کفش خودتان را بپوشید




عنوان داستان : ماشاالله زمین می‌خرد
نویسنده داستان : مبینا ستاری

طوبی خانم در حالی که آه و ناله می کردگفت : اخیش، آفرین نرگس جان! حالا که داری پام و ماساچ می دی اون شصت پامم بده! آفرین! حالا بیا بالاتر، نه خیلی اومدی بالا، آهان، حالا بپیچ به چپ، آخیش ! ماساچ چه کیفی داره! می بینی ماشالله! نتیجه زمین نخریدن همینه. هرروز سردرد، دل درد ودردهای دیگه ! چقدر بهت گفتم اون زمین 63 متری رو بگیر. گوش نکردی. اون 58 متریه هم خوب بود. بلاخره ما هم باید یه خونه ای، باغچه ای خارج از شهر داشته باشیم. یه هوایی تازه کنیم.!!
نرگس با هیجان گفت: یادتون باشه استخر هم باید داشته باشه. بدون استخر من نمی ایم! از همین اول بهتون گفته باشم!
طوبی خانم: جکوزی و سرسره آبی هم مهمه
- ماشالله که تحت تاثیر ناخوشی طوبی خانم قرار گرفته بود با قیافه ای متفکرانه گفت: راست می گی طوبی خانم باید بریم یه زمین بگیریم. منم که عاشق کشاورزی! ، اونجا می تونیم یه گاو داری، مرغداری چیزی اصلا چه می دونم دامپروری راه بیاندازیم و هی گسترشش بدیم و یه هوایی هم تازه کنیم.
- طوبی خانم که یه دفعه به شکل معجزه اسایی تمام دردش خوب شده و انرژی زیادی گرفته بود گفت: ماشالله راست می گی؟ واقعا زمین می خری؟
- بله، من خودم الان چند وقتیه به طور جدی به این مساله فکر می کنم! البته زمین خوب خریدن به این سادگی ها نیست. اول باید ببینیم چقدر بودجه داریم. خب اگه الان من حقوق بازنشستگی ام رو بگیرم حدودا 8 میلیون سیصدو هشتاد هزار و چهارصد و پنجاه و سه تومن پول دارم که به طور مساوی تو8 تا حساب مختلف تقسیم شده.
نرگس با تعجب گفت: چرا تو 8 حساب ریختی؟
-چند روز پیش که می خواستم آشغالها رو بزارم بیرون، رفتگر محله می گفت دزدی از حساب های بانکی تو دنیا زیاد شده. یه سری بچه های 14، 15 ساله که بهشون می گن هکار، هوکر.. این کارها رو می کنن
- منظورتون هکره ؟
- آره دیگه بلاخره کاراز محکم کاری عیب نمی کنه این روزا باید همه جوره مراقب پولت باشی! تازه فکر کنم چون تو حساب های مختلف ریختم چند هزار تومن تا الان به هر کدومشون اضافه شده، خوب طوبی تو چقدر داری؟

- طوبی خانم که کمی ذوق زده شده بود، گفت: باید حساب کنم. اگر اقدس پول ترشی و رب و بده، مریم خانم هم پول سبزی خشک و ترشی و نیره خانم پول 4تا مربای هویج و به رو بده فکر کنم دور وبر یک میلیون تومن بشه
- حدود 9 میلیون و نیم مبلغ خوبیه ! فکر کنم یه 100متر، 300 متری بتونیم بخریم


****
از فردای اون روز اقدامات اولیه برای مشورت با اهالی محل برای خرید زمین با جدیت شروع شد. بعد از گذشت یک هفته تا گدای محله هم ماجرای زمین خریدن ماشالله رو می دونست و به او مشاوره می داد.
بلاخره در دهمین روز این پروژه بزرگ ماشالله، طوبی خانم به همراه 20 نفر از پیشکسوتان محله که شامل آق صفر بقال، مراد خیاط، سوسن خانم و...بود سوار بر وانت مش اسدالله شدند تا به بازدید زمین دوست دوران راهنمایی ماشالله بروند.

*****
بعد از 2 ساعت و نیم رانندگی در یک مسیر پر پیچ و خم ، ماشالله که گوش هایش هم کمی سنگین است برای آنکه صدا را بشنود در حالی که گوشی را چسبانده بود به گوشش فریاد می زد:
- یدالله جان، یکم واضح تر بگو، آهان بعد از اتوبان ورامین 36 درجه به سمت شمال؛ بعد به اندازه نود و دو درجه چرخش به سمت غرب، بعد از 60 متری آرزو زاده، مستقیم از راس تقاطع بین دو جاده به سمت چپ، یه چراغ طولانی داری، بعد از اون چراغه به سمت شمال شرقی جاده سمنان مستقیم که بری می رسی به جایی که دیگه آسفالت نداره، باید ماشین رو پارک کنی یه مسافت کوتاهی هم پیاده روی داره بین نیم ساعت تا 45 دقیقه. دست شما درد نکنه، ما ساعت یک و نیم اونجاییم.
*******
از آنجایی که شناسایی این ادرس بسیار سخت بود کاروان ماشالله با 3 دقیقه و24 ثانیه و 98 صدم ثانیه تاخیر رسید. و البته از آنجایی که یدالله خیلی روی زمان حساس بود، همین زمان از سانس بازدید نیم ساعته شان کم می شد. صفر که به تازگی لیسانس خود را در رشته سنگ پا و نظایر آن از دانشگاه علمی – کاربری گرفته بود آرام از ماشالله پرسید:
- ماشالله مطمئنی درست آومدیم ؟ اینجا زیادی بیابونی نیست ؟!
- شک نکن که درست اومدیم. این چه حرفیه می زنی ! زمین به این خوبی! خاک رو ببین رنگ طلاست.
و خم شد و یک کلوخ سنگی را از روی زمین برداشت !
- به به ! عجب خاکی، عجب زمینی! طوبی زمینی رو که پیدا کردمو پسندیدی؟
قبل از این که طوبی خانم که با دقت یک کارشناس زمین شناسی داشت زمین را ورانداز می کرد جواب بده نرگس گفت: ولی بابا فکر کنم اگه یه تخم مرغ اینجا بزاریم از ماهیتابه روی گاز سریع تر نیمرو بشه.
یدالله که فروشنده زمین بود برای دفاع، فوری گفت: نه آبجی، این به خاطر این که هوای کره زمین داره تغییر می کنه. ببین الان هوای قطب جنوب داره حرکت می کنه می کنه تا جاش رو با قطب شمال عوض کنه. الان هوای اینجا دراصل هوای عربستان که داره یه چرخش 360 درجه می ده.
نرگس که گویا خیلی از زمین خوشش نیامده گفت : جسارتا این حقیقت اثبات شده ؟
- فعلا نه ولی نهایتا تا 30 سال آینده اثبات می شه
- سوسن خانم با لهجه شمالی غلیظ پرسید: آب چی ؟ آبش از کجا می یاد؟
- آبش مشکلی نداره. قراره تو 30 کیلومتری اینجا یه سد بزنن. پاپیونش رو بریدن مونده کلنگش که اون رو هم حداکثرتا آخر امسال می زنن. دیگه حداکثر تا 20 سال اینده تکمیل می شه.
- مراد پرسید: جواز و سندش چی؟ داره؟
- یدالله با اطمینان گفت: شما به اون کاری نداشته باشید. من دوست خواهر شوهر خواهر زنم یه فامیل تو اداره ثبت داره که کارش همینه. آدم خیلی توانمندیه! برای هر زمینی تو هر جایی می تونه درعرض کمتراز دو هفته سند و جواز ساخت جور کنه. خیالتون راحت

- ماشالله دوباره با هیجان گفت: خدا روشکر امکاناتش هم مناسبه!!
****
خلاصه زمین ماشالله تا چشم کار می کرد بیابان بود. با چند درخت خشکیده که ارتفاع هر کدام از آنها به زحمت 65 سانتی متر می شد. ماشالله یک کلوخ از زمین برداشت و گفت: به به!! عجب خاکی !! چقدرم سنگینه! فکر کنم اینجا برنجم بتونیم بکاریم!!
من میرم بیل و کلنگ بیارم تا این سرمایه گذاری عظیم رو هر چه زودتر شروع کنیم.
ماشالله یکبار بیل زد. بیل درخاک فرو نرفت. نگاهی به همراهانش انداخت و گفت: منم سن و سالی از گذشته ....دوباره بیل زد. این بار هم در خاک نرفت.
- فکر کنم این بیله چوبش خوب نیست. آره ایراد از بیله
بار سوم با شدت بیشتری زد. بعد صدای فریادی به گوش رسید که می گفت به دادم برسید دیسکم شکست!!
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست عزیز نوجوانم سلام. شما داستانی به زبان طنز نوشته‌اید و برای همین بهتر می‌دانم ابتدا کمی درباره داستان طنز و کاربرد طنز در داستان و ادبیات صحبت کنیم. اصطلاحا طنز را همان گریه قاه‌قاه می‌نامند. چرا؟ چون وقتی در ادبیات و داستان از طنز استفاده می‌کنید قصدتان نشان دادن زشتی‌ها و تناقضات و پستی‌ها و عیوب اجتماعی و اقتصادی و سیاسی جامعه و روابط بشری است. ذات طنز این است که ابتدا در وهله اول مخاطب را بخنداند و بعد او را وادار کند تا به فکر فرو رود و عمیق بشود و به علل حماقت و ایرادهای رفتاری آدم‌های داستان که موجب خنده می‌شوند فکر کند. یک کارکرد دیگر طنز بزرگ‌نمایی و اغراق است که با تکیه برآن یک عیب را، زشتی را بیشتر از واقعیت خود نشان داده و باعث خندیدن خواننده شود؛ اما داستان شما که مربوط به پیرمرد و پیرزنی است که در عین نادانی خیال می‌کنند با هشت میلیون تومان و متراژ زیر صد متر می‌شود ویلا ساخت و استخر و سرسره آبی بنا کرد و کشاورزی و باغداری راه انداخت. مبلغ هشت میلیون تومان برای خرید زمین و اینکه اهالی یک محله بسیج شودند و بروند برای خرید زمین آن‌هم دسته‌جمعی و پشت وانت، خواننده را یاد جوامع دهه پنجاه و شصت می‌اندازد که احتمالا مادر و پدر شما هم آن را به زحمت به خاطر می‌آورند. اما این میان حرفی گفته می‌شود درباره هک شدن حساب‌های بانکی و نوجوانان هکر که نشان می‌دهد زمان داستان معاصر و مال همین روزهاست. پس چطور با هشت نه میلیون قرار است ملک بخرند؟ چه طور همه چیزشان این‌قدر غیر‌مدرن است؟ حتی کم‌هوشی زیاد از حد آنها هم برای امروز نیست. هر زمانه‌ای کم‌هوش‌های مخصوص به خودش را دارد و کم‌هوش‌های داستان شما انگار از دل فیلم‌های صمد و مرادبرقی درآمده‌اند که هیچ با سن و سال شما تطابق ندارد. شاید بهتر باشد برای اولین قدم‌های نوشتن سراغ موضوعاتی بروید که دغدغه هم‌نسلان خود شماست. در بین دانش‌آموزان سیزده ساله و نوجوانان فامیل که شبانه‌روز با دنیای مدرن و اینترنت و رسانه دیجیتال و شبکه‌های اجتماعی سر و کله می‌زنند، بدون شک سوژه‌های طنز بیشتر و بهتری یافت می‌شود که هم به شما به ‌آنها تسلط بیشتری دارید و هم برای مخاطب باورپذیر و شیرین‌تر است. در داستان طنز وظیفه شما فقط احمق و مسخره نشان دادن آدم‌های داستان نیست. بلکه باید از آنها رفتار احمقانه‌ای ببینیم که معنایی داشته باشد. مثلا در پایان این داستان باید خواننده دلش برای حماقت این پیرزن و پیرمرد بسوزد که چنین کلاهی سرشان رفته. قرار است از کلاه‌برداری و دوز و کلک آدم‌ها در خرید و فروش ملک حرف بزنید. پس حواشی را بگذارید کنار و اصل مطلب را تعریف کنید. کتاب داستانی هست به اسم «خنگ‌آبادی‌ها» پیشنهاد می‌کنم آن را بخوانید. شما استعداد خوبی در نوشتن دارید. تنها باید بدانید که کفش مناسب پای خودتان را به پا کنید تا بهتر و سریع‌تر گام بردارید.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. مهندس کامپیوتر . تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌است و با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری دارد.



دیدگاه ها - ۳
مبینا ستاری » دوشنبه 18 آذر 1398
سرکار خانم فلاح سلام و روز بخیر مبینا از حدود 7 سالگی داستان،شعر و متن ادبی می نویسد. اولین داستان طولانی اش که فکر می کنم حدود 20 صفحه A4 بود در سن 8 سالگی با عنوان تیفانی نوشت که شخصیت ها همه خارجی بودند. در مورد ماشالله هم این شخصیت کاملا پرداخته ذهن خودش است و تاکنون چندین داستان با همین شخصیت نوشته است. داستان " ماشالله زمین می خرد" را بر اساس یک موضوع مشابه و واقعی که مبینا خودش در جریان آن بود، نوشته است. من نه تنها داستان را ننوشته ام بلکه در شخصیت و موضوع نیز دخالتی نداشتم. فقط زمانی که مبینا هر کدام از نوشته هایش از جمله داستان مذکور را برای من و پدرش می خواند در مورد بعضی جزییات پیشنهاد می دهیم و در نهایت داستان به صورت محدود ویرایش می شود. نکته دیگر آنکه برخلاف نظر شما بنده به هیچ عنوان فرزندم را بهترین نمی دانم هرچند مبینا همین داستان را در انجمن نویسندگان کودک و نوجوان و همچنین در حضور استاد جزینی خوانده بود و بسیار مورد تحسین اساتید قرار گرفته بود. تنها نکته که در نوشته ام تاکید کردم این بود که نقد داستان کودک و نوجوان بهتر است با ظرافت بیشتری صورت گیرد تا برای بهتر و بیشتر نوشتن ترغیب شود.
الهام فلاح » یکشنبه 17 آذر 1398
منتقد داستان
سلام. به نظر نمی آید این متن را خود مبینا ستاری نوشته باشد. مسلما برآمده از شور و احساسات والدین است که فرزند خود را همیشه بهترین می دانند و خب طبیعی و متداول است. اما مسئله اینجاست که وقتی درست هم سن مبینا بودم داستان و شعر می نوشتم. دبیر ادبیاتم می خواند و هر بار فقط و فقط بدی های متن را می گفت و ذره ای نور امید و اشتیاق را در دلم نمی کاشت. شاید همین به به و چهچه بیهوده نکردن و بیخود پر و بال ندادن کاذب بهترین بهانه بود که هر روز بیشتر از قبل تلاش کنم. مسلما نویسنده باید به پیرامونش به دقت بنگرد اما پیرامون یک سیزده ساله را بیشتر هم سالان خودش پر کرده اند. سوای از این مهم ترین وظیفه نویسنده همراه شدن با زمانه خود است. کاش به مبینا بگویید فلاح گفت از دور زدن در گذشته و تاریکی های آدم های سن و سال‌دار داستان در نمی آید. برای موفقیت با زمانه خودت همراه باش و سعی کن جهان امروز را با اینهمه ناملایمت و زشتی دقیق ببینی و از آن طنز بیرون بکشی.
مبینا ستاری » یکشنبه 17 آذر 1398
با سلام و احترام، ضمن سپاس فراروان از منتقد محترم، به نظر می آید دراین نقد فقط به اشکالات و نقاط ضعف داستان پرداخته شده حال آنکه بهتر بود برای نوجوانی که جسارت نوشتن داستان طنز را بدون حضور در کلاس های داستان نویسی پیدا کرده ضمن بیان ایرادات از عبارت های تشویق آمیز هم استفاده می شد. حتما تایید می فرمایید که یک نویسنده باید به رفتارها و گفتارها و اتفاقات پیرامونش با دقت بنگرد تا بتواند سوژه های مناسبی برای نوشتن بیابد و ضرورتی ندارد این افراد فقط از گروه همسالانش باشند. متشکرم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت