وقتی با شتاب و هیجان می‌نویسید، سوژه حرام می‌شود.




عنوان داستان : اسیر
نویسنده داستان : امید قریب

دستهایش را طرفم دراز کرد، خسته بود.
دستبند را دور مچش بستم و محکم کردم، شانه اش را گرفتم و واردارش کردم به سینه روی خاک دراز بکشد، توی سوراخی که مخفیگاهش بود را نگاه کردم فقط ته سیگار و یک بطری خالی اب و چوب کبریت هایی که از وسط شکسته بودند! رفتم توی حفره برای تیراندازی عالی بود روبرویم چمنزاری وسیع و انتهایش جایی بود که دو ماه را انجا سپری کرده بودم، دو تفنگ و هشت خشاب و چهار نارنجک همراه داشتم،مسلح کردم و نشانه گرفتم، دیدبان ی که خمپاره ها را هدایت میکرد و تک تیرانداز ماهری هم بود! و هر کس که سرش از لبه ی خاکریز بالا میامد با یک شلیک به خاک میافتاد، شب و روز شلیک میکرد و اصلا نمیشد مکانش را پیدا کرد، قاسم و من از اموزشی تا حالا عیاق شده بودیم همسال و هم محله ای بودیم، وقتی عصر دیروز بالاخره دستور حمله رسید، باید این تیرانداز را گیر می انداختیم، توی بستر خشک یک رود میخزیدیم، و پیش می امدیم،

توی حفره از مگسک مسیر دیروزمان را نگاه میکردم، جایی که قاسم و من از بستر خشک خارج شدیم و بقیه هم در معرض دید قرار گرفتند با اینکه شب مثل دودکش همه جا را سیاه کرده بود او همچنان تیر میزد، و به هدف هم میزد، اما هیچ اتشی یا نوری از تفنگش دیده نمیشد!
نشانه گرفتم و بند اول ماشه را فشردم، انتظار بین شکار و طعمه !

قاسم گفت بوی سیگارش میاد چقدر هم بوی بدی داره!

سه نفر دیگر از نیروها به خاک افتادند، من توی کمینگاه ساکت بودم، اسیرم ناله ای کرد و اب خواست! باندازه ی درب قمقمه برایش ریختم، فقط لبهایش تر میشد؛ باز روی زمین پهنش کردم و هیسسسس کشیدم!

برگشتم به حفره ، دو نفر جوان سیگار را بو میکشیدند! قرار بود یکی از انها سریع بیرون بپرد و بطرف بو زیگزاگ بدود، و دیگری با دقت محل شلیک را پیدا کند، قاسم گفت هوامو داشته باش رفیق، و دوید بیرون دیگری سرش را کمی بلند کرد و منتظر شلیک شد! تفنگ را ارام رو به مسیر گرفتم؛ میدوید و سعی میکرد مسیرش تصادفی باشد! دو چوب کبریت بیرون اوردم با یکی سیگارم را گیراندم و یکی را از وسط نصف کردم، بجای مگسک شکسته تفنگ گذاشتم، و فقط ماشه را کشیدم! صدا توی دشت پیچید! جوان چند گام دیگر هم برداشت، قاسم تلوخوران زمین افتاد، و ناله کرد، تیر به شکمش خورده بود، سکوت برقرار شد!

اسیرم تشنه و گرسنه بود، پوستش خشک و زخم شده بود، اما مهمتر از همه چیز بی سیگار ماندن بود! سیگارم را که روشن کردم با حسرت نگاهم کرد، گفتم ؛فقط یه بار میگم ؛ دوربین، اسلحه، بیسیم، و میخوام اگه تحویل ندی...

هر چند ثانیه یک بار قاسم ناله ای میکرد، باز بوی سیگار پخش شد، صدای شکستن چوب کبریت امد، و صدای بم شلیک قاسم را برای همیشه ساکت کرد! محل شلیک را پیدا کردم، و تا صبح منتظر ماندم، بعد او را زیر نظر گرفتم، نمیشد به او شلیک کرد، همه ی نیروها عبور کردند اما من ماندم .اب و سیگار و کبریت و فشنگ ش تمام شد، ده متر جلوتر از من روی زمین با شکم خوابیده بود دستهایش بسته بود، کف پوتین هایش را میدیدم یک کبریت سوخته برداشتم نصف کردم و نشانه رفتم کف پای تک تیرانداز تکان خورد و مرد فریاد کشید و غلت زنان به خودش پیچید! گفتم ؛ بیسیم و تفنگ و دوربین و تحویل بده، وگرنه ‌....
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست عزیز سلام. داستان شما را سه بار خواندم. بلکه بتوانم چون و چند داستان را دریابم که باز موفق نشدم. شتاب بیش از اندازه در نوشتن و پیاده‌سازی سوژه‌ای که به ذهنتان آمده به خوبی در داستان پیداست.
راوی کیست؟ اسیر چه کسی است؟ راوی داستان همان کسی است که با ته‌سیگار و چوب کبریت در حفره پنهان بوده است ؟ اگر راوی داستان بیش از یک نفر باشند، باید در نحوه نگارش داستان و پرش از یک راوی به راوی دیگر بسیار با دقت عمل کنید. لحن و نوع کلام هر روای منحصر به خودش است. مخصوصا حالا که از من راوی استفاده کرده‌اید. نه اینکه با قدری همه مثل هم حرف می‌زنند که قابل تمیز دادن از یکدیگر نیستند. از آن گذشته با اصل پیرنگ داستان نتوانستم ارتباط برقرار کنم چون دلیل و منطق این تیراندازی و اسیر گرفتن و داستانی پر از مهمات و مناسبات جنگی حلقه مفقوده داستان شماست. باید برای آتش گشودن دو طرف یک نبرد به روی هم منطق داستانی داشته باشید. باید این حق را برای خواننده قائل باشید که بتواند طرف یکی از دو سوی درگیر را بگیرد. بداند حق کدام است و شر کدام. البته اگر به جنگ‌های معروف و معتبر تاریخ استناد نمی‌کنید. اگر این کار را نکنید خواننده را در فهم چرایی ماجرا در بهت و سردرگمی قرار می‌دهید و این داستان شما را نابود می‌کند.
پاراگراف‌بندی و اصول رعایت فاصله در داستان کمک بسیاری به فهم و درک درست داستان می‌کند. باید به این نکته هم توجه کنید. غیر از این از شما می‌خواهم قبل ازنگارش هر داستانی به مضمون و مفهوم آن خوب فکر کنید. داستان‌های زیادی هستند که خوب نوشته می‌شوند، زبان دلچسب و شیوایی دارند، توصیفات دقیق و قابل توجه، اما در پایان چیزی نیستند جز مشتی جملات پرآب و تاب قشنگ که تاریخ مصرفشان هم به شدت کوتاه است. اما داستانی می‌ماند و در ذهن خواننده نقش می‌بندد که برآمده و منتقل‌کننده مصمون و مفهومی عمیق و اساسی باشد و خواننده را درگیر خود کند. وقتی سوژه‌ای به ذهنتان می‌رسد قبل از اوردن آن بر روی کاغذ به این رسالت بزرگ داستان فکر کنید و قبلش مطمئن شوید که داستان از پس پرسش چرایی خود به طور آبرومندی برخواهد آمد.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. مهندس کامپیوتر . تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌است و با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری دارد.



دیدگاه ها - ۱
امید قریب » دوشنبه 16 دی 1398
سلام خانم فلاح گرامی، ابتدا از توجه و دقت شما سپاسگزارم، بازی با فرم و راوی و تغییر مدام زاویه دید و نگاه از علاقه مندی های بنده است، البته اینکه چقدر در اجرای آن موفق بوده ام بحثی دیگر است، اینکه از جنگ مشخصی نام نمی‌برم یا دو طرف جنگ را تشریح نمی‌کنم دلیل دارد؛ هدف همسان سازی و یکی کردن همه ی افرادی ست که در خط مقدم هستند و اغلب از دلایل و عقاید پشت جنگ بی خبرند، اسیر و اسیر کننده و رفیق جان باخته همه یک نفرند و زمانی که راوی در محل فیزیکی دشمن قرار میگیرد به او بدل می‌شود. شخصا رسالت و وظیفه ی عقیدتی یا تربیتی برای داستان نمی‌شناسم، و این البته بحثی مفصل است، برای من تنها رسالت ادبی اصیل و الزامی‌ست، و البته به نظر شما بعنوان یک پیشکسوت و کارشناس احترام می‌گذارم. و به هیچ وجه ادعا ندارم در ارائه ی آنچه می‌خواسته ام موفق عمل کرده ام؛ از نقد شما آموختم و بسیار ممنون هستم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت