لزوم خلق هر کاراکتر




عنوان داستان : معجزه فروشی نیست
نویسنده داستان : ایرج بایرامی

حقوق ماهانه ام خرج بدهی ام و این بانک های لعنتی می شد و چیزی برای خرید باقی نمی ماند . اما این هفته حسابی اوضاع مالی ام خوب شده بود و دلیلش این بود که تصمیم گرفته بودم از پرداخت دو تا از اقساط وام بانکی ام صرف نظر کنم .
بعد از ظهر گرم خرداد ماه بود . همکارم آقای چرایی جلوی آینه ایستاده بود. گفتم: « تصمیم گرفتم یک جفت دمبل بخرم.»
بی اعتنا پاسخ داد :«دمبل ! حالا چرا دمبل؟» و موهای کناری اش را روی طاسی فرق سرش شانه کرد .
ابتد با هر چیز مخالفت می‌کرد و سپس در نهایت فروتنی آنرا می پذیرفت.
بازوهایم را در هوا تکان دادم و گفتم:« نگاه کن. حسابی لاغر و ضعیف شدم ، دیگه حالم از هیکل خودم بهم میخوره. بالاخره باید تغییر کنم. مگه نه؟ »
رفت پشت میزش نشست و در حالیکه گردن درازش را می خاراند گفت : « میخوای قوی بشی؟ اما چرا بازو؟ خودکارتو قوی کن.» آخرین برگه پرونده را محکم امضا کرد .
گفتم:« بالاخره میای بریم یا نه ؟»
با تعجب نگاهم کرد و بعد بلند شد ایستاد تلو تلو خورد و گفت:« باشه میام»

یک طرف میدان سایه بود و طرف دیگر آفتابی .
همکارم آقای چرایی گفت :« بیا از سمت سایه ها بریم.» پای لنگش را روی زمین کشید و رفت و من دنبالش راه افتادم. رسیدیم جلوی یک مغازه که یک جفت وزنه روی هم قرار داشت. آقای چه گفت:« بیا این هم وزنه، یالا بخر بریم .»
خم شدم و یکی از وزنه ها را بلند کردم سنگین تر از آن بود که فکر می کردم . فروشنده مرد جوان و قوی هیکلی بود ، آمد جلوی در و گفت: « جفتی هشتادوپنج» پوزخندی زد و رفت ته مغازه . وزنه را با احتیاط سر جایش گذاشتم . به همکارم گفتم : « بیا بریم جای دیگه سوال کنیم.» و او را با اصرار به مغازه های سمت آفتاب بردم. یک جفت دمبل ده کیلویی و یک جفت بیست کیلویی جلوی مغازه بود ‌. فروشنده ته مغازه نشسته بود و فقط کله اش پیدا بود . پرسیدم:« ده کیلویی چند.» گفت:« هفتاد تومن»
همان لحظه مرد جوان و سبزه ای با ساک بزرگی که به دوش داشت نزدیک ما شد. با لهجه شیرازی شروع به حرف زدن کرد؛ « ببین کاکو...» چند تا عینک آفتابی و یک آینه قاب صورتی دستش بود . یک عروسک خوشگل پشت آینه بود که مدام چشمک می زد . من یکی از عینک ها را به چشم زدم و به آینه ای که مقابلم گرفته بود نگاه کردم. خطوط اطراف چشمم به وضوح دیده می شد. خیلی عمیق تر و خیلی کشیده تر . رو کردم به آقای چرایی و گفتم:« این خط های اطراف چشمم واقعیه.»
آقای چه لبهای کلفتش را به سختی تکان داد و گفت:« آره ، واقعیه»
مرد شیرازی عینک دیگه ای بهم داد . به نوشته روی آن اشاره کرد و گفت: « ببین کاکو ، این یکی مال ایتالیا است.» آن را هم به چشم زدم . باز هم خطوط اطراف چشمم از کنار شیشه عینک بیرون زده بود. آقای چرایی با بی حوصلگی گفت:« بالاخره معلوم است می خواهی چی بخری؟ »
گفتم :« بی خیال، امروز چیزی نمی خرم .»
راه افتادیم و رفتیم به سمت ایستگاه مترو . سر دو راهی از هم خدانگهداری کردیم . نشستم روی صندلی ایستگاه . هوا بیش از اندازه گرم بود و حسابی خسته بودم . تلفن همراه ام را بیرون آوردم و شروع به خواندن داستانی از «دوریس لسینگ» کردم به نام «معجزه فروشی نیست»
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست عزیز سلام. داستان شما معطوف به عنوان داستانی از دوریس لیسینگ است. اینکه هیچ معجره‌ای در کار نیست. این حس از ناامیدی و چالش‌هایی برمی‌آید که ناشی از افزایش سن و افتادن در سراشیبی زندگی است. حالا به این وضعیت بی‌پولی و برخوردار نبودن از معاش باکیفیت را هم اضافه کنید. راوی داستان باور نمی‌کند که این چین و چروک‌های عمیق و بارز مال صورت خودش باشد. در حالی که حتی از خریدن یک جفت وزنه یا دمبل ساده برای ورزش کردن و پرورش اندام و قوی کردن بازوها برنمی‌آید. داستان مضمون ناامیدی را به خوبی منتقل می‌کند. اینکه از یک جایی به بعد امیدی نیست و اگر پول هم نداشته باشی راهی برای نجات نمانده است. تنها چیزی که در داستان برایم عجیب بود ابن که این مرد وقتی این اندازه به هیکل و ماهیچه‌های خود حساس است چطور تا آن روز متوجه چروک‌های عمیق صورتش نشده. حالا اگر این را هم بگذاریم به پای مشغله و گرفتاری‌های مالی یک مرد که اگر بخواهد کمی برای خودش پول کنار بگذارد مجبور است از زیر بار پرداخت اقساط شانه خالی کند، اما این که چرا عینک و پرو کردن آن، توجه مرد را به چین و چروک‌ها جلب کرده شاید کمی عجیب است. شاید اگر به جای عینک آفتابی عینک طبی بود باورپذیرتر می‌شد. چیز دیگری که بهتر بود در داستان به آن توجه کنید لزوم افزودن بر تعدد کارکترهای داستان شماست. آقای چرایی هیچ نقشی ندارد جز یک آدم اضافه که فقط یا تایید می‌کند یا تکذیب. آیا اگر مرد داستان تنها برای خرید وزنه و دمبل می‌رفت یا مانند همه بخش‌های داستان به جای گفتگو با آقای چرایی دچار گفتگوی درونی با خودش بود به داستان لطمه‌ای وارد می‌کرد؟ مسلما نه. دقت داشته باشید که لزوم حضور هر کاراکتر در داستان، چه داستان کوتاه و رمان این است که بخشی از داستان بر دوش کارکتر نهاده شده باشد. در غیر این صورت چیزی نیست جز قلم‌فرسایی صرف. نکته آخری که در داستان شما برایم مفهوم نبود مسئله آفتاب و سایه بودن دو سوی خیابان بود. و تاکیدتان بر سوی سایه‌گرفته و آفتابی خیابان. در صورتی‌که این نوع تاکید بر المانی مثل نور و آفتاب به‌طور قطع باید کاربردی نمادین و سمبلیک داشته و معنای عمیق‌تری در پشت خود داشته باشد که درت کم در داستانتان این را به من نشان نداد. داستان شما نگاهی ظریف به ناامیدی و یأس انسان معاصر در مقابله با شرایط مالی و در عین حال زوال سریع جسم و جوانی اوست. آن‌هم در حالی که انسان جهان امروز هر روز در پی یافتن راهی برای جاودانی و افزودن بر عمر خویش است. سوژه داستان شما قابل تحسین بود. این داستان با کمی بازنویسی وسواسی حتما چیز خوبی خواهد شد.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. مهندس کامپیوتر . تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌است و با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری دارد.



دیدگاه ها - ۴
ایرج بایرامی » دوشنبه 02 دی 1398
سلام آقای ثابتی ممنون دوست عزیز ، خوشحالم کردید پیام دادید . راستی چند روزی هست چیزی منتشر نمی‌کنید؟
صادق ثابتی » جمعه 06 دی 1398
خواهش می کنم. راستش فعلا ایده ای برای نوشتن ندارم
صادق ثابتی » دوشنبه 02 دی 1398
آقای بایرامی عزیز خوشحالم که همچنان می نویسید و می خوانید. نتیجه ی پرکاری و تلاش شما داستان به داستان قابل لمس است. ظرافت بیان در ایده ی شما خوب است. بیان جزییات ساده در رساندن مفاهیم عمیق حتما نتیجه می دهد.
ایرج بایرامی » دوشنبه 02 دی 1398
سلام خانم فلاح ممنون از زحماتتون نقد دقیق و با کیفیت شما برای من بسیار ارزشمند است و تلاش می‌کنم در بازنویسی مو به مو مورد استفاده قرار دهم . حالا که داستان را مجدد خواندم متوجه این شدم که آقای چرایی نقش پررنگی در داستان ندارد یا به قول شما بود و نبودش چندان اهمیت ندارد . گفتگوی درونی هر چند مورد علاقه من نیست اما بهتر بود به آن شیوه ادامه پیدا می کرد . سایه سمت میدان نمادی از روزمرگی و فراموشی است و آفتاب با توجه به ویژگی درخشندگی و تابش نمادی از آگاهی و خودشناسی است. با سپاس فراوان

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت