قدر سوژه‌هایتان را بدانید




عنوان داستان : پازل خارجی !
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

پابرهنه بروی ماسه های ساحل می دوید و چند متر ی از من فاصله می گرفت و دوباره بطرف من می آمد دورمن چرخی می زد و دوبار دوان دوان دور می شد چیزی به غروب نمانده بود او درست مثل دختران پانزه ، شانزده ساله شیطان و بازیگوش و پرانرژی بود . دورتر از من ناگهان ایستاد و خیره شد به دریا . نگران اش شدم راه افتادم . چندقدم مانده بود به او که چشمم به دستی از مچ قطع شده افتاد که در لبه ماسه ها با آمد و رفت موج دریا برقص در آمده بود . وحشت زده یک قدم عقب گذاشتم . صدای آزاده مرا بخود م آورد . نگاهم را تعقیب کرد و بادیدن دست قطع شده با اشاره انگشتان دست اش پرسید : این چیه ؟ هردو بهم نگاه کردیم . گفتم : باید پلیس را خبرکنم . کفش حصیر ی اش را به دستش دادم رنگ اش پریده بود . گفتم : نترس عزیزم ، پاهاتو بشور کفش پاکن برگرد ویلا . نمی خوام سوال و جواب پلیس ها آزارت بده . سرتکان داد و بطرف دریا رفت . گوشی همراهم را بیرون کشیدم و مو ضوع را تلفنی به پلیس اطلاع دادم . آزاده نزدیک من شد با اشاره انگشتان اش به من فهماند می رود به ویلا . سرتکان دادم او باسرعت از من دور شد با چشم تعقیبش کردم تا وارد ویلا شد . صدای آژیر ماشین پلیس نگاهم را به خیابان کشید . دو مامور پلیس از آن پیاده شده بطرف من آمدند . به یک قدمی من رسیدند هردو احترام نظامی گذاشتند یکی از آنهارا می شناختم . سروان احد ی بود . پرسید : چی شده دکتر ؟ به دست قطع شده اشاره کردم . او خم شد با دقت خاصی به دست قطع شده نگاه کردو رو به گروهبان تنومندی که همراهش به آنجا آمده بود و گفت : قلندری بی سیم بزن و خبر بده . گروهبان بطرف ماشین رفت . سروان دست در جیب خود برد خودکاری بیرون کشید روی زانو نشست خودکار را زیر دست قطع شده قرار داد آن را بروی ماسه منتقل کرد و گفت : بنظر خیلی از وقت مرگش نگذشته شما که خودتون استادین نظرتون چیه؟ قدراست کرد و به من چشم دوخت . گفتم :حدود نیم ساعت پیش آمده بودیم اینجاو همسرم بادیدن این دست قطع شده بهم ریخت و رفت به ویلا سروان احدی ، سرتکان داد گفتم : همسرم حال خوبی نداره باید برم پیشش با من کارداشتین ویلام . سروان سرتکان داد .
خودم را به ویلا رساندم . آزاده توی مبل نشسته بو د با فنجان چای دردستش بازی می کرد . کنارش نشستم و دستم را دور شانه اش انداختم . گفتم : متاسفم عزیزم دومین روز ماه عسلمون با چنین صحنه ای روبرو شدی . . سرتکان داد و زل زد به پرده های پشت پنجره . گفتم : میخوای از اینجا بریم ، بریم به یک منطقه دیگه بریم ساری یا بابل . با تکان دادن سر جواب منفی داد و چای خود را خورد از جابر خاست و اشاره کرد برایم چای می آورد . بیست دقیقه ای از ورود ما به ویلا گذ شته بود .صدای زنگ در بلند شد خودم را به دربازکن رساندم سروان احدی بود . در را بازکردم و به استقبالش وارد محوطه باز ویلا شدم او نزدیکم شد و ادای احترا کرد و گفت : ببخشید دکتر مزاحمتون شدم . میشه فردا اول وقت تا اداره بیائین . گفتم : البته سروان . چه خبر ؟ گفت : احتمالا جنازه تکه ، تکه شده و به دریا ریخته شد و این دست را آب به ساحل رسانده . تحقیقات ادامه داره . اما هنوز کسی خبرا ز گم شدن زن یا دختری به مانداده .
سروان ادای احترام کرد و از من دور شد . تو فکر بودم که با ضربه سرانگشت آزاده به پنجره سالن چشم دوختم . او فنجان چای را نشانم داد . سرتکان دادم وارد سالن شدم خودش را به من رساند و فنجان چای را بدستم داد و با تکان دادن انگشتان دست اش خواست بفهمد پلیس چه چیزی گفته . گفتم: چیز مهمی نگفت .با اشاره حالیم کرد خیلی وحشتناکه . گفتم : همینطوره . بزودی معلوم میشه . دست اش را گرفتم و توی کاناپه او را نشاندم و گفتم : شام میریم به یک رستوران شیک . میدونی وقتی به نهال گفتم که میخوام با تو اردواج کنم و برای زندگی هم ویلا را انتخاب کردم باورش نشد . آزاده با اشاره دست فهماند که از اول فهمید و نهال میخواسته که مادر دوستش ، زن شما شود ، چون من خدمتکار بودم . سرتکان دادم : میدونم واسه همین به خواهرت گفتم : برام مخالفت نهال مهم نیست . من آزاده را دوست دارم .او تنها مونس زهرا بود و بعد از مرگ زهرا منو تنها نگذاشت . اون تنها زنیه که لیاقت داره خانم خونه من باشه . خندید چای را خوردم و فنجان خالی را بدستش دادم و گفتم : لطفا یکی دیگه . از جابرخاست . صدای زنگ تلفن بلند شد . آزاده خودش رابه تلفن رساند گوش سیار را برداشت بدست من داد و بطرف آشپزخانه رفت . گوشی را به گوش چسباندم .
- الو .
- سلام دادش
- سلام آبجی کوچیکه .خوبی ؟
- بله داداش مرسی .نهال کجااست هرچی تماس می گیرم تلفنش خاموشه؟ میشه گوشی را بهش بدین.
- نهال اینجا نیست آبجی
- دیشب زنگ زد به من که آمده پیش شما .
- نه نیامده .
- اما دیشب تصویری با هم حرف زدیم من اولش باور نکردم و گفت : " باورکن پشت در ویلام آمدم آشتی کنان " تصویر ویلا را دیدم داداش .
- چه ساعتی بود ؟
- تقریبا ۸ بود .
- پس نیامده داخل شاید پشیمان شده برگشته یا رفته هتل
یک سری به هتل ها میزنم . اگر با تو تماس گرفت بگو بامن تماس بگیره ما یک هفته است باهم حرف نزدیم . بامن قهر کرده بود . دختر کوچولوی من . وقت شوهرشه .
گوشی را گذاشتم سربلند کردم آزاده کنارم ایستاده بود . فنجان را بدستم داد . پرسیدم : نهال دیشب آمده ابنجا از پشت در ویلا با خواهرم تماس گرفته . ساعت ۸ من اینجا نبودم . شما تو ویلا بودی . زنگ نزد یا نیامد داخل . اون کلید اینجا را داشت . آزاده با تکان دادن سر جواب منفی داد. گفتم : حتما تو یکی از همین هتل هااست باید پیداش کنم . تو آماده شو آمدم بریم برای شام .
ازخانه بیرون زدم هنلها و مهمانسرا ها را جستجو کردم اثری از نهال نبود . شماره او را چندبار گرفتم .خاموش بود .
توفکر بودم ، دست ازمچ قطع شده در ذهنم آمد بدنم لرزید زیرلب گفتم : خدایا خودت کمک کن . تلفن همراهم بصدا در آمد . آزاده بود تصویرش واضح نبود . بعد از چند لحظه تماسش قطع شد . هرچه سعی کردم با آزاده تماس برقرار کنم موفق نشدم ، زیر لب گفتم : اینم شد تلفن .باسرعت حرکت کردم و خودم را به خانه رساندم بادیدن ماشین پلیس تعجب کردم . از ماشین پیاده شده وارد ویلا شدم
سروان احدی و قلندری در سالن نشسته بودند با ورود من از جا برخاستند . ادای احترام کردند . آزاده از آشپزخانه با چند فنجان چای بیرون آمد . سروان احدی گفت : ببخشید مزاحم تون شدیم شماره همراه شمارا نداشتیم . خانم هم نتونست باشما ارتباط برقرار کنند . گفتم : راحت باشین اتفاق تازه ای افتاده ؟
آزاده به هرکدام از ما فنجانی چای داد و از سالن خارج شد .تعارف کردم هرسه نشستیم . سروان احدی گفت : به کمک شما نیاز داریم . یک مرد سر یک دختر جوان بیست و چند ساله را کمی دور تر از شهر پیدا کرده . و یک پا ی قطع شده را هم یک ماهیگیر پیدا کرده . سرهنگ دستور دادند خدمت برسیم و تقاضا کنیم تشریف بیارین پزشک قانونی . مسئول این کار منتقل شده و هنوز کسی رانفرستادن .
پرسیدم : گفتین یک دختر جوان .؟ سرتکان داد. بله روی پیشونیش یک مثلث خال کوبی شده . گروهبان قلندری میگه ممکنه از متکدیان خارجی باشه . رنگ پوست چهره اش و چیزی که به موهایش بسته هم نظر گروهبان را تائید می کنه . گفتم : خدارا شکر . سروان نگاه معنی داری به من کرد . گفتم : منظورم این بود که باپیدا شدن سر مقتول بهتر میشه فهمید کی هست .
صدای زنگ تلفنم بلند شد به صفحه آن نگاه کردم . نهال بود . لبخند برلبم نشست . نفس راحتی کشیدم . و گفتم: تا چایی تونو بخورین من این تلفن را جواب میدم و باهم میریم اداره . از جا بلند شدم گوشی را بگوشم گذاشتم .
- الو
- سلام بابا
- سلام کجایی دختر ، چراتلفنت خاموشه
- از دستم افتاده بود .تازه درستش کردم .توشهرم . میام ویلا.
نقد این داستان از : الهام فلاح
آقای ترنجی گرامی سلام. غالب داستان‌های شما ماجرا محور و پرکشش هستند و تعلیق لازم برای کشاندن مخاطب را تا خط انتها دارند. اما مسئله‌ای بیش از همه به داستان شما آسیب می‌زند عدم پیاده‌سازی درست ماجرا و سوژه‌ای بسیار خوب و دراماتیک است. در این داستان قبل از هر چیزی حیله شما خود را نشان می‌دهد و آن چیزی نیست جز بستن دهان آزاده. شما برای اینکه بار پرداخت شخصیت و صدا دادن را از روی دوش زن دکتر بردارید، او را لال و گنگ خلق کرده‌اید. در حالیکه این گنگ بودن زن هیچ کارکرد معناداری در داستان ندارد جز اینکه نویسنده خواسته کار را راحت کند. و اما نکته دیگر درباره منطق داستان شماست. داستان با پیدا شدن دستی جرقه می‌خورد. اما راوی هیچ چیزی از دست برای خواننده نمی‌گوید. حتی معلوم نمی‌کند دست مال زن است یا مرد یا دست یک فرد پیر یا جوان و در کنار این ناآگاه نگه داشتن تعمدی خواننده، وقتی افسر پلیس از پزشک درباره زمان مرگ سوال می‌کند پزشک بی‌آنکه پاسخ دهد به ویلایش می‌رود. درست همین زمان شک و ترس از اینکه نکند نهال صاحب دست قطع شده باشد، شروع می‌شود. که البته نقطه عطف داستان نیز هست اما از لحاظ منطقی ایراد دارد. چرا؟ چون هیچ پدری نیست که دست دخترش را نشناسد. حتی اگر از بدن جدا شده باشد. چه رسد به پدری که پزشک است. مسئله دیگر که داستان را دچار ایراد می‌کند این است که راوی که همان آقای دکتر است یکباره شروع به دادن و بارش اطلاعات بر سر خواننده می‌کند. گویی دارد بازجویی می‌شود. بی‌وقفه و بدون منطق داستانی شروع می‌کند به گفتن از ازدواجش با آزاده و نسبت نهال با خودش و زن اولش و این زن لال و گنگ از کجا پیدا شده و اصلا چرا دکتر خواسته خلاف میل همه با این زن که حرف نمی‌زند و گویی جز چای ریختن کاری بلد نیست، ازدواج کند. این شکل از اطلاعات رساندن به خواننده غلط ترین شکل ممکن است. این را به خاطر داشته باشید، شعار مهمی در کار نویسندگی داستان وجود دارد و آن این است که ( نگو، نشان بده). باید تمام اطلاعاتی که خواننده باید بداند نشان دهید نه اینکه صاف توی دهان آدم‌های داستان بگذارید. مسئله دیگر این است که حتی وقتی افسر پلیس از نشانه‌ها و مشخصات سر زن جوان می‌گوید باز هم مرد نمی‌داند ممکن است جنازه مثله شده دختر خودش باشد یا نه و این از همه چیز عجیب‌تر است. اشکال دیگر این است که افسر پلیس گزارش تکه‌های جنازه را آنهم به طور غیر رسمی به پزشک پزشکی‌قانونی گزارش نمی‌کند. به شما توصیه می‌کنم وقتی درباره موارد تخصصی مشاغل و رسته‌ها و سلسله‌مراتب آن داستان می‌نویسید، حتما تحقیق کنید و از درستی آنچه در داستان ابراز می‌کنید مطمئن باشید. ذهن شما داستان‌ساز است و سوژه‌های خوب و دراماتیکی دارید اما حیف که در نوشتن هم شتاب می‌کنید و هم دقت و وسواس کافی را مبذول نمی‌دارید.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. مهندس کامپیوتر . تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌است و با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری دارد.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت