رازی برای آنها که می خواهند نویسنده بشوند




عنوان داستان : سِرچ
نویسنده داستان : بهاره حجتی

باران می بارد؛ ریز ریز و نرم نرم. از همان باران ها که برای ما باران نیست و عادت کرده‌ایم به باریدنش در گوشه‌ای از زندگی‌مان. باران بال‌های چادرم را سنگین کرده و خیسی‌اش کم‌کم دارد می‌چسبد به فرق سرم اما هنوز دل‌دل می‌کنم و از پشت ویترین مغازه جم نمی‌خورم.
نگاهم خیره مانده به چکمه‌ی صورتی که زیرِ نورِ چراغ‌های هالوژنی، آنقدرها هم صورتی به‌نظر نمی‌آید. شاید اگر از فروشنده قیمتش را نمی‌پرسیدم و او نمی‌گفت :«اون چکمه صورتیِ جیمبوری رو میگین؟» نه رنگش را می فهمیدم نه مارکش را. ولی وقتی قیمتش را فهمیدم با گفتن ِ«خیلی ممنون» زدم از مغازه بیرون.
همان بهتر که زدم بیرون. قیمتش به کنار. اصلا به جهنم که یک‌سوم حقوق یک ماهم را باید بدهم برای یک جفت چکمه. آن سی‌وهشت دانش‌آموز دیگر را چه کنم که چکمه‌ی صورتی ندارند و وقتی به پای ترنج ببینند لابد به‌دلشان می‌آید و حسرت می‌کشند.
فقط چند قدم از مغازه دور شده‌ام. باران، فوری تیز و شلاقی می‌شود. پاهایم توی چاله‌ی آب لق می‌خورد و خیسی جوراب‌هایم، تمام تنم را مورمور می‌کند.
تمام کودکی‌ام پُر بود از این مورمورشدن‌ها؛ وقتی باران می‌رفت توی گالش‌های سیاه پلاستیکی‌ام و خیسی‌اش جانم را می‌لرزاند و پاهایم تا ساعت‌ها ذوق‌ذوق ‌می‌کرد. گالش‌ها از خاتون به من رسیده بود و دیگر جانی نداشت تا جور پاهای مرا هم بکشد.
به مدرسه که می‌رسیدم توی کلاس، جوراب های خیسم را در می‌آوردم و حسابی می‌چلاندمشان و می‌گذاشتم زیرنیکمت تا توی هوا باد بخورند. خشک‌شدنشان توی آن هوای بارانی و شرجی، مصیبتی بود. اما مدرسه که تمام می‌شد جوراب‌هایم آنقدر دیگر خیس نبودند و می‌پوشیدمشان .
این مورمورشدن‌ها با هر بارانی که می بارید ادامه داشت تا اینکه آقاجان مهرماهِ سالی که دکتر هندی آمده به روستا، دست من و خاتون را گرفت و برد شهر.
اول رفتیم شالیکوبی و یک کیسه شالی را که با هن‌وهن و به‌زحمت، تا توی شهر به‌دندان کشیده بودیم؛ به سیدمیرزا سپردیم و پولش را گرفتیم. بعد هم رفتیم امامزاده‌عبدالله و نذر ننه حاجیه را ادا کردیم و بعد هم رفتیم سرخواجه و برای من یک جفت چکمه‌یِ قهوه‌ایِ «بلا» خریدیم که تویش را خز قهوه‌ای پوشانده بود وحسابی گرم بود و برای خاتون کت پشمی زرشکی.
چکمه‌هایم دست‌کم، دو شماره‌ای از پاهایم بزرگتر بودند و باید حتمن جلویش دستمال می چپاندم و با جوراب کلفت پشمی می‌پوشیدمشان که از پایم لق نزد.
از سرم زیاد بود همین هم و البته وسع آقاجان هم همین‌قدر بود.
من اولین کسی بودم که توی خانه‌مان چکمه‌دار می‌شدم . این از برکت شالی آن سال بود یا از کارنامه‌ی پر از بیستم یا حرف‌های دکتر هندی؛ نمی دانم.
اما این را می‌دانم فردایِ آن روزی که دکتر هندی آمد دم در خانه‌مان؛ ما با آقاجان راهی شهر شده بودیم .
دکتر هندی ، همه‌ی بچه های کلاس را معاینه کرده بود و تا به من رسیده بود و راه رفتنم را نگاه کرده بود با آن لهجه‌ی عجیبش که «ر» را به غلیظ‌ترین شکل ممکنش تلفظ می‌کرد؛ آدرس خانه را گرفته بود و غروبش آمده بود دم خانه و با بابا حرف زده بود.
اگر ترنج بابا داشت حتمن می ‌فرستادم پی‌اش تا با هم حرف بزنیم. کفش‌های وصله پینه دار ترنج، دست از سرم بر نمی‌دارد . می‌آید و می نشیند جلوی کلاس و دائم جلوی چشمم هست.
وقتی موقع درس گوش دادن ،کفش های خیسش را بی هوا، تکان‌تکان می دهد ؛ انگار توی کلاس پر می شود از چاله‌های آب و باز من گالش‌ پوشیده ام و پاهایم خیس می شوند .
حالا هم که پاهایم خیس شده اند دوباره همان درد نشسته توی جانم و هی مورمور می شوم . بر می‌گردم به سمت مغازه و پشت ویترین می‌ایستم .
این بار فروشنده با چشم‌هایش جور دیگری مرا می‌پاید جوری که انگار می گوید: «حالا که قیمتش را پرسیدی و فهمیدی نمی‌توانی بخری پس دیگر حق نگاه کردنش را هم نداری! »
ولی من نگاه می‌کنم و بی‌اعتنا به او ، باز زل می‌زنم به خز بالای چکمه که می‌تواند پاهای ترنج را برای تمام زمستان و پاییز گرم نگه دارد و توی دلم حساب‌کتاب می‌کنم که این ماه اگر تمام مسیر سرخواجه تا میرکریم را پیاده بروم و از میرکریم یک خط اتوبوس سوار بشوم تا دم مدرسه، حتمن حقوق این ماهم کفاف می‌دهد؛ تا این جیمبوری صورتی را بخرم.
ترنج شاگرد اول کلاس است این بچه حقش است یک‌شب تا صبح، از ذوق ِچکمه‌های صورتی‌اش، بی‌خواب شود.
مثل من و آن شبی که تا صبح بی‌خواب بودم.
از شهر که برگشتیم خانه تا خود صبح، هی پهلوبه‌پهلو می‌شدم توی جایم و خداخدا می‌کردم که فردا باران ببارد . تا صبح چندباری پاشدم و توک‌پا و جوری که بقیه را بیدار نکنم، رفتم به ایوان و به چکمه ها سر زدم.
بوی نویی می دادند به‌قول خاتون.
بوی نویی چیزی شبیه بوی بنزین بود که انگار قاطی شده باشد با بوی واکس و لاستیک.
فردای آن روز، اما، خبری از باران نبود و آفتاب بالا آمد. خاتون کتش را پوشید هر چند که به تنش زار می زد. خندیدم و خاتون با دلخوری گفت: «گمونم وقتی اندازه ام بشه؛ که سه چهارتا وصله پینه بخوره تنگِ آستین و زیربغلش.»
تا یک هفته بعد، توی روستای ِهمیشه باران زده‌یِ ما، آفتاب بود که وسط چله‌ی زمستان می تابید و آسمان از باریدن، ناخن‌خشکی می‌کرد. توی دلم غصه داشتم و هر شب دعا می‌کردم باران ببارد. بوی چکمه هم کم‌کم داشت می پرید.
عاقبت، روز هشتم، ابرهای سیاه گوله‌گوله گوشه‌ی آسمان پهن شدند و از سرشب شروع کردند به باریدن. صدای شرشر باران که می‌خورد به حلبی بام، دلم قرص شد که فردا روز من است و آن‌شب زودتر از همه‌ی شب‌ها خوابم برد.
خواب دیدم با خاتون زیر باران، به مدرسه می رویم نه او سردش است و نه من پاهایم خیس شده. توی خوابم پاچه های شلوار سرمه‌ای مدرسه را کرده بودم توی چکمه؛ تا همه ببیند چکمه‌هایم تا روی زانویم را پوشانده.
باران بیشتر و بیشتر می بارید و تند و تندتر می شد. ترسیده بودم و دست خاتون را محکم گرفته بودم. آب بالا آمده بود و دورتادورمان را گرفته بود و داشتیم تویش غرق می‌شدیم.
از خواب که پریدم خیس شده بودم. همه‌مان خیس شده بودیم صدای داد و فغان آقاجان و ناله‌ی ننه حاجیه و جیغ خاتون توی گوشم پر بود. تمام زندگی‌مان رفته بود زیر آب. سد «بنه‌شله» سرریز شده بود و تمام آبش ریخته بود توی روستا.
سیل چکمه‌ها را با خودش برده بود. سیل نه فقط چکمه‌های مرا، نه فقط کتِ پشمیِ زرشکی خاتون را، که خیلی چیزهای دیگررا هم برده بود و هر چه را هم باقی گذاشته بود ؛ چسبیده بود به گل غلیظی که از سنگ هم بدتر بود و نامش سِرچ بود توی روستای ما.
آن سال، سال سرچ بود و توی سال سرچ که پشت‌بندش فقط مریضی بود و مریضی، سرچ ها خاتون را هم با خودشان برده بودند.
پاهایم سنگین شده، انگار دورتادورش را سرچ گرفته، پا می گذارم توی مغازه تا سبک‌شان کنم.
نقد این داستان از : الهام فلاح
خانم حجتی عزیز سلام. داستان شیرین و در عین حال پر دردتان را خواندم. داستان تعلیق بسیار خوبی دارد و به خوبی مخاطب را تا انتها با خود همراه می‌کند. زبان روایت، زبان روان و سالم و سرراستی است. اما چیزی که بیشتر از هر چیزی آزارم داد اسن است که داستان به شدت تکراری است و حتی همان پایان غافلگیر کننده هم نمی‌تواند نجاتش دهد. در زندگی همه انسان‌ها دردهایی از مرگ عزیزان و فقر و فقدان و بلایای طبیعی و یا سوانح وجود دارد و بالطبع هرکسی فکر می‌کند غم بزرگش را فقط خودش می‌شناسد و قرار است تا آخر عمر روح او را بجود. اما واقعیت ماجرا این است که همه ما با درد و داغ و مصیبت و دردهای دیگری، هرکدام به نوبه خود دست و پنجه نرم می‌کنیم، اما وقتی می‌خواهید از این غم‌ها داستان بسازید باید به آن وجه متمایزکننده‌ای ببخشید تا آن را از بقیه متمایز کند. حس ناب و شیرین داشتن یک لباس یا چکمه و ذوق پوشیدنش را کمتر کودکی است که تجربه نکرده باشد، اگر می خواهید از تجربه‌ای همه‌گیر داستان بسازید باید از دل آن چیزی بیرون بکشید و آن را جلا بدهید طوری که برای همه کسانی که آن را می‌خوانند تجربه‌ای باشد ورای تجربه حسی و شخصی او. شما داستان را از نقطه مناسبی شروع کرده‌اید و سیر پیش رفتن آن بسیار مناسب است، فلش‌بک‌ها بسیار مناسب و به موقع اتفاق افتاده‌اند. فضاسازی‌ها نه به طور صد در صد استاندارد اما قابل دفاع هستند و همه اینها یعنی اینکه شما داستان را می‌شناسید و نوشتن برای شما امر سخت و ناشناخته‌ای نیست و اصولا رویداد خطرناک همین‌جا اتفاق می‌افتد. وقتی که نویسنده مواد اولیه و ابزار را در اختیار دارد اما سوژه‌های بکر و نابی انتخاب نمی‌کند. بگذارید رازی را با شما در میان بگذارم. بدون شک ناشران دبیری برای بررسی داستان دارند. دبیرها سالانه صدها کتاب را می‌خوانند و اکثریت آنها را هم رد می‌کنند؟ چرا؟ چون ذهنشان انباشته از داستان‌های تکرار، درازگویی های حوصله سربر و ماجراهای کهنه است. هرقدر هم خوب و شیرین نوشته باشید داستان شما را به کناری خواهد انداخت. پس برای رد شدن از این مرحله باید خودتان را مجبور کنید که داستانی تازه بنویسید. درست است غم‌ها و دردهای بشری عموما پی و شالوده یکسانی دارند اما شما باید آن را طوری بنویسید که نه تنها روایت تازه‌ای از مصیبتی پرتکرار باشد، بلکه او را تا پایان راضی نگه دارد. درباره خاتون و اینکه چطور سرچ‌ها باعث مرگ وی شدند پایانی گرازشی و توجیه‌کننده دارد طوری که انگار خود نویسنده دیگر حوصله پرداختن ندارد و می‌خواهد ماجرا را هم بیاورد. در پایان داستان ریتم را هماهنگ با داستان نگه دارید. این یکی از ارکان موفقیت داستان است. پس این داستان داستان خوبی است اما تازه نیست.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. مهندس کامپیوتر . تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌است و با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری دارد.



دیدگاه ها - ۲
سیده فرزانه رضوی » چهارشنبه 16 بهمن 1398
سلام از داستانتون لذت بردم. نه چون خودم شمالیم و دختر باران...مرا همراه خودش کرد.. موفق باشید
بهاره حجتی » سه شنبه 15 بهمن 1398
ممنونم از شما خانم فلاح عزیز. سپاسگزارم از نقد و توصیه‌های مناسب شما و آن راز مهمی که برای یگانه‌کردن داستان فرمودید. برقرار باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت