منطق داستان را جدی بگیرید




عنوان داستان : حرکت،دیگر،هیچ
نویسنده داستان : محمد رضا خادمی

من اینجا چه کار می کنم؟ واقعا من چکاره این جهانم؟
سنگ کوچولو می بینم که امروزم داری شکایت می کنی.
سنگ کوچولو:واقعا نمی دونم چه کار باید کنم. حتی نمی تونم حرکت کنم.
می دونی از اونجایی که تو داری هر روز ذهنمو نوازش می دی منم کنجکاو شدم بفهمم دارم چی کار می کنم.
خوب چیزی هم فهمیدی؟ تو رو به خدا اگه چیزی فهمیدی به منم بگو.
نه راستش بعد از چند روز داشتم دیوانه می شدم پس مثل همیشه رفتم سمت پایین رودخونه اونجا یه گُلی هست که هر روز میاد لب رودخونه و خودشو توی من نگاه می کنه. منم ازش پرسیدم گل کوچولو به نظرت زندگی اینه که فقط بیای لب رود خونه و خودتو توی اب نگاه کنی؟ راستش تا اون موقع این سوال رو ازش نپرسیده بودم اصلا باهاش حرف نمی زدم اونم چیزی نمی گفت فقط می اومد به اب نگاه می کرد منم پیش خودم فکر می کردم حتما یه مغرور و خودشیفته اس ولی وقتی گفت میاد اینجا تا منو ببینه شوکه شدم ولی به روی خودم نیاوردم راستشو به خواهی منم ازش خوشم میاد برای همینه که همیشه میرم به سمت پایین.
رودخانه ساکت بود و به گل فکر کرد انقدر که سنگ کوچولو مجبور شد چند بار صدایش کند تا به خود بیاید.
سنگ کوچولو: ولی این که جواب من نیست.
رودخانه:می دونم منم تو اون لحظه خودمو جمع کردمو بهش گفتم اینکه هر روز به یه نفر نگاه کنی یعنی زندگی؟
اون از من پرسید زندگی از نظر تو یعنی چی؟
منم گفتم زندگی یعنی سفر کردن،گشتن و دیدن .
اونم گفت تو تا به امروز کجاها رو گشتی چی هارو دیدی؟
منم گفتم تقریبا هرجایی رو که میتونستم گشتم و دیدم چی بود مگه؟
اون گفت وقتی تقریبانت تبدیل شد به کاملا اون وقت چی کار میکنی؟
تعجب کردم راستش یکمم ترسیدم ولی بهش گفتم اون وقت دوباره می گردم و می بینم.
گل کوچولو: آره می تونی همین کار رو بکنی بارها و بارها.
بهش گفتم خوب پس کاری که تو داری می کنی اشتباه و داری زندگیت رو به هدر می دی.
اونم بمن گفت بذار به سوال اولت جواب بدم. اینکه یه نفر هر روز خودشو تو اب نگاه کنه هم یه جور زندگیه ولی از نظر من زندگی یعنی مرگ یعنی جدایی بدون این دوتا هیچ کاری معنی نمی ده .
بهش گفتم خوب من که همیشگیم و هیچ وقت نمی میرم ولی زندگیم خیلی ام با معنیه.
بهم گفت از زندگیت لذت می بری؟
گفتم معلومه
گفت اگه ازش لذت می بری پس چرا ولش می کنی؟
جوابی نداشتم بدم اونم که دید من ساکتم گفت تو خودتو می کشی خودتو جدا می کنی این کاریه که تو می کنی برای اینکه اگه جریان نداشته باشی می گندی برای تویی که همیشه زنده ای جریان داشتن مهم ترین چیزه تو باید خودتو جدا بکنی و بری و امید محرک تو
تو رو به جریان میندازه تو رو برای دیدن به حرکت در می اره ولی این مرگه که به زندگی معنا می ده.
رو خانه: سنگ کوچولو نمی دونم زندگیه تو چی معنی ای می ده راستش از وقتی با گل صحبت کردم نمی دونم که خودم برای چی زندگی می کنم ولی اینو می دونم که باید جریان داشته باشی و یه روزی جدا بشی .
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست گرامی، آقای خادمی سلام. متن شما متن تامل‌برانگیزی است. خواننده را به چالش می‌کشد و او را مجبور می‌کند خود نیز در تقلای یافتن پرسش این پاسخ اساسی بیفتد. اما آیا داستان تنها وظیفه‌اش طرح مسئله یا پرسش است؟ داستان برای نیل به این مقصود نیاز به چه ظاهر و آرایش ظاهری دارد؟ یکی از مهمترین ملزومات تبدیل یک متن به داستان ساخت و پرداخت شخصیت است. داستان شما سه شخصیت دارد. سنگی کوچک و یک گل و رودخانه. گل در واقع در داستان غایب است و تنها به نقل قول از او اکتفا می‌شود. رودخانه در دادن پاسخ به سنگ کوچک به دیالوگ بین خود و گل نقب می‌زند و از گفتگوی بین خود و گل جملاتی را ذکر می‌کند تا به سنگ کوچک بگوید معنای واقعی زندگی در چیست. اما اتفاقی که روی می‌دهد این است که دوایر گفتگو بین رودخانه و گل بسیار زیاد و به نوعی دور باطل است. انسجام کلامی وجود ندارد و گل دائم چیزی می‌گوید و در جمله دیگر نقض غرض می‌کند. حال آنکه رودخانه نقش شنونده‌ای به شدت جاهل را بازی می‌کند. گویا جز پذیرش بی چون و چرای صحبت‌های گل راه دیگری ندارد. در این میان تناقضات دیگری هم بین واقعیت موجودی المان‌هایی مانند گل و سنگ و رودخانه وجود دارد. سنگ به درستی می‌گوید که حتی قادر به حرکت نیست. رود جاری و در حرکت است. اما گل هر روز لب رودخانه می‌آید که با ذات حقیقی گیاه، حرکت کردن در تضاد است. و اما سرانجام رود به سنگ می‌گوید که باید جدا شود. ببرد و برود. این در حالی است که رود در این حرکت و دور شدن برای سنگ کوچک نقش مهمی دارد اما ابدا به آن اشاره نمی‌کند. گذشته از این سنگ ماهیتی جامد و در زمره جمودات عالم است و هرگز نمی‌تواند با رود با ماهیتی مایع که ساری و جاری است، تعریف یکسانی از زندگی داشته باشد. فارغ از بحث منطقی داستان که دارای اشکال اساسی است، متن شما متکی به فرم دیالوگ است. کل ماجرا در لابلای دیالوگ پیش می‌رود و این یعنی شما وظیفه سنگینی دارید. وقتی وزن داستان بر دوش مکالمه گذاشته می‌شود، هر کلمه‌ای در محاورات معنادار و با اهمیت است و باید با وسواس پیش رفت. تکرار مضامین یگانهبا جملات ظاهرا متفاوت چیزی جز به هرز رفتن سیر مکالمه ندارد. از شما می‌خواهم تا می.توانید داستان‌های خوب بخوانید. برای طرح پرسش‌های مهم و چالش‌ برانگیز سراغ شخصیت‌های قوی و درست بروید. داستان نیاز به ستون‌های محکمی دارد. هرقدر وزن مسئله مطرح شده سنگین‌تر باشد، باید ستون‌های محکم‌تری داشته باشید.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. مهندس کامپیوتر . تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌است و با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری دارد.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت