منطق داستانی، سنگ بنای داستان شماست




عنوان داستان : ژاکلین
نویسنده داستان : کیانوش عسکری

وقتی در خانه را باز کردم و تورا دیدم فورا شناختمت ژاکلین جان.هنوز همان زیباییت را داشتی.انگار دیروز بود توی یک روز سرد در میدان شان دو مارس تو را دیدم .مدام به ساعتت نگاه می کردی .کلافه بودی. اما وقتی تو را دعوت به خوردن کاپوچینو کردم با لبخند دلنشین پذیرفتی.آن روزکنار برج ایفل از شغلم پرسیدی .گفتم؛ دانشجوی موسیقی هستم.
تو به وجد آمدی .دوست داشتی ویالون نواختن را بیاموزی .اصرار کردی متن آهنگ باد زمستانی رافائل را برایت بخوانم. شروع کردم به خواندن. تو مثل غنچه گل از رویت شکفت.به من گفتی؛ دوست داشتی تا فردا بنشینی و به آواز دلنشینم گوش بدهی اما عذر خواستی که باید به خانه بروی.اصرار کردم گفتی؛فردا دوباره در میدان شان دو مارس همدیگر را ملاقات خواهیم کرد. اما تو دیگر نیامدی.
امروز که بار دیگر دیدمت. نگاهت را به من دوختی .فهمیدم مرا شناختی اما به روی خودت نیاوردی .اما من آن چشمان زیباتر از اقیانوس ها را هر کجا که باشند می شناسم .وارد خانه شدی.با دوستان لویی دست دادی و روی کاناپه نشستی .به یکباره رویت را برگرداندی و مرا دیدی که جارو به دست وسط چهارچوب در ایستاده ام و به تو خیره شده ام.لویی با عصبانیت با من برخورد کرد و در را به رویم بست.صدایت را می شنیدم لویی را سرزنش می کردی ؛که نباید دل من را می شکست.
وقتی شروع به نواختن آلات موسیقی کردید ،می شنیدم چندبار لویی در خواندن همان آهنگی که من برایت می خواندم تپق می زد .وهنگامی که برای پنجمین بار شروع به نواختن می کردید به یکباره من با صدای برق آسا از پشت در شروع به خواندن کردم تو و دیگران تعجب کردید . تو می گفتی؛ چه صدای معرکه ای دارد .سپس از لویی خواستی مرا وارد گروهتان کند . او وقتی ذوق وشعف تو را دید از روی حسادت در را باز کرد و چند سیلی توی گوشم زد .
حال که باز می خواهی مرا ترک کنی دلم برایت تنگ می شود و می ترسم دیگر تو را نبینم .این نامه را بحر آن نوشتم بدانی عشق تو هنوز برایم زنده است.
ژاکلین نامه را به لویی نشان دادو گفت:این مرد از چه چیزی سخن می گوید.
لویی گفت:عمو پیتر سالها پیش عاشق دختری بنام ژاکلین بود که بعد از آشنایی ، شب هنگام خودش را در رود سن غرق کرد اما عمو پیتر هیچ وقت نتوانست مرگ او را بپذیرد.
ژاکلین گفت:لویی تو میدانی من عاشق توام اما من نمی توانم جایی باشم که اینچنین شخصی باشد.
لویی گفت:عمو پیتر چکار به تو دارد؟
ژاکلین گفت:کاش از روز اول می گفتی با همچین موجودی زندگی می کنی
لویی گفت:عموپیتر مرا از کودکی بزرگ کرده او نبود من هم نبودم.
ژاکلین گفت:خب پس دیگر نمی توانیم با هم باشیم،اما اگر پشیمان شدی فردا قرار ما در میدان شان دو مارس.
ژاکلین خداحفظی کرد از خانه بیرون رفت.
فردای آن روز ژاکلین در یک روز سرد زمستانی به میدان شان دو مارس رفت و مدام به دقیقه های ساعتش نگاه می کرد که خبر از قطعی بودن جدای او با لویی را می داد.
نقد این داستان از : الهام فلاح
آقای عسکری سلام. قبل از هر سخنی می‌خواهم از شما تقاضا کنم اگر مشتاق به ادامه مسیر نوشتن هستید و در این هدف جدی و مصمم‌اید، بسیار زیاد مطالعه کنید. مطالعه زیاد باعث می‌شود ذهن شما به ساخت و پرداخت‌های منطقی در داستان عادت کند. بتوانید منطق داستان را جوری پی‌ریزی کنید که هیچ خللی در آن نباشد. از سوی دیگر باعث می‌شود در نوشتن و انتخاب و جاگذاری کلمات در بطن جمله ورزیده شوید و از غلط‌های املایی متن مبرا باشید. اما درباره داستان شما بیشترین ایراد آن همان نبود منطق داستانی است. داستان با نامه‌ای که مردی برای کسی به نام ژاکلین نوشته شروع می‌شود. تا آنجا پیش می‌رود که متوجه می‌شویم پیتر که در خانه لویی کار می‌کند و از قضا با او رفتار تحقیرآمیزی می‌شود همان نگارنده داستان است. از بعد از دوسوم داستان، نتمه به اتمام رسیده و به سراغ واکتش ژاکلین در اثر خواندن داستان رفته‌اید. خب ژاکلین متعجب است و چند و چون نامه و ارتباط لویی و پیتر را می‌پرسد. زندگی پیتر به خودی خود یک رمان مطول است که طی یکی دو جمله از سوی لویی برای دختر جوانی که با عشق دوران جوانی پیتر اشتباهی گرفته شده، تعریف می‌شود. این خلاصه‌کردن کل سرنوشت کسی در یکی دو جمله برای گشودن گره اصلی داستان که همان چرایی و سوال اصلی ارتباط پیتر و ژاکلین است، بدترین تدبیراندیشی برای افشای راز و حل معماست. همیشه به خاطر داشته باشید از اطلاع‌رسانی‌های شتابزده در خلال دیالوگ تا آنجا که ممکن است پرهیز کنید. اما از این هم بگذریم واکنش عجیب و غریب دختر است که ادامه ارتباط خود با لویی را منوط به خارج شدن پیتر از زندگی لویی می‌داند. تا آنجای داستان پیتر یک آدم تحقیر شده بدبخت بوده که به راحتی از آقای خانه به هیچ گناهی یکی دو تا سیلی هم خورده، اما کار که به اینجا می‌رسد می‌شود قیم و پدرخوانده لویی که حق بسیاری بر گردن او دارد و اگر نبود لویی هم وجود نداشت. و در پایان می‌بینیم که لویی حاضر نمی‌شود برای رسیدن به ژاکلین قید عمو پیتر را بزند. همه اینها با تصویر عجیب و محقر و کتک‌خوری که از پیتر به ما نشان داده‌اید به شدت تناقض دارد. مسئله دیگر راوی داستان است. راوی تا قبل از بند آخر تنها یک روای نمایشی است. حتی ذهن ژاکلین و لویی و پیتر را هم نمی‌تواند بخواند. یک راوی که تنها هر آنچه را می‌بیند بدون اینکه بر آنها صحه بگذارد یا تکذیب کند، تنها روایت می‌کند. اما در بخش پایان‌بندی به یکباره تغییر ماهیت می‌دهد و تبدیل به راوی دانای کل می‌شود و از سرانجام رابطه ژاکلین و لویی پرده‌برداری می‌کند. مثل یم خدای عالم و ناظر و همه‌چیزدان که البته در این داستان غلط است. باید راوی داستان شما در همه بخش‌های یک شکل باشد و تغییر روای از یک قالب به قالب دیگر اشتباه فاحشی در داستان‌نویسی است. در پایان شاید بد نباشد به این هم بیاندیشید که لزوم استفاده از فضا و شخصیت‌های خارجی در داستان شما چیست؟ خارجی بودن این آدم‌ها و فضای فرانسه چه تاثیری در بهتر شدن داستان دارند؟ باید برای این پرسش پاسخی قانع‌کننده دست‌کم برای خودتان داشته باشید.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. مهندس کامپیوتر . تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌است و با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری دارد.



دیدگاه ها - ۱
کیانوش عسکری » دوشنبه 02 دی 1398
باسلام خدمت خانوم فلاح. تشکر بابت نقد خوبتون. این داستان رو بنده توی یک ساعت نوشته بودم وبلافاصله برای سایت فرستادم که ،کار اشتباهی کردم.بازنویسی می‌کنم و دوباره برای سایتتون ارسال خواهم کرد.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت