داستان را وسیله بدانید نه هدف




عنوان داستان : آشنا
نویسنده داستان : علی اصغر ستوده

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «برگشت» منتشر شده است.

آشنا
هر چه می دویدم؛ نمی رسیدم. راه طولانی به نظر می‌رسید و زانوهایم تاب قدم های تند را نداشت. سرعتم کم شد. بیشتر به پیاده روی سریع شبیه بود. باید به موقع خودم را به جشن می رساندم. صدای موتور به گوشم رسید. سرم را چرخاندم. ضربه ای به من خورد. پاهایم از زمین جدا شد. حس پرواز در من گر گرفت. جسمم کنار جوی آب لب پیاده رو افتاده بود. از سرم خون می آمد. یکی گفت:
- بیچاره در جا مرد
موتور سوار کلاه کاسکتش را از سر برداشت. موهایش به هم ریخته بود. نمی توانست تکان بخورد. رنگ شلوارش از زانو به پایین قرمز شده بود. پسری با ریش های بلند از مغازه بیرون آمد و گفت:
- کسی پارچه ای نداره بندازیم روش.
خانم چادری که مات مانده بود و چشم از من بر نمیداشت؛ با صدای خیلی نازک گفت؛
- یکی زنگ بزنه اورژانس.
پیر مرد عصا بدست نزدیک موتور سوار شد که به جسمم خیره بود؛ گفت ؛
- اون بنده خدا که تموم کرد، تو که چیزیت نشد، میتونی صحبت کنی؟
پسر سرش را بالا برد . نگاهش را از جسمم بر نمی داشت. از چشم هایش اشک می آمد . بغض کرده گفت:
- مرد؟
- آره بنده خدا عمرش به دنیا نبود.
صداهایی در گوشم می پیچد. دستی را کنار گردنم حس می کنم.
- اینکه نبضش می زنه
- زنگ زدم اورژانس تو راهه
همهمه ای شد . صدای پا می آمد . دست خنکی را دوباره روی گردنم حس کردم. خیلی ظریف بود . خنکی انگشترش را متوجه شدم.
- حمید دستمال تمیز تو ماشین نداری؟ باید سرش رو ببندم.
- مریم عجله داریم باید به جشن برسیم.
من این آقا رو می شناسم. پدر همون پسر درس خونه که کامی همش ازش تعریف می‌کنه، خدا کنه چیزیش نشده باشه .
- بیا اینم دستمال. وضعش چطوره؟
پلک چشمم را بالا می دهد. صورتش را می بینم. صورتش به زرد می زند.
- فک کنم برگشته
- اوا او اوه ا او
صدای آمبولانس از دور شنیده می شود. دوباره سردی دستی را روی مچم حس می کنم.
- خدا رو شکر نبضش درست میزنه
نقد این داستان از : الهام فلاح
جناب آقای ستوده سلام. قبل از هرچیز می‌خواهم درباره رسالت داستان با شما صحبت کنم. داستان در اولین مرحله باید سرگرم‌کننده باشد. این سرگرم‌کنندگی بواسطه داستان و قصه ‌محور بودن پیش می‌آید. زبان و نثر شیوا و شیرین و تعلیق در داستان به سرگرم‌کنندگی آن کمک خواهد کرد. بعد از آن در یک داستان عمیق و داستانی که می‌خواهد پا را از حد و حدود پاورقی‌نویسی و داستان‌های کلیشه‌ای و عامه‌پسند فراتر بگذارد، نیاز به پرداخت به مضمونی بشری دارد. مضمون می‌تواند اخلاق، وجدان، کراهت رفتار سوء، بشردوستی، ایمان به خدا، ترس و سایر مفاهیم اساسی علوم انسانی باشد. در غیر این صورت شما داستان ننوشته‌اید. بلکه فقط چند خط را پشت هم ردیف کرده‌اید. قبل از هر چیزی داستان باید زبان گفتار شما باشد با خواننده. خواننده باید از طریق داستان شما زبانتان را بفهمد و بداند قرار بوده چه چیزی را از شما بشنود. این داستان که شرح مردی‌ست تصادف کرده که مردم دورش جمع شده‌اند، چه حرفی را منتقل می‌کند؟ آیا نویسنده قصد داشته به طور تلویحی بگوید اگر یک آشنا پیدا نشود مردم به سانحه‌دیده بها نمی‌دهند و رهایش می‌کنند تا بمیرد؟ خب این توی داستان درنیامده. یعنی اصلا داستان شما این را نمی‌گوید. تنها حدس من است برای اینکه خودم را قانع کنم که مثلا قرار بوده این حرف در لوای داستان شما زده شود. باید برای داستان هدف داشته باشید. نوشتن صرف کافی نیست. باید داستان را وسیله بدانید نه هدف. یعنی اینکه زبان پلی باشد برای رسیدن پیام ذهنی شما به ذهن خواننده. اگر به داستان به چشم هدف نگاه کنید، همان که آن را تقریر کنید و اول و انتهایی داشته باشد شما را راضی می‌کند، جوری که گویی دیگر مسئول بعد از نقطه پایان نیستید. در حالی که شما تا ابد مسئول داستانتان هستید. باید برای داستانتان حرف و هدفی داشته باشید. غیر از اینها داستان دقیقا از همان جایی شروع می‌شود که راوی کنار جو افتاده و میشنود که مردم او را مرده می‌گمارند. اتفاقا شروع داستان از این نقطه به داستانتان تعلیق می‌دهد و خواننده را مجبور می‌کند بیشتر بخواند تا بداند چی به چی است. بنا براین چند خط اولیه قبل از تصادف را از داستان بردارید و دقیقا نقطه شروع را همان عطف و بزنگاه داستان قید کنید. به خاطر داشته باشید که تفاوت داستان با خاطره دقیقا همین است که خاطره جز بیان رویداد هیچ هدفی ندارد، تک و منحصر بفرد نیست و ممکن است هزاران نفر این تجربه را داشته باشند. در حالی که داستان یک زیست منحصربه‌فرد و بدون تکرار است البته اگر از روی دست دیگری کپی‌برداری نشده باشد.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. مهندس کامپیوتر . تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌است و با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری دارد.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت