تکنیک بازنویسی




عنوان داستان : خط زرد
نویسنده داستان : ایرج بایرامی

این داستان ویرایشی از داستان «خط زرد» می باشد.

پلیس گفت :«اینجا فقط یک وظیفه دارم، اینکه کسی خودشو نندازه زیر قطار. همین.»
کلاهش را روی سرش تنظیم کرد. پشت دستش رو گرفت جلوی دهانش و خمیازه کشید و ادامه داد :« نه. چندان هم سخت نیست . فقط منتظر می مونن که قطار به سکو نزدیک بشه ، بعد زیر اون می پرند.»
پیرمرد گفت؛ « دیوونگیه. » و خم شد روی زنبیلش . یک عدد بیسکوییت درآورد و به او داد . پلیس هم تشکر کرد .
پیرمرد با صدای بلندی گفت : «نوش جانت» بعد رو کرد به فردی که کنارش نشسته بود:« دخترم ، بیسکوییت تازه بدم؟»
جواب داد : «نه خیلی ممنون » از روی صندلی بلند شد . از مقابل آن دو گذشت.
پلیس با دهان پر گفت: «گمونم پسر بود نه دختر !»
پیرمرد گفت : «والا چی بگم ، دیگه آدم به چشای خودشم اعتماد نداره» بعد هر دو زدند زیر خنده .

رفت روی خط زرد ایستاد.
«برو بیرون بی آبرو ، من پدرت نیستم. » آخرین جمله پدرش، که آمیخته به ناله ها و هق هق مادر و خواهرش بود، در ذهنش شکل گرفت.
سوت قطار افکارش را کنار زد .با چشمهای خیس نگاه کرد . یک جفت چراغ سفید، مثل دو شیئی نورانی فراتر از خطوط موازی و قوس دار ، ریل را می پیمود ، سیاهی‌ را می شکافت و نزدیک می شد .
دستهای سفید و ظریفش را روی چشمهایش گذاشت‌.
یک لحظه هاله ای وهم انگیز از رنگین کمان در خیالش نقش بست و صدای مهیب ترمز قطاری که طنین انداز شد.

۹۸/۱۰/۶
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست عزیز جناب آقای بایرامی سلام. داستان خط زرد را بازنویسی کرده‌اید. ممنونم. اما قبل از اینکه به داستان بپردازیم لازم است چند نکته را درباره تکنیک‌های بازنویسی متذکر شوم. وقتی داستانی را تمام می‌کنید و برای افرادی چه در جایگاه منتقد و چه خواننده ارسال می‌کنید، باید دریافت نظرات و پیشنهادات آنها تنها جرقه‌ای باشد برای روشن کردن موتور ذهن و خلاقیت شما. باید مثل ساختن یک پازل تکه‌های گوناگون را در جای خالی بگذارید و آن را که مناسب است و تصویر کلی داستان شما را به سوی تعالی و بهینه شدن پیش ببرد. اما بدانید که این پروسه مطلقا ظرف یک یا دو روز اتفاق نمی‌افتد. ذهن برای بازی کردن با سوژه‌ها به فرصت کافی نیاز دارد تا آنچه را ساخته و پرداخته بارها و بارها نشخوار کند. اگر بلافاصله بعد از شنیدن یا خواندن نقد و نظرات دیگران فکر کنید که به راه رستگاری می‌روید، اگر آنچه را که به شما گفته شده عینا در داستان اعمال کنید، مسلما داستانتان را تنزل داده‌اید. بازنویسی اگر به اندازه خود نوشتن داستان سخت نباشد، از آن راحت‌تر هم نیست. در مورد داستان خط زرد، یعنی ورژن پیشین این داستان، داستان موجز گویی و پرداخت بسیار مناسبی داشت. اینکه کسی درباره زن نظری نمی‌دهد یا زن را مورد قضاوت قرار نمی‌دهد و زن وارد ماجرا می‌شود خوب بود، منتها ایراد در این بود که زن و پایان و سرانجام آن پرداخته نشده بود. حالا اما درست از لحظه‌ای که دستفروش و پلیس به دختر یا پسر بودن نفر شوم داستان شک دارند و می‌خندند، داستان از دست رفته است. یعنی دیگر هیچ میلی برای ادامه دادن داستان باقی نمی‌ماند. چون ناگفته پیداست یک جوان مبتلا به اختلال تراجنسی وارد داستان شده تا خودش را بیندازد زیر قطار. از سوی دیگر حالا راوی شما دچار اشکال شده. تا قبل اینکه جوان دم خط زرد بایستد، راوی تنها یک راوی سینمایی بود. یعنی مثل یک دوربین فیلمبرداری در سینما، تنها آنچه را می‌دید روایت می‌کرد، اما بعد آن یکدفعه تغییر ماهیت می‌دهد و تبدیل به راوی دانای‌ کل محدود به جوان می‌شود و از مرور جملات ناخوشایند پدر و مادر و اختلافات وی با آنها می‌پردازد. و این اشکال راوی تا انتها ادامه پیدا می‌کند. از سوی دیگر خنده پلیس و دستفروش منطقی نیست. معلوم نیست به جوان می‌خندند یا به اینکه این روزها نمی‌توان به دیده خود هم اعتماد کرد؟ که در هر دو صورت چیز خنده‌داری رخ نداده. شاید بهتر بود سری به تاسف تکان دهند. در پایان شاید تصویر کردن راه ناچاری منتهی به خودکشی و مرگ برای تراجنسی‌ها کمی تلخ و تاریک و حاوی سوگیری ذهنی مولف درباره این افراد باشد که چندان پسندیده نیست.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. مهندس کامپیوتر . تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌است و با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری دارد.



دیدگاه ها - ۱
ایرج بایرامی » شنبه 07 دی 1398
سلام خانم فلاح ممنونم مورد جالبی که بدان اشاره کرده اید تغییر راوی به دانای کل بود که تقریبا بیشترین زمان بازنویسی صرف آن شده بود، بله موافقم اساسا اشتباه بوده ، اما روش آغازین داستان مانع از پایان بندی مطلوب اثر می شد . راستش بازنویسی مکرر بحدی خسته ام کرده بود که ناگزیر چشمهایم را بستم و داستان را آنگونه که می خواستم ادامه داده و به آخر رساندم . پیش خودم فکر کردم ؛ نه ، جای نگرانی نیست ، اتفاقی نمی‌افتد. اما این اشتباه از نگاه تیز بین شما پنهان نماند. مطلب دوم ؛ اینکه بحث خودکشی مربوط به آمار و اطلاعاتی است که در برخی رسانه ها راجع به این افراد خوانده بودم و در واقع هدفم ابراز و ایجاد همدردی بود نه خدای نکرده چیز دیگری. مطلب آخر اینکه لحن شما بله تاکید میکنم لحن شما ! در نقد هر دو اثر باعث شد که برای نخستین بار احساس کنم که نویسندگی کار من نیست. با تشکر

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت