پنهان کردن و ابهام در متن، با سپیدخوانی متفاوت است.




عنوان داستان : وقتی سینوزیت صد ساله شد
نویسنده داستان : مهرانگیز محمودی

این داستان ویرایشی از داستان «وقتی سینوزیت صد ساله شد» می باشد.

این بو ها که می‌آید نمی‌دانم مطبوع است یا نا مطبوع؟ این صدا ها را درست نمی‌شنوم. شنواییم کمی خش برداشته است. شامه ام فقط مریضی را حس می‌کند. تنهایی را حس می‌کند. زندگی پر شده از ویروس های متعدد. کلماتم را دیگر فراموش کرده ام. دوستی داشتم که سه سال پیش سر زده به دیدارم آمده بود. گویا من او را دعوت کرده بودم. اما او دست من را گرفته بود و با خود به یک جایی می‌کشاند. هنوز نمی‌دانم که من او را ترک کرده بودم یا او من را رها کرده بود. به هر حال او یک ماهیست که سخت دلتنگم شده بود. تازه امروز صبح احساس کردم که از مسافرت برگشتم خانه، شاید هم مسافرت نرفته بودم، بلکه مهمانی داشتم که وقتی من خوابم برد قصد کرد به خانه ی خودشان برود! حالا دوست سه سال پیش بود یا مسافر بودم یا مهمان داشتم در هر صورت به خوبی در ذهن دارم که با او تندی نکرده بودم، هر دو نیم روز ها در کنار هم مثل دو نوزاد تازه متولد شده در آغوش مادر خورشید گرم چرت زدن بودیم، تا این که شب شد و تاریکی افتاد و هر دو با هم بیدار شدیم. باد سردی وزید و من را متوجه دست ها و صورت نم‌دارم کرده بود، که خیس عرق شده بودند. ما دو نفر بیشتر از پیش با هم صمیمی شده بودیم، او، آن شب خیلی ترسیده بود، کشان کشان بردمش و نشستیم کنار بخاری، البته نمی‌دانم من او را بردم یا او من را؟، به هر حال دیدم که او سرم را روی زانوی خشک و سردش گرفته و پیشانی و گوش ها و بینیم را نوازش می‌کند.
زانو هایش خشک و سرد بود ولی من خوابم برد! از آن شب وقتی بیدار می‌شدم غیر از صدای او هیچ صدایی را نمی‌شنیدم. گویا که زندگی با همه ی محتویاتش هیچ طعم و بویی نداشت، مثل روزی که بی رنگی تصمیم گرفته بود با من انس بگیرد. همه ی خوراکی ها شده بودند فقط: قند و نمک و فلفل و قارا، بادام تلخ و ترب چه ی ترد!. بعضی از طعم ها انگار همان آب ولرمی بودند که هر روز صبح به دهانم می‌زدم، تازه طولی نکشید که آن طعم‌های مذکور هم طعم آب ولرم را به خود گرفتند. دوست یا مهمان یا محل مسافرت من را از خوردن اینها هم منصرف می‌کرد ولی من اجتناب نمی‌کردم، لب به همه چیز می‌زدم، دیگر باورم شده بود که مدت زیادیست با این حال و روز اوقاتم را می‌گذرانم، کم کم دیدم که من میهمانی نداشتم و دوست سه سال پیشم هم به هیچ وجه این همه صمیمی نبود.
ولی حالا انگار که سالیان درازیست آمدم به یک دنیای جدید، دنیایی که فقط حواس یک و نیم گانه دارد، یعنی لمس و نیمه شنوایی!. آدم های اینجا غیر از رفتن آرزوی دیگری ندارند. از تنها چیزی که خوششان می‌آید آغوش گرم و دل چسب مادر خورشید است، هرچند! آنجا هم آرامش آن چنانی ندارند. چه داستانی می‌شود برایشان طرح کرد؟. مثل این است که دست و پا شکسته و بی حافظه افتاده ای کنج یک اتاق سرد و بی روح و به وضوح می‌بینی که همین طور خواهی نخواهی ظرف زندگیت دارد خالی می‌شود.
دیشب لای رخت خواب که تکان می‌خوردم، پشت دیوار هر چرتی اول جسد مرده ای را می‌دیدم که از سمت راست بالای سرم به دیوار تکیه داده و سایه می‌اندازد روی دیوار، کنار بالشی که من موبایلم را روی آن به شارژ زده بودم، تا من را بترساند. واقعا اولش کمی ترسیدم بعد اعتنایی نکرده پتو را روی سرم کشیدم. دیوار چرت دومم این طور شکسته شد: رکسانای توی صندوق عقب ماشین کاوه! همان مردی که دنبال لنگ قرمزش می‌گشت تا رد خونی را از روی موزایک ها پاک کند! :خودش است! در صندوق را باز کرده و با صورت چاله چوله با چشم های متلاشی شده اش دارد بر و بر از پایین پا هایم به من نگاه می‌کند!: زدم به کوچه ی علی چپ، دوباره پتو را گرفتم بالای سرم و به پهلوی راست چرخیدم، ترس برایم خنده دار شده بود، در همین حال گفتم: تو هم برو آشغال هایی که شوهرت ریخته وسط پذیرایی جمع کن.
از چرت سوم بگویم: با شنیدن این جمله ی کاوه از خواب پریدم: در سطل را که باز کردم بوی کثافت......: گزاره اش را خیلی زود فراموش کردم، شما فکر کنید همه جا را پر کرده بود یا حمام را برداشته بود. برای من مهم نهادی بود که در دنیای صد ساله ی حواس یک و نیم گانه ی من هیچ تصویری نداشت و من اصلا درکش نمی‌کردم. بعد خوابیدم!. بله، خوابم برده بود. و نفهمیدم این خواب مرگ بود یا خواب آدمی زاد؟، شاید هم خستگی راه بوده باشد. توی عالم رؤیا حتی تاوانَکس هم نتوانسته من را به دنیای عادی و حقیقی خودم برگرداند. آخه پزشک گفته بود این آخرین راه درمان است. شاید پزشک من را به تمسخر گرفته بوده باشد! شاید هم راست گفته باشد! یعنی شغل پزشک می‌تواند به تمسخر گرفتن بیمار باشد؟ یک جای زندگی هم دسته ای از آدم ها اطرافیان خودشان را تمسخر کرده و به رویشان لبخند می‌زنند. چون فکر می‌کنند زیادی موضوعی را بزرگ کرده اند. من نمی‌دانم درستش کدام است؟ اما در حقیقت اگر من میهمان داشتم یا مسافر بودم هر دوی ما وقتی که رمان این سگ می‌خواهد رکسانا را بخورد. «قاسم کشکولی» شروع شده بود هم دیگر را ترک کرده بودیم. دیگر پشت دیوار ها هیچ چیز ترس ناکی نبود. بر عکس عالم رؤیا و عوض نهاد جمله ی کاوه با بوی عطر شالی که دور سرم پیچیده بودم از خواب بیدار شدم.

مهرانگیز محمودی.
نقد این داستان از : مریم اسحاقی
دوست عزیز سلام
داستان "وقتی سینوزیت صدساله شد" را خواندم. یادداشتی برای منتقد در مورد تندنوشت گذاشته‌اید، که تندنوشت سوم خوانده‌ شود. درست متوجه منظورتان نشدم چون این اثر را دو بار دیگر نیز نقد کرده‌ام و این سومین نسخه از داستان است. در حال حاضر کمی از پراکندگی متن کاسته‌ شده است. این که پایان داستان را بازگذاشته‌اید نیز بسیار خوب است. کاش پیش از بازنویسی مجدد، نقد نوشته‌شده را می‌خواندید. داستان بی‌مکان است. موقعیتی در این داستان نداریم. شخصیت هم در واقع پرداخت نشده‌ است. نویسنده حتی اگر قرار است داستانی سیال ذهن بنویسد، بهتر است با وجود پراکندگی ظاهری متن، نوعی انسجام در اثر را حفظ کند. انسجام درونی که در ذهن نویسنده است و اطلاعات ضروری را به صورت شبکه‌سازی‌شده و قطره‌چکانی به مخاطب نیز می‌رساند. این اثر هنوز دچار پراکندگی است و بینامتنیت رمان قاسم کشکولی نیز نتوانسته نجاتش دهد و جنبه‌ی داستانی به آن ببخشد. در حقیقت این بینامتنیت به متن اصلی خوب چفت‌ و بست نشده‌است. همان‌طور که پیش‌تر هم برایتان نوشته‌ام، پس از بازنویسی نیمه‌ی اول داستان پرکشش است و خواننده را جذب می‌کند. اما پس از آن خواننده در پی چرایی این پراکندگی ذهن راوی است که در طول اثر پنهان می‌ماند و در پایان در یک جمله بیان می‌شود. این عدم شناختن شخصیت و عدم وجود شخصیت‌پردازی در طول داستان سبب می‌شود حس هم‌ذات‌پنداری با راوی به‌وجود نیاید. حادثه‌ای در گذشته‌ی راوی رخ‌داده و راوی سعی در پنهان‌کردنش دارد. نشان‌ندادن آن حادثه متن را به گلایه و واگویه‌ی ذهنی تبدیل می‌کند و از داستان فاصله می‌گیرد.
در ابتدای داستان اشاره می‌کنید: «دوستی داشتم که سه سال پیش سر زده به دیدارم آمده بود. گویا من او را دعوت کرده بودم» این جا به خواننده نشان می‌دهید راوی غیرقابل اعتماد است. اما در سطرهای پایانی داستان می‌خوانیم: «هر دوی ما وقتی که رمان این سگ می‌خواهد رکسانا را بخورد. «قاسم کشکولی» شروع شده بود هم دیگر را ترک کرده بودیم. دیگر پشت دیوارها هیچ چیز ترس‌ناکی نبود.» این‌جا در پایان داستان خواننده متوجه می‌شود راوی قابل اعتماد است و سعی در پنهان‌کردن چیزی دارد. از ترک‌کردن و زمان ترک نیز آگاه است. این تناقض آشکار در متن به اثر ضربه می‌زند. به نظر می‌رسد نکاتی در ذهن نویسنده و راوی روشن است که از خواننده پنهان می‌ماند. دوست عزیز خاطرمان باشد علیرغم تکیه بر سپیدخوانی متن و احترام به سکوت بین خطوط، پنهان کردن و ابهام در متن، با سپیدخوانی متفاوت است. سپیدخوانی و سکوت متن جنبه‌ی قابل ارزشی است که هم خواننده را به تفکر وامی‌دارد و سبب ادامه‌ی داستان در ذهن خواننده می‌شود. اما گذاشتن نقاط مبهم در داستان و پنهان‌کردن اسرار و جزئیاتی از زندگی راوی که برای طرح داستانی الزامی است، خواننده را گیج و سردرگم می‌کند.
ممنون از شما. موفق باشید.

منتقد : مریم اسحاقی

متولد رشت دی ماه 1348 دانش آموخته رشته پزشکی فعالیت وبلاگ نویسی و انتشار نقدها در سایت های ادبی و روزنامه فرهیختگان از سال 81 فعالیت جدی در داستان نویسی از سال 1386



دیدگاه ها - ۱
ایرج بایرامی » یکشنبه 10 آذر 1398
با سلام به گفته خانم اسحاقی :«این عدم شناختن شخصیت و عدم وجود شخصیت‌پردازی در طول داستان سبب می‌شود حس هم‌ذات‌پنداری با راوی به‌وجود نیاید. حادثه‌ای در گذشته‌ی راوی رخ‌داده و راوی سعی در پنهان‌کردنش دارد. نشان‌ندادن آن حادثه متن را به گلایه و واگویه‌ی ذهنی تبدیل می‌کند و از داستان فاصله می‌گیرد.»

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت