رسالت نویسنده در داستان‌های رئال سیاسی و اجتماعی




عنوان داستان : آشوب یتیمی
نویسنده داستان : علی محمدی

صدای خس خس نفسهای زن در سکوت کوچه به گوش نوه اش مرتضی می رسید نوجوانی 13 ساله که همه چیز و همه کس برایش سوال بود از صدای سکوت کوچه گرفته تا گامهای پر از خس خس مادر بزرگ ، نوجوانی تیز هوش اما بازی گوش.

افتاب نیمه ی دیوار سمت راست کوچه را روشن کرده بود ، و در این حال که قدمهایش را با قدمهای مادر بزرگ یکی کرده بود . نگاهی به ساعت کوچک دستش انداخت 9 را نشان میداد، نگران از فرار عقربه ساعت و از دست رفتن فرصت دست پر از مهر مادر یزرگ را بیاد مادرش گرفته بود تمام دنیایش انگار همین پنجه گرم مادر بزرگ بود.

مادرش که رفت امیدش هم خاموشی رفت .

داشت افسردگی به سراغش می آمد که ناگاه زنگ تلفن به صدا در آمد گوشی را بر داشت:

الو سلام بفرمایید

_ منم مادربزرگ الو تویی مرتضی الو الو پسرم

_ اره مامان منم سلام خوبید خیلی دلم براتون تنگ شده کجایید

_ ترمینالم بیا دنبالم اینجا سرده گلم زودتر بیا ، مواظب خودت هم باش کلاه و لباس گرم حتما بپوش

_ چشم مامان همون جا بایستید فوری میام

مرتضی بعد فراغ مادرش و شهادت پدرش در آشوبهای خیابانی سال 1398 شمسی خیلی دلگیر شده بود دنیا دیگر برایش معنا نداشت همه جا را هر روز تیره و تار میدید و همه کس را اشرار و اشوب گر میدید .

دوان دوان به دنبال تنها امیدش سر از پا نمی شناخت کوچه ها را تمام کرد و در اولین چهارراه خیابان 9 دی و در سوز سرما که نفس رو به سفیدی از دهان خارج میشد بانکی چند طبقه را که در آتش شرارت سوخته بود غمش را تازه کرد همانطور که در حال دویدن بود محل شهادت پدرش غمهای عالم را بر سرش خراب کرد. او که بعد از سرطان و فراغ مادرش تنها امیدو تکیه گاهش پدرش شده بود با آخرین ماموریت پدر آخرین تکیه گاهش را نیز از دست داده بود .

اشکهای بی پدر شدنش را پاک کرد و بغض گلوگیرش را فرو برد و به راهش تا رسیدن به تنها امیدش ادامه داد.

دوان دوان ، دوان دوان ...

نفس در نفس ، نفس در نفس ...

آفتاب در راه برگشت به خانه دیگر سوز سرما را ربوده بود و انگار با آمدن مادر بزرگ سردی و سوز داشت میرفت

مادریزرگ چون کوهی راست قامت با نفس های تنگ در کوچه ، قدم قدم با مرتضی می آمد انگار نه انگار تنها پسرش ... صلوات بر زبان همیشه خندان می آمد.

اما این بار با دیدن چهره مرتضی کمر صبرش شکست و ضربان قلبش به شماره و ناگهان...

آن خندان همیشه تابان طاقت از کف داد و نفس در سرما به شماره انداخت و از فشار غصه دق کرد و آرام جان به جان آفرین تسلیم کرد.

مرتضی نیز بی کس و تنها در این دنیای هزار رنگ و زمستان سرد... .
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست عزیز سلام. قبل از هرچیز بهتر است بدانید در تاریخ به کرّات پیش آمده که شاخه‌های مختلف هنر، مثل موسیقی و تئاتر و سینما و شعر و داستان در راستای روایت مسائل و رویدادهای بزرگ و مهم سیاسی و اجتماعی استفاده شده است. اما برای اینکه این روایت برآمده از هیجانات زودگذر نباشد، باید آن هنری که قرار است ابزار روایت شود به خوبی بشناسید‌. چیزی که نوشته‌اید ابدا داستان نیست. چیزی است شبیه داستان‌ها و روایات پر سوز و گدازی که قاطی بدعت و اغراق و اشک و آه روایت می‌کنند تا اشک مستمعین را دربیاورند. خواسته‌اید درباره اتفاقات اخیر بنویسید و از زبان نوجوانی که مادرش مرده و از قضا پدرش را هم کشته‌اند. بالاخره این بچه تک و تنها فک و فامیل و همسایه و دوستی هست که تنها نماند. گیریم هم تنها باشد، مادربزرگ چرا اینهمه با تاخیر رسیده؟ چرا لبخند به لب است؟ چرا درست همان میان نفس آخر را می‌زند و می‌میرد؟ چرا پسر سیزده ساله باید برود دنبال مادربزرگش به ترمینال؟ هیچ کدام از خرده‌روایت‌هایی که پشت هم تعریف کرده‌اید منطق ندارد. جز اینکه هر چه بدبختی در عالم بود بر سر یک بچه سیزده ساله ریخته‌اید که اغتشاشگران پدرش را کشته‌اند و مادرش هم مرده و مادربزرگش هم سر بزنگاه می‌میرد و همه اینها بابت اتفاقات آبان ۹۸ است. در واقع این‌همه قصه پرآب چشم گفته‌اید که تعریف کنید مشتی اشرار آمدند و یک بچه را این‌جور بدبخت کردند. شما می‌خواهید اتفاقات را در داستان بگنجانید، بسیار هم عالی. اما بدانید باید در داستان بی‌طرف باشید. داستان را سمت و سو ندهید. هیچ خواننده‌ای داستانی را که با موضع گیری مولف همراه باشد برنمی‌تابد. شخصیت‌های داستان را واقعی و قابل باور بنویسید. قهرمانان و انسان‌های ماورایی جایی در داستان‌های رئال اجتماعی ندارند. مطابق با واقعیت یک زمانه و آدم‌هایش داستان بگویید تا وجاهت متنتان برآورده شود. و مسئله آخر راوی داستان است. راوی داستان اگر دانای کل است و همه‌چیز را می‌داند باید تا اخر راوی متعهد به چهارچوب‌های خودش بماند. چهارچوب‌های راوی دانای کل این است که راوی بر همه چیز واقف است و تمام و کمال می‌داند و هیچ نقطه ابهامی برای خواننده نمی‌گذارد یا آن را برعهده قدرت کشف و شهود او نمی‌گذارد. زبان اثر در جلب خواننده و همراه شدن او با اندیشه جاری در متن شما بسیار حائز اهمیت است. اگر می‌خواهید از داستان برای روایت وقایع سیاسی و اجتماعی استفاده کنید باید زبان سالم و تمیزی انتخاب کنید. چراکه دیگر ماجرای مثلث عشقی و برادرکشی و مهاجرت و این‌ها نیست و بار سنگینی بر دوش داستان نهاده‌اید. درست مثل نواختن سرودی وطنی یا سرود ملی توسط یک نوازنده آماتور و نابلد است. تنها اتفاقی که می‌افتد این است که نه تنها شنونده را جلب و جذب نمی‌کند که او را بیزار می‌کند. داستان‌ها و رمان‌های زیادی بر پایه رویداهای سیاسی و اجتماعی نگاشته شده که پیشنهاد می‌کنم آنها را مطالعه بکنید. انتشارات سوره مهر و امیرکبیر نمونه‌های درخشانی از این ادبیات دارند.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. مهندس کامپیوتر . تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌است و با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری دارد.



دیدگاه ها - ۲
ایرج بایرامی » دوشنبه 25 آذر 1398
با سلام آقای علی محمدی داستان تان را خواندم . نقد خانم فلاح بسیار آموزنده است . به این بند توجه کنید : « آن خندان همیشه تابان طاقت از کف داد و نفس در سرما به شماره انداخت و از فشار غصه دق کرد و آرام جان به جان آفرین تسلیم کرد.» دوستانه پیشنهاد می کنم بیشتر مطالعه کنید و از نظرات منتقدین محترم نهایت استفاده را ببرید. با آرزوی موفقیت
علی محمدی » شنبه 23 آذر 1398
با سلام از نقد ناقد محترم چه خوب می‌شد که در کنار اشاره به نقطه ضعف‌ها به نقاط قوت هم اشاره می‌شد

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت