اهمیت زبان داستان




عنوان داستان : یک روز .یک تصمیم
نویسنده داستان : محمود لطافت

صورت آفتاب سوخته ای داشت.. لاغر اندام.. با چشمانی درشت اما کم سو..و یه مانتوی بورشده وکهنه ی مشکی و شال سبز لجنی .روی صندلی زوار در رفته ی مطب با بچه اش نشسته بودند توی نوبت...
بچه یه چیزی آهسته توی گوش مامانش گفت.. بعد مادره گفت:نترس مامان جون اصلا درد نداره..شاید یه کم.. عوضش راحت میشی دیگه لازم نیست یه عمر درد بکشی....
از توی کیفش گوشی موبایلش رو در آورد و چند بار یه شماره تلفن رو گرفت.... مثل اینکه طرف گوشی رو بر نمی داشت.. گوشی رو با حرص کرد توی کیفش و گفت: پدر سگ بی همه چیز... یه مجله از روی میز وسط مطب برداشت و شروع کرد به ورق زدن....
در اتاق دکتر بازشد... یه پرستار درشت اندام با ابروهای پاچه بزی و یه رو پوش سفید!!نه زیاد سفید.. از بس نشسته بود تقریبا خاکستری یا آجری رنگ بود.. با صدای خشن وخشکی گفت:محبی... خانم محبی...بیا تو....
بچه از هیبت پرستار ترسیده بود.. خودش رو جمع کرده بود.. چسبیده بود به مادرش.... دوتایی رفتند تو و در بسته شد...چند دقیقه بعد صدای داد و هوار از توی اتاق بلند شد...نه.. نه.. نمیخوام... اینجوری بچه ام خیلی دردش میاد..نه خانم دکتر.. اصلا میبرمش پیش یه دکتردیگه ... بعد در اتاق باز شد و اومدند بیرون....
توی ایستگاه اتوبوس جلوی مطب نشسته بودند.. بچه حسابی ترسیده بود.. کز کرده بود تو بغل مادرش... اتوبوس اومد ..سوارشدند... زن به بیرون نگاه میکرد... بعد دستش رو روی شکم برآمده اش گذاشت و گفت:نترس مامان... تموم شد دیگه... من پیشت میمونم... من مثل اون پدر سگ نیستم.!!!!!!
نقد این داستان از : الهام فلاح
جناب آقای لطافت سلام. قبل از هرچیز آنچه در داستان خودنمایی می‌کند زبان داستان است. زبان داستان به نوعی مانند لباسی است که بر تن پلات داستانی و مضمونی که در نظر دارید می‌کنید. هرقدر این لباس پیراسته‌تر و چشم‌نواز‌تر باشد، پذیرش و جلب نظر مخاطب راحت‌تر و بهتر صورت می‌پذیرد. بهترین ایده‌ها و پیرنگ‌های داستانی اگر از زبان خوبی بهره‌مند نباشند، به هدر می‌روند و نقشی که باید بر روح و اندیشه مخاطب برجا نمی‌گذارند. وقتی در بند اول به‌جای کلمه زهواردررفته از زواردررفته استفاده می‌کنید یا در بندی دیگر اصطلاح نازیبای پاچه‌بزی را برای توصیف المان‌های صورت پرستار به کار می‌برید، همان اول به خواننده حالی می‌کنید که این داستان هرقدر هم فکر و طرح خوبی داشته باشد، زبان نازیبایی دارد که بیشتر شبیه زبان طبقه فرودست و بی‌بهره از فرهنگ و سواد است. و این بدترین آسیب را به داستان می‌زند. اما از این عیب اگر بگذریم که انصافا عیب کوچکی هم نیست، داستان غافلگیرانه به پایان می‌رسد. خواننده تا انتها فکرش را هم نمی‌کند که زن با جنین خود مشغول گفتگوست و برای سقط به آن مطب رفته است. چیز دیگری که شاید در بازنویسی و پرداخت مجدد خوب است به آن توجه کنید، پارادوکس‌های رفتاری این زن است. زن به زعم خودش با دنیا نیاوردن بچه می‌خواهد او را از عمری درد کشیدن برهاند. بعد از آنکه با نحوه سقط آشنا می‌شود بیرون می‌ر‌ود چون فکر می‌کند این روش برای جنینش همراه با درد زیادی خواهد بود و ابراز می‌کند که نزد دکتر دیگری می‌رود. اما در انتها باز به جنینی که در شکم دارد امیدواری می‌دهد که پیش او خواهد ماند و به نوعی انگار از سقط جنین پشیمان و منصرف شده. این عدم یقین و تشکیک در رفتار زن که پاندول‌وار بین بهتر بودن زندگی یا مرگ در نوسان است شاید باید کمی عمیق‌تر و بهتر نشان داده می‌شد. شاید اینکه همسرش پاسخ تلفن او را نمی‌دهد تنها دلیل کافی برای این نباشد که زنی فکر کند مردن بهتر از زنده بودن است. شاید از همان مجله‌ای که ورق می‌زند و تصاویر و نوشته‌های آن بتوانید برای رسیدن به این مقصود بهره بگیرید یا زن‌های دیگری که مسلما در اتاق انتظار پزشک حضور دارند. در هر حال شما داستان خوبی طراحی کرده‌اید و سوژه خوبی را مورد بهره‌برداری قرار داده‌اید. داستان ضربه نهایی خوب و قدرتمندی هم دارد ولی خواهشا از زبان داستان و نثر تمیز و پاکیزه غفلت نکنید. باید به عنوان داستان‌نویسی که داستان جدی و رئال می‌نویسد زبانتان چند پله از زبان کوچه و بازار بالاتر باشد.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. مهندس کامپیوتر . تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌است و با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری دارد.



دیدگاه ها - ۲
ایرج بایرامی » جمعه 29 آذر 1398
سلام آقای لطافت به قول خانم فلاح؛«باید به عنوان داستان‌نویسی که داستان جدی و رئال می‌نویسد زبانتان چند پله از زبان کوچه و بازار بالاتر باشد.» به این بند توجه کنید ؛ «از توی کیفش گوشی موبایلش رو در آورد و چند بار یه شماره تلفن رو گرفت.... مثل اینکه طرف گوشی رو بر نمی داشت.. گوشی رو با حرص کرد توی کیفش و گفت: پدر سگ بی همه چیز..» شاید برای یک دیالوگ مناسبتر باشد تا بیان وتوصیف راوی دانای کل. بخصوص در داستانی انتقادی و رئال. با آرزوی موفقیت برای شما
محمود لطافت » شنبه 30 آذر 1398
سلام ممنون از نظرات استاتید عزیز حتما نظرات و نکاتی رو که فرمودید لحاظ نموده و داستان رو باز نویسی خواهم کرد

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت