ارجاعات بیرون متنی




عنوان داستان : معجزه فروشی نیست.
نویسنده داستان : ایرج بایرامی

حقوق ماهانه ام خرج بدهی ام و این بانک های لعنتی می شد و چیزی برای خرید باقی نمی ماند . اما این هفته حسابی اوضاع مالی ام خوب شده بود و دلیلش این بود که تصمیم گرفته بودم از پرداخت دو تا از اقساط وام بانکی ام صرف نظر کنم .
بعد از ظهر گرم خرداد ماه بود .رفتم جلوی آینه ایستادم و به خودم گفتم: « تصمیم گرفتم یک جفت دمبل بخرم.» موهای کناری ام را روی طاسی فرق سرم شانه کردم.
بعد همانطور که به چهره خودم در آینه خیره شده بودم ، بازوهایم را در هوا تکان دادم و ادامه دادم :« نگاه کن ، حسابی لاغر و ضعیف شدم ، دیگه حالم از هیکل خودم بهم میخوره. بالاخره باید تغییر کنم. مگه نه؟ »
با تعجب نگاهم می کرد مثل اینکه چندان برایش فرقی نمیکرد.
گفتم:« بالاخره میای بریم یا نه ؟»
چیزی نگفت فقط دنبالم راه افتاد.
رسیدیم جلوی یک مغازه که یک جفت وزنه روی هم سوار بود. خم شدم و یکی از وزنه ها را بلند کردم، سنگین تر از آن بود که فکر می کردم . فروشنده مرد جوان و قوی هیکلی بود ، آمد جلوی در و گفت: « جفتی هشتادوپنج» پوزخندی زد و رفت ته مغازه . وزنه را با احتیاط سر جایش گذاشتم . بنظرم گرانتر از آن چیزی بود که فکر می کردم .تصمیم گرفتم از مغازه دیگری سوال کنم.»
یک جفت دمبل ده کیلویی و یک جفت بیست کیلویی جلوی مغازه بعدی بود ‌. فروشنده ته مغازه نشسته بود و فقط کله اش پیدا بود . پرسیدم:« ده کیلویی چند؟»
گفت:« هفتاد تومن»
همان لحظه مرد جوان و سبزه ای با ساک بزرگی که به دوش داشت ، نزدیک ما شد. با لهجه شیرازی شروع به حرف زدن کرد ؛ « ببین کاکو...» چند تا عینک آفتابی و یک آینه با قاب صورتی دستش بود . یک عروسک خوشگل هم پشت آینه بود که مدام چشمک می زد . من یکی از عینک ها را به چشم زدم و به آینه ای که مقابلم گرفته بود نگاه کردم. خطوط اطراف چشمم به وضوح دیده می شد. خیلی عمیق تر و خیلی کشیده تر . به خودم گفتم:« این خط های اطراف چشمم واقعیه؟»
عینک فروش لبهای کلفتش را به سختی تکان داد و گفت:« آره ، واقعیه» بعد عینک دیگه ای بهم داد . به نوشته روی آن اشاره کرد و گفت: « ببین کاکو ، این یکی مال ایتالیاس.» آن را هم به چشم زدم . باز هم خطوط اطراف چشمم از کنار شیشه عینک بیرون زده بود. تصویرم از توی آینه با بی حوصلگی گفت:« بالاخره معلوم است می خواهی چی بخری؟ »
گفتم :« بی خیال، امروز چیزی نمی خرم .»
راه افتادیم و رفتیم به سمت ایستگاه مترو . نشستیم روی صندلی ایستگاه .هوا بیش از اندازه گرم بود و حسابی خسته بودیم . تلفن همراه ام را بیرون آوردم و شروع به خواندن داستانی از «دوریس لسینگ» کردیم با نام «معجزه فروشی نیست»
نقد این داستان از : الهام فلاح
آقای بایرامی سلام. داستان‌های متعددی از شما خوانده‌ام و شما را جزء کسانی قلمداد می‌کنم که با الفبای نوشتن و اسلوب داستان بیگانه نیست. ساحت قلم را می‌شناسد و زبان و نثر پیراسته‌ای دارد. بنابراین از شما انتظار بیشتری دارم و منتظرم وقتی داستانی را بازنویسی شده برایمان باز ارسال کرید، اصطلاحا طرحی نو درانداخته باشید و مرا قانع کنید که بعد از برشمرده شدن نکاتی به وسیله من یا سایر همکارانم، گرا دست‌تان آمده و حالا قرار است یک داستان نه‌بی‌عیب، که یک داستان بهتر بخوانیم. درباره این داستان برای قیاس تغییرات رخ داده، نسخه قبلی را هم باز خواندم. متأسفم که این را می‌گویم اما داستان قبلی با همه ایراداتی که داشت از این نسخه سالم‌تر و سرپاتر بود. چرا؟ اولا بازنویسی به معنای اجرای دستور "پیدا کن" و "حذف کن" یا "جایگزین کن" محیط‌های نگارشی نیست. شما شخصیتی را که قرار بوده آن را بسازید و به آن عمق دهید حذف کرده‌اید. اما یک جا از دستتان در رفته. کجا؟ راوی داستان ایستاده رو به آینه و در نسخه جدید اینطور بیان شده که با خودش حرف می‌زند. اما لحن جملات شبیه این است که با مخاطبی غیر از خود به عنوان مخاطب روبروست. مسلما نوع حرف زدن هرکسی با خودش، حتی اگر با صدای بلند هم باشد اینطور نیست که گویی با یک غریبه مواجه شده. و اما دقیقه بعد آن با این جملات روبرو می‌شویم «با تعجب نگاهم می کرد مثل اینکه چندان برایش فرقی نمی‌کرد. گفتم:« بالاخره میای بریم یا نه ؟» چیزی نگفت فقط دنبالم راه افتاد.» خب فاعل این جملات کیست؟ ممکن است همان آقای چرایی بدبخت باشد که درست و حسابی پایش را از داستان نبریده‌اید؟ این چند جمله در آسمان داستانتان بی‌هدف رها می‌شوند و بعدش همراه راوی می‌رویم برای خرید. و درست از همینجا داستان از دست رفته است. و اما باز هم همان مشکل قدیمی هست و من نمی‌دانم چطور عینک تیره آفتابی تیر می‌تواند توجه کسی را به چین و چروک‌های صورتش جلب کند. نکته دیگری که می‌خواهم به آن اشاره کنم تکنیکی است که شما از آن استفاده کرده‌اید. ارجاع بیرون متنی. یعنی برای فهمیدن اصل ماجرا و چیستی ماهیت داستان خود خواننده را به داستانی از نویسنده دیگر و به متنی بیرون متن داستانی خود عودت داده‌اید. این تکنیک در مورد متن‌ها و داستان‌هایی به کار می‌رود که نویسنده گمان داشته باشد اکثریت قریب به اتفاق خواننده‌هایش با آن متن یاد شده آشنا هستند و حتی اگر فحوای آن را با جزییات به خاطر نیاورند، مفهوم و کلیت آن را در ذهن دارند. پس بنابراین ارجاعات بیرون‌متنی بیشتر شامل داستان‌های کلاسیک آیات کتب مقدس و یا فیلم‌هایی با معروفیت جهانی و عمومی رخ می‌دهد. در حالی که این داستان دارای چنین قدرتی نیست و در این موارد مولف باید تا جایی که روشن‌کننده مسیر باشد، داستان مورد ذکر را به خواننده معرفی کند. راستش من خودم هم یادم نیست این داستان آلیس مونرو چه مضمونی داشت و جزییاتش چه بود.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. مهندس کامپیوتر . تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌است و با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری دارد.



دیدگاه ها - ۱
ایرج بایرامی » یکشنبه 29 دی 1398
سلام خانم فلاح راستش می خواستم چرایی را از داستانم حذف کنم که به قول شما شتاب زده و بدون برنامه انجام شده و به ستون داستان لطمه زده . در فرصت مناسب دوباره بازنویسی خواهم کرد. با سپاس از نقد و نظر دقیقتان . شاگرد شما بایرامی

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت