داستان خوبی را شروع کرده‌اید




عنوان داستان : ترک عادت
نویسنده داستان : سیدامیرحسین احمدی

مش غلام بر روی صندلی مورد علاقه‌اش در کافه‌ی محل نشسته و طبق عادت، چوب‌سيگارش كه سيگار بلند خاموشی به آن متصل است را روی لب می‌گذارد؛ برای ترك سيگار به اين اعتياد مبتلا شده.
کافه‌چی:«مش غلام چایی بیارم؟»
مش‌غلام بی‌ هیچ جوابی به روبرو خیره شده و مانند دیوانه ها به سیگار خاموشش پک های سنگین می‌زند.
کافه‌چی رو به یکی از اهالی می‌کند و می‌گوید:«چقدر بهش گفتم مش‌غلام! زن بگیر. مگه تو گوشش می‌ره؟ بابا بی‌سر و سامون هر روز مثل آینه دق می‌شینه اینجا که ما ببینیمش و غصه بخوریم.»
مش غلام ريش سفيدش را ميخاراند. یک لحظه می‌خواهد تکانی بخورد اما بدنش خواب‌رفته تر از آن‌است که حرکتی کند. در فكر فرو می‌رود، دوره می‌کند.
مرگ مادربزرگ، پدرش را دگرگون می‌کند. مرگ مادرش زیر چک و لگدهای عاشقانه‌ی پدر، ازدواج دوباره‌ی پدر...
روزی که نامادری‌اش داشت دوران نقاهت کبودی‌هایش را طی می‌کرد، غلامِ کوچک به سمت او می‌رود تا حالی از او بپرسد. همه‌چیز آنجا اتفاق می‌افتد:
غلام:«ننه مریم تو جای مادر منی، پدرمو ببخش. من دیگه بعد مرگ مادربزرگم نشناختمش.»
ننه مریم:«جلو نیا. از همه‌تون متنفرم. فکر کردی از تو خوشم می‌آد؟! چشات با اون مو نمی‌زنه. مطمئنم یه روزی هم یکی باید زن تو رو از زیر چک و لگدات جمع کنه.»
غلام مات و مبهوت به ننه‌مریم نگاه می‌کند و اشک می‌ریزد، از تصور این‌که گلناز، دختر همسایه، زیر دستش کبود شود، به تنش لرزه می‌افتد. همانجا در اوایل نوجوانی قید زن و عشق و ازدواج را زد. با این که ننه‌مریم هزاربار به او گفته که:«بچه‌جون عصبی بودم. درد داشتم. یه‌چیز گفتم. باباتم که آدم بدی نبود مرده‌شور برده.»
می‌رود خاطره‌ی بعدی:
از خواب بيدار می‌شود و بعد از كش و قوسی به بدن با انگيزه بلند می‌شود. امروز روز مهمی‌است. ماه هنوز گوشه‌ی کادرِ شب سوسو می‌زند. می‌رود لب حوض، آستينش را تا پايين بازوان عضلانی و جوانش بالا ميزند، دستی به آب می‌زند و موجی به آن ميدهد، صورتش را تا گوش درون آب فرو ميبرد و چند ثانيه ای با چشم باز به كاشی های ته حوض خيره ميشود و بعد از مكثی طولانی سرش را بالا می‌آورد و نفس می‌گیرد. سرفه‌ی دنباله داری نصيبش می‌شود، آنقدر در اين چند وقت با خودش نشسته و سيگار روشن کرده و سبك سنگين كرده كه بروم يا نه که ديگر كلافه شده. اما حالا تصميمش علنی است، برمی‌گردد سمت اتاقش و با عجله تكه‌ای نان به دهان می‌گذارد، بلند می‌شود و لباس غم گرفته اش را می‌پوشد، خود را مرتب می‌کند و به خود عطری ميزند،اهل به خود رسیدن نیست اما امروز فرق می‌کند. كلاهش را روی سر تنظيم می‌كند و چمدانش را به دست می‌گيرد و برای آخرين بار به اتاق خالی اش نگاه می‌كند و راه می‌افتد، سری به اتاق ننه مریم می‌زند که چند وقتی‌است راحت و تنها سر به بالین می‌گذارد، از دور او را می‌بوسد و خداحافظی می‌كند.
آفتاب هنوز زورش به تاريكی نمی‌رسد و مدتی مانده تا سر در آورد، غلام منتظر عموی تاجرش است تا بی‌خبر با او به سمت فرنگ روانه شود، به سوی آرزوهای تر و تازه اش.
با سر و صدای بچه ها در كوچه بيدار ميشود، تمام بدنش از ترس و لرزه در تلاطم است. بلند می‌شود و به خود سيلیِ محكمی می‌زند، انگار ديگر برايش مهم نيست كه كسی اورا ببيند سيگاری روشن می‌كند و وحشيانه به آن پك می‌زند و اشك هايش سرازير ميشود، باز هم ننه‌مریم خير و صلاحش را خواسته، بعد از اين كه دخترِ عمو ماجرا را برای ننه تعریف کرده، عمو را منصرف کرده و گفته كه پسرش همينجا راحت‌تر است و لازم نکرده برای غلام تصمیم بگیرید.

پيرمرد از سوزش دستش توسط سيگار به ته رسيده به خود می‌آيد، خاطراتش باعث ترك اعتيادش شده بود، باسن كرخ شده‌اش را روی چوب صندلی جا به جا می‌كند و چشمانش را می‌بندد و آخرين سيگار را رها می‌کند.
کافه‌چی نگاهی می‌کند و سری تکان می‌دهد:« نگاه کن. شبیه مرده ها شده...»
نقد این داستان از : احسان رضایی کلج
جناب آقای احمدی سلام
می‌خواهم به ساده‌ترین بیان ممکن به شما بگویم اگر متنی نوشتید که در آن فردی روی صندلی نشسته باشد و به گذشته‌ی خود فکر کند هرگز موفق به ساخت داستان نشده‌اید. قدیمی‌ترین تعریف داستان و یا تعریف ارسطویی آن، متنی است که شروع،‌ میانه و پایان داشته باشد. با همین ساده‌ترین تعریف به سراغ متن شما می‌رویم. بیایید ماجرا را با هم مرور کنیم. مردی در ناکجا آباد و در زمانی نامعلوم روی صندلی کافه‌ای نشسته است و به گذشته‌ی خود می‌اندیشد. این شروع قابل قبول است هرچند استفاده از نام «مش غلام» در کنار کافه، شاید تصور مخاطب را از محیط و زمان داستان مخدوش کند اما به هر حال می‌توان متصور بود فردی در جایی نشسته و به گذشته‌ خود فکر می‌کند.
در داستان اول متوجه می‌شویم او پدری داشته که به دلیل فوت مادرش زن‌های خود را کتک می‌زده و او به همین دلیل در نوجوانی تصمیم می‌گیرد دیگر ازدواج نکند و عجیب اینجاست که پای تصمیم خود می‌ایستد. به باورپذیری این مطلب کاری نداریم و فقط به این نکته اشاره می‌کنم که اگر نیمی از تصمیمات دوران نوجوانی انسان‌ها اجرا شده بود، احتمالا جهان شکل دیگری داشت.
و اما به قول شما خاطره‌ی بعدی، راجع به فرنگ رفتن مش غلام است که گویا این اتفاق هم نمی‌افتد. خب هردوی این خاطره‌ها دلیل آن است که مردی در کافه نشسته باشد و به زندگی خود فکر کند و بعد؟ بعدی در اثر شما وجود ندارد. یعنی شما فعلا موفق شده‌اید یک داستان را شروع کنید ولی نه به میانه پرداخته‌اید و نه به پایان. در داستان عنصری کلی و اصلی وجود دارد به نام روابط علت و معلولی که کش مکش‌ها و کنش و واکنش داخل جهان داستان باید بر گرفته از آن باشد. حالا شما با این شروع می‌توانید از این شخصیتی که ساخته‌اید به عنوان کنش‌گری، داستانی استفاده کنید. مثلا همین مش غلام که زن گریز است عاشق شود و یا مجبور شود به سفری دور و دراز برود. به زندان بیافتد و ...
ایراداتی هم در متن داشتید که بد نیست به آن اشاره کنم تا در بازنویسی سعی در رفع آن‌ها کنید. به عبارت زیر دقت کنید:
«لباس غم گرفته‌اش را می‌پوشد» من معنی لباس زرد یا سیاه را می‌فهمم. لباس پاره، چروک، بی‌قواره و حتی لباسی که بوی عرق می‌دهد را می‌شناسم و می‌توانم تصوری درست از آن داشته باشم. اما لباس غم گرفته؟ من نمی‌دانم غم چگونه یک لباس را می‌گیرد و تا به امروز لباسی غمگین ندیده‌ام. بنابراین اولین وظیفه‌ی توصیف، حتی در شاعرانه‌ترین حالت آن ارائه‌ی تصویری دقیق از وضعیت موجود است. و یا این عبارت: «بلند می‌شود و به خود سيلیِ محكمی می‌زند، انگار ديگر برايش مهم نيست كه كسی اورا ببيند سيگاری روشن می‌كند و وحشيانه به آن پك می‌زند» چون در این صحنه مش غلام ایستاده بود، وقتی می‌نویسید بلند می‌شود، مخاطب اینگونه تصور می‌کند که او به هوا می‌پرد، بعد سیلی محکمی به گوش خود می‌زند و وحشیانه! سیگار می‌کشد. من تا به امروز هیچ کسی را ندیده‌ام وحشیانه سیگار بکشد یا هیچ انسان عاقلی را که بلند بشود و به گوش خود سیلی بزند.
سخن آخر اینکه سعی کردم به ساده‌ترین زبان ممکن ایرادات «ترک عادت» را به شما بگویم چراکه به نظرم گذشته از مطالب گفته شده شما قلم گرمی دارید و مطمئنم اگر بیشتر دقت کنید نویسنده‌ی بسیار خوبی خواهید شد.

ارادتمند
احسان رضایی

منتقد : احسان رضایی کلج

با ارایه چند دست‌نویس در 13 سالگی به عضویت آفرینش‌های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درآمدم. پنج سال تمام هر هفته از غرب به شرق تهران راه می‌پیمودم تا در جلسات نقد استاد عزیز محمدجواد جزینی شرکت کنم. هم زمان با حضور در دانشگاه، دومین آفتاب ...



دیدگاه ها - ۱
سیدامیرحسین احمدی » سه شنبه 12 آذر 1398
منتظر نقدی حرفه‌ای تر بودم. شعر برای چندسال پیش منه و من داشتان‌نویس نیستم به هیچ عنوان. اما خیلی راحت‌تر می‌شد داستان من رو نقد کرد. این که “لباس غم گرفته” برای شما مفهوم نیست برام عجیبه. یا حتی پک وحشیانه زدن به سیگار. یا وقتی من می‌گم فلانی بلند شد یعنی قطعا قبلش نشسته. یا اینکه من وقتی می‌گم در رو باز کردم قطعا مخاطب می‌فهمه در بسته بوده و بعد باز شده، چون دری که باز است را دیگر نمی‌شود باز کرد، مگر دوباره بسته شود. به هرحال ممنون از نقد شما. امیدوارم در نقد از پنجره‌های دیگر هم به متن نگاه کنید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت