جادوی کلمات




عنوان داستان : آخرین سرباز کشته شد
نویسنده داستان : مهدی افشار

خیابان دلگرم از حرارت آفتاب همبازی بچه ها شده بود ،صدای خنده ی بچه ها با جوی آب میرفت تا همه جای شهر را ببیند
خانه های کوتاه قد تو در تویش را ، آدم هایی که از کنار هم رد میشدند و درختانی که سبزیشان را به رخ آبی آسمان میکشیدند
خورشید پایین میرفت و بچه های خسته را با خود به خانه میبرد امشب ابر ها جلوی ماه را میگرفتند
سرمای هوا را میشد احساس کرد. شهر سکوت کرده بود. جوان به دیوار بام تکیه داده بود. از سوراخ های داخل دیوار کوچه را میشد دید ، خاطره های کودکی اش از حافظه ی کوچه رد میشدند و جایی در تاریکی گم میشدند.
بند های پوتینش را سفت کرد ،از بودن گلوله ها در جیب کاپشنش مطمئن شد، نگاهی به جراحت پایش انداخت نفسش را حبس کرد، دو دستش را از پشت به دیوار گرفت ، خودش را بالا کشید و وزنش را روی یک پا انداخت، چوب دستی اش را برداشت. به سختی میشد باور کرد این پا تا چند ساعت قبل تمام کوچه ها را میدویده .
به شهر خیره شد، خانه های آوار شده هیچکدامشان پیدا نبود، تاریکی خیلی خوب خرابی های جنگ را پوشانده بود.شروع به حرکت کرد، صدای کشیده شدن پایش روی زمین سکوت شهر را میشکست ،عرق از پیشانیش پایین میامد و روی گونه ها یخ میزد. فقط چند قدم جلو رفته بود که صدایی شنید.
به کوچه نگاه کرد از پشت آواری که انتهای کوچه را بسته بود نور چند چراغ قوه بالا آمد‌.
وارد کوچه شدند .
با زبانی که او نمیفهمید با هم صحبت میکردند و میخندیدند
هر جایی که میشد را سرک میکشیدند.
نورها نزدیک تر میامدند و جوان مطمئن میشد که شهر سقوط کرده طوری که شاید دیگر نتواند بِایستد.
جوان چوب دستی اش را به دیوار تکیه داد
گلوله هایش را شمرد و آرام جا زد.
سلاح ساکت بود و خودش را برای آخرین نبردش آماده میکرد.
جوان روی دو پا ایستاد،کشتن نور ها آسان نبود،نباید اشتباه میکرد ،!نفسش را محکم نگه داشت تا تکان نخورد ،
همین که خواست نشانه برود چشمانش سیاهی رفت.
احساس کرد دارد زمین میخورد .
آب دهانش را قورت داد ،ایستاد.دوباره نشانه رفت.
لحظاتی بعد ؛نور ها روی زمین چرخ میزدند و صدای جنگ در گوش شهر زوزه میکشید .
جوان میدانست با این کار همه را خبر کرده .
آماده بود اما توان ایستادن نداشت .
زمین افتاد . به دیوار تکیه داد و اسلحه اش را کنارش نگه داشت
زیر لب بریده بریده میگفت:
بد نبود! ولی هنوز خیلی جا داشت.
شب رو به سرخی میرفت
طلوع نزدیک بود
بخار نفس های جوان کمرنگ و آرام از دهانش خارج میشد
احساس میکرد خونی که از پایش میرود سرد است
هوا خیلی سرد شده بود .
صدای گشتی ها را میشنید.
جوان به نگاه خورشید خیره شد و
چشمانش را آرام بست.
رگه های گرما صورتش را نوازش کرد،
حالا آرام بود، آرام تر از همیشه
ساعاتی بعد صدایی در بیسیم ها شنیده میشد که میکفت :
ما پیروز شدیم،آخرین سرباز کشته شد.
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست گرامی جناب آقای افشار سلام. خواسته بودید داستان شما با سختگیری مورد بررسی قرار گیرد. و اینکه خواسته بودید بدانید آیا داستان شما منتقل کننده حس وطن پرستی و حماسه هست یا نه؟ قبل از هرچیز بگذارید از مطلع داستان یا همان مقدمه آن شروع کنیم. داستان با صحنه درخشانی از بازی بچه‌ها شروع می‌شود. اما اینکه صحنه درخشانی بنویسید مجوزی برای حضور آن در داستان نیست. کمااینکه این توصیف درخشان به کار داستان شما نمی‌آید. دست کم در اول آن. داستان باید از همان جایی شروع شود که جوان روی سقف پناه گرفته و عازم رفتن به نبرد است. اما درباره روح حماسی داستان و مقاومت و ایستادگی، متن شما نشان از این دارد که جوان به زحمت خودش را به جایی می‌کشاند و تصمیم به شلیک می‌گیرد اما این جملات را ببینید: «لحظاتی بعد ؛نورها روی زمین چرخ میزدند و صدای جنگ در گوش شهر زوزه میکشید ...» این جمله به‌واسطه داشتن افعالی به صورت ماضی استمراری حالت شرطی به جمله می‌دهند نه حالت قطعی. کافی بود به جای افعال ماضی استمراری از ماضی ساده استفاده کنید تا به قطع نشان دهید جوان شلیک کرده و درگیری آغاز شده است. و بابت همین خواننده در بلاتکلیفی می‌ماند که اصلا سرباز با آن وضع نامساعد توانست بجنگد یا نه. مسئله دیگر جمله پایانی است. ما با یک سرباز زخمی و بدحال از یک سوی جبهه طرفیم و از سوی دیگر کسانی که مسلما بیشتر از یک نفر هستند و سالم و سرحال‌اند چون صدای گپ و خنده‌هایشان می‌آید. بنابراین جبهه مقابل قدرت بیشتری دارد. پس جمله آخر را چطور باید به این معنا در نظر گرفت که شلیک‌های یک سرباز زخمی که نای ایستادن هم ندارد آخرین سرباز را کشته؟ آن‌هم وقتی که بیشتر به نظر می‌رسد آخرین سرباز کشته شده مقصود جمله آخر همان شخصیت اصلی داستان شماست. باید این فداکاری و همت جوان کمنجر به یک نقطه عطف در حمله و جنگ و بازپس‌گیری شهر شود. درست شبیه عملی که حسین فهمیده از خود نشان داد. اما داستان شما فقط بابت عدم دقت کافی بر کلمات کاملا در جهت معکوس نقل مضمون می‌کند. اینکه سربازی لاجان و زخمی که جتی نمی‌تواند روی پایش بایستد، فقط از روی قدیت و بی‌فکری خودش را به کشتن داده در حالی که این کار او هیچ گره‌ای از محاصره و جنگ در شهر نگشوده است. امیدوارم توضیحاتم را به قدری شفاف گفته باشم که متوجه باشید. این دقیقا همان جادوی کلمات است. حضور یا عدم حضور یک کلمه می‌تواند به راحتی مسیر داستان را کاملا مغایر با مقصود نویسنده بگرداند. اما زبان شما در توصیف جزییات قابل اعتنا و تحسین است. امیدوارم در داستان‌های بعدی وسواس و دقت شما را در بکارگیری کلمات ببینم. موفق باشید.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. مهندس کامپیوتر . تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌است و با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری دارد.



دیدگاه ها - ۱
مهدی افشار » یکشنبه 25 اسفند 1398
سلام،ممنونم از نقدتون ،از گفته هاتون نهایت استفاده رو میکنم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت