از زیاده گفتن پرهیز کنید




عنوان داستان : ای هفت سالگی ، ای لحظه‌های شگفت عزیمت
نویسنده داستان : رویا فرامرزی

-تولد ، تولد ، تولدت مبارک
شمع اش شکل هفت لاتین به رنگ صورتی بود که داشت قطره قطره آب میشد و روی کیک میریخت.
آرزو کرد یک اسب تک شاخ ، یک پیرهن پرنسسی پفی بنفش رنگ ، خودکار اکلیلی و یک خانه ویلایی حیاط دار داشته باشد. آرزو هایش تمام که شد شمع اش را فوت کرد دوستانش دست و جیغ میزدند و میرقصیدند . چیزی نمانده بود که مراسم تولد تمام شود بچه ها یکی یکی رفتند خانه هایشان خانه تقریبا خالی شده بود سارا ماند و دوست صمیمی اش آرنیکا.آذر ماه بود آسمان شب سرخ شده بود اگر به چراغ خیابان نگاه میکردی ریزش برف را متوجه میشدی .یکهو چیزی یاد سارا افتاد انگار که او را برق گرفته باشد.دوید سمت بالکن خانه، سرش گرم تولد بود یادش رفته بود بلدرچین های اش را داخل قفس بیاندازد و به خانه بیاورد . طلایی را دید که گوشه بالکن کز کرده بود آرنیکا آن را به قفس انداخت و سارا به دنبال حنایی میگشت هرچه صدا زد و پایش را می کوبید حنایی را پیدا نمیکرد
-آرنیکا حنایی نیست
-مطمئنی؟
-بیا ببین
باهم نگاه میکردند نه پشت کباب پز بود نه لا به لای گلدان ها نه حتی زیر پهن کن.
سارا جدی جدی داشت نگران میشد چیزی انگار توی گلویش گیر کرده بود چشمانش پر شده بود خانم معلمشان یاد داده بود اینجور موقع ها یک حمد و سوره بخوانند و فوت کنند سارا و آرنیکا پشت سر هم میخواندند و فوت میکردند و همزمان میگشتند حتی داخل خانه زیر میز ها و مبل ها. قلبشان تند تند میزد
-حنایی
-حنااااااایی
-سارا من میرم خونه مون دیر شده پیداش که کردی به من زنگ بزن.
مامان در حال جمع کردن ظرف های جشن تولد بود . سارا مادرش را که دید بغض اش ترکید و نا مفهوم فریاد میزد حنایی نیست گم شده و پاهایش را روی زمین میکوبید.
مامان نگاهش کرد تا بفهمد قضیه از چه قرار است بعد گفت : مگه میشه؟خوب گشتی ؟
-آره نیست همه جا رو گشتم تقصیر تو بود نداشتی صبح بیارمش خونه گفتی خونه رو کثیف میکنه
-بذار منم بگردم
نبود. نکند از تراس افتاده باشد؟ مادر رفت پایین و پارکینگ را میگشت هیچ اثری از بلدرچین نبود فقط سه تا گربه به این ور و آن ور میدویدند. دوباره به خانه برگشت سارا ناامید گوشه ای نشسته بود چشمانش قرمز شده بود مژه هایش به هم چسبیده بود و آب دماغش جاری بود و هر از گاهی اشک های شور اش را با نوک زبانش می چشید.
-مامان یعنی کجا رفته؟
-نمیدونم سارا حتما پرواز کرده
-حنایی اصلا پرواز بلد نبود
-خب یاد گرفته ، یه بلدرچین دیگه برات میخرم فقط خواهشا بسه! دیگه گریه نکن.
چشمانش گرد شده بود
-چی میگی مامان؟ من حنایی خودم رو میخوام هیچ میدونی اون فقط از دستای من غذا میخورد؟ هیچ میدونی سبزی مورد علاقه اش تره فرنگی بود؟ صداش که میزدم سمت من میومد حتی سمت آرنیکا هم نمیرفت میفهمی؟ اگر خونه ویلایی حیاط دار میخریدیم بابا براشون لونه میساخت عین همونی که خاله اینا دارن هیچ میدونستی خاله این دو تا بلدرچین رو بهم سپرده بود که بزرگشون کنم؟
مادر گیج به سارا نگاه میکرد فکر نمیکرد که وجود یک پرنده معمولی انقدر مهم باشد.
بابا آنشب شیفت بود. سارا تا نیمه شب بیدار مانده بود از پنجره بیرون را نگاه میکرد و طلایی را دلداری میداد چراغ قوه را روشن گذاشته بود که اگر حنایی برگشت راه را پیدا کند . دانه های برف درشت تر شده بود و آرام روی زمین مینشست.
سارا نمیخوابید مادر ناچار مانده بود نمی دانست چطور به دختر هفت ساله اش بگوید حنایی دیگه برنمیگرده.
یاد خودش افتاد هفت ساله بود که در خانه زده شد حیاط پر از عطر بهارنارنج بود. او بدو بدو به سمت در رفت حتی خاطرش می آمد که در سبز رنگی بود ، در بعضی از نقاطش رنگ در کنده شده بود و زنگ زدگی های آن معلوم بود. در را باز کرد ماموری دم در بود پرسید مادرت خانه است؟ سرش را تکان داد نامه ای به او داد و گفت این را بده به مادرت بعد ها فهمید که مامور خبر مفقودالاثر شدن پدرش را آورده بود سی و هشت ساله است هنوز هم چشم به راه پدر مانده.
آرام قدم برمیداشت و سمت سارا میرفت سعی کرد لبخندی بزند و گفت: خاله الان زنگ زد گفت حنایی پرواز کنان به لانه اش برگشته به سارا بگو نگران نباشه. سارا از جایش پرید و میخندید چشمانش برق میزد به طلایی میگفت دیدی گفتم پیداش میشه؟ طلایی یک گوشه نشسته بود و بی حال نگاه میکرد. خیالش که راحت شد خوابش برد.
خواب یک خانه ویلایی حیاط دار میدید که پر از درخت بود لباس شاهزاده ها را پوشیده بود و باخودکار اکلیلی نقاشی میکرد اسب تک شاخ و بلدرچین هایش هم در حیاط بودند . سارا لبخندی بر لب داشت. صبح شده بود ، مدارس به خاطر بارش برف تعطیل شده بودند. زنگ خانه به صدا در آمد
-بله؟
-آرنیکا ام سارا میاد بریم آدم برفی درست کنیم؟
نقد این داستان از : الهام فلاح
خانم فرامرزی عزیز سلام. این داستان برای مخاطب کودک نوشته شده. دقیقا کودک و نه نوجوان چون جهان قهرمان داستان جهان یک دختربچه هفت ساله است. دختربچه‌ای که شکل و سبک آرزوهایش نشان می‌دهد دختربچه نازپرورده‌ای است که اتفاقا در شرایط مالی خوب و قابل قبولی زندگی می‌کند. خواسته او فقط داشتن یک خانه نیست. بلکه خانه حیاط‌دار می‌خواهد. اسب شاخدار و لباس و خودکاری که همه سمبل‌های اشرافی‌گری و لوکس‌گرایی در دختربچه‌های خانواده‌هایی با سطح درآمد بالا و قابل قبول هستند. حالا این وسط برای گم شدن بلدرچین‌های تو بالکن نویسنده گریزی می‌زند به نقل قولی از خانم معلم که گفته بود این طور وقت‌ها باید حمد و سوره خواند. بچه می‌خواند و باز هم بلدرچین پیدا نمی‌شود و خب معلوم است که گربه‌ها کلکش را کنده‌اند. پس کارکرد ترویج توسل به آیات و دعاها در این داستان چیست؟ غیر این است که کلا خواننده را ناامید و مایوس می کند. برای دختربچه‌ای که مادرش طعم گم کردن پدر را چشیده شاید این جریان باید درس بهتری به او می‌داد عوض اینکه مادر به دروغ او را آرام کند. جدا از اینکه پیدا نیست چرا مادر همان اول که گربه‌ها را دید و ناامید شد چنین دروغی به دخترش نگفته. مسئله دیگر این است که کلمه مفقود‌الاثر آیا برای یک دختربچه امروزی مفهوم قابل درکی است؟ اصلا درک درستی از این کلمه و یا حتی مفهوم آن دارد؟ این مفقودالاثر پدربزرگ بچه چه کمکی به نگاه و درک دخترک از انتظار و گمشده داشتن می‌کند؟ واقعیت این است که گربه‌های بلدرچین توی بالکن را نوش جان کنن هیچ قرابت معنایی با مفقودالاثر شدن در جنگ ندارد. تنها وجه اشتراک همان انتظار بی‌پاسخ است که مادر همان را هم با یک دروغ ماست‌مالی می‌کند. باید برای مطرح کردن هرچیزی در داستان علتی داشته باشید. و الا آن گزافه است. هرقدر هم که خوب و با جزییات روایت کرده‌ باشید. مثل همین جشن تولد. آیا لزومی برای اینکه بخش زیادی از متن را به تولد دختر اختصاص بدهید، وجود داشت؟ فقط کافی بود دخترک خوابش برده باشد یا گرم بازی شده باشد یا محو یک برنامه تلویزیونی و فقط یک بهانه سرراست و مختصر دستش می‌افتاد که یادش رفته باشد بلدرچین‌ها را جا کند. پس تولد از همان خرده‌روایت‌های غیرضروری در داستان شماست. و نکته دیگر اینکه چرا باید داستان بعد اینکه مسئله اصلی که همان گم شدن بلدرچین استف حل شد باز هم ادامه پیدا کند؟ به خواب‌های دخترک هم برود و حتی فردا صبح و برف‌بازی و ... خوب نوشتن را خیلی‌ها خیلی خوب بلد هستند. اما هنر داستان‌نویسی به جا گفتن و به اندازه گفتن است. این را همیشه به خاطر داشته باشید که زیاده‌گویی حتی اگر شیرین هم باشد از لحاظ فنی اشتباه است.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. مهندس کامپیوتر . تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌است و با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری دارد.



دیدگاه ها - ۱
ایرج بایرامی » جمعه 29 آذر 1398
سلام خانم فرامرزی ای هفت سالگی ای لحظه های شگفت عزیمت بعد از تو هر چه رفت در انبوهی از جنون و جهالت رفت ... فروغ در پاسخ به مصاحبه‌کنندهٔ رادیو، ایرج گرگین که از او می‌خواهد تا اطلاعاتی دربارهٔ زندگی‌اش بدهد، می‌گوید: «والله حرف‌زدن در این باره به‌نظر من یک کار خیلی خسته‌کننده و بی‌فایده‌ای است. خوب، این یک واقعیت است که هر آدمی که به‌دنیا می‌آید، بالاخره تاریخ تولدی دارد، اهل شهر یا دهی است، توی مدرسه‌ای درس خوانده، یک مشت اتفاقات خیلی معمولی و قراردادی توی زندگیش اتفاق افتاده که بالاخره برای همه می‌افتد؛ مثل توی حوض‌ افتادن دورهٔ بچگی یا مثلاً تقلب‌کردن دورهٔ مدرسه، عاشق‌شدن دورهٔ جوانی، عروسی‌کردن، از این جور چیزها دیگر.» اشاره به این مصاحبه فروغ جهت یادآوری این نکته است ؛ در دهه ۴۰ شمسی داشتن چنین افق دیدی و با چنین لحن متواضع اما هوشمندانه ای از طرف یک زن برای من بسیار قابل تحسین و همان اندازه شگفت آور است . داستان شما با عنوانی که از شعر فروغ گرته برداری شده بود جز یادآوری نام او تاثیر دیگری نداشت ،لذا همین بهانه خوبی شد که به قول خانم فلاح ؛ «خوب نوشتن را خیلی‌ها خیلی خوب بلد هستند. اما هنر داستان‌نویسی به جا گفتن و به اندازه گفتن است. این را همیشه به خاطر داشته باشید که زیاده‌گویی حتی اگر شیرین هم باشد از لحاظ فنی اشتباه است.» اینجاست که گمشدن یک بلدرچین در یک شب برفی برای یک کودک هفت ساله تبدیل به بزرگترین دغدغه می‌شود در حالیکه هزاران کودک از داشتن پدر ، مادر ،خانه ،امنیت ،سلامتی و ...محروم هستند‌ . ضمنا پیشاپیش فرارسیدن شب یلدا را به شما تبریک می‌گویم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت