چند قدم تا مینیمال




عنوان داستان : پسرک گل فروش
نویسنده داستان : محمد حیدری

بیست و سه
بیست و چهار
بیست و پنج
بیست و شش
-آفرین پسر. اگر فرداشب هم همه شاخه ها را بفروشی یه انعام خوبی پیشم داری!
پسرک چشمانش به زمین دوخته بود. آب دهانش را قورت داد و گفت: میشه یه کم از دستمزدم رو امشب بدین؟ آخه ...
مرد اجازه نداد حرفش تمام بشود. اسکناس های در دستش را که از طول دو لایه شان کرده بود گذاشت زیر چانه پسرک و سرش را کشید بالا. چشمان از حلقه درآمده اش را دوخت به چشمانش و گفت: دو شاخه گل فروختی پررو شدی؟ گفتم پول آخر هفته گیرت میاد! اونم بعد از کسر گل های پژمده ای که نفروختی! فهمدی یا حالیت کنم؟
دستان مرد که از چانه پسرک دور شد، دوباره چشمانش به زمین دوخته شد. مرد سیگاری روشن کرد و گوشه لبش گذاشت. دودی از دهانش بیرون داد و راهش را گرفت رفت.
پسرک سرش را بالا کرد و هایی به دستانش رسانید. دستهایش را زیر بغل گذاشت و رفت آن سوی خیابان پشت ویترین مغازه ایستاد. آستینش را به دست گرفت و کمی از تاری شیشه مه گرفته را برچید.
مرد گل فروش کارت "روزت مبارک مادر عزیزدم" را با منگنه به دسته گل می چسباند.
نقد این داستان از : الهام فلاح
آقای حیدری سلام. داستان تاثیربرانگیز شما به راحتی می‌توانست در قالب یک داستان مینیمال جانانه جا خوش کند. کافی بود کمی زحمت پیراستن داستان و حذف کلام اضافه را به خود هموار می‌کردید. درواقع اصل داستان این است: پسربچه‌ای که کودک کار است روز مادر دست خالی مانده. حالا برسیم به داستان شما که چه جاهایی اضافه داشته است. در داستان مینیمال مجال برای پرداخت شخصیت بسیار کم است و داستانی فرصت دست یازیدن به همان فرصت کم را دارد که شخصیت‌محور باشد. یعنی داستان در راستای پرده‌برداری از شخصیتی در داستان است که خود می‌تواند مضمونی قابل قبول برای داستان باشد. اما داستان شما بر محور شخصیت مرد گلفروش بنا نشده است. محور داستان شما دقیقا همان تناقض دست خالی بودن پسربچه‌ای است که گل می‌فروشد و کار می‌کند اما دسترنج خود را دریافت نکرده است. بنابراین تکیه و مانور بیش از حد روی شخصیت و رفتارمرد، داستان را ازمسیر اصلی خود به بیراهه می‌کشاند. سوای اینکه شخصیت مرد بیشتر شبیه تناردیه‌هاست. البته که هنوز تناردیه‌ها هستند اما دست کم از اقشار فرودست و بزهکار هستند که ازکودکان سوءاستفاده می‌کنند. اما این مرد چیزی نیست جز صدای چند جمله. ظاهرش و سن و سالش و اینکه کیست و از کجا آمده معلوم نیست. حتی در خوانش اولیه خیال کردم گلفروش همان مردی است که بچه را به کار گمارده. در هرصورت شاید لازم نبود پسرک را بدوانید تا دم ویترین گل فروشی. شاید کافی بود روی گل‌هایی که فروخته بود یک کارت وصل می‌شد یا پسر داد زده باشد برای روز مادر و گل‌هایش را فروخته باشد. اینها همه امکاناتی است که باید به آنها فکر کنید تا داستان شما به بهترین شکل به یک مینیمال مبدل شود. مینیمال بزرگترین کارکردش در نشان دادن وضعیت‌های پرادوکسیکال و پر تناقض اجتماعی و فردی است که براحتی می‌تواند فاجعه‌ای بیافریند یا از فاجعه‌ای جلوگیری کند‌ اینکه اصرار دارم این داستان را به فرم مینیمال نزدیک کنید دقیقا بابت همان وضعیت پارادوکسی عجیب است که در داستان شما جاری است. هرقدر کمتر برای رسیدن به نقطه غافلگیرکننده پایانی طول و تفصیل بیافزایید داستان شما موفقیت بیشتری در درگیر کردن مخاطب خواهد داشت. با همه این‌ها از شما می‌خواهم برای نوشتن مینیمال هم سراغ داستان‌ها بکر بروید تا چندان شبیه تیزرهای تلویزیونی پر آه و غم برای تحریک احساسات مخاطب و پیوستن با کمپین‌های کمک و حمایت نباشد. گوش ما از این داستان‌ها پر است. باید داستان تازه‌ای بگویید. لطفا پیش از ارسال داستان یک بار آن را بخوانید تا غلط‌های تایپی و املایی کمتری داشته باشد. ممنونم.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. مهندس کامپیوتر . تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌است و با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری دارد.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت