد با مراقبتهای مادرم یواش یواش حالم بهتر می شد اما خودم از این وضعیت تعجب می کردم چون انتظار داشتم پرویزخان بلایی سرم اورده باشه مثلا معتادم کرده باشه اما مثل اینکه معتادم نکرده بود بعد به فکر این افتادم که شاید بلایی سر بدنم آورده مثلا ناخنهایم را کشیده یا... ولی با وارسی کردن خودم متوجه چیزی نشدم. آشوب عجیبی توی دلم برپا بود چون نمی دانستم که پرویز خان با آن انبر دستی و من چکار کرده بود.روز سوم که راحت تر می توانستم راه بروم مادرم گفت که بهتر است بروم حمام. من هم همین کار را کردم. وقتی دوش آب گرم را باز کردم احساس کردم کل خستگی های وجودم با آب از بین رفته اند. آب این دوست دیرینه من. من که سرحال شده بودم حوله را به کمر بستم و به سمت اتاق خوابم رفتم تا لباس بپوشم. پشت به در اتاق و رو به کمد لباس در حال جابجا کردن لباسهایم بودم که صدای مادرم را که به اتاقم نزدیک می شد شنیدم.
- علی جان عافیت باشه. برات یک شربت بادرنجبو آورده ام که دلت را خنک کند.
وقتی مادرم به در اتاقم رسید با دیدنم جیغی کشید و سینی شربت از دستش افتاد و خودش هم تو چارچوب در روی زمین نشست و بعد در حالیکه گریه می کرد شروع به زدن روی سرش کرد. من که نگران شده بودم با همان وضعیت حوله به کمر کنارش آمدم گفتم: چی شد؟ چی دیدی که این طور هول کردی؟
- حدست درست بود پسرم. این پرویز خان بدون اینکه بلایی سرت بیاره تو رو ول نمی کرد.
- مگه چی شده؟
- پشتت... یا خانم فاطمه زهرا...
- پشتم... بابا واضح بگو ببینم چی شده.
- تو پشتت عکس یک دختر... یک دختر با موهای پریشان و چشمهای خمار خالکوبی شده...
وقتی این حرف را زد مثل این بود که یک ظرف پر از یخ را روی سرم خالی کرده باشند. خالکوبی...دختر...
- بذارآینه بیارم. برو جلوی اون آینه قدی بایست تا با آینه کوچیکه پشتت را به تو نشان بدهم.
باورم نمی شد. پرویز خان عکس سوگلی را پشت بدنم خالکوبی کرده بود. کل دنیا به دور سرم می چرخید. مادرم مدام گریه می کرد و می گفت: آبرویمان رفت.. یا خانم فاطمه زهرا... این چه بلائی بود که به سرمان آمد.
از آن روز دیگر من علی سابق نبودم.حتی یکبار هم تن به آب نزدم و برای امرار معاش حرفه پدرم را که گچ کاری بود ادامه دادم و هیچ وقت به هیچ دختری فکر نکردم. پرویزخان به حرفش عمل کرده بود. هرکس با پرویز خان در بیفتد ور می افتد.
کل مسیر زندگی ام عوض شد. بعدها شنیدم که پرویزخان توی یکی از مهمانیهایش که مست کرده بود سوگلی را توی استخر می اندازد و او که شنا بلد نبود توی همان استخر غرق می شود. موقع انقلاب هم پرویزخان مثل سایر طرفداران شاه از ایران فرار می کند. همیشه دنبال این بودم که یک کار ارزشمند کنم کاری که من را از کوچه و شهرم که همیشه پرویزخان را به یادم می آورد دور کند. وقتی جنگ شروع شد احساس کردم فرصتی که دنبالش بودم را پیدا کرده ام و با مادر و پدرم مطرح کردم آنها در حالیکه اشک می ریختند به تصمیم من احترام گذاشتند و برایم دعا کردند. وقتی به جبهه آمدم احساس کردم باز همان علی سابقم پر از انرژی و روح زنده. حاجی خواهش می کنم اجازه بدهید من هم در عملیات فردا شرکت کنم. می دانم که در آن شهید خواهم شد و با شهید شدنم از آخرین یادگاریهای پرویزخان هم که کابوسهای شبانه ای است که هر شب به سراغم می آیند خلاس می شوم. خواهش می کنم.
جناب سرهنگ مهدوی سرش را به نشانه موافقت تکان داد و بعد علی گفت: فقط یک خواهش دیگر دارم. سرهنگ که از شنیدن سرگذشت علی بسیار متاثر و ناراحت شده بود لبخندی زد و گفت:
- بگو . می شنوم.
- وقتی شهید شدم نزارید اثری از خالکوبی تو پشتم باشد. خواهش می کنم
سرهنگ چیزی نگفت و فقط سرش را تکان داد.
فردا شب عملیات به خوبی پیشرفت ولی چند تا شهید داشت که یکی از آنها علی بود. وقتی جنازه های شهدا را زیر درخت بزرگ کنار سد قراردادند. سرهنگ بالای سر علی رفت و لبخند ملیح حاکی از رضایت بر روی لبان علی چنان می درخشید که سرهنگ نتوانست جلوی خودش را بگیرد.کنار جنازه علی دو زانو نشست و شروع به گریه کرد. وقتی به جنازه علی دست زد متوجه شد که گلوله توپ درست به پشت علی برخورد کرده و دیگر اثری از خالکوبی نمانده...
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم صدیقه عضدی سلام
«او...» نخستین اثری بود که از شما خواندم و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. از دو زمان تاریخی استفاده کرده‌اید و همین دو زمان تاریخی اثر را به دو بخش مجزا تقسیم کرده است. یک بخش به پیش از انقلاب و ماجراهای سرهنگ مربوط می‌شود و بخش دیگر به بعد از انقلاب و دوران جنگ تحمیلی و جبهه و سایر ماجراها. استفاده از همین دو زمان تاریخی متفاوت باعث شده کار به اطناب کشیده شود و نکتۀ مهمتر اینکه تمام ماجرایی که در بخش نخست اتفاق افتاده است، در بخش دوم تکرار می‌شود. یعنی وقتی در بخش دوم و در جبهه، سرهنگ دربارۀ علت پوشیده بودن علی توضیح می‌خواهد، علی عین اتفاق‌ها و ماجراهایی که در بخش ابتدایی و در صحنه‌های مختلف بیان شده بود، برای سرهنگ توضیح می‌دهد؛ به این ترتیب تمامی صحنه‌های مربوط به پیش از انقلاب و همۀ آن ماجراها ضرورتشان را از دست می‌دهند و زیادی به نظر می‌رسند و اگر ماجرا از همان جبهه آغاز می‌شد و در همان‌جا ادامه پیدا می‌کرد و پایان می‌گرفت، باز هم چیزی از دست نمی‌رفت. نکتۀ دوم توجه به ظرفیت داستان کوتاه است. تعدادی از سوژه‌ها برای داستان کوتاه مناسب نیستند به ویژه اگر بخواهید از چند زمان تاریخی مختلف استفاده کنید. در اینجا بخشی از ماجراها سال 56 اتفاق می‌افتد و بخش دیگر در دوران جنگ تحمیلی به این معنی که حادثۀ بزرگی مثل انقلاب را در این میانه داریم که چون در اینجا مجال پرداختن به آن نبوده ناچار شده‌اید از روی آن بگذرید و شتابزده عبور کنید تا به سال‌های بعد برسید. اتفاق‌های مختلف هم برای اثر مشکل ایجاد کرده‌اند. ببینید چند اتفاق دارید: مربی شنا بودن و ماجرای استخر و سرهنگ وخالکوبی و ...ماجرای جنگ و جبهه و شهادت که همۀ این‌ها برای یک داستان کوتاه زیاد است. در بخش شخصیت‌پردازی هم موفق عمل نکرده‌اید و نتوانسته‌اید از حد و اندازۀ تیپ‌های کلیشه‌ای جلوتر بروید و از آن‌ها عبور کنید. سرهنگ دورۀ پهلوی شما اصلا شخصیت نیست فقط تیپ است. علی هم تیپ است و شخصیت‌پردازی قابل توجهی ندارد. همینطور مادر و پدر علی و سایر آدم‌های فرعی. همۀ آن‌ها نوعی گرته‌برداری از تعدادی آثار سینمایی و تلویزیونی هستند. از دادن اطلاعات مسنقیم هم پرهیز کنید. مادر علی در یکی از دیالوگ‌ها دربارۀ شغل شوهرش و افتادن و آسیب دیدن او به خود علی توضیح می‌دهد خوب معلوم است که علی نیازی به این همه توضیح دربارۀ پدرش ندارد و در واقع نویسنده دارد به خواننده اطلاعات مستقیم می‌دهد که نادرست است. گذشته از همۀ این‌ها توجه به باورپذیری است. در پرداخت اتفاق‌ها جانب باورپذیری را نگاه دارید. سرهنگ برای خالکوبی علی چه نیازی به انبر و لوازم شکنجه دارد؟ و اصلا برای خالکوبی چه نیازی به بیهوش کردن او بوده است؟ این صحنه‌ها وقتی منطق درستی نداشته باشند و باورپذیری‌شان ضعیف باشد به جای اینکه تراژیک و اثرگذار بشوند به شوخی‌های غیرقابل باور تبدیل می‌شوند. داستان‌‌های خوب فراوان بخوانید و به تلاش و تمرین ادامه بدهید. منتظر آثار بعدی شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت